صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل

راز لب‌هاي خندان نوه امام(ره)

ر. ثرايي
کد خبر: ۶۸۲۵
| |
23309 بازدید

من با جرأت مدعي‌ام كه ملت ايران و توده ميليوني آن در عصر كنوني، بهتر از ملت حجاز در عهد رسول‌اللّه (ص) و كوفه و عراق در عهد اميرالمؤمنين و حسين بن علي (ع)هستند. آن حجاز كه در عهد رسول‌اللّه (ص) مسلمانان نيز اطاعت از ايشان نمي‌كردند و با بهانه‌هايي به جبهه نمي‌رفتند كه خداوند تعالي در سوره توبه با آياتي آنها را توبيخ فرموده و وعده عذاب داده است. و آن قدر به ايشان دروغ بستند كه به حسب نقل در منبر به آنان نفرين فرمودند و آن اهل عراق و كوفه كه با اميرالمؤمنين آنقدر بدرفتاري كردند و از اطاعتش سرباز زدند كه شكايات آن حضرت از آنان در كتب نقل و تاريخ معروف است.
و آن مسلمانان عراق و كوفه كه با سيدالشهدا ـ عليه‌السلام ـ آن شد كه شد و آنان كه در شهادت دست‌ آلوده نكردند يا گريختند از معركه و يا نشستند تا آن جنايت تاريخ واقع شد (وصيتنامه امام).
آري، خميني كبير با شناختي كه از امتش داشت از سويداي دل چنين گفت.

اكنون در نيمه‌هاي صفر هستيم و به روز اربعين حسيني نزديك و نزديكتر مي‌شويم. ماه صفر، سال 61 هجري، اندكي مانده به اربعين، مصادف با همين روزها، آن روزها نيز قصه دو لب، زبان به زبان مي‌شد، اما نه لب و طعنه. نه لب نوه خميني و امتش. آن روز لب بود و چوب خيزران. لب بود و نوه پيامبر. نه چوب كفار يا مسلماناني كه قرن‌ها با پيامبرشان فاصله دارند، بل كساني كه بسياري از ايشان پيامبر را درك كرده بودند.
واي، سرزمين شام، چه غوغايي به پاست. به هزار تقلا و زحمت از نزديك و دور گرد آمده‌اند و دست به دست هم داده تا براي هميشه نام محمد و خداي محمد (ص) را از روزگار محو كنند. البته چون مستي شراب عقل زايل شده‌شان را لختي برمي‌گرداند، شعارشان احياي دين محمد است، اما انگار اين جماعت در مستي راست‌تر مي‌گويند تا به هنگام عقل! گرگ صفتاني وحشي، بسانِ صيادي كه از شكمباره‌گي، كاملا سير است، اما از قضا صيدي را به دام‌اند اخته، دور تا دور نگين انگشتري خلقت و اهل بيت مظلومش حلقه زده‌اند و با پنجه‌هاي خشن و زمخت خود، هر آنچه پنداري از دست جانوري انسان‌نما برآيد، در حقشان پروا نداشته، روا مي‌دارند. البته حكم اباحه اين بازي دير زماني است كه امضا شده؛ زماني كه هنوز نفس‌هاي به آخر رسيده، از حلقوم «ما ينطق عن الهوي»، قطع نشده بود. آن روز دايه‌هاي دلسوزتر از مادر، طفل نورسيده اسلام را از سينه پيامبر گرفتند و او را در واپسين روزهاي زندگي سهوگو و هذيان پراكن خواندند.

چند روز پيشتر، عده‌اي با چوب و برخي با شلاق، پوست نازكتر از برگِ شقايق اطفالش را به سختي نوازش دادند. گروهي با آتش قهر بر دامن‌هاي پاكشان شعله افروختند و كسي هم عمود خيمه نيم سوخته‌اي را كشيد تا با دختربچه‌هايي كه زير آن پنهان شده‌اند و از ترس دسترسي همبازي‌هاي بي‌رحم به خود مي‌لرزند، قايم باشك بازي كند و بعد سر او را براي اميرمؤمنين! خود، يزيد، پيشكش كنند. شايد اگر از سرهاي شيران خفته در گودال قتلگاه نصيبش نشد، از پيشكشي اين سر كوچك، درهمي هر چند ناچيز به جيب زند.

سفر هم كه آغاز شد، آه، ديگر گفتن ندارد. بهك باره زمين تيره و تار شد. جاي زمين و آسمان عوض شد. خورشيد از شرم رخ برتابيد، اما به ناگاه زمانه روشن شد؛ روشنتر از شبي ظلماني كه خورشيد به ناگاه از پشت كوهي بلند بر آن سرك بكشد. خورشيدهاي خون چكان بر نيزه‌ها به فراز شدند و با شيهه اسب‌هاي تازي، چونان باد، عازم مقصدي شوم و نفرين شده به نام «شام» شدند؛ شامي كه روزهاست جغدي به نام يزيد به انتظار چنين روز سياهي، مسجد و منبر ضرارش را به لجنزاري از قمار و شراب از بالا تا پايين مسح داده و اينك منتظر است تا در برابر اين خارجي‌ها، جشني مجلل برپا سازد و در آن حمد و ثناي خدا گويد و به پيامبرش درود فرستد.

دست‌هاي تا مرفق به خون آغشته و به حرام يازيده، هرگاه خسته مي‌شوند، خورشيدي را به خاك كشيده با چكمه‌هايي كه همه نفرت و كينه اموي را در خود دارد، بر آن مي‌زنند و جام‌هاي شراب كه لب‌هاي گند گرفته‌شان، متعفنش كرده، بر آن ماه‌پاره‌ها مي‌پاشند و قهقه مستانه‌شان تا شام بلند مي‌شود و فرياد زمين نيز به آسمان.

لختي تندتر، اي تاريخ‌نگار تا به دربار امير برسيم؛ صبر كن اشتباه ننويس! «امير» نه، امير مؤمنان؛ آري، همان مؤمناني كه ديروز وصيت پيامبر را درباره حسين شنيده و بوسيدن لبهايش ديده بودند؛ مؤمناني كه حالا براي از پاي درآوردن پسرش، قربه‌الي‌الله از سر و كول هم بالا مي‌روند و به آتش جهنم بشارتش مي‌دهند.
و اينك همه رسيده‌اند و چه سريع چهل منزل رفته شد! آخر براي رساندن سرها و رسيدن به جايزه، هركدام بر ديگري مسابقه بسته بود و اينك همه حاضرند و امير و پيشواي اين غافله كر و كور، دستي بر سبيل چرب و عرق چكانش مي‌كشد و شعر «ليت اشياخي ببدر...» را با صداي بلند به مستي سر مي‌دهد.
نه چشمت را نبند، هرچند باورش سخت است، اما براي هزار و يكمين بار ببين و بشنو كه با فرزند پيامبرشان چگونه رفتار مي‌كنند!

درست مي‌بيني. خواب و خيال نيست. واقعيت است. او امير مؤمنان؛ يزيد است كه بر منبر نشسته و اين هم نوه پيغمبرشان است. هر چند خارجي‌اش مي‌خوانند، اما او از خودشان است. هم از قريش است و هم مسلمان. بر كسي هم خروج نكرده. او را به مهماني خوانده بودند و چون به دامش‌ انداختند، ديگر اجازه برگشتش ندادند. آن چوبي هم كه بالا مي‌رود، به زودي بر بوسه‌گاه پيامبر يعني لب‌هاي خشك حسين فرود مي‌آيد. نه، پيامبر تنها لب‌هاي او را نبوسيد؛ از پيشاني تا انگشت پايش را آنگاه كه در قنداقه بود، غرق در بوسه كرد. هم از اين رو بود كه ديروز جايي از پيكر او را از بوسه نيزه و خنجر محروم نكردند و بر هر بوسه‌گاهي از پيامبر، ده‌ها بار سم اسب‌ها بالا و پايين و بر آن كوفته شد. اگر سر را اكنون كوفته و پاره پاره نمي‌بيني، براي آن است كه براي هر سري جايزه‌اي معين شده بود و بدين جهت، مواظبتش كردند و اينك سرها در برابر امير حاضر است و به زودي جايزه‌ها قسمت خواهد شد.

هرچند باورش سخت است، نيك بنگر تا ببيني آن نصراني كه از روم براي اين جشن با شكوه دعوت شده، از يزيد چه مي‌پرسد و يزيد چگونه پاسخش مي‌دهد:

نصراني: اي يزيد اين سر از آنِ كيست؟
ـ تو را چه كار است؟
ـ تا اگر برگشتم و قيصر از من پرسيد چه ديدي، پاسخش گويم و در شادي و خوشي تو شريك شود.
ـ اين سر حسين، پسر علي پسر ابي طالب است.
ـ مامش كيست؟
ـ مامش، مامش فاطمه است.
ـ فاطمه كيست؟
ـ دختر رسول خدا
ـ يعني اين سر از آن نوه پيغمبر خودتان است؟!
ـ اري، او نوه محمد است.
ـ اف بر تو و بر چنين ديني كه تو داري!
ـ چرا؟
ـ اي يزيد! پدر من از نواده‌هاي داوود(ع) است. ميان من و او پدران زيادي فاصله است. مسيحيان من را بزرگ مي‌شمارند و خاك پايم را به تبرك مي‌برند. آنگاه شما نوه پيامبرتان را با اين وضع مي‌كشيد، در حالي كه ميان او و پيامبرتان جز مادري فاصله نيست؟! اين چه ديني است؟
ـ اي يزيد! داستان كنيسه حافر را شنيده‌اي؟
ـ نه، بگو تا بشنوم.

ـ ميان چين و عمان دريايي است كه گذشتن از آن نيم سال به درازا مي‌كشد و هيچ آبادي آنجا نيست، جز شهري كه ميان آب است... در آن شـهر، كليساهاي زيادي است و بزرگترين كنيسه‌اش «حافر» است. در محراب آن كليسا، حقه‌اي است از طلا. در بين آن حقه، «سُمي» است كه گويند سُم الاغِ عيسي (ع) است. اطراف حقه را با زر و ديباج زينت بسته‌اند. هر سال مردماني زياد از نصاري به زيارتش رفته، طواف كرده و آن را مي‌بوسند... ولي شما فرزند دختر پيامبرتان را بدين وضع مي‌كشيد؟ خدا بركتش را از شما بردارد (برگرفته از لهوف سيد ابن طاووس).

آري، درست ديدي. اين سر حسين است و آن لبها كه ديگر با دندان‌هاي شكسته و به خون آميخته، گم شده و به سختي ديده مي‌شوند، هم از آن اوست.

تو خوب مي‌داني كه پيامبر، آيات قرآن نازله در منزلت اهل بيت و خاصه حسين (ع) را بارها بر آن جماعت كر و كور فرياد زد، اما اي كاش از ناحيه خدا اجازه داشت و آن همه را نگفته بود! اي كاش، آيه مودت و تطهير را بر آن اهالي نااهل حق و حقيقت نخوانده بود! چه سخت است فكر كردن در ژرفاي اين كلام امام سجاد كه گفت: «اگر جد ما به جاي اين همه سفارش اهل بيت، جز اين دستور داده بود و به بدرفتاري و ظلم و كينه سفارش مي‌كرد، امت مدعي پيروي از پيامبر چيزي بيش از اين در توان نداشتند».

حاج حسن آقا! اينك سه دهه از انقلاب گذشته است؛ انقلاب مقتدايي كه به فرموده رهبر عزيز، «بي‌نام خميني در هيچ كجاي جهان شناخته نمي‌شود»، اگر مي‌خواهي ارادت و نمك شناسي امت جدت را به خود بيابي، كافي است به ميان توده مردم گام نهي تا ببيني چگونه به عبا و ردايت تبرك مي‌جويند. حتما به ياد داري با تابوت خميني چه كردند.
تو، نه پسر پيامبري، نه نوه پيامبر، نه معصومي و نه معصوم‌زاده و لبهايت را نه پيامبر بوسيده و نه علي. تو نوه خميني هستي. البته با همان پاكي و صلابت. خميني عزيز هم با صدها واسطه به پيامبر مي‌رسيد.
سيد حسن از اين بابت دل ناخوش مدار! تو خوب مي‌داني و اجداد پاكت بارها گفته‌اند كه با جدت حسين ابن علي چه‌ها كه نكردند و تو بهتر از من مي‌داني كه با لب‌هاي خشكيده حسين مظلوم(ع) چه كردند و براي هميشه خنده حقيقي را از لب‌هاي شيعيان حضرتش محو كردند.
حالا كه ماجراي خنده نقش بسته بر لب‌هاي تو ـ البته با كج‌سليقه‌گي تمام ـ پايش به جامعه باز شد و همه براي دفاع از تو به صحنه آمده‌اند، به ياد سخنان جد بزرگوارت، خميني، افتادم و حالا ارزش آن كلام الهام گونه را كه از پرتو آن، با دلي آرام و قلبي مطمئن، انقلاب و يادگاران انقلاب را به امت سپرد و چهره در نقاب خاك كشيد و با روحي شاد به جوار حضرت حق شتافت، بهتر درمي‌يابم و به اعجاز كلام و مرامش بيشتر آگاه مي‌شوم. هرچند مي‌دانم در پس آن خنده ظاهري، تو نيز چونان خميني، دردمند غم و غصه همه دردمندان و مستضعفان عالمي.

به ياد ندارم جد بزرگوار تو در ملأ، پاس داشتن حريم و حرم خود را فرياد زده باشد، نه براي آن كه حرمت شما را كم مي‌انگاشت، بل براي آن كه قدرشناسي امتش را خوب مي‌فهميد و البته اگر تأسفي هم خورد، نه از ناحيه امت، بل از دست ‌اندكي متعصب كج فهم كه مي‌پندارند، زنده نگه داشتن انقلاب و مزدِ آن همه خون دل‌ها و جان فشاني‌هاي خميني و ياران و خاندانش، آن است كه تو سكوت كني و معناي واقعي پيروي از خط امام و رهبري را كسي جز ايشان تفسير نكند، حتي اگر آن كس نوه راستين امامشان باشد و حتي اگر آن كس، حامي راستين رهبرشان باشد.

سيد جان! تو براي ما عزيزي، چون هم بوي خميني مي‌دهي و هم به واسطه سيادتت بوي اهل بيت و حرمت تو از هر دو سوي بر ما واجب است.

سيد با اين همه نمي‌خواهم بگويم بي‌مهري اينها به تو براي دشمني است كه با جدت دارند؛ نه! باور نكن! اما آري درست است اين عده جاهل و جزم‌انديش به رأي خود، بايد بدانند آنچه گفته و نوشته‌اند حتي اگر از روي جهالت به توهم نيكي هم باشد، جز به حسادت و دشمني و آنگاه به تفرقه ميان امت ختم تعبير و منتج نخواهد شد.
آيا اسلام حقيقي جز به مودت اهل بيت استمرار مي‌يابد؟ «قل اسئلكم عليه اجرا الا لموده في القربي»
قطعا آن مودت تنها طلب دستمزد از امت نبود و تقاضايي بود براي حراست از دين الله به واسطه محبت به آلُ الله.
اينك در سال اتحاد ملي، چه چيزي جز پاسداشت خانواده و ياران صديق و زجر كشيده امام و اظهار محبت به همديگر و از جمله پاكان معنوي و برگزيدگان انقلاب و نظام، مي‌تواند ما را متحد كند؟

مگر به فرموده پيامبر (ص) امت موسي 71 فرقه و امت عيسي 72 و امت او 73 فرقه نشدند؟ آيا توصيه به موده اهل بيت تنها امري عاطفي بود يا سياسي و اجتماعي؟ چه رمز و رازي در موده و مهرورزي به اهل بيت نهفته بود و اينك چه رمز و رازي در مهرورزي به همديگر از جمله خاندان پاك خميني مي‌تواند اين اتحاد و همدلي را بسته و به هم پيوسته نگاه دارد؟

سيد حسن! صبور باش و مقاوم مطمئن باش، ما اعتماد خميني به امتش را نشكسته‌ايم.
اگر عده‌اي هر چند كم، راه و رسم مهرورزي و قدرشناسي را از اين مردم نياموخته باشند، بايد از آن نصراني كه در همان مجلس مسلمان و به تيغ يزيد شهيد شد، بياموزند.
اين تيغ‌ها در پايان سال اتحاد ملي، درست زماني از كمان رها شد، همگان قدم زدن و ارادتمندي تو را به رهبر فرزانه در جوار بارگاه آسماني خميني و سخنان عالمانه‌ات را در حمايت از انقلاب و رهبري در نماز جمعه امسال ديدند و شنيدند آنجا كه گفتي«حضرت آيت‌الله خامنه‌اي يكي از شايسته‌ترين شاگردان امام است كه عمري را به شهادت همه، دلباخته امام و انديشه امام سر كردند و در راه امام گام برداشتند و پس از امام (ره)، بحمدا... تدبير امور به دست باكفايت ايشان ادامه دارد. با اين وصف، چنين غبارافكني در فضاي جامعه به هر نيتي باشد، جز نمودي از حسادت و نتيجه‌اي جز ايجاد تفرقه در پي نخواهد داشت.

آنها كه اين روزها در روز روشن كليد رمزگشايي خنده تو را كورمال و چشم بسته به جستجو برخاسته و به اشتباه از تاريكخانه زور و تزوير بيگانه هر چند ناخواسته، حواله مي‌گيرند، نمي‌دانند كه تو بر همان پيماني كه با امام و امت بسته بودي برقراري و مردم نيز بر پيمان قدرشناسي كه با امام خود بسته بودند، استوار.
نمي‌دانند كه اين مردم عهد بسته‌اند خنده بر لب‌هاي ياران خميني بماند؛ ياراني كه تا ديروز يا در غربت از وطن همراه پيرجماران با تحمل سختي‌ها خود را نباختند و يا در كنج زندان‌ها پوست به آتش سيگار و ناخن به دندانه‌هاي گاز انبر دادند و سوختند و ساختند و اكنون نيز شرم دارند آنها را به اينها بنمايانند.

بگذريم. اما بگذاريم آن ننگ بر امت مدعي پيروي از محمد (ص) و اين افتخار براي امتي كه قرن‌ها از ظهور و ارتحال حضرت ختمي مرتبت فاصله دارد، همچنان بر تارك دهر بدرخشد. (يؤمنون بالغيب).
سيد جان، ما پيمان مي‌بنيديم برپيمان خود باشيم و يقين داريم تو نيز تا آخر بر پيمان خود باقي خواهي بود.

تو نه نخستين مقصد اين شرذمه قليلي و نه آخرين. باز هم منتظر باش! اما حساب عده‌اي تنيده در انتزاعات خشك ديني را از مردم و عاقلان قوم جدا كن. مگر ياد نداري بهشتي و طالقاني و رجايي... و بسياري از رفتگان و زندگان ديروز و امروز را چگونه تيرباران تهمت و افترا كردند؟ اما آيا جمعيت تشييع كننده را پس از شهادت آنها فراموش كرده‌اي؟ خوب ديدي و شنيدي كه مردم حتي بيل و كلنگي كه قبر طالقاني را با آن كنده بودند، مي‌بوسيدند. آري، اين مردم همان مردمند، اما اين «شرذمة قليلون» مي‌آيند و مي‌روند. كما اينكه آمدند و رفتند.
نه، نه! نگو شايد ما جماعتي مرده‌پرست باشيم!

راز آن رفتار سبوعانه كه امت محمد(ص) با حسين(ع) داشت و اين رفتار مشفقانه كه خنده بر لب تو نشانده، و امت خميني با تو دارد را نه در زندگي رفاه طلبانه كه در رفتارشناسي امتي جاهل و ناسپاس، و امتي عاقل و قدرشناس بايد جستجو كرد.
و خوب مي‌دانم تو آنچنان كريم و صبوري و مالك اشتر گونه‌اي كه اخم كردنت نيز نه به خاطر اهانتي كه روا شد، بل به خاطر واهمه از ظهور تنگ چشماني است كه تفسير حق را جز به تأويل خود برنتابند و نيك مي‌دانم اگر قضاي حادثه صدور حكمي بر ايشان را رقم زد و تو به بخشش آنها لب گشودي، كسي به حيرت به لب‌هاي خندان تو خيره نخواهد شد. انشاءلله

مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۰
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۲۳:۲۸ - ۱۳۸۶/۱۲/۰۱
بسیار عالی بود . امیدوارم این عزیز همیشه همچون حال مورد لطف و عنایت خدا باشند ، فقط خدا
ناشناس
|
-
|
۲۳:۵۵ - ۱۳۸۶/۱۲/۰۱
انصافا نگارنده قسمت زیادی از مظلومیت را ادا کردندالبته سایت تابناک هم سنگ تمام گذاشته اند ولی ای کاش یک عکسی از لبهای خندان سید حسن کنار تیتر مقاله می گذاشتند.....
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۸:۰۴ - ۱۳۸۶/۱۲/۰۷
بسیار عالی بود و الحق والانصاف بسیار زیبا نگاشته شده بود اثر آن روی ما از هزاران مداحی مداح نماها بیشتر بود و انسان را به تفکر وا میداشت
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۲۰:۵۵ - ۱۳۸۶/۱۲/۰۷
ر. ثرايي عزيز

از قلم زيبايت نه بوي مدح و فريب مي آيد و نه بوي تملق و چاپلوسي خداوند نگهدار همه خوبان عالم باشد.
برچسب منتخب
# جام جهانی ۲۰۲۶ # آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
آیا جام جهانی می‌تواند مانع جنگ آمریکا با ایران شود؟
آخرین اخبار