«سبد خانوار» براي بازنشسته شغل انبيا
آنچه در پي ميآيد، درددل يك معلم بازنشسته آموزش و پرورش است كه نقد يكي از روشهاي كمكرساني قديمي به فرهنگيان است.
پشت فيش حقوق تير ماه 86 بازنشستگان آموزش و پرورش تهران، تاريخ و محل توزيع کالاي «سبدخانوار» که همان «کمک جنسي» است، بنا بر کد بانکي که از آن حقوق دريافت ميدارند، چاپ شده بود. از همکاران بازنشسته شنيده بودم که معادل سي هزار تومان کمک جنسي به بازنشستگان آموزش و پرورش ميشود. شعبه بانکي که حقوق خود را از آنجا دريافت ميکنم، در تقاطع خيابانهاي بلوار کشاورز و کارگر است؛ هرچند محل سکونتم با آن فاصله زيادي دارد. محل تحويل سبد خانوار اين جانب در خيابان مفتح، داخل کوچهاي بود و روزهاي 18/5/86 تا 21/5/86 نوبت دريافت سبد معين شده بود. روز نوزدهم مرداد پنجشنبه به مناسبت شهادت حضرت امام کاظم ـ عليهالسلام ـ تعطيل بود و جمعه هم که حسابش معلوم است. صبح اول وقت، شنبه 21/5 پس از سه بار تعويض تاکسي و اتوبوس، خود را به محل رساندم؛ يک حلب سه کيلويي روغن نباتي جامد، پنج کيلو شکر و پنج کيلو برنج تايلندي براي هر نفر در نظر گرفته بودند؛ روغن نباتي جامدي که توصيههاي بهداشتي و پزشکي راديو و تلويزيون مرتب مردم را از مصرف آن بر حذر ميدارد، براي بازنشستههايي که با اندک بيمبالاتي در غذا، گرفتار مشکلات جوراجور ميشوند!
واقعا دستشان درد نکند! من پيرمرد يا پيرزن بازنشسته که غالبا با مشکل بينايي و شنوايِي و حرکتي دست به گريبان هستيم و براي حفظ تعادل خود به هنگام راه رفتن هم بايد به عصا تکيه کنيم، سيزده، چهارده کيلو بار ناهمگون را چگونه از کوچه تا سر خيابان ببريم؟ با دو سه مرتبه تاکسي و اتوبوس عوض کردن، چگونه و با چه هزينهاي آن را به خانه برسانيم؟
نه! مقدور نيست! دستكم پنج نفر در آنجا به صدور حواله و گرفتن رسيد و ثبت در دفتر و تحويل کالا اشتغال داشتند. به مزاح بهکي از آقايان گفتم: دستشان درد نکند. واقعا ما را شرمنده کردهاند. حالا اين عطيه فقيرنوازانه را چگونه ميتوانيم به خانه برسانيم؟ اگر هم اتوموبيل شخصي داشته باشيم، با قرار گرفتن اين محل در مرکز شهر و منطقه ممنوعه ترافيک آن هم کارساز نيست! رفتن سر خيابان و کرايه کردن تاکسي دربست هم دستکم چهار، پنج هزار تومان خرج دارد.
ايشان راهنمايي کردند که ميتوانيد حوالهاش را جلوي در بفروشيد؛ ده هزار تومان ميخرند.
عجب! سي هزار تومان جنس را به ده هزار تومان؟! نه، عاقلانه نيست، ضمنا من يک فرهنگي بازنشسنه هستم، بارها و بارها سر کلاس درس براي دانشآموزان از مضار تکديگري و کوپنفروشي و کوپنخري و ميدان دادن به اين گونه مشاغل کاذب صحبت کردهام؛ براي من درست نيست... .
با حوالهاي به ارزش معاملاتي ده هزار تومان در جيب و ده هزار پرسش از فلسفه «سبد خانوار» و نحوه اجراي آن در ذهن، خود را به منزل رساندم. از خير سبد خانوار گذشته بودم، اما حواله آن صادر شده بود و رسيد هم داده بودم و جنس هم موجود بود و فرصت محدود و راه چاره هم معدود.
به ذهنم اين نوع جنس و اين جور توزيع رسم «صدقه» را تداعي کرد. انديشيدم که بهتر است اين «سبد صدقه» را من هم به نيازمندتر از خودي هديه کنم. يک پيک موتوري صدا زدم و حواله را به او دادم و او هم رفت و ساعتي بعد اجناس را آورد و چهار هزار تومان هم بابت کرايه و حقالزحمه گرفت. اين چهار هزار تومان به اضافه کرايههاي رفتوبرگشت پرداختي خودم، شد حدود پنج هزار و دويست تومان.
تا اينجا از سي هزار تومان سبد خانوار، چيزي حدود چهار هزار و هشتصد تومان (به ارزش معاملاتي) عايد شده بود که آن را هم چند روز بعد با لطف يکي از دوستان و صرف مختصر هرينه ديگري به دست مستحقتر از خودي رساندم. اميدوارم خدا قبول کند و ثوابي هم از آن عايد طراحان اين سيستم بديع بشود. آمين!
2ـ روز يکشنبه 7/11/86 براي خريد کالايي، ناچار بودم به خيابان ناصرخسرو بروم. در ترمينال فياضبخش، وقتي از اتوبوس پياده شدم، احساس کردم نياز به دستشويي دارم. سن بالاست و چنين وضعي طبيعي. از راننده اتوبوس آدرس آبريزگاهي را سراغ گرفتم و او هم با دست به ساختمان سازمان امور بازنشستگان و موظفين وزارت آموزش و پرورش، که درست روبهروي ترمينال اتوبوس بود، اشاره کرد. پس از رفع گرفتاري و هنگام بيرون آمدن از محوطه، اجتماع ده ـ پانزده نفر پيرمرد و پيرزن جلوي تابلوي اعلانات، توجهم را به خود جلب کرد و به آن سو رفتم. فتوکپي تأييديهاي به تابلو نصب شده بود که: هر چند تاريخ مصرف گوشت و مرغ يخ زدهاي که به عنوان کالاِي «سبد خانوار» در دست توزيع بين بازنشستگان آموزش و پرورش است، گذشته، اما مصرف آنها اشکال ندارد! و روي کاغذ ديگري راهنمايي شده بود که براي گرفتن حواله دريافت سبد به سالن مراجعه شود.
تمام در و ديوار را پر کرده بودند از شماره کد شعب بانکي و هر بازنشسته، بايد بنا بر کد بانک خود، به يکي از باجهها (ميزها)يي که براي توزيع حوالهها در نظر گرفته شده بود و پشت هر ميز دو نفر نشسته بودند، مراجعه کند. داستان دفعه گذشته و ماجراي حواله شکر و روغن نباتي جامد تداعي شد.
مردد ماندم که چه کنم! اگر حواله را بگيرم، بايد آن را جاي ديگري برده و در قبال آن، دو کيلو گوشت و پنج کيلو مرغ تاريخ مصرف گذشته دريافت کنم و چگونه به خانه برسانم و چون در مدت يکي دو روز، نميتوان همه آن را مصرف کرد، چگونه و تا کي نگه دارم که تاريخ گذشتهاش گذشتهتر نشود؟ تا وقتي لقمهاي از آن را سر سفره به گلو ميبرم، نگراني از فاسد بودنش آن را به کامم زهرمار نسازد. جواني پيشم آمد و پرسيد: حواله داري؟ گفتم: نه! هنوز نگرفتم. گفت: نه هزار تومان ميخرم. با خود گفتم: چه آن را بگيرم و چه نگيرم، منتش را که سر ما گذاشتهاند. در آمارها هم خواهند گفت: به چند هزار بازنشسته آموزشوپرورش به عنوان صدقهِ خانوار (ببخشيد سبد خانوار)، فلان مقدار گوشت و مرغ دادهايم. بهتر است حواله را بگيرم و آن را نه هزار تومان بفروشم و پولش را هم ـ اگر پس از سي سال خدمت قبول صدقه را براي خود توهين ميدانم ـ به نيازمندي بدهم.
زشتي کوپن فروشي و کوپن خري هم ديگر برايم مطرح نبود. من و امثال من، نتوانستيم و نميتوانيم با حرف و نصحيت و توصيه و تدريس، آنچه را فکر ميکرديم و فکر ميکنيم درست است، در جامعه نهادينه کنيم، اما متوليان بعضي از نهادهاي رسمي توانستهاند با برنامهريزي عملي و وادار کردن ديگران به حرکت در قالب آن برنامهها نه تنها اثر تدريس ما را از بين ببرند، بلکه خود ما را هم وادار به کارهايي کنند که آنها را خلاف اخلاق و شخصيت و منش خود ميدانيم.
مگر به قول بعضي، بداخلاقي اجتماعي و گرايش به فساد در يک جامعه چگونه شکل ميگيرد؟! به داخل سالن رفتم و کارت حواله را از باجه مربوطه گرفتم. دقيقا نشمردم، اما بيش از سي نفر در آنجا مشغول توزيع حوالهها بودند. از يکي از آقايان سرپرستان پرسيدم: ارزش کالاي هر سبد چقدر است؟ پاسخ داد: براي هر بازنشسته، سيوسه هزار تومان کمک جنسي منظور شده است. حواله سيوسه هزار توماني را جلوي در به جوان کوپني دادم و تشکرکنان، نه هزار تومان گرفتم. بيش از چند قدم دور نشده بودم که جوان خود را به من رساند و حواله را پس داد و گفت: اين حواله مهر برجسته ندارد، ببربده آن را مهر بزنند! پول را پس دادم و حواله را به داخل سالن بردم. گفتند: براي زدن مهر، بايد آن را به ساختمان ديگر و پيش آقاي حميدي ببرم. موقع ظهر، وقت ناهار و نماز! وقت ماندن و انتظار کشيدن و آن هم آيا بشود و آيا نشود، نداشتم. براي يک کار کوچک فوري به ناچار به اينجا آمده بودم، گرفتار يک کار بزرگتر و وقتگير شده بودم. از خيرش گذشتم و بر وقت تلف کرده تأسف خوردم و حواله بيمهر را مچاله کرده و در سطل زباله انداختم. خلاص!
3ـ مروري بر مکانيزم سبد خانوار؛ چيزي که کساني با گردن افراشته و افتخار، ابتکارش را از آن خود دانستهاند و منت بر سر حقوقبگيران گذاشتهاند و هر از چند گاه براي اينکه کارمندان و بازنشستگان يادشان نرود که از اين راه چه خدمت بزرگي دارد به آنها ميشود، در رسانههاي سمعي و بصري به آن اشارتي ميکنند. به اجمال به اين شکل است که در بودجه ِکل کشور، مبلغي (فرض کنيد اسما براي هر نفر سيهزار تومان) در نظر گرفته ميشود. براي تعيين نوع و مقدار و چگونگي خريد و انبار و نگهداري و بستهبندي و پخش آنها، احتياج به رايزنيها، نشستها، مکاتبات، رفتوآمدها، بررسيها و چاپ حوالهها و حملونقل و انتخاب نيروي انساني لازم و آموزش آنها و... احتياج به صرف وقت و هزينه زيادي است که بسياري از آنها از ساير رديفهاي بودجهاي پرداخت ميشوند.
شايد سرانه اينگونه هزينههاي پيدا و پنهان در حد همان سيهزار تومان سهم سبد خانوار يا حتي بيشتر از آن باشد که به هر صورت به طور پراکنده از لابلاي تبصرهها و بندهاي بودجه کل کشور بيرون کشيده ميشوند.
با اين ترتيب، چيزي شايد بيش از شصت، هفتاد هزار تومان خرج ميشود تا حوالهاي که حدود ده هزار تومان خريدار دارد، به دست بازنشسته مورد عنايت قرار گرفته برسد.
4- آيا برنامهريزان و متوليان اين طرح در مورد نتايج و واكنشهاي بازنشستگان درباره آن هيچ بررسي و نظرسنجي به عمل آوردهاند؟ و اگر پاسخ مثبت است، آيا بازخورد اين روشهاي ابتکاري به مديريت مربوطه منعکس و مورد استفاده واقع شده است؟ گمان نميکنم! شايد هم شده باشد و اين بازخورد را مناسب و بهرهوري سيستم را رضايتبخش تشخيص داده باشند و برنامه توانسته باشد به هدفهاي تعيين شده برسد! لابد در اين ميان، نفعي براي کساني هست؛ حداقل ميزي، دفتري، پستي، مقامي، چيزي!
آيا مبتکران اين روشهاي بديع، يک لحظه خود را جاي فرد بازنشستهاي ديدهاند که بايد از دورافتادهترين نقطه شهر با صرف هزينه و وقت و تحمل مشقت بسيار، خود را به پارک شهر تهران برساند تا حواله خود را بگيرد و اگر حواله سالم بود و مهر برجسته داشت، آن را در نقطه ديگري از شهر تبديل به جنس کند و کالاي تاريخ گذشته نزديک به فاسد شدن را باز هم با صرف زحمت و هزينه زياد، به منزل ببرد و با ترس و لرز و دلواپسي بخورد يا به فرزندان خود بخوراند و يا اين که آن را به ثمن بخس بفروشد؟ اين چه نوع کمک کردن است؟
اگر قرار است چيزي به کارمند يا بازنشستهاي داده شود و واقعا ادارات رفاه به فکر رفاه آنان هستند، آيا بهتر نيست، بدون صرف آن همه هزينه اضافي و ايجاد دستک و دفتر زيادي، آن مبلغ را به صورت نقدي روي فيش حقوقي او بکشند و محترمانه به او پرداخت کنند و به او اين اختيار را بدهند که به ميل و بنا بر نياز خود، آن مبلغ را مصرف کند. شايد او به جاي گوشت يخزده تاريخ گذشته و روغن نباتي جامد، مايل باشد عصايي، سمعکي، شربتي، قرصي، دوايي بخرد!
در اين ميان، چه کسي بهره ميبرد؟ خيال پيرمرد و پيرزن بازنشسته هزار راه ميرود؛ شرکتهاي زيانده دولتي، رانتخواران، باندهاي فساد، دلالان و واسطهها!
چرا شأن يک معلم بازنشسته را که شغلش را شغل انبيا دانستهاند و هر سال براي تجليلش روز معلم ميگيرند و بر دستش جلوي دوربين تلويزيون بوسه ميزنند و کارت منزلت و صدآفرين و هزارآفرين به او ميدهند، اينقدر پايين ميآورند؟ چرا او را اين چنين تحقير ميکنند؟ چرا؟ به نفع جيب چه کسي؟!
در شهرستان ما دو مکان معرفی کرده بودند که همه در روز معین در این مکانها حاضر و صدقه شان!! را دریافت کنند.
وااسفا که چه صحنه خجالت آور و اسفباری بوجود آمده بود. بسته های گوشت را که دیگه هم یخ زده بود و هم بسته ای بود به چند نفر می دادند که ببرید خودتان تقسیم کنید. واقعا شرم آور بود. وسط کوچه چند فرهنگی با یه بسته گوشت و یک عدد چاقو و ترازوی بقالی و ... دیگه خودتون تصور کنید چه اوضاعی پیش آمده بود ...





