خبرنگار مزاحم عوضی بدجوری بو میده
پسره هنوز که هنوزه«قلم» را با «غ » مینویسه اما از یه جای کوفتی، یه مدرک کوفتی جور کرده تا کلاسش بالا بره. پسره بازم پشت چشم نازک کرد و به رفیقش گفت: «این خبرنگارا وقتی دور آدم جمع میشن آدم حالش به هم میخوره. بعضیهاشون یه بویی میدن.»
به نوشته دنیای فوتبال؛ پسره نمیدونست که بعضیهاشون توی اتوبوس و مترو مثل ساندویچ له شدن تا به محل تمرین اون رسیدن دارم از دیوار راست بالا میرم. داریم از دیوار راست بالا میریم. یه کولهپشتی اندازه یه زندگی رو دوشمه.
اندازه یه زندگی رو دوش همهمونه. به هرجا چنگ میزنم تا با مخ پایین نیفتم و نگن طرف بیعرضه بود. اونقدر چنگ میزنم که کارگرای معدن شرمنده میشن سختی کار بگیرن. یه سوسک درشت مییاد و از روی کمرمون شروع به سرسرهبازی میکنه. نباید جیغ بکشیم.
نباید داد و بیداد راه بندازیم. باید بلد باشیم بعضی وقتا سوسکارو حتی نوازش کنیم. هر چی بالاتر میرم، دیوار هم بالاتر میره. به قول بچگیهامون: «بالا، بالا، بالاتر، از ابر هم بالاتر.»
این قصه من و ماست که خبرنگاریم و بیشتر وقتا از دیوار راست بالا رفتن آسونتر از کاریه که با قلم و کاغذ میکنیم. نه! به خدا این نوشابه باز کردن واسه خودمون نیست. حالا میفهمید چرا.
پسره پشت چشم نازک کرد. پسره نگاه تحقیرآمیزی انداخت و جوری سر تکون داد که انگار داره با بردهاش حرف میزنه. پسره رفته بود 50 هزار تومن داده بود تا موهاش قبل رفتن تو زمین حسابی تودلبرو باشه. پسره ستاره نبود. از پسره ستاره ساختن. همین من. همین ما.
همین خبرنگارا. پسره که تا دیروز آب دماغش تا پشت لب آویزون بود حالا تزریق کرده تا لبش قلوهای بشه. پسره هنوز که هنوزه«قلم» را با «غ » مینویسه اما از یه جای کوفتی، یه مدرک کوفتی جور کرده تا کلاسش بالا بره. پسره بازم پشت چشم نازک کرد و به رفیقش گفت: «این خبرنگارا وقتی دور آدم جمع میشن آدم حالش به هم میخوره. بعضیهاشون یه بویی میدن.»
پسره نمیدونست که بعضیهاشون توی اتوبوس و مترو مثل ساندویچ له شدن تا به محل تمرین اون رسیدن. پسره نمی دونست50 هزار تومن پول آرایشگاه اون ، یعنی چند شب گرسنه نموندن زن و بچه خبرنگار جماعت. پسره نمیدونست من واسه نوشتن همون ارزشی رو قائلم که اون واسه... واسه... واسه هیچی.
پسره هیچی نداشت که اون قدر براش مهم باشه؛ یعنی یه روزایی داشت ولی حالا دیگه نداشت. پسره. آخه پسره اگه آدم بود به خبرنگاری که میخواست «چرندوپرندش» رو چاپ کنه، نمیگفت: «مزاحم عوضی!» بعد من اون رنج رو گذاشتم تخت سینهمو باهاش تا آخر زندگیم رفتم و به هیشکی نگفتم اینا هیچی تویشان نیست. هیچکدوممون به هیشکی نگفتیم. آخه نامرد نبودیم.
برای این قسمت هیچی نمینویسم. میگذارم برای بچههایی که در تحریریهها جان میکنند و چیزهایی دارند برای نوشتن رنجهایشان.
روز خبرنگار است. کدوم یک از سوگولیهای فوتبال زحمت نوشتن یه پیام تبریک را میکشن. به جز تعداد معدودی، بقیه هیچ، بقیه نگاه. راستی یادم رفته بود که خیلیاشون در حدی نیستن که بتونن یه پیام تبریک ساده هم بنویسن. اشکالی نداره. زنگ هم بزنن و تبریک بگن کفایت میکنه.
ولی میدونی رفیق! خیلیاشون حتی بلد نیستن درست حرف بزنن. پس خوش باد ما که با زبان خودمان از طرف خودشان به خودمان تبریک میگیم.. روز خبرنگار مبارکمون باشه.
بیمه، پر! حقوق کار در شرایط سخت، پر! امنیت شغلی، پر! حتی هدیه سال گذشته روز خبرنگار هم،پر! اصلا خودم هم پر! درعوض تا دلت بخواد ناز و کرشمه و غرغرهای جماعت فوتبالی که فکر میکنن از دماغ فیل به صورت آنلاین به زمین برخورد کردن دور تا دورمون رو گرفته.
یکی را میشناختم که دیگر نمیشناسمش از بس مرد و کسی نپرسید :«برادر مرا خاطرت هست که در زمان ستاره نبودنم دستم را با قلم گرفتی و همه جا جار زدی این پسره بهخدا استعداد داره!» هیشکی نپرسید. هیشکی.
وقتی آمار فروش سیگار و پفک و چیپس از فروش کتاب بیشتر است، دیگر خیلی باید از قافله پرت باشیم که روزی جایزه ادبی نوبل را ببریم، چه رسد به روزنامهها که طول و عرض فروششان از نگاه یک مورچه هم ابعاد کوچکتري دارد. خبرنگاران در شرایط سخت مینویسند و مینویسند و مینویسند و در مقابل فوتبالیها، حتی بیکیفیتترینشان چاق و چاق و چاقتر میشوند.
بهای این چاقی مفرط، لاغر شدن قلمهایی است که بیشتر مواقع در رنج و محنت و رنج صاحبانشان غوطه میخورند. مبارکمان باشد تداوم این رنج!


