وقتي سرفههاي پدر آهنگ زندگي ميشود...
کد خبر: ۵۸۶۸۳
| | 6920 بازدید
"ميبخشيد آقا... آقا تورو خدا به حرفم گوش کنيد من دنبال برادرم ميگردم... حسين محمديان 28 سال داره. تو رو بخدا جواب منو بدين آوردنش اينجا؟!من سه روزه دارم دنبالش ميگردم ..."
"چشمهايم بسته بود اما انگار صدايي که در راهرو بيمارستان پيچيده بود را ميشناختم. کمي گوشهايم را تيزتر کردم. درست است اشتباه نکردهام. خودش است. سهيلا است خواهرم... سهيلا در چند متري من بود اما مرا نشناخته بود با خودم گفتم يعني من اين قدر عوض شدهام؟!
اين بار خبرنگار ايسنا، به سراغ جانبازي از سرزمين مجاهدتهاي خاموش رفته است و اينها بخشي از داستان زندگي حسين محمديان جانباز شيميايي و 49 ساله شهرستان سردشت است.
ساعت چهار، هفتم تيرماه سال 1366 بود که سردشت بمباران شد. بدون هيچ هشدار قبلي. البته اگر هشدار هم داده بودند باز هم کاري از دستمان برنميآمد چون اصلا نميدانستيم بمب شيميايي چيست که بخواهيم در مقابل آن براي دفاع از خودمان کاري انجام دهيم. من معتقدم اگر آن روزهاي اول با ساکنان سردشت و روستاهاي اطراف آن درست و اصولي برخورد ميشد اين تعداد مصدوم شيميايي نداشتيم.
از نگاهم ميفهمد که مطلب برايم گنگ است. ميگويد: بگذاريد از همان روز برايتان بگويم اينکه ساعتهاي بعد از بمباران سردشت بر ما چه گذشت؟!
دو يا سه ساعت از بمباران سردشت به دست رژيم بعث عراق ميگذشت. سردشت آن موقع امکانات چنداني نداشت بخصوص امکانات درماني و بيمارستاني. از آن ساعات اوليه چيزي که در خاطرم است بيشتر سوزش و خارش در چشمها و ساير قسمتهاي بدنم است و صداي آه و ناله ديگراني که سوزش چشمهايم اجازه ديدن آنها را به من نميداد.
اتوبوسهاي شهر را يکجا جمع کردند. همه صندليها را کندند و کف اتوبوسها را با پتو پوشاندند. آمبولانس که نبود. در هر اتوبوس با ظرفيت 15 تا 20 نفر بيشتر از 40 نفر را جا دادند غافل از اينکه گازخردلي که بر بدن و لباسها و زخمهاي مصدومين نشسته با تماس آنها با هم به يکديگر انتقال مييابد!
تن صدايش اينجا بلندتر ميشود: اگر از من بپرسيد ميگويم: افراد زيادي در همين نقل و انتقالهاي مصدومين، شيميايي شدند. تازه، موضوع اينجا تمام نميشود. ما را به بيمارستانهاي شهرهاي بافق و تبريز منتقل کردند اما بدون اطلاع خانوادههايمان.همه خانوادهها از هم پاشيده شده بودند پدرها و مادرها از فرزندانشان بيخبر بودند خواهرها و برادرها از هم...
خندهاي ميکند گويي از سر اجبار. خودم را سه روز بعد از بمباران پيدايم کردند همه خانواده بسيج شده بودند و بيمارستانها را ميگشتند خواهرم از کنارم گذشته بود اما مرا نشناخته بود. از صدايش شناختمش چشمهايم بسته بود و صورتم پر از تاول ... ديگر بس است مرور آن روزها بجز زنده کردن دردها چيزي نصيبمان نميکند.
سرفهها شروع شد. آنقدر دستپاچه شده بودم که نميدانستم بايد چه کار کنم. در اتاق باز شد و دختر کوچکي با مقنعه سفيد، پارچ و ليوان آب بدست وارد اتاق شد. انگار اين سرفههاي پدر جزو آهنگهاي زندگيش شده باشد که هر روز بارها و بارها خواسته و ناخواسته آنها را ميشنود خيلي آرام، قرص و ليوان پر از آب را به دست پدر داد. چشمهايش را از چشمهاي پدر نميگرفت تا اينکه سرفهها کمتر و کمتر شد خيالش که از بابت سرفههاي پدر راحت شد، برگشت و نگاهي به من کرد و خنديد. صورت آرامش به من آرامشي عميق و به ياد ماندني داد.
با دستم اشاره کردم که بيايد و در کنارم بنشيند اما گويي خيالش از بابت پدر راحت نشده بود همان جا کنار پدر نشست.
گفت: خب کجا مانده بوديم ؟
گفتم: از بازتاب آن فاجعه ميگفتيد.
گفت: آن موقع براي پيشگيري از ايجاد ترس در بين مردم، آنطور که بايد اين فاجعه اطلاعرساني نشد تا اينکه 12 سال بعد از بمباران، انجمني براي حمايت از مصدومين شيميايي شهرستان تشکل شد. آن روزها تنها اسم 100نفر از مصدومين شيميايي بمباران ثبت شده بود اما امروز اوضاع خيلي بهتر شده است اما باز هم کم کاري ميشود. هر سال در سالگرد اين فاجعه ميآيند و مراسم ميگذارند از جانبازن ديدار ميکنند و...
نميگويم اين کارها خوب نيست اما کارهاي بهتري هم ميشود کرد چرا در مراسم بزرگداشت از خبرنگاران خارجي دعوت نميکنيم تا با حضور در اين مراسمات و برخورد نزديک با مصدومين و جانبازان سردشت به شکلي عيني شاهد واقعيتها باشند و بدين وسيله اجازه ادعاهايي از قبيل حمايت از تروريسم، توليد سلاحهاي کشتار جمعي و اتمي و امثال آن را در مورد ما به خودشان ندهند و ببينند که ما خود بزرگترين قرباني سلاحهاي شيميايي و اتمي هستيم.
از اوضاع و احوال کار و زندگيش که ميپرسم، ميگويد: بيش از 22 سال است که در باغات مختلف مشغول به کار هستم. کارشناس نباتات هستم. کارم با سمها و کودهاي شيميايي مختلف است. بارها و بارها که وارد مناطق سم پاشي شدهام تا چند روز سرفه امانم را بريده است. زياد اهل گلهگذاري نيستم اما شرايط اشتغال ما بايد با شرايط جسميمان متناسب باشد اما اينطور نيست... چيني بر پيشاني مياندازد و ميگويد: ديگر کشش کار در اين زمينه را ندارم و رمقي برايم باقي نمانده است اما بالاخره نميشود که بيکار نشست. من سه تا فرزند دارم.
برايد تهيه دارو مشكلي نداريد؟
نگاهي به ميز کوچک کنار تخت انداخت. روي ميز پر بود از قرص و شربت و اسپري و... خدا را شكر. در زمينه دارو مشکل خاصي ندارم. داروهايم را از داروخانههاي سردشت و گاها از اروميه تهيه ميکنم اما بعضي از دوستانم در تهيه داروهايشان مشکل دارند.
از کلينيک تخصصي ويژه مصدومين شيميايي تازه ساخت سردشت ميپرسم. ميگويد: باز جاي شکرش باقي است که به فکر ساخت اين كلينيك افتادند اما در حال حاضر تقريبا بياستفاده مانده است امثال من نياز به متخصص چشم، ريه و پوست داريم اما اين کلينيک در حال حاضر فقط يک متخصص عفوني و يک پزشک عمومي دارد! اگر مسئولين بتوانند حداقل به صورت دورهاي اکيپي از اين متخصصان را به سردشت اعزام کنند بسياري از مشکلات درمانيمان حل ميشود.
البته هر امکاناتي که بنياد شهيد در اختيارمان قرار ميدهد به درصد جانبازي بستگي دارد اما ميتوانم به جرأت بگويم در مورد بسياري از مصدومين شيميايي سردشت اين درصد، درست اعلام نشده است.
لبخندي را چاشني حرفهايش مي کند و ميگويد: در مورد خودم که مطمئنم.
رشته کلام را از او گرفتم و گفتم: جايي خواندهام که هر جانباز شيميايي ميتواند هر دو سال يکبار نسبت به تجديدنظر در درصد جانبازيش اقدام کند چرا شما اقدام نکردهايد؟ ميگويد: حال و روز ما هر روز بهتر که نميشود هيچ بدتر هم ميشود شايد بدانيد گاز خردل 50 سال ماندگاري دارد. هر چند وقت يکبار کمسيوني براي تجديد در درصد جانبازي تشکيل ميشود اما بيشتر وقتها کار به آنجا نميکشد چون بيشتر جانبازان در کميسيون مشورتي که با حضور جانبازان تشکيل ميشود از ادامه پيگيري درخواست خود منصرف ميشوند. بعضي مشاوران، مصدومين را از احتمال کاهش درصد جانبازيشان ميترسانند.
حين صحبتهاي آقاي محمديان نگاهم به دختر کوچکش بود احساس کردم دلش از اين حرفها گرفته است.
گفتم آقاي محمديان رابطهتان با فرزندانتان چگونه است يا اصلا آنها چطور با وضعيت شما كنار آمدهاند؟
اين را که گفتم نگاههاي دخترک و پدرش بهم گره خورد بعد با لبخندي که بر لبان پدر و هم دخترک نشست، نگاهها را از هم گرفتند.
گفت بهتر است اين را از آنها بپرسيد ولي اين را بايد خودم بگويم: خانواده جانبازان اعصاب و روان آرامش کافي ندارند گاهي ناخواسته عصباني ميشويم و حرفي ميزنيم که دلشان ميشکند بعد از مدتي که آرام شديم پشيمان و ناراحتيم اما ديگر فايدهاي ندارد کار از کار گذشته. خشونتي که گاهي چاشني رفتارمان ميشود تاثير خودش را در ذهن و قلب کودکانمان گذاشته است.
بگذاريد خاطرهاي از همين دختر کوچکم برايتان تعريف کنم: يک روز که باز آن حالت عصبانيت و پرخاشگريم به سراغم آمده بود براي جبران اين حرکت ناخواستهام از سرکار که ميآمدم برايش عروسکي گرفتم و انتظار داشتم با دادن آن عروسک دل دخترم را بدست آورم و او نيز موضوع را کاملا فراموش کند. به خانه که رسيدم مستقيم به سراغش رفتم و عروسک را به او دادم و در آغوشش گرفتم و بوسيدمش ساکت بود ساکت تر از هميشه.
گفتم:" نميخواي چيزي به بابا بگي"؟
چشمانش را به زمين دوخت و گفت:" کاش شما هيچ چيز برايمان نميخريديد فقط يکم با ما مهربانتر بوديد."
دخترک سرش را بلند کرد. جرأت نگاه کردن در چشمانش را نداشتم او هم انگار که از حرف آن روزش خجالت کشيده باشد نگاهش را از من دزديد اما حلقه اشک چشمانش را نتوانست پنهان کند.
بلند شد و به بهانه آوردن چاي از اتاق به بيرون رفت.
چاي را که خوردم بلند شدم و آماده رفتن. حرف براي گفتن و شنيدن زياد بود و وقت تنگ. تا دم در همه خانواده بدرقهام کردند .از در خانه که خارج شدم براي دخترک دست تکان دادم او هم دل مرا نشکست.
در راه، صداي سرفهها، خسخس سينه و چهره دخترک حتي يک لحظه رهايم نميکرد.
"چشمهايم بسته بود اما انگار صدايي که در راهرو بيمارستان پيچيده بود را ميشناختم. کمي گوشهايم را تيزتر کردم. درست است اشتباه نکردهام. خودش است. سهيلا است خواهرم... سهيلا در چند متري من بود اما مرا نشناخته بود با خودم گفتم يعني من اين قدر عوض شدهام؟!
اين بار خبرنگار ايسنا، به سراغ جانبازي از سرزمين مجاهدتهاي خاموش رفته است و اينها بخشي از داستان زندگي حسين محمديان جانباز شيميايي و 49 ساله شهرستان سردشت است.
ساعت چهار، هفتم تيرماه سال 1366 بود که سردشت بمباران شد. بدون هيچ هشدار قبلي. البته اگر هشدار هم داده بودند باز هم کاري از دستمان برنميآمد چون اصلا نميدانستيم بمب شيميايي چيست که بخواهيم در مقابل آن براي دفاع از خودمان کاري انجام دهيم. من معتقدم اگر آن روزهاي اول با ساکنان سردشت و روستاهاي اطراف آن درست و اصولي برخورد ميشد اين تعداد مصدوم شيميايي نداشتيم.
از نگاهم ميفهمد که مطلب برايم گنگ است. ميگويد: بگذاريد از همان روز برايتان بگويم اينکه ساعتهاي بعد از بمباران سردشت بر ما چه گذشت؟!
دو يا سه ساعت از بمباران سردشت به دست رژيم بعث عراق ميگذشت. سردشت آن موقع امکانات چنداني نداشت بخصوص امکانات درماني و بيمارستاني. از آن ساعات اوليه چيزي که در خاطرم است بيشتر سوزش و خارش در چشمها و ساير قسمتهاي بدنم است و صداي آه و ناله ديگراني که سوزش چشمهايم اجازه ديدن آنها را به من نميداد.
اتوبوسهاي شهر را يکجا جمع کردند. همه صندليها را کندند و کف اتوبوسها را با پتو پوشاندند. آمبولانس که نبود. در هر اتوبوس با ظرفيت 15 تا 20 نفر بيشتر از 40 نفر را جا دادند غافل از اينکه گازخردلي که بر بدن و لباسها و زخمهاي مصدومين نشسته با تماس آنها با هم به يکديگر انتقال مييابد!
تن صدايش اينجا بلندتر ميشود: اگر از من بپرسيد ميگويم: افراد زيادي در همين نقل و انتقالهاي مصدومين، شيميايي شدند. تازه، موضوع اينجا تمام نميشود. ما را به بيمارستانهاي شهرهاي بافق و تبريز منتقل کردند اما بدون اطلاع خانوادههايمان.همه خانوادهها از هم پاشيده شده بودند پدرها و مادرها از فرزندانشان بيخبر بودند خواهرها و برادرها از هم...
خندهاي ميکند گويي از سر اجبار. خودم را سه روز بعد از بمباران پيدايم کردند همه خانواده بسيج شده بودند و بيمارستانها را ميگشتند خواهرم از کنارم گذشته بود اما مرا نشناخته بود. از صدايش شناختمش چشمهايم بسته بود و صورتم پر از تاول ... ديگر بس است مرور آن روزها بجز زنده کردن دردها چيزي نصيبمان نميکند.
سرفهها شروع شد. آنقدر دستپاچه شده بودم که نميدانستم بايد چه کار کنم. در اتاق باز شد و دختر کوچکي با مقنعه سفيد، پارچ و ليوان آب بدست وارد اتاق شد. انگار اين سرفههاي پدر جزو آهنگهاي زندگيش شده باشد که هر روز بارها و بارها خواسته و ناخواسته آنها را ميشنود خيلي آرام، قرص و ليوان پر از آب را به دست پدر داد. چشمهايش را از چشمهاي پدر نميگرفت تا اينکه سرفهها کمتر و کمتر شد خيالش که از بابت سرفههاي پدر راحت شد، برگشت و نگاهي به من کرد و خنديد. صورت آرامش به من آرامشي عميق و به ياد ماندني داد.
با دستم اشاره کردم که بيايد و در کنارم بنشيند اما گويي خيالش از بابت پدر راحت نشده بود همان جا کنار پدر نشست.
گفت: خب کجا مانده بوديم ؟
گفتم: از بازتاب آن فاجعه ميگفتيد.
گفت: آن موقع براي پيشگيري از ايجاد ترس در بين مردم، آنطور که بايد اين فاجعه اطلاعرساني نشد تا اينکه 12 سال بعد از بمباران، انجمني براي حمايت از مصدومين شيميايي شهرستان تشکل شد. آن روزها تنها اسم 100نفر از مصدومين شيميايي بمباران ثبت شده بود اما امروز اوضاع خيلي بهتر شده است اما باز هم کم کاري ميشود. هر سال در سالگرد اين فاجعه ميآيند و مراسم ميگذارند از جانبازن ديدار ميکنند و...
نميگويم اين کارها خوب نيست اما کارهاي بهتري هم ميشود کرد چرا در مراسم بزرگداشت از خبرنگاران خارجي دعوت نميکنيم تا با حضور در اين مراسمات و برخورد نزديک با مصدومين و جانبازان سردشت به شکلي عيني شاهد واقعيتها باشند و بدين وسيله اجازه ادعاهايي از قبيل حمايت از تروريسم، توليد سلاحهاي کشتار جمعي و اتمي و امثال آن را در مورد ما به خودشان ندهند و ببينند که ما خود بزرگترين قرباني سلاحهاي شيميايي و اتمي هستيم.
از اوضاع و احوال کار و زندگيش که ميپرسم، ميگويد: بيش از 22 سال است که در باغات مختلف مشغول به کار هستم. کارشناس نباتات هستم. کارم با سمها و کودهاي شيميايي مختلف است. بارها و بارها که وارد مناطق سم پاشي شدهام تا چند روز سرفه امانم را بريده است. زياد اهل گلهگذاري نيستم اما شرايط اشتغال ما بايد با شرايط جسميمان متناسب باشد اما اينطور نيست... چيني بر پيشاني مياندازد و ميگويد: ديگر کشش کار در اين زمينه را ندارم و رمقي برايم باقي نمانده است اما بالاخره نميشود که بيکار نشست. من سه تا فرزند دارم.
برايد تهيه دارو مشكلي نداريد؟
نگاهي به ميز کوچک کنار تخت انداخت. روي ميز پر بود از قرص و شربت و اسپري و... خدا را شكر. در زمينه دارو مشکل خاصي ندارم. داروهايم را از داروخانههاي سردشت و گاها از اروميه تهيه ميکنم اما بعضي از دوستانم در تهيه داروهايشان مشکل دارند.
از کلينيک تخصصي ويژه مصدومين شيميايي تازه ساخت سردشت ميپرسم. ميگويد: باز جاي شکرش باقي است که به فکر ساخت اين كلينيك افتادند اما در حال حاضر تقريبا بياستفاده مانده است امثال من نياز به متخصص چشم، ريه و پوست داريم اما اين کلينيک در حال حاضر فقط يک متخصص عفوني و يک پزشک عمومي دارد! اگر مسئولين بتوانند حداقل به صورت دورهاي اکيپي از اين متخصصان را به سردشت اعزام کنند بسياري از مشکلات درمانيمان حل ميشود.
البته هر امکاناتي که بنياد شهيد در اختيارمان قرار ميدهد به درصد جانبازي بستگي دارد اما ميتوانم به جرأت بگويم در مورد بسياري از مصدومين شيميايي سردشت اين درصد، درست اعلام نشده است.
لبخندي را چاشني حرفهايش مي کند و ميگويد: در مورد خودم که مطمئنم.
رشته کلام را از او گرفتم و گفتم: جايي خواندهام که هر جانباز شيميايي ميتواند هر دو سال يکبار نسبت به تجديدنظر در درصد جانبازيش اقدام کند چرا شما اقدام نکردهايد؟ ميگويد: حال و روز ما هر روز بهتر که نميشود هيچ بدتر هم ميشود شايد بدانيد گاز خردل 50 سال ماندگاري دارد. هر چند وقت يکبار کمسيوني براي تجديد در درصد جانبازي تشکيل ميشود اما بيشتر وقتها کار به آنجا نميکشد چون بيشتر جانبازان در کميسيون مشورتي که با حضور جانبازان تشکيل ميشود از ادامه پيگيري درخواست خود منصرف ميشوند. بعضي مشاوران، مصدومين را از احتمال کاهش درصد جانبازيشان ميترسانند.
حين صحبتهاي آقاي محمديان نگاهم به دختر کوچکش بود احساس کردم دلش از اين حرفها گرفته است.
گفتم آقاي محمديان رابطهتان با فرزندانتان چگونه است يا اصلا آنها چطور با وضعيت شما كنار آمدهاند؟
اين را که گفتم نگاههاي دخترک و پدرش بهم گره خورد بعد با لبخندي که بر لبان پدر و هم دخترک نشست، نگاهها را از هم گرفتند.
گفت بهتر است اين را از آنها بپرسيد ولي اين را بايد خودم بگويم: خانواده جانبازان اعصاب و روان آرامش کافي ندارند گاهي ناخواسته عصباني ميشويم و حرفي ميزنيم که دلشان ميشکند بعد از مدتي که آرام شديم پشيمان و ناراحتيم اما ديگر فايدهاي ندارد کار از کار گذشته. خشونتي که گاهي چاشني رفتارمان ميشود تاثير خودش را در ذهن و قلب کودکانمان گذاشته است.
بگذاريد خاطرهاي از همين دختر کوچکم برايتان تعريف کنم: يک روز که باز آن حالت عصبانيت و پرخاشگريم به سراغم آمده بود براي جبران اين حرکت ناخواستهام از سرکار که ميآمدم برايش عروسکي گرفتم و انتظار داشتم با دادن آن عروسک دل دخترم را بدست آورم و او نيز موضوع را کاملا فراموش کند. به خانه که رسيدم مستقيم به سراغش رفتم و عروسک را به او دادم و در آغوشش گرفتم و بوسيدمش ساکت بود ساکت تر از هميشه.
گفتم:" نميخواي چيزي به بابا بگي"؟
چشمانش را به زمين دوخت و گفت:" کاش شما هيچ چيز برايمان نميخريديد فقط يکم با ما مهربانتر بوديد."
دخترک سرش را بلند کرد. جرأت نگاه کردن در چشمانش را نداشتم او هم انگار که از حرف آن روزش خجالت کشيده باشد نگاهش را از من دزديد اما حلقه اشک چشمانش را نتوانست پنهان کند.
بلند شد و به بهانه آوردن چاي از اتاق به بيرون رفت.
چاي را که خوردم بلند شدم و آماده رفتن. حرف براي گفتن و شنيدن زياد بود و وقت تنگ. تا دم در همه خانواده بدرقهام کردند .از در خانه که خارج شدم براي دخترک دست تکان دادم او هم دل مرا نشکست.
در راه، صداي سرفهها، خسخس سينه و چهره دخترک حتي يک لحظه رهايم نميکرد.
گزارش خطا
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۰
ولش کن
دلم گرفته
نظرسنجی
آیا جام جهانی میتواند مانع جنگ آمریکا با ایران شود؟



