صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل

نقش شركت‌هاي غول‌پيكر در جنگ سرد

شهيندخت خوارزمي
کد خبر: ۵۵۱۶۳
| |
4296 بازدید
ژوزف استالين گرجستاني را مي‌توان يكي از فاتحان جنگ دوم جهاني دانست كه نيمه شرقي آلمان را نيز به نيمه شرقي اروپا وصل كرد و اردوگاه سوسياليستي را پايه‌گذاري كرد.

از فرداي پس از جنگ دوم بود كه رقابت آمريكا و اتحاد جماهير سوسياليستي شوروي (سابق) نبردي بي‌امان در همه حوزه‌هاي زندگي،‌ فرهنگ، سياست و اقتصاد را آغاز كردند. دراواخر دهه 1980 اين نبرد طولاني به سود آمريكايي‌ها تمام شد و اتحاد جماهير سوسياليستي شوروي حتي نتوانست از استقلال خواهي كشورهاي چسبيده به روسيه امروزي جلوگيري كند. آيا آنچه در پايان دهه 1980 رخ داد، يك اتفاق بود؟ الوين تافلر، نويسنده كتاب «جابه‌جايي قدرت» معتقد است كه بايد به دهه 1960 برگشت و داستان توليد ثروت انبوه در غرب توسط شركت‌هاي غول‌پيكر را پيگيري كرد تا راز شكست كمونيست‌ها را ديد. اين متن را بخوانيد.

در 1956، مرد نيرومند خپله‌ اتحاد جماهير شوروي، نيكيتا خروشچف، رجز معروف خود را بر زبان آورد- «ما شما را دفن خواهيم كرد.» منظورش آن بود كه در سال‌هاي آينده كمونيسم از نظر اقتصادي بر سرمايه‌داري پيشي خواهد گرفت. اين رجزخواني كه تهديد غلبه نظامي را نيز همراه داشت، در سرتاسر جهان طنين‌ افكند.

با اين همه، در آن زمان شمار اندكي از افراد حتي تصور هم نمي‌كردند كه چگونه انقلابي در نظام غربي توليد ثروت مي‌توانست موازنه نظامي جهان- و ماهيت خود جنگ- را دگرگون سازد.

خروشچف (و بيشتر آمريكاييان) مي‌دانستند كه سال 1956، نخستين سالي نيز بود كه در آمريكا شمار كاركنان يقه سفيد و خدماتي بر كارگران يقه آبي كارخانه‌اي پيشي گرفت. اين نخستين نشانه‌اي بود از اين كه اقتصاد دودكشي موج دوم در حال ناپديد شدن بود و اقتصاد جديد موج سومي داشت، متولد مي‌شد.

ديري نگذشت كه چند آينده‌نگر و اقتصاددانان پيشرو، رفته رفته رشد ميزان دانش‌بري اقتصاد آمريكا را دنبال نموده و سعي كردند تاثير درازمدت آن را پيش‌بيني كنند. خيلي زود، يعني در 1961، آي‌بي‌ام از مشاوري درخواست كرد تا درباره آثار ضمني اجتماعي و سازماني خودكار شدن كارهاي يقه‌سفيدان گزارشي تهيه كند (هنوز بسياري از نتيجه‌گيري‌هاي آن گزارش اعتبار دارد) در 1962، فريتس مك‌لوپ اقتصاددان، مطالعه تحول‌برانگيز خود را تحت عنوان توليد و توزيع دانايي در ايالات متحد، منتشر ساخت.

در 1968، شركت AT&T (تلفن و تلگراف آمريكا) كه در آن زمان بزرگ‌ترين شركت خصوصي جهان بود، براي كمك تعريف مجدد رسالتش، عده‌اي را مامور انجام يك بررسي كرد و در 1972، يك دهه پيش از آن كه به دست دولت آمريكا تجزيه شود، آن گزارش را دريافت داشت. در اين گزارش كه سندي بدعت‌گذار به شمار مي‌آيد، اصرار شده بود كه بنگاه به بازسازي بنيادين اقدام كند و خود را تجزيه نمايد.

اين گزارش شيوه‌هايي را ترسيم كرده بود كه با آن ديوانسالاري غول‌آساي صنعتي موج دومي بتواند خود را به سازماني تندپا و قابل مانور تبديل سازد. اما AT&T، گزارش را توقيف كرد و سه سال بعد اجازه داد در ميان مديران عالي پخش شود. در آن زمان اغلب كمپاني‌هاي اصلي آمريكا هنوز شروع نكرده بودند به اين كه فراتر از تجديد سازمان رشدگرا فكر كنند. اين كه براي بقا در اقتصاد در حال ظهور مبتني بر دانايي، به تحولي بنيادين نياز دارند، به نظرشان اغراق‌آميز مي‌آمد. با اين همه، موج سوم خيلي زود بسياري از بزرگ‌ترين سازمان‌هاي جهان را به دردناك‌ترين تجديد ساختار عمرشان واداشت.
بدين ترتيب، تقريبا درست همان زماني كه استاري و حاميانش اندك اندك تفكر نظامي ايالات متحد را متحول مي‌ساختند، بسياري از كمپاني‌هاي غول‌آساي آمريكا نيز به جست‌وجو برخاسته و در پي تعريف رسالت‌هاي جديد و ساختارهاي سازماني تازه برآمده بودند. با تغيير خود روش توليد ثروت، سيلي از آموزه‌هاي نوين مديريت پديدار شد.

براي درك تحولات خارق‌العاده‌اي كه از آن زمان به اين سو رخ داده است و پيش‌بيني تحولات حتي شگفت‌انگيزتري كه در پيش است، بايد به ده ويژگي‌ مهم اقتصاد نوين موج سوم نگاهي بيفكنيم.

عوامل توليد

در حالي كه زمين و نيروي كار و مواد خام و سرمايه «عوامل اصلي توليد» اقتصاد موج دوم گذشته را تشكيل مي‌دادند، دانايي – كه در معناي وسيعش در اينجا شامل داده و اطلاعات، تصاوير ذهني و نمادها، فرهنگ و ايدئولوژي و ارزش‌ها است – منبع محوري اقتصاد موج سوم است. اين ايده كه روزگاري مورد تمسخر بود، اكنون به واقعيت تبديل شده است. به هر حال معنا و آثار ضمني آن هنوز چندان درك نشده است.

با داشتن داده‌ها و اطلاعات يا دانايي مناسب مي‌توان تمام نهاده‌هايي (input) را كه در توليد ثروت به كار مي‌روند، كاهش داد. نهاده‌هاي مناسب دانايي مي‌تواند نيروي كار لازم را كاهش دهد، موجودي انبار را كم كند، در مصرف انرژي و مواد خام صرفه‌جويي نمايد و زمان و مكان و پولي را كه براي توليد لازم است، كمتر مصرف كند.ابزار برش كامپيوتري كه با دقتي عالي كار مي‌كند، در مقايسه با ماشين‌هاي برش پيش – هوشمندي كه جايشان را گرفت، پارچه يا فولاد كمتري مصرف مي‌كند.

دستگاه‌هاي چاپ «هوشمند» خودكاري كه كتاب‌ها را چاپ و صحافي مي‌كند، كمتر از ماشين‌هاي مبتني بر نيروي عضلاني (brute-force) قبلي كاغذ به كار مي‌برد. سيستم‌هاي كنترل هوشمند، با تنظيم حرارت ساختمان‌هاي اداري، در مصرف انرژي صرفه‌جويي مي‌كند. نظام‌هاي اطلاعاتي الكترونيكي كه سازندگان را به مشتريانشان وصل مي‌كند، ميزان كالاهايي را كه بايد در انبار ذخيره شود – از باتري تا لباس كتاني – كاهش مي‌دهد. بدين ترتيب، دانايي، اگر درست از آن استفاده شود، جانشين غايي ديگر نهاده‌ها خواهد شد. اقتصاددانان و حسابداران مرسوم، هنوز با اين ايده مشكل دارند، زيرا كمي كردن آن سخت است؛ ولي اكنون دانايي، خواه قابل اندازه‌گيري باشد يا نباشد، يكي از انطباق‌پذيرترين و چند منظوره‌ترين و مهم‌ترين عامل توليد است. آنچه اقتصاد موج سوم را واقعا انقلابي مي‌سازد، اين واقعيت است كه در شرايطي كه زمين و نيروي كار و مواد خام و شايد حتي سرمايه را مي‌‌توان منابعي محدود و فناپذير تلقي كرد، ولي دانايي از همه لحاظ، پايان‌‌ناپذير است. از دانايي، برخلاف كوره ذوب‌آهن يا خط توليد، دو كمپاني در آن واحد مي‌توانند استفاده كنند و مي‌توانند از آن براي توليد دانايي بيشتر بهره بگيرند.

ارزش‌هاي ناملموس

در حالي كه ارزش كمپاني موج دومي را مي‌توان در قالب دارايي‌هاي ملموسي چون ساختمان و ماشين‌آلات و سهام و موجودي انبار سنجيد، ارزش بنگاه‌هاي موفق موج سومي بيش از پيش در توانايي آنها در كسب و توليد و توزيع و به كارگيري دانايي، چه به صورت استراتژيكي و چه به صورت عملياتي نهفته است. ارزش واقعي كمپاني‌هايي چون كامپك (Compaq) يا كداك، هيتاچي يا زيمنس، بيشتر به ايده‌ها و بصيرت‌ها و اطلاعاتي كه در مغز كاركنان آنها نهفته است و به بانك‌هاي اطلاعاتي و حق امتياز اختراعاتي بستگي دارد كه اين كمپاني‌ها در اختيار دارند، نه به تعداد كاميون‌ها و خطوط توليد و ديگر دارايي‌ها ملموسشان. بدين ترتيب، خود سرمايه اكنون بيش از پيش بر عوامل ناملموس مبتني شده است.

انبوه‌زدايي

به محض آنكه بنگاه‌ها، نظام‌هاي اطلاعات بر و اغلب روباتي ساخت كارخانه‌اي را نصب كنند كه قادر به توليد تنوع بي‌پاياني از محصولات ارزان و حتي سفارشي است، توليد انبوه؛ يعني ويژگي معرف اقتصاد موج دوم، بيش از پيش منسوخ مي‌شود. نتيجه انقلابي اين تحول، در واقع انبوه‌زدايي توليد انبوه است.

جابه‌جايي به سمت «تكنولوژي‌هاي انعطاف‌پذير» هوشمند، تنوع و گوناگوني را ارتقا بخشيده و به حق انتخاب مصرف‌كننده تا آنجا بها مي‌دهد كه فروشگاه وال- مارت مي‌تواند حدود 110هزار محصول در انواع و اندازه‌ها و مدل‌ها و رنگ‌هاي مختلف ارائه دهد تا خريدار از ميان آنها به انتخاب بپردازد.

اما، وال- مارت تاجري است كه در مقياس انبوه تجارت مي‌كند. به محض آنكه نيازهاي مشتريان تنوع يابد و دسترسي به اطلاعات بهتر امكان دهد كه كسب و كارها بازارهاي خرد را شناسايي كرده و در خدمت تامين نيازهاي آن قرار گيرند، خود بازار انبوه به بازارهاي ويژه تجزيه مي‌شود. فروشگاه‌هاي مخصوص، بوتيك‌ها، فروشگاه‌هاي بزرگ، سيستم‌هاي تلويزيوني خريد از خانه، خريد كامپيوتري، خريد پستي مستقيم و ديگر نظام‌ها، كانال‌هاي روزافزوني ارائه مي‌دهند كه از طريق آنها توزيع‌كنندگان مي‌توانند اجناس خود را در بازاري بيش از پيش انبوه‌زدايي شده، به مشتريان عرضه كنيد.

در حال حاضر، تبليغات بخش‌هاي هرچه كوچك‌تري از بازار را هدف قرار مي‌دهد و بدان‌ها از طريق رسانه‌هايي دسترسي مي‌يابد كه به طرزي فزاينده انبوه‌زدايي شده‌اند. تجزيه شگفت‌انگيز مخاطبان انبوه، در بحران شبكه‌هاي تلويزيوني ABC و NBC و CBS- كه روزگاري شبكه‌هاي عظيمي محسوب مي‌شدند- تجلي دارد كه درست زماني به وقوع پيوست كه شركت مخابرات دنور شروع به كار شبكه تار نوري را اعلام مي‌كند كه مي‌تواند 500 كانال تلويزيوني دوسويه در اختيار بينندگان قرار دهد. چنين سيستم‌هايي بدان معني است كه فروشندگان با دقت بيشتري خواهند توانست خريداران را هدف قرار دهند. انبوه‌زدايي همزمان توليد و توزيع و ارتباطات، در اقتصاد انقلابي پديد مي‌آورد و آن را از همگوني به سمت ناهمگوني فوق‌العاده زياد سوق مي‌دهد.

كار

كار نيز دگرگون شده است. كار نيازمند مهارت كم و در اصل تعويض‌پذير عضلاني، آموزش و پرورش به سبك كارخانه‌اي موج دوم را واداشت تا كارگران را براي كار يكنواخت و تكراري آماده سازد.

موج سوم به عكس، با افزايش شديد نياز به مهارت، كار بيش از پيش تعويض‌ناپذير را به همراه مي‌آورد.
نيروي عضلاني را در اصل مي‌توان جايگزين كرد. بدين معنا كه اگر كارگري داراي مهارت سطح پايين استعفا دهد يا اخراج شود، به سرعت مي‌توان با هزينه‌اي كم ديگري به جاي او گرفت.

به عكس، با بالا رفتن سطح مهارت‌هاي تخصصي كه اقتصاد موج سوم بدان نياز دارد، يافتن شخصي مناسب كه مهارت‌هاي مورد نظر را داشته باشد، دشوارتر و پرهزينه‌تر مي‌شود.سرايداري كه از يك بنگاه دفاعي غول آسا اخراج مي‌شود، هر چند ممكن است با بسياري از كارگران عضلاني بيكار ديگر مجبور به رقابت شود؛ ولي مي‌توان در مدرسه يا شركت بيمه يا امثال آن شغل سرايداري پيدا كند.

به عكس، مهندس الكترونيكي كه سال‌ها وقت خود را صرف ساختن ماهواره‌ها كرده است، الزاما مهارت‌هاي موردنياز بنگاهي را كه كارش مهندسي محيط زيست است، ندارد. متخصص زنان نمي‌تواند جراحي مغز انجام دهد. بالا رفتن تخصص و تغييرات سريع مهارت‌هاي مورد نياز، تعويض‌پذيري كار را كاهش مي‌دهد.

با پيشرفت اقتصادها، تحول ديگري در نسبت «كار مستقيم» به «كار غيرمستقيم» ديده شده است. در قالب واژه‌هاي سنتي (كه به سرعت اهميت خود را از دست مي‌دهند)، كارگران مستقيم يا «مولد» كساني هستند كه در كارگاه كارخانه واقعا به ساختن محصول مشغولند. اينان ارزش افزوده توليد مي‌كنند و ديگران «غيرمولد» توصيف شده‌اند، زيرا فقط نقشي «غيرمستقيم» دارند. امروزه با كاهش نسبت كارگران توليد كارخانه به كاركنان يقه سفيد و فني و حرفه‌اي، حتي در كارگاه، اين تمايزات رنگ مي‌بازد، دست كم، نيروي كار «غيرمستقيم»- اگر نه بيشتر- ولي به همان اندازه نيروي كار «مستقيم»، ارزش توليد مي‌كند.

نوآوري

با بهبود اوضاع اقتصادي ژاپن و اروپا، از جنگ جهاني دوم به اين سو، بنگاه‌هاي آمريكايي خود را با رگبار رقابت سنگيني مواجه ديدند. رقابت، به نوآوري مستمر- يعني ايده‌هايي تازه براي محصولات، تكنولوژي‌ها، فرآيندها، بازاريابي و امور مالي- نياز داشت. هر ماه حدود هزار محصول جديد وارد سوپرماركت‌هاي آمريكا مي‌شود. حتي پيش از آنكه مدل 486 كامپيوتر جايگزين مدل 386 آن شود، چيپ 586 در راه است. بدين ترتيب، بنگاه‌هاي زيرك، كاركنان خود را تشويق مي‌كنند تا ابتكار به خرج دهند و ايده‌هاي تازه ارائه كنند و حتي اگر لازم باشد «مقررات را زير پا گذارند.»

مقياس

واحدهاي كاري كوچك مي‌شوند. به جاي آنكه هزاران كارمند و كارگر از در ورودي واحدي به كارخانه سرازير شوند- كه تصويري باستاني از اقتصاد دودكشي است- مقياس عمليات همگام با بسياري از محصولات، مينياتوري شده است. شمار پهناور كارگراني كه به كار عضلاني مشابهي مشغول بودند، جاي خود را به تيم‌هاي كاري كوچك تخصصي داده است. كسب و كارهاي بزرگ، كوچك‌تر مي‌شوند و كسب و كارهاي كوچك شمارشان چندبرابر مي‌گردد. آي‌بي‌ام با 370هزار پرسنل، از جانب سازندگان كوچك اطراف جهان تا سر حد مرگ ضربه مي‌بيند.

براي آنكه بتواند خود را سرپا نگه دارد، بسياري از كاركنانش را اخراج مي‌كند و خود را به 13 واحد كسب و كار متفاوت- كوچك‌تر- تجزيه مي‌نمايد.در نظام موج سوم، مضار اقتصادي پيچيدگي صرفه‌‌ جويي‌هاي ناشي از مقياس را پرهزينه كرده است. هرقدر بنگاهي پيچيده‌تر شود، كسي كه در سمت چپ قرار دارد كمتر مي‌تواند پيش‌بيني كند كه سمت راستش بعدا چه خواهد كرد. چيزهايي غيرممكن اتفاق مي‌افتد. مسائلي به سرعت پديد مي‌آيد كه مي‌تواند هر مزيتي را كه براي اندازه محض تصور مي‌شد، كم‌اهميت كند. ايده قديمي كه بزرگ‌تر الزاما بهتر است، بيش از پيش منسوخ شده است.

سازماندهي

كمپاني‌ها در تلاش براي انطباق با تحولات بسيار سريع، جهت پياده كردن ساختارهاي اداري خود، با يكديگر مسابقه گذاشته‌اند. كمپاني‌هاي عصر صنعت معمولا الگوهاي مشابهي براي سازماندهي داشتند- هرمي و يكپارچه (monolithic) و ديوانسالار بودند. بازارها و تكنولوژي‌ها و نيازهاي مصرف‌كنندگان امروزي آنقدر سريع تغيير مي‌كنند و فشارهاي گوناگوني را بر بنگاه تحميل مي‌نمايند كه هم‌شكلي اداري دارد از بين مي‌رود. جست‌وجو براي يافتن شكل‌هاي كاملا تازه سازماندهي در جريان است. براي مثال، «از نو مهندسي كردن» (re-engineering)، واژه پرآوازه اخير مديريت، سعي دارد ساختار بنگاه را حول محور فرآيندها و نه بازارها يا تخصص‌هاي مجزا، از نو طراحي كند.

ساختارهاي به نسبت استاندارد شده، راه را براي سازمان‌هاي ماتريسي، تيم‌هاي پروژه داراي ماموريت ويژه مراكز سودآور و نيز انواع روزافزوني از ائتلاف‌هاي استراتژيك و رمايه‌گذاري‌هاي مشترك و كنسرسيوم‌ها هموار مي‌سازد و بسياري از اينها از مرزهاي ملي فراتر مي‌روند؛ چون بازارها همواره در حال تغييرند، استقرار (position) كمتر از انعطاف‌پذيري و مانور اهميت خواهد داشت.

انسجام سيستم‌ها

پيچيدگي روزافزون اقتصاد، انسجام و مديريت متعالي‌تري را طلب مي‌كند. كمپاني مواد غذايي نابيسكو (Nabisco)، كه موردي غيرعادي نيست، روزانه براي واقعا صدها هزار محصول مختلفي كه بايد از 49 كارخانه و 13 مركز توزيع حمل شود، مي‌بايست پانصد سفارش را انجام دهد و در همان حال 30هزار معامله افزايش فروش مختلف را با مشتريان در نظر بگيرد.

اداره چنين پيچيدگي، به شكل‌هاي تازه رهبري و انسجام سيستميك فوق‌العاده سطح بالايي نياز دارد. اين خود مستلزم حجم‌هاي عظيمي از اطلاعات است كه در سرتاسر سازمان جريان داشته باشد.

زيرساخت

براي آنكه بتوان همه‌چيز را منسجم و يكپارچه نگاه داشت- يعني براي رديابي همه محصولات و قطعات، همزمان‌سازي تحويل‌ها، مطلع نگاه‌داشتن مهندسان و بازاريان از برنامه‌هاي يكديگر، آگاه كردن افراد تحقيق و توسعه (R&D) از نيازهاي ساخت و بالاتر از همه، ارائه تصويري منسجم به مديريت از آنچه مي‌گذرد- ميلياردها دلار صرف شبكه‌هاي الكترونيكي شده است كه كامپيوترها و پايگاه‌هاي داده و ديگر تكنولوژي‌هاي اطلاعاتي را به هم وصل مي‌كند.

اين ساختار اطلاعات الكترونيكي كه غالبا ماهواره‌اي است، تمامي كمپاني‌ها را به هم پيوند مي‌دهد و اغلب آنها را به كامپيوتر و شبكه‌هاي فروشندگان و مشتريان نيز وصل مي‌نمايد. شبكه‌هاي ديگري هستند كه شبكه‌ها را به هم متصل مي‌سازند. ژاپن، براي توسعه شبكه‌هاي بهتر و سريع‌تر طي 25 سال آينده، 250ميليارد دلار تخصيص داده است. گور (Gore)، معاون رييس‌جمهور آمريكا، وقتي هنوز در مجلس سنا بود، باني لايحه‌اي شد كه براي كمك به راه‌اندازي «شبكه ملي آموزش و پرورش» كه قصد دارد همان كاري را براي اطلاعات انجام دهد كه ابر-بزرگراه‌ها براي خودروها كردند، طي 5 سال يك‌ميليارد دلار تامين كند. اين گونه گذرگاه‌هاي الكترونيكي، زيرساخت اصلي اقتصاد موج سوم را تشكيل مي‌دهد.

منبع: دنیای اقتصاد
مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟