افکار ماکیاولی در ایران چه می کند؟
زماني که ماکياولي کتاب شهريار را براي خوشايند خاندان مديچي و کسب قدرت از دست رفته مي نوشت هرگز تصور نميکرد که چند صد سال بعد مکتبش اينقدر پيرو و حامي داشته باشد؛ آن هم نه در جامعهاي عرفي گرا که در بين سياستمداراني که اخلاق فردي را از اخلاق اجتماعي جدا نمي انگارند و دين را هنوز به پستوي زندگي شخصي نرانده اند.
ماکياولي فرزند رنسانس بود اما در مقايسه با فرهيختگاني چون پترارک و اراسموس فرزندي ناخلف؛ چه براي تامين هدف هر وسيلهاي را تجويز مي کرد و اخلاق را براحتي در قربانگاه سياست سلاخي.
شهريارِ ماکياولي براي حفظ قدرت ابايي از دروغ گويي، روبه صفتي، پيمان شکني و دين ورزي رياکارانه نداشت و شگفتا که اگر در فلورانس عصر نوزايي نماينده اي نيافت امروز در عالَم سیاست ايران کارگزاراني پيدا کرده است.
البته غرض، يکسره، سياه نمايي ساحت سياست ايران و پيروي از سياق سپهري نيست که معتقد بود " جاي مردان سياست بنشانيد درخت تا هوا تازه شود"؛ چه در اين صورت به ورطه آنارشيسم شاعرانه و آرمان گرايي آرزو انديشانه افتاده ايم.
معتقديم هنوز بيشه سياست ايران از شيرصفتان اخلاق گرا تهي نشده است و هنوز اميد به سياست ورزي اخلاق مدار آرزوي کاملا بر باد نيست؛ هرچند اين اميد در حال رنگ باختن است. شايد رنساني اخلاقي لازم است تا طرحي نو در اندازد؛ طرحي که تاروپودش از پيش در آموزه هاي ديني و سيره عملي بزرگان شريعت تنيده شده است.
اما زماني که به بي اخلاقي برخي از رجال سياسي مي نگري تازه مي فهمي که چه ماموريت دشواري است اين نوزايي اخلاقي و تازه ذهن به تکاپو مي افتد که کارگزار اين رنسانس که مي تواند باشد.
منصفانه نيست پدر دردمندي را که مستاصل از رنجِ فقر و بدتر از آن شرمنده از روي اولاد، تنها راه گريز را درخودسوزي مي يابد معتاد بناميم؛ گيريم که جانباز هم نباشد انسان که هست. چه منطقي است که معتاد فقير را مستحق مرگ مي داند و غني را لايق حيات؟! شايد اينک ترجمان حال فرزندان آن مرحوم را بتوان در اين شعر يافت که "اگه درمون نهاي درد دلم را نمک پاش دل ريشم چرايي".
آموختهايم براي افعال حسن و قبح ذاتي قائل باشيم و دروغ را بد و راستي را خوب بشماريم. پس چرا در توجيه دغل کاريِ فردي که با مدرک جعلي سالها ساحت علم اين مملکت را آلوده مي گوييم "مگر ميتوانيم در دنيا غير از معصومين كسي را پيدا كنيم كه دروغ نگفته باشد يا سهوا يا عمدا."
بسيار است از اين دست نمونه ها که ذکرشان مثنوي صد من کاغذ است. غرض تخريب يک جريان سياسي و تطهير جريان ديگر نيست که همگي کم و بيش به آفت مشترکي دچاريم. قدرت طلبي بل قدرت پرستي بيماري مشترکي است که بسياري از مردان سياست ايران را رو به احتضار اخلاقي کشانده است.
سخن از نوزايي اخلاقي به ميان آمد و دغدغه درباره کارگزاران اش. زماني تصور مي کردم که اگر عالَم سياست از دست رفت چه باک که عالِم سياست هنوز پابرجاست. وقتي تازه وارد اين حوزه از دانش شده بودم در تعجب بودم که چرا عالمان علم سياست در ايران نقش ناچيزي درهدايت سياست عملي دارند و چرا سکان اين کشتي در دستان آنها نيست.
در کنار پاسخ هاي متعددي که براي اين پرسش يافتم، دريافتم که عالمان علم سياست هم چندان از آفت قدرت طلبي مصون نمانده اند؛ فقط اگر آنجا جنگ بر سر منصب و مقام است اينجا کشمکش بر سر رساله و مقاله و مقولاتي از اين دست.
باز، غرض صدور حکمي کلي و چشم بسته نيست که خود مهمان تازه وارد همين خانهام و دانش آموخته محضر بزرگان اخلاق گرايي در اين حوزه. با اين حال خوب مي دانم که، صرفنظر از اقليت اخلاق گراي مورد نظر، نميتوان رسالت رنسانس اخلاقي را به اين قوم سپرد.
احسن به اين ظرافت و تحليل.






