کوهنوردان ايراني و تکرار مسيرهاي کهنه
19 سال پيش در گزارش تلاش براي صعود زمستاني ديواره علم کوه که با عنوان علم کوه، زمستان 68 از سوي گروه کوهنوردان آرش منتشر شد، ضمن اشاره به دشواري هاي خاص کار زمستاني در منطقه علم کوه و به ويژه روي ديواره آن نوشتم که تمام اين سختي ها «دلايل خوبي براي شکست خوردن هستند اما براي يکي دو بار و يکي دو سال. حتي نداشتن پوشاک و وسايل مناسب نيز دست کم براي يکي دو گروه از شش گروه يادشده غگروه هايي که تا آن تاريخ به قصد صعود زمستاني ديواره وارد منطقه شده بودندف نمي تواند دليل موجهي باشد؛ استفاده از پوشاک گورتکس و کفش هاي «فايبرگلاس» که بسياري از کوهنوردان درجه يک اروپاي شرقي هم حسرت داشتن آنها را مي کشند، کمبود امکانات را از اعداد دلايل خارج مي کند. کوهنوردان اروپايي حدود 30 سال پيش از اين با وسايلي ناقص تر کارهايي در همين حد و بالاتر از اين را انجام داده اند.»
به نوشته اعتماد، واقعيت اين است که ما، در پرداختن به کارهاي فني کوهنوردي و در نوآوري در اين زمينه بسيار کند بوده ايم (چنان که در فناوري و توليد علمي و صنعتي چنين بوده ايم). اين ضعف، در30 سال اخير که خواسته ايم خود را دگرگون سازيم، ما را بر آن داشته که به توسعه کمي و سطحي بپردازيم (چنان که در توليد، غالباً چنين کرده ايم).
صدها گروه کوهنوردي تشکيل شده، ده ها هزار نفر در آنها عضو شده اند، هزاران نفر مدرک مربيگري کوهنوردي گرفته اند، برنامه هاي چندصد نفره و چند هزار نفره راه انداخته ايم...، اما تعداد کارهاي نو و باارزش مان در کوهنوردي از چند ده مورد بيشتر نيست - و شايد هيچ يک از آنها ارزشي درخور اعتناي جهاني نداشته باشد. و البته هيچ کار نويي در کوه هاي بالاي شش هزار متر انجام نداده ايم.
پيش کشيدن بحث هاي توجيهي «کمبود امکانات» يا «فشار زندگي» و مانند اينها، هميشه راه گريزي برايمان بوده است تا تنبلي خود را در طراحي برنامه، فراهم سازي امکانات و تمرين براي به دست آوردن آمادگي پنهان کنيم.
ما عاشق تيتر و آماريم. براي ارائه آمار، نيازي نيست راهبرد استراتژي پيچيده يي داشته باشيم و تفکر زيادي را پشتوانه عمل خويش قرار دهيم. در اين راه، کافي است که بودجه يي فراهم شود و زماني را صرف کنيم تا راه پيموده شده به دست ديگران را بپيماييم و برگي را بر برگ هاي پرونده خود بيفزاييم. در «صعودهاي بزرگ خود نيز سال ها است که در پي افزودن بر شمار صعودها و نه ارتقاي کيفيت آنها هستيم. براي مقايسه، اشاره يي مي کنم به روند توسعه کوهنوردي در اروپا در زمان هاي دور، يعني حدود يک و نيم قرن پيش.
در عصر طلايي کوهنوردي که با صعود سر آلفرد ويلز به قله ماترهورن آغاز مي شود (1854) و تا صعود ادوارد ويمپر و همراهان او به ماترهورن (1865) ادامه مي يابد، تقريباً تمامي قله هاي بلند قابل توجه آلپ ها (براي نخستين بار) صعود مي شوند. کارل ايتاليايي که رقيب ويمپر در کسب عنوان نخستين صعودکننده ماترهورن بود، پس از آنکه در روز رسيدن ويمپر و همراهان به ماترهورن، با ريختن سنگ به سوي خود از روي قله (توسط ويمپر) روبه رو شد، باز هم دست از گشايش مسيري جديد (که بعداً به نام مسير ايتاليايي معروف شد) روي جبهه زموت نکشيد و او اين کار را فقط سه روز پس از صعود ويمپر به ماترهورن به انجام رساند.
گذشته از اينکه در اين سال ها، ميان کوهنوردان جدي اروپا رقابتي در جريان بود تا قله هاي صعودنشده شاخص، «فتح» شوند، پس از اين دوره هم توجه کوهنوردان جدي معطوف به صعود ديگر قله هاي صعود نشده و بلافاصله پس از آن، معطوف به گشايش مسيرهاي نو روي قله هاي فتح شده شد. آخرين چهارهزارمتري آلپ ها که «نخستين صعود» را به خود ديد، ميژ بود که قله مرکزي آن در سال 1870 به دست کوليج و يک خانم صعود شد. قله مرکزي و بلندتر ميژ هم در سال 1877 به دست يک گروه فرانسوي صعود شد.
نسلي که پس از عصر طلايي، با جاه طلبي بسيار و اميد به انجام کارهاي بزرگ آغاز به آلپ پيمايي کرد، بي هيچ ترديد روي به دشوارترين قله هاي صخره يي آورد. يکي از چهره هاي برجسته اين دوره از پيشرفت کوهنوردي، کلينتون تامس دنت - جراح نامي - بود که تصميم به صعود سوزني درو گرفت. اين سوزني عظيم، شاخص ترين کوه سنگي مشرف بر دره شاموني است که با شکوه تمام بر آسمان اين منطقه نقشي خيال انگيز زده است. او نخستين تلاش خود را براي صعود درو در سال 1873 به انجام رساند و پس از هجده تلاش ديگر، سرانجام به سال 1879 توانست به اين قله دست يابد.
در بيشتر اين تلاش ها (و بسياري فعاليت هاي ديگر ً) دنت، راهنماي پرآوازه الکساندر بورگنر همراه و همپاي او بود. دنت در آلپاين جورنال به نکته يي در اين زمينه اشاره کرده است که براي کوهنوردان امروز هم درس آموز است؛ تا آن زمان، در مورد امکان دستيابي به درو شک داشتم. اکنون احساس اطمينان شعف آوري در من مي خزد ... اينجا و آنجا، با خيال، تکه هاي صعودشدني را دنبال مي کرديم. آهسته آهسته، راه هاي متصل کننده و رابط رخ مي نمودند. سرانجام برگشتيم و به يکديگر نگريستيم؛ در ذهن هر دوي ما، انديشه يکساني مي گذشت. چهره بورگنر شکفت و هر دو تقريباً همزمان برخاستيم و فرياد زديم؛ «بايد ممکن باشد.»
سال هاي پس از عصر طلايي تا پيش از جنگ جهاني اول، به عصر نقره يي آلپ پيمايي معروف است؛ در اين سال ها ده ها صعود نو از يال هاي دشوار انجام شد، صعودهاي بي راهنما باب شد و کوهنورداني چون فرشفيلد، مور، و بعداً مومري براي اجراي صعودهاي نو به کوه هاي دورتر اروپا - در قفقاز رفتند. در آن سال هاي دور که دسترسي به کوه ها بسي دشوارتر از امروز بود و پوشاک و ابزار صعود بسيار ابتدايي بودند، کوهنورداني مانند دنت و مومري هر يک در فاصله هاي 10 ،12 ساله، حدود 10 صعود نو و تاريخي به انجام رساندند.
رفتن به هيماليا به قصد کوهنوردي و نه به خاطر مسائل جغرافيايي و نظامي، از دهه هشتم قرن نوزدهم آغاز شد. گراهام که به سال 1883 همراه با دو راهنماي سوئيسي به هيمالياي هند رفت، نوشت که اين کار را «بيشتر براي ورزش و ماجراجويي تا براي پيشرفت علم» انجام مي دهد که اين، سرآغاز کوهنوردي ورزشي در بلندترين کوه هاي جهان بود. چهره برجسته تاريخ کوهنوردي، آلبرت فردريک مومري در سال 1895 عازم صعود نانگاپاربات شد. به گفته کريس بانينگتون «معصوميت باشکوهي در سادگي هدف او وجود داشت».
مومري مي خواست بدون اکسيژن مصنوعي، شرپا، طناب ثابت و چادرگاه هاي ثابت به اين قله دشوار که تنها سادگي اش، دسترسي آسان (در مقايسه با ديگر هشت هزارمتري ها) بود، دست يابد. او با سرسختي و شور وصف ناپذير جبهه هاي روپال و ديامير نانگاپاربات را بررسي کرد و پس از ناکامي روي اينها، همراه با دو سرباز گورخا در روز 24 آگوست به سوي دره راکيوت رفت تا راهي ديگر بيابد و از آن پس آنان ديگر ديده نشدند.
تلاش هاي پيوسته براي صعود به قله هاي بلند هيماليا را فقط شعله ور شدن آتش جنگ جهاني توانست وقفه يي بيندازد. تنها، بس بود چهار پنج سالي از پايان اين جنگ فراگير و خانمانسوز بگذرد تا دوباره کوهنوردان نوجو براي صعود قله هاي صعودنشده وارد هيماليا شوند. نخستين هشت هزارمتري که انساني بر چکاد آن راه يافت، آناپورنا (8091 متر) بود که در سال 1950 به دست گروه فرانسوي به سرپرستي موريس هرزوگ صعود شد. در اين گروه هيچ کس جز عکاس و فيلمبردار تيم مارسل ايشاک پيش از آن به هيماليا نرفته بود.
اين، نخست نشانگر آن است که کوهنوردان برجسته گروه ليونل تري لويي لاشنال و گاستون ربوفا در طول جنگ آمادگي خود را حفظ کرده بودند. در واقع آنان بلافاصله پس از پايان جنگ توانسته بودند مسيرهاي نويي در آلپ ها بگشايند. نکته دوم ( که براي ما ايراني ها مي تواند آموزنده باشد) اينکه براي انجام کارهاي نو در کوه هاي بلند، ضروري نيست پيش از آن بارها از مسيرهاي صعودشده آنها صعود کرد يا دست به کارهاي تکراري زد و چنان که ما مي گوييم؛ «تجربه اندوزي کرد.» در واقع براي باز کردن مسيرهاي نو، بيشتر از تکرار کارهاي ديگران و رفتن به دنبال بهترين وسايل جديد، لازم است بخواهيم کار نويي انجام دهيم، براي آن سخت تمرين کنيم، از تجربه هاي ديگران خوب استفاده کنيم و خود را آماده شرايط سخت و استقامت در برابر ناملايمات کنيم.
من در جاي ديگري هم اشاره کرده ام که مي توانيم صعودهاي ملي ديگر کشورها را به اورست، به عنوان يک نمونه پندآموز براي خودمان تحليل کنيم چرا که بسياري از ديگر کشورها نخستين صعود خود را به بلندترين قله جهان، با انجام حرکتي نو به يک صعود غيرتکراري و باارزش بدل ساختند. و بايد ببينيم چگونه است که ما پس از گذشت دهه ها از آغاز کوهنوردي باشگاهي و تاسيس فدراسيون کوهنوردي مان ( در1326 ؛1947) به کارهاي تکراري شبه تجاري يا تجاري در صعودهاي بزرگ مشغوليم و هنوز هم پس از صعود به 11 قله هشت هزارمتري و چندين قله شش و هفت هزارمتري و 54 سال پس از نخستين صعودمان در هيماليا (قله نورسينگ، عيسي و عبدالله اميدوار، 1334 ) براي سال جاري چند گروه دولتي و غيردولتي مان باز هم آمادگي خود را جهت صعود به قله هاي صعودشده هيماليا و... از مسيرهاي معمولي اعلام کرده اند.
سوئيسي ها در نخستين صعود خود به اورست، اين قله و لوتسه (8516 متر) را در يک برنامه صعود کردند. (1956) چيني ها نخستين صعود خود را از يال صعود نشده شمالي انجام دادند. (1960) امريکايي ها نخستين برنامه اورست خود را با دو کار نو به انجام رساندند؛ نخستين صعود يال غربي و نخستين گذر اورست (صعود از يال غربي، فرود از يال جنوب شرقي) به سال1963. در نخستين صعود اتريشي ها به اورست، دو نفر (راينهولد مسنر - که ايتاليايي است - و پيتر هابلر) توانستند براي نخستين بار اورست را بدون اکسيژن صعود کنند. (1978) نخستين صعود ژاپني ها، در فصل پس موسم (پاييز) انجام شد (1978، نخستين صعود در اين فصل). يوگسلاوها در نخستين برنامه اورست خود، از مسيري نو (مسير مستقيم يال غربي) به قله رسيدند. ( 1979 ) لهستاني ها در نخستين تلاش خود براي رسيدن به اورست، قله را در زمستان صعود کردند (1980، نخستين صعود زمستاني اورست) و چند ماه بعد، مسير نويي را روي جبهه جنوبي اورست گشودند. شوروي ها در نخستين برنامه رسمي خود در هيماليا، از مسيري نو و دشوار (جبهه جنوب غربي) به قله اورست رسيدند. (1982)
جالب توجه است بدانيم عمر بعضي از سازمان هاي ملي کوهنوردي در کشوهاي بالا، از عمر فدراسيون کوهنوردي ايران کمتر است براي مثال انجمن (فدراسيون) کوهنوردي چين (CMA) در سال 1958 تاسيس شده است. يا بد نيست بدانيم کشورهاي اروپاي شرقي، تازه از اواخر دهه 70 ميلادي پا به منطقه هاي هندوکش و قراقوروم و هيماليا گذاشتند.
در باشگاه کوهنوردان آرش از 40 سال پيش تاکنون پيوسته يک گرايش نوجويي وجود داشته و در اين محفل کساني بوده اند که قدمي يا قلمي اين جريان را تشويق کرده اند. فکر گشايش مسير روي کوه هاي بلند هيماليا را از سال 1377 داشته و آن را با ديگران در ميان گذاشته ايم. اکنون اين فکر نيرومند تر از هميشه مطرح و گام هاي درخور توجهي براي اجرايي کردن آن برداشته شده و اجراي برنامه گشايش مسير نو روي برودپيک (8047 متر) در تابستان آينده تقريباً قطعي شده است. ضروري است براي دستيابي به هدف خود، با نقطه ضعف هاي بزرگي که داشته ايم، مبارزه کنيم .
براي چيره شدن بر اين ضعف ها، نخست بايد آنها را بشناسيم و بعد بپذيريم که تا امروز، خودمان نخواسته ايم آنها را کنار بزنيم. به نظر من، نقطه ضعف هاي ما هنوز همان هايي است که در علمکوه، زمستان 68 به آن اشاره کرده بودم؛ نداشتن اراده قوي براي اجراي کار نو، نداشتن صبر و حوصله کافي در کوهستان، و نداشتن تمرين هاي مناسب که عبارتند از صعودهاي پرشمار و سريع روي قله هاي چهار هزار متري و دماوند، گشايش مسيرهاي کوتاه و بلند در شرايط سرما، عادت دادن خود به حمل کوله هاي سنگين روي ديواره ها، اجراي شب ماني هاي خودخواسته روي جبهه هاي کوهستاني مختلف در شرايط سرد و سخت، اجراي صعودهاي ترکيبي، انجام ورزش زياد و حساب شده در شهر و...
* محمدي، عباس، نگاهي به اهداف و تاريخچه کوهنوردي، گروه کوهنوردان آرش، دي ماه 1368
در تدوين اين مقاله از منابع زير استفاده شده است؛
Bonington , Chris. The Climbers, 1992BBC Books,
992 Unsworth , Walt. Encyclopedia of Mountaineering, Hodder and Stoughton, 1
Alpine Journal 1957


