سه شليك به قلب خانواده به خاطر يك اختلاف
هراس، در چهره مرد جوان جولان ميداد و بارقه اميدي در چشمانش ديده نميشد.
به گزارش اعتماد، صحنه جنايت هولناكتر از آن بود كه لبانش در مقابل ماموران به حركت درآيد و آنچه ديده را بر زبان جاري سازد. كيست كه ياراي مقاومت در برابر صحنه قتل تمامي اعضاي خانواده برادرش را داشته باشد؟ حتي اگر لحظهيي قبل، در تماس كوتاه تلفني، از تصميم برادر بزرگتر براي خاتمه دادن به زندگي خود و خانوادهاش خبردار شده باشد.
روز سهشنبه مردي ٣٦ ساله در مجتمعي مسكوني در پاسداران، پس از به قتل رساندن زن و دخترش، خود را نيز به ضرب گلوله كشت و خزان زودهنگام بهار زندگي خود و خانوادهاش رقم زد.
عصر سهشنبه، به دنبال مراجعه فردي به پليس آگاهي، ماموران در جريان وقوع يك فقره قتل در خيابان پاسداران تهران قرار گرفتند.
مرد جوان به ماموران گفت: «امروز وقتي به خانه برادرم رفتم با جنازه برادر، همسر برادر و برادرزاده ١٢ سالهام روبهرو شدم». پيكر غرق خون سه عضو خانواده، ثانيهيي از پرده ديدگان برادر كوچكتر فرو نميافتاد.
او ادامه داد: «عصر بود كه برادرم با من تماس گرفت و گفت ميخواهد خود و خانوادهاش را از اين زندگي خلاص كند». تماس كوتاه بود و هراس آور. مرد جوان به سرعت به سمت خانه برادرش حركت كرد اما كار از كار گذشته بود؛ خون بود كه از شعلههاي حماقت ميچكيد.
با اعزام تيمي از كارآگاهان به صحنه قتل، پرده از راز جنايت برداشته شد. به گفته حسين پور، بازپرس كشيك دادسراي جنايي، در همان تحقيقات اوليه مشخص شد كه چندي پيش اختلافات خانوادگي رابطه زن و مرد خانواده را تيره كرده و زن جوان را تا مرز جدايي از همسرش كشانده است با اين حال واكنش مرد خانواده، هولناكتر از آني بود كه بتوان تصور كرد. به گفته حسين پور، «مرد ٣٦ ساله با تهيه يك قبضه اسلحه كلت كمري در حالي كه با همسرش در خانه تنها بود و دختر ١٢ سالهاش در مدرسه حضور داشت، نقشه هولناك خود را به اجرا گذاشت.»
آرام آرام به سمت همسر خود حركت كرد، اسلحه را بالا آورد، آب دهان خود را فرو خورد و شليك كرد؛ دو گلوله، يكي به سر و ديگري به قلب همسرش كه سالها پيش، خانه مهر او بود. اما اين پايان اين جنايت نيست. مرد جوان بر بالين همسرش نشست، فقط خود او ميداند كه چه به همسرش گفت. انتظار در چشمان مرد ديده ميشد، او انتظار كودك ١٢ ساله خود را ميكشيد. در نقشه او، يك گلوله نيز سهم كودك خردسال بود.
عقربههاي ساعت به نيمههاي روز نزديك ميشد. زنگ مدرسه دختر ١٢ ساله زده شد. گويي ذره ذره زندگياش در سراشيبي سقوط قرار گرفته است. طولي نكشيد كه به خانه رسيد، همان قتلگاه، اما پدر، توان ديدن چشمهاي دخترش را نداشت، پس در گوشهيي كمين كرد و گلولهيي نه از جنس مهر، به سمت پيشاني دختر شليك كرد. حالا نقشه به انتها رسيده بود. سكانس پاياني، خودكشي بود؛ با صدايي مهيب و تمام.
در بازرسي ماموران از صحنه جرم، نامهيي به خط مرد خانواده كشف شد. در آن خطي بزرگ به آرزوهاي زن و فرزند كشيده شده بود؛ به خاطر اختلافات خانوادگي، به اين زندگي پايان ميدهم.


