ايران، عراق و هموطنان بيسرزمين
يكي از بينندگان «تابناك» به نمايندگي از كساني كه خود را ايرانيالاصلهاي رانده شده از عراق ناميده، در پيامي نوشته است:
ماجرا از آنجايي آغاز ميشود که اجداد ما در پنج، شش نسل پيش، براي زيارت و تجارت به اماکن متبرکه کربلا، نجف، کاظمين و سامرا ميرفته و به هر حال ساکن آنجا شدند. به ياد داشته باشيم که حتي تا دوران قاجار نيز، تعيين برخي مقامات متولي و مذهبي اين اماکن، با تأييد شاهان قاجار بود و ايرانيها در آن سرزمين، هرگز احساس غربت نميکردند، اما سياست، سرنوشت را به گونهاي ديگر رقم زد و نخستين بار، «حسنالبکر»، نخستوزير عراق پيش از صدام، در پي اختلاف با نظام شاهنشاهي وقت ايران، اقدام به بيرون کردن دستهجمعي بسياري از ايراني تبارهاي ساکن عراق کرد.
به اين ترتيب، حکومت شاهنشاهي ايران در پي انقلاب مردمي و با رهبري امام خميني سرنگون ميشود و از ديگر سو، حسنالبکر نيز در پي کودتا، جايش را به صدام ميدهد، اما باز هم روابط تيره ميماند و اين بار، به رويارويي نظامي ميانجامد.
به جرأت ميتوان گفت که جنگ ايران و عراق براي هيچ گروهي به اندازه ايراني تبارهاي ساکن عراق، پيامدهاي منفي به بار نياورد. صدام حسين، در سال 1359 باقيمانده ايرانيهاي ساکن عراق را بيرون ميکند و آنها به ايران بازميگردند. در عراق، به واسطه اينکه به عنوان ايراني شناخته ميشدند، ديگر جايي براي ماندنشان نبود و در ايران، متأسفانه در برخي موارد، ايشان را دشمنان عراقي ميپنداشتند! بسياري از اين افراد در سالهاي دفاع مقدس، دوشادوش ديگر رزمندگان اسلام، در جبههها حضور يافته و صدها شهيد تقديم اسلام و سرزمين آبا و اجدادي کردند. سرانجام جنگ به پايان رسيد؛ روابط سياسي ايران و عراق دوباره پاي گرفت و استحکام يافت، اما مسأله عراقيهاي ايرانيتبار، يا ايرانيهاي عراقيتبار، يا هر آنچه دوست داريد بناميدشان، حل نشد. اکنون عمده مشکل ما به نداشتن هويتمان بازميگردد. ما نميدانيم ايراني هستيم؛ عراقي هستيم؛ اصلا آيا هستيم؟ اين هستيمان را کسي ميبيند؟ آوارگاني بيپناه. بيخانهتر از باد.
گاهي خودمان هم در وجود خودمان شک ميکنيم. اگر بگويم خودمان هم نميدانيم کيستيم و هويتمان چيست، شايد باور نکنيد. گيرم اجداد ما گناه کبيره مرتکب شدهاند که به آن اماکن متبرکه رفته و ساکن شدند. گناه ما چيست؟ به که بايد گفت؟ من در ايران متولد شدهام، در اين سرزمين بزرگ شدهام، اما هنوز شناسنامه ندارم. کارت هويت ندارم. تا دبيرستان را با پشتکار و جديت ادامه دادم، اما اجازه شرکت در آزمون ورودي دانشگاه را ندارم. حتي امکان راهاندازي بسياري از کسب و کارهاي خصوصي را هم ندارم.
به طور کل، شايد بتوان ما ايرانيها (؟)، عراقيها (؟) يا در يک کلام، «بيهويتها» را در چهار دسته گنجاند: دسته نخست، کساني هستند که با ورود به ايران داراي مدارک اثبات بودند و شناسنامه گرفتند (که تعداد اين گروه بسيار کم است). دسته دوم کساني هستند که با ورود به ايران داراي مدارک اثبات بودند، اما مسئولان اين مدارک را نپذيرفته و با اقدام چند ساله و درخواستهاي پيدرپي، تاکنون شناسنامهدار نشدهاند (که تعدادشان بسيار بيشتر از گروه نخست است).
دسته سوم داراي مدارک اثبات نيستند و آن هم به علت نداشتن والدين و يا گم شدن مدارک و يا گرفتن آنها توسط رژيم بعث عراق در هنگام رانده شدن به وطن است (که تعداد اين گروه بسيار است) و سرانجام، دسته چهارم کساني هستند که علاوه بر داشتن شرط دوم يا سوم، مادر آنها ايراني است و درخواست شناسنامه دادهاند. ولي تاکنون هيچ کدامشان موفق به گرفتن شناسنامه نشدهاند (که تعداد اينها هم کم نيست). شما بهتر با قوانين مدني و حقوقي آشنايي داريد. آيا بر پايه ماده 993 قانون مدني، دايره سجل ثبت احوال، موظف به صدور شناسنامه براي متقاضي نيست؟ آيا ماده 32 اصلاحي ثبت احوال، نميگويد که همه اتباع ايران بايد داراي شناسنامه باشند؟ آيا بر پايه ماده 12 ثبت احوال، گزارش ولادت کودک در ايران، اعم از اينکه پدر و مادر خارجي يا ايراني داشته باشد، موجب صدور شناسنامه براي وي نميشود؟ آيا به استناد ماده 976 قانون مدني، کساني که در ايران از پدر خارجه به دنيا ميآيند و بلافاصله پس از رسيدن به سن هيجده سال تمام، دستکم يک سال ديگر در ايران اقامت ميکنند، تبعه ايران به شمار نميشوند؟ آيا به استناد ماده 982 قانون مدني، اشخاصي که تحصيل تابعيت ايراني کرده يا بکنند، از همه حقوقي که براي ايرانيان مقرر است، بهرمند نميشود؟ و آيا... و آيا...؟
همه موارد ياد شده در بالا، براي اتباع خارجي است. اينها نشان ميدهد که مسئولان حتي به اندازه اتباع خارجه هم به ما نگاه نميکنند. البته در سال 1385، ظاهرا قانوني در اينباره در مجلس شوراي اسلامي تصويب شد، اما در حد همان تصويب ماند.
حال از مسئولان ميپرسيم: ما چه بايد بکنيم؟ گناه ما چيست؟ آيا مسائل و مشکلات سياسي، حقوق مدني و انساني ما را نيز نابود کرده است؟ تا کي بايد از آنجا رانده و از اينجا مانده باشيم؟ تا کي بايد به وجود و هستي خودمان با شک و ترديد بنگريم؟ تا کي بايد حسرت و آرزوي حضور در دانشگاهها، دستگاههاي دولتي، و حتي خصوصي را به دل داشته باشيم؟ امروزه کارشناسان اجتماعي و رواني، مدام از بحرانهاي هويت جمعي و فردي سخن ميگويند. اينها را براي آنها گفتهاند که دستکم در ظاهر، هويتشان معلوم است. پس واي بر ما که حتي هويت ظاهريمان هم مشخص نيست؟ خواهشمندم براي يک بار هم که شده، روشن و شفاف به ما بگوييد آيا حق زندگي کردن داريم يا خير؟ و اگر پاسختان به اين پرسش مثبت است، چه بايد بکنيم تا از اين حق استفاده کنيم؟




