اوکراین، کرانهای اسیر ژئوپلیتیک خویش
این روزها بحران اوکراین موضوع مهم سیاست بینالمللی شده است و در کنار سیاستمداران و خبرنگاران و تحلیلگران، دانش آموختگان سیاست بینالملل نیز از آن چون آزمایشگاهی برای آموختههای خویش بهره میجویند. اما نگارنده در این نوشته میکوشد تا با نقبی به ژرفای این پدیده، معانی و مفاهیم آن را واکاوی نماید.
حقیقت امر آن است که اوکراین نه یک هویت اصیل ملی و تاریخی بلکه قلمرویی است که بیشتر بر اساس جغرافیا و رقابت و جنگ میان قدرتها تعریف شده و دست به دست شدن آن میان روسیه و متجاوزان به حریم آن، موجب شکلگیری یک سرزمین و دولتی شده که هنوز هم در بند جغرافیای خویش نه برای خود که برای دیگران است و در میانه این غوغا آنچه که مغفول مانده و میماند خود مردمان آن و باشندگان اصلی این سرزمین هستند که جغرافیایش بلایش شده و همانند برخی سرزمینهای دیگر آدمیان را در گروگان خویش گرفته است.
اما داستان اوکراین در رازهای روسیه معنا دارد و روسیه خود رازیست که برای خود روسها هم همیشه چون معمایی مبهم و چند معنا تصویر شده است و اندیشه پردازان غرب نیز همواره آن را چونان شمشیری آخته دیدهاند که فقط با شمشیری در مقابل میتوان آن را بازداشت. روسیه از یک نگاه بیشتر شهریست در برابر شهری دیگر به تقلید و در کمین. روزی شهر کیف شکل گرفت در برابر کنستانتینوپل و دین و شکوه و معماری و همه چیز را از آن گرفت و بارها بر آن هجوم برد. دیگر روز مسکو در برابر غازان قد برافراشت و نظام اداری و دیوانی و فرهنگی از آن آموخت و شکستش داد. در سدهای دیگر پترزبورگ بنا شد در برابر شهرهای اروپا و به ویژه پاریس و به همان ترتیب و آداب و بارها هجوم آورد. از روزی که مسکو دیگر باره مرکزیت گزید قرار بود که مدینه فاضلهای باشد در برابر همه شهرهای جهان تا مجسمه مارکس و آرامگاه لنین منجی مظلومان عالم شوند.
نخستین دولت روسی در سده نهم میلادی در کیف، مرکز اوکراین شکل گرفت و مسیحیت ارتدوکس را برای وحدت ملی و شکوه بینالمللی برگزید و تا سده سیزدهم میلادی پابرجا ماند. هجوم مغول روسیه را از سواحل دریای سیاه به کلبههای چوبی و صومعههای یخی نزدیک قطب راند و اندیشه دولت روسیه پسا اشغال از دل آن بیرون آمد و مسکو جای کیف را گرفت و تا روزی که پتر زودتر از هر دولتمردی در جهان غیر غرب مفهوم غرب و تحول آن را دریافت مسکو همچنان روح روسیه بود و کیف به تاریخ سپرده شد.
با وجود تصرف اوکراین به دست لیتوانیاییها و لهستانیها و بعدها دیگر دولتهای اروپایی نزدیک، اما از سده هفدهم بار دیگر اوکراین به روسیه پیوست و تا زمان فروپاشی در دامن فرزند بود؛ چونان پیری فتاده و و نظریه ملیتهای لنین و سپس فروپاشی شوروی آن را به ناگزیر به استقلالی ناخواسته سوق داد تا اینک پس از یک ربع قرن همچنان میان روسیه و اروپا سرنوشت خویش را نداند و هر از چند گاهی اسیر این و آن سودا شود و نه روسیه آنچنان اندیشه و نظام و سامان و طرح و مدل و توانی برای رهایی آن از مشکلات اقتصادی و اداری و مالی دارد و نه اروپا میتواند آن را بیزحمت و هزینه بسیار از مسکو برهاند. کمکهای مسکو در این سالها نتوانسته است نظاممند این کشور را در مسیری مطمئن قرار دهد و ملت آن همچنان گرفتار الیگارشیهای سودجو و دولتمردان ناکارآمد است.
واقع امر آن است که فشارهای اقتصادی بر مردم، در اوکراین فراتر ازطاقت مردمان بوده و در دوره یانکوویچ هم خیلی بیشتر شده و در اوکراین اولیگارشی چند پارچه است، دولت در حکمرانی بسیار ضعیف است و هیچکس در اوکراین این میزان قدرت و نفوذ را ندارد که بتواند یک دولت یکپارچه درست کند و الیگارشی چپاولگر اوکراینی، فرقش با الیگارشی روسی آن است که وقتی پوتین آمد به این الیگارشی افسارگسیخته افسار زد و آن را یکپارچه کرد و دست برخی از شرکتها را از انرژی روسیه کوتاه کرد و آنها را به شرکت گازپروم داد سپس خیلی از همان الیگارشها را تبعید و زندانی کرد و به سرمایهگذاریها در داخل توجه کرد و هرچند که فساد در روسیه هم هرگز کنترل نشد و الان هم روسیه به لحاظ مالی و رشوه یکی از کشورهای فاسد دنیاست، ولی کشوری است که بالاخره یک صاحبی دارد و یک کسی هست که کنترل میکند و خدمات اجتماعی را عرضه میکند و یا هر وقتی که دولت احساس کند که بخشی از جامعه تحت فشار است، به فریاد آنها میرسد و صد البته که میراث کمونیسم که مدعی بود میخواهد بهشت بر زمین بسازد، جهنمهایی شده که پس از ربع سده هنوز آثارش پابرجاست.
غرب اما در باغ سبزی به کیف نشان داده که با وجود بحرانها و گرفتاریهای خویش برای بخش مهمی از اوکراینیها باور کردنیست. آنها خود را با لهستان و چک و اسلواک و دیگر همسایگان مقایسه میکنند و غبطه میخورند. اما حقیقت ماجرای اوکراین بسیار فراتر از این موضوع درست و قابل درک است و معنای اوکراین و مفهوم آن فراتر از زندگی روزمره اجتماعی مردمان آنست.
اوکراین معناهای متفاوتی دارد و هر کس از دیده خویش آن را میفهمد و میجوید و تفسیر میکند. از نگاه مردمان آن نیز این هویت بسیار متعارض المعانیست و هر طایفه و تباری آن را گونهای دیگر از دیگری تصویر میکند. کاتولیکها، اوکراینی زبانها، روس زبانان، کریمهایها و توده مردمی که فقط چشم به یک زندگی بهتر دارند و نه چیز دیگری، هر یک اوکراینی متفاوت در اندیشه خود تصویر میکنند.
از نگاه مسکو اما اساساً اوکراین فقط یک جغرافیاست و نه بیشتر و آن را با فاصله جغرافیایی از مرکز میسنجد که چونان روسیه اصیل و قدیمی و فرهنگی فقط تفاوتش در دور بودن از مرکز است و حتی از سن پترزبورگ و غازان و ماگادان نیز روستر و خودیتر و از بس خودی است که دور مینماید و غربش از قرب اوست و برهان دشمن در جذبش نیز دقیقاً به همین اصالت خودی بودن آن برمیگردد. چونان فرزندی که رقیبان بر پدرش بشورانند تا از او انتقام بیشتر بستانند. بسیاری از مفاخر فرهنگی روس از دیرباز تا کنون اوکراینی بودهاند. شدت این نزدیک بودن به حدی بوده است که اداره شبه جزیره کریمه در سال ۱۹۵۴ از طرف خروشچف به مناسبت سیصدمین سال بازپیوند دو سرزمین و به نشانه وحدت دو کشور و حسننیت متقابل به عنوان یک جمهوری خودمختار طی مصوبهای ساده به اوکراین اهدا شد.
از نگاه غرب چیزی به نام اوکراین چندان معنا ندارد و فقط یک جای پا و قلمرو برای فشار و محاصره و تسلیم کردن است که اهمیت دارد و فرقی نمیکند اسمش چیست. اوکراین یا بلاروس یا گرجستان یا مولداوی و حتی چچن یا داغستان اصلاً فرقی ندارند. تفاوتش در اهمیت ژئو پلیتیک و وسعت و جمعیت و هویت آن است که هرچه حیاتیتر و گستردهتر و پرجمعیتتر و روسیتر، بهتر؛ تا این مسکو بزرگ قدرتمند خطر آفرین شرقی از دروازههای اروپا دورتر و دورتر رانده شود و خیال کنگره وین ۱۸۱۴ و اتحاد مقدس مسیحایی و ارتجاع سنتی از مخیلهاش پاک شود.
شاید بهتر باشد بگوییم که جهان غرب اوکراین را یک طناب میبیند و کریمه را همان حلقهای که در سالهای ۱۸۵۳ تا ۱۸۵۶ دوشاودوش مسلمانان عثمانی در برابر ارتش مسیحی پراوسلاو روس بر گردن تزار نیکلای اول نهادند تا از بالکان برگردد و بداند که اروپا جای روسیه نیست و مسکو همان بهتر که سودای جنوب و شرق کند و بس و دیگر کابوس وارونه سرخ مرگ سرمایه داران را برای یک سده دیگر نبیند و در یالتای کریمه با قلم سرخ خطی در میانه اروپا نکشد تا دیواری آهنین بر رویش بنا نهد و تا پنج دهه بعد ملتهای آن را در بند تفکراتی وارونهتر اسیر نسازد و اندیشههای سولژنیتسینی و دوگینی آن بازهم سودای احیای روسیه قدرتمند اسلاویانی نپرورد و پوتین سرد و یخی چشم در چشم همتایان واشنگتنیاش مبارز نجوید.
از این رو، واقعیت اوکراین را باید فراتر از این قلمرو اسرارآمیز جست. غرب میکوشد تا روند جهانی را در حوزههای ژئوپولیتیک و نظامی و امنیتی به سمت یک جهان دوقطبی سوق دهد. جهانی که در آن، یک قطب چین و دیگری به رهبری غرب باشد و چین دو راه بیشتر ندارد: یا بپذیرد که قدرتی باشد در حوزه اقتصاد، و در حوزه نظامی زیاد ورود نکند و الزامات بازی غرب را بپذیرد؛ یا اینکه بیاید و وارد فاز نظامی بشود که اگر چنین کند از درون خواهد پاشید. چون چین هم اکنون صد و بیست میلیارد دلار بودجه نظامی دارد. اگر بخواهد به اندازه غرب بودجه نظامی اختصاص بدهد، یعنی باید هزار میلیارد دلار هزینه کند. هزار میلیارد دلار برای چین یعنی اینکه چین دیگر رشد اقتصادی ده درصدی و هشت درصدی نخواهد داشت، پنج درصدی هم نخواهد داشت و از این روست که غرب نمیخواهد دیگر به چین این فرصت را بدهد که قدرت اقتصادی بشود، آرام آرام حوزه نفوذش را گسترش بدهد، و بتدریج وارد حوزه نظامی شود.
غرب میخواهد حلقهای را ایجاد کند که در این مسیر کشوری مثل روسیه هم تعیین تکلیف بشود. اما یک روند دیگری هم هست و آن چیزی است که غرب نمیخواهد و آن یک جهان چند قطبیست که بیشتر با واقعیتهای جهان انطباق دارد و غرب میخواهد از طریق مهندسی سیستم بینالمللی مانع از تحقق آن شود.
لذا آنچه امروز در اوکراین در جریان است، فراتر از یک شورش علیه ناکارآمدی دولت، و حتی بیشتراز یک رقابت میان همسایگان، یک بازی بزرگ جهانی برای شکل دادن نظام بینالمللی آینده و تعیین تکلیف روسیه پیش از بنای یک نهاد منطقهای مؤثر همگرایی اقتصادی و پس از آن وا کندن سنگها با چین است و اوکراین به یک بهانه برای این سوداها تبدیل شده است. این تقدیر ژئوپلیتیک این سرزمین است که مردمان آن را در گروگان خویش گرفته است.
زودتر از اینها منتظر نظرات و تحلیلهای صائب شما در مورد این مساله مهم بودیم.
به ویژه اینکه از قلم معمولی علمی فاصله گرفته بود و ادبیات آن را زیباتر کرده بود.
تابناك از اين ها ميخواهيم




