تلخ و شيرين طولانيترين شب سال ايرانيان
شب يلدا که در زبان عاميانه از آن به نام «شب چله» ياد ميکنيم، طولانيترين شب سال ايرانيان است. از گذشته تا امروز، رسم بر اين است در چنين شبي، اقوام و فاميل دور هم جمع ميشوند و با خوردن انواع تنقلات و ميوه و شيريني و صحبت از سنتها و رسوم قديميها، به استقبال نخستين روز زمستان ميروند.
به گزارش مهر، متأسفانه در سالهاي اخير به دليل فاصله و شکاف عميقي که بين طبقه مرفه و مستمد جامعه ايجاد شده است،ميبينيم که آداب و رسوم و سنن نيز تحت تأثير اين عامل قرار گرفته و حالا برداشت همه اقشار جامعه از چنين سنتهايي متفاوت از گذشته است، به گونهاي که عدهاي معدود، در انتظار آمدن چنين شبي هستند و بسياري از مردم، نگران از نداري، در طلوع صبح طولانيترين شب سال لحظه شماري ميکنند.
فروشنده که دوست داشت در شب يلدا، مشترهاي خوب به سراغش بيايند، وقتي قيافه خسته و رنجور پيرمرد را ديد، با کمي بياعتنايي، گفت: آره . اگه ميخواي همه رو ببر، سه تومن بده... .
پيرمرد گفت: سه هزار تومان واسه اينا!! مگه چه خبره...؟
اما پيرمرد که ميدانست نميتواند با پولي که دارد جاي ديگر چيزي بخرد، ايستاد و پس از اينکه فروشنده کمي آرام شد، با چهرهاي از روي خواهش و التماس، گفت: جوون! من اينقدر پول ندارم. تازه همه ميوهها هم زياده. به اندازه هزارتومن بزار سوا کنم. خير ببيني... .
چند ساعتي مانده به شب، ولي دل تو دل مادر نيست و مدام سرش را از در خانه بيرون ميآورد تا ببيند همسرش کي ميرسد.
مرد از راه ميرسد، اما هنوز جواب سلامش را نگرفته است که همسرش رو به او ميکند و ميگويد: زودباش برو سه چهارتا مرغ بخر، يه مقدار هم ميوه و شيريني بگير و بيار. ميدوني که امشب آقا رضا با خانواده و فاميل ميان، ده نفري ميشن. هيچي نداريم تو رو خدا زود بگير و بيا.
مرد همه حرفهاي همسرش را شنيد، اما پس از مکث کوتاهي رو به زن کرد و گفت: اما خوش انصاف! فقط پنجاه هزار تومن از حقوق اين ماه برامون مونده که اون هم بايد واسه يه ماه خرج کنيم. حالا چه جوري اينهارو بخرم؟ نميشد بگي فقط دامادمون بياد آخه ما توقع نداريم که... .
اون شب همه خوشحال دور هم نشسته بودند و از همه جا ميگفتند و ميخنديدند، اما مرد که تنها سه هزار تومان ته جيبش مانده بود، داشت با خودش فکر ميکرد چگونه تا 28 روز آينده خرج خانه را تأمين کند.
مادر: خب که چي؟! شب چله چه فرقي با شبهاي ديگه داره؟ اصلا امروز چت شده گير دادي به بابات؟
مريم: آخه بچهها تو مدرسه ميگفتن امشب بايد با فاميلها جمع بشيم يه خونه و آجيل و ميوه بخوريم. خب بابا زود بياد بريم خونه خاله ... اونجا خوبه.
اوضاع مالي شوهر خاله مريم قابل قياس با پدرش نبود. واسه همين پدر مريم زياد با آنها جور نبود و سعي ميکرد کمتر همديگر را ببينند، اما مريم که از اين قضايا با خبر نبود، تنها ميدانست که پدرش کارگر ساده يک شرکت خصوصي است و شوهرخالهاش يک کارگاه تراشکاري دارد.
البته اين ميوه فروشي مثل ميوه فروشيهاي پايين نبود که همه چي داشته باشد. فقط چند قلم ميوه مثل موز، نارنگي، آناناس، کيوي، گريپ فرود، سيب، خيار و انار اون هم از نوع درجه يک شون.
وقتي وارد ميشدي، عطر شيرينيها آدم را مست ميکرد. جاي سوزن انداختن نبود. چهارتا فروشنده مشغول راهانداختن مشتريها بودن و دو تا هم پشت صندوق پول ميگرفتند.
با خودم گفتم: يکي مو را بيند و ديگري پيچش مو... ما رو باش که خيال ميکنيم زندهايم و زندگي ميکنيم، اما زهي خيال باطل که مردهايم و نفس ميکشيم!
بعد که کمي آرامتر شدم، به خودم دشنام دادم که مگر قرار نبود به آنچه ديگران دارند و تو نداري، حسادت نکني؟! پس چي شد، باز هم کم آوردي؟!
باز هم يک فقير ديدي و اشک حسرت براي او ريختي. تو را چه به اين کارها، قرار نيست که همه يه جور و يه اندازه بخورند و بپوشند و بگردند... .
در کشوری زندگی می کنیم که منابع طبیعی بسیار و به کفایت داریم. اقلیمی که با یک کم مدیریت کارا می توانیم بهترین سطح زندگی و عزت را برای مردم به ارمغان بیاوریم!!



