صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل

تلخ و شيرين طولاني‌ترين شب سال ايرانيان

کد خبر: ۳۵۶۶
| |
9401 بازدید

شب يلدا که در زبان عاميانه از آن به نام «شب چله» ياد مي‌کنيم، طولاني‌ترين شب سال ايرانيان است. از گذشته تا امروز، رسم بر اين است در چنين شبي، اقوام و فاميل دور هم جمع مي‌شوند و با خوردن انواع تنقلات و ميوه و شيريني و صحبت از سنت‌ها و رسوم قديمي‌ها، به استقبال نخستين روز زمستان مي‌روند.

به گزارش مهر، متأسفانه در سال‌هاي اخير به دليل فاصله و شکاف عميقي که بين طبقه مرفه و مستمد جامعه ايجاد شده است،‌مي‌بينيم که آداب و رسوم و سنن نيز تحت تأثير اين عامل قرار گرفته و حالا برداشت همه اقشار جامعه از چنين سنت‌هايي متفاوت از گذشته است، به گونه‌اي که عده‌اي معدود، در انتظار آمدن چنين شبي هستند و بسياري از مردم، نگران از نداري، در طلوع صبح طولاني‌ترين شب سال لحظه شماري مي‌کنند.

*تصوير اول
سوز سرماي آخرين شب پاييز، تن نحيف و رنجور پيرمرد را مي‌گزيد. بيني‌اش حسابي سرخ شده بود و او مجبور بود دست‌هاي پينه بسته‌اش را روي آن بگيرد تا از شدت سرماي خشک و کشنده کم کند.
 
ساعت از 9 شب گذشته بود، اما مرد هنوز جرأت رفتن به خانه را نداشت، چون بچه‌ها منتظر بودند تا پدر با دست‌هاي پر از ميوه و شيريني وارد خانه شود؛ هرچه بود امشب، شب چله بود.
رسم است در اين شب مردم دور هم جمع مي‌شوند و با خوردن انواع تنقلات، شيريني و ميوه، شب طولاني سال را سحر مي‌کنند.
 
اما او پول زيادي براي تهيه خوراکي‌هاي شب چله نداشت، اما نمي‌خواست بچه‌ها هم از دستش دلخور شوند. ناچار راهش را به سمت بازار کج کرد و رفت به طرف چرخي‌ها تا شايد بتواند چيزي تهيه کند.
 
يکي يکي قيمت سيب و پرتقال و انار و نارنگي را مي‌پرسيد و رد مي‌شد. بالاخره کنار يکي از چرخي‌ها ايستاد و رو به فروشنده گفت: اين ميوه‌هايي که پايين چرخ گذاشتي، فروشي هستند؟!
مقداري سيب و پرتقال لک‌دار و ريز بود که فروشنده آنها را داخل يک جعبه ريخته بود.

فروشنده که دوست داشت در شب يلدا، مشترهاي خوب به سراغش بيايند، وقتي قيافه خسته و رنجور پيرمرد را ديد، با کمي بي‌اعتنايي، گفت: آره . اگه ميخواي همه رو ببر، سه تومن بده... .

پيرمرد گفت: سه هزار تومان واسه اينا!! مگه چه خبره...؟

فروشنده که فکر نمي‌کرد اين جواب رو از پيرمرد بشنود، با صداي بلندتري گفت: اصلا نمي‌فروشم. برو... .
بعد زير لب با خودش غرولند مي‌کرد که ببين سر چراغي چه مشتري‌هايي گيرمون مياد.

اما پيرمرد که مي‌دانست نمي‌تواند با پولي که دارد جاي ديگر چيزي بخرد، ايستاد و پس از اين‌که فروشنده کمي آرام شد، با چهره‌اي از روي خواهش و التماس، گفت: جوون! من اينقدر پول ندارم. تازه همه ميوه‌ها هم زياده. به ‌اندازه هزارتومن بزار سوا کنم. خير ببيني... .

فروشنده شنيد پيرمرد چه گفت، اما اصلا توجهي نکرد و جواب ساير مشتري‌ها را مي‌داد.
پيرمرد يک بار ديگر درخواست خودش را تکرار کرد و منتظر جواب فروشنده ماند... .
 
* تصوير دوم
يکي دو هفته بيشتر نبود که دخترشان نامزد کرده بود و حالا در نخستين حضور، داماد به همراه خانواده و اقوام نزديک به رسم سنت شب چله بايد هدايايي براي عروس خانم بياورند.

چند ساعتي مانده به شب، ولي دل تو دل مادر نيست و مدام سرش را از در خانه بيرون مي‌آورد تا ببيند همسرش کي مي‌رسد.

مرد از راه مي‌رسد، اما هنوز جواب سلامش را نگرفته است که همسرش رو به او مي‌کند و مي‌گويد: زودباش برو سه چهارتا مرغ بخر، يه مقدار هم ميوه و شيريني بگير و بيار. ميدوني که امشب آقا رضا با خانواده و فاميل ميان، ده نفري ميشن. هيچي نداريم تو رو خدا زود بگير و بيا.

مرد همه حرف‌هاي همسرش را شنيد، اما پس از مکث کوتاهي رو به زن کرد و گفت: اما خوش انصاف! فقط پنجاه هزار تومن از حقوق اين ماه برامون مونده که اون هم بايد واسه يه ماه خرج کنيم. حالا چه جوري اينهارو بخرم؟ نمي‌شد بگي فقط دامادمون بياد آخه ما توقع نداريم که... .

هنوز حرفش تمام نشده بود که زن غرولند کنان گفت: بابا مهموني اوله خوب نيست. بايد آبروداري کنيم. دخترمون خجالت زده ميشه... .
مرد رفت و با مرغ و ميوه و شيريني و يه پيراهن کادويي براي دامادشان برگشت.

اون شب همه خوشحال دور هم نشسته بودند و از همه جا مي‌گفتند و مي‌خنديدند، اما مرد که تنها سه هزار تومان ته جيبش مانده بود، داشت با خودش فکر مي‌کرد چگونه تا 28 روز آينده خرج خانه را تأمين کند.

* تصوير سوم
مريم با اين‌که ده سال بيشتر ندارد، اما خوب مي‌داند که فقر و تنگدستي يعني چي. واسه همين هيچ وقت جلوي پدرش حرفي از پول و... نمي‌زنه، اما شب چله يه شب ديگه بود.
 
آن روز در مدرسه همه بچه‌ها از خوراکي‌هايي که در شب چله مي‌خورند، حرف مي‌زدند و مي‌گفتند که امشب به مهماني مي‌روند و يا مهمان دارند.
مريم در مدرسه هم هيچي نگفت. وقتي آمد خانه رو به مادرش گفت: مامان بابا امشب کي مياد؟
 
مادر که از اين سؤال مريم جا خورده بود و مي‌دانست واسه چي مي‌پرسد، بدون اين‌که توضيح اضافي بدهد گفت: مثل هميشه دير مياد، تو خوابي.
مريم گفت: ولي امشب شب چله است.

مادر: خب که چي؟! شب چله چه فرقي با شب‌هاي ديگه داره؟ اصلا امروز چت شده گير دادي به بابات؟

مريم: آخه بچه‌ها تو مدرسه مي‌گفتن امشب بايد با فاميل‌ها جمع بشيم يه خونه و آجيل و ميوه بخوريم. خب بابا زود بياد بريم خونه خاله ... اونجا خوبه.

اوضاع مالي شوهر خاله مريم قابل قياس با پدرش نبود. واسه همين پدر مريم زياد با آنها جور نبود و سعي مي‌کرد کمتر همديگر را ببينند، اما مريم که از اين قضايا با خبر نبود، تنها مي‌دانست که پدرش کارگر ساده يک شرکت خصوصي است و شوهرخاله‌اش يک کارگاه ‌تراشکاري دارد.

* تصوير چهارم
مرد دنبال جاي خالي براي پارک خودرو خارجي مدل بالاي خودش مي‌گشت تا آن را نزديک ميوه فروشي پارک کند.
بالاخره چند متر بالاتر جايي را پيدا کرد و پياده شد. دزدگير را زد و رفت به سمت ميوه فروشي.

البته اين ميوه فروشي مثل ميوه فروشي‌هاي پايين نبود که همه چي داشته باشد. فقط چند قلم ميوه مثل موز، نارنگي، آناناس، کيوي، گريپ فرود، سيب، خيار و انار اون هم از نوع درجه يک شون.

فروشنده مرد را شناخت و به محض اين‌که وارد شد، شروع کرد به پاره کردن تعارف و... بعد هم رو به مرد گفت: امشبم مثل شباي ديگه براتون جمع کنم؟
مرد جواب داد: نه، امشب مهمون داريم. لطف کن از هر کدوم پنج کيلو بريز.
 
فروشنده سفارش مرد را داد به کارگر مغازه ببرد داخل صندوق ماشين بگذارد و خودش شروع کرد به حساب کردن قيمت ميوه و دست آخر گفت: مي‌شه 75 هزار تومن، قابلي هم نداره.
مرد يک اسکناس دوهزار توماني هم گذاشت تو جيب شاگرد مغازه و رفت به طرف شيريني فروشي... .

وقتي وارد مي‌شدي، عطر شيريني‌ها آدم را مست مي‌کرد. جاي سوزن‌ انداختن نبود. چهارتا فروشنده مشغول راه‌انداختن مشتري‌ها بودن و دو تا هم پشت صندوق پول مي‌گرفتند.

مرد سفارش آجيل و شيريني داد و رفت پولش رو بده حسابدار که معلوم شد مي‌شه پنجاه هزار تومن.
تو راه که مي‌رفت زنگ تلفن همراهش به صدا درآمد و همسرش از آن طرف سفارش غذاي امشب رو داد که چند جور از چي بگيره... .
 
* نماي آخر
وقتي پولي را که مرد واسه يک شب چله خرج کرد، با اون چيزي که پيرمرد و امثال او خرج مي‌کنند، مقايسه کردم، ديدم تقريبا با حقوق يک ماه آنها برابري مي‌کند!

با خودم گفتم: يکي مو را بيند و ديگري پيچش مو... ما رو باش که خيال مي‌کنيم زنده‌ايم و زندگي مي‌کنيم، اما زهي خيال باطل که مرده‌ايم و نفس مي‌کشيم!

بعد که کمي آرامتر شدم، به خودم دشنام دادم که مگر قرار نبود به آنچه ديگران دارند و تو نداري، حسادت نکني؟! پس چي شد، باز هم کم آوردي؟!

باز هم يک فقير ديدي و اشک حسرت براي او ريختي. تو را چه به اين کارها، قرار نيست که همه يه جور و يه ‌اندازه بخورند و بپوشند و بگردند... .

مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۰
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۷:۵۶ - ۱۳۸۶/۱۰/۰۱
دوستان عزیز اینجور که شما نوشته اید و با سه مورد اول در مقایسه با مورد آخر باید نتیچه گرفت که 75درصد مردم از نظر مالی در مضیقه هستند که خدا وکیلی اوضاع تا این حد هم بد نیست و سیاه نمایی شما فقط جو روانی جامعه را بهم می زند .راستی اگر وضع اینگونه است چرا مردم در هنگام خرید اجناس چنان حرصی می زنند که انگار قحطی در راه است ؟!
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۰:۵۹ - ۱۳۸۶/۱۰/۰۱
امیدوارم که مسولین سیما اینو بخونن که دو روز تموم تمام کانالها اونجور این بخور بخور رو تبلیغ میکردن با اون دکورها و خوراکی های جور واجور و رنگارنگ هیچ با خودتون فکر میکنید چه حالی میشن اون بچه های کوچکی که در حسرت طعم فقط یکی از اونهان.خدا آخر و عاقبت ما مسلمانان غیور و با غیرت و درستکار و فهمیده و راستگو و دلاور و هزار صفت والای دیگه رو به خیر کنه.
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۲:۴۳ - ۱۳۸۶/۱۰/۰۱
بنظرم منصفانه نیست که همه اش از ملت عادی و فروشنده بخواهیم ترحم کنند! و بار همدیگر را بدوش بکشند آخر فکر کنم هرکدام بنوعی مشکلات خاص خود را نیز دارند. ترحم!!، کلمه ای که از شنیدن و نوشتن آن متنفرم! زیرا عزت آدمی را از بین می برد و بلند نظری را پایمال می کند! کجاست دید والای پارسی؟
در کشوری زندگی می کنیم که منابع طبیعی بسیار و به کفایت داریم. اقلیمی که با یک کم مدیریت کارا می توانیم بهترین سطح زندگی و عزت را برای مردم به ارمغان بیاوریم!!
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
آیا جام جهانی می‌تواند مانع جنگ آمریکا با ایران شود؟