آيين انقلاب، آيين استقرار (2)
در ادامه اين نوشته کوتاه و کم ادعا، خواهيم کوشيد از دو ذهن و ذهنيت سخن بگوييم و پس از فرقگذاري ميان آن دو، بر ضرورت انتخاب يکي تأکيد کنيم و اگر شد اشارتي ببريم به اسبابي که اين انتخاب را مشکل ميکند و گاه به تأخير مياندازد.
انقلابيون، چندان نسبتي نميبينند ميان آمال و آرزوهاي خويش از سويي، و وضعيت موجود از ديگر سو؛ و از نظر ايشان، نسبت بين اين دو در اغلب موارد و مصاديق، تضاد است. پس چاره را در درهم شکستن اين وضعيت و فرو کوفتن آن ميبينند و تدبير خود را، در اين طريق به کار مياندازند. تدبير هم عبارت است از: تلاش ذهن و فکر آدمي براي طراحي حرکت درست به قصد رسيدن به مقصد و مقصود.
انقلابها معمولاً يک کار بايد در ابتدا انجام دهند: بسيج نيروها به اندازه کافي، براي کادر مرکزي مبارزه با وضعيت موجود، و نيز، براي همراه کردن عموم مردم. اما آنچنان که ميبينم در تجربههاي انقلابي، اين امر، زمان بر است و گاه چند نسل طول ميکشد. زيرا، نخست بايد هسته ي سخت و استوار رهبري انقلاب را جست و يافت و ساخت و پرداخت؛ و پيداست که اين امر، در رفت و آمد بين رهبران و مردم به وجود ميآيد. به عبارتي، رهبر، يا رهبران اصلي، به مرور زمان و از ميان مردم، ياران اصلي و نزديک خود را مييابند و اين تعامل تا پيروزي انقلاب، و حتي پس از آن، ادامه دارد. پس به مرور، شعاع انقلاب گسترش مييابد و ياران انقلاب، افزونتر ميشوند.
از جستن تا پرداختن نيروها، همواره همراه است با مبارزه ي عملي با وضع موجود و نيز همراه است با همراه و هم رأي کردن مردم به مرور.
پيچيدگي مبارزه و طولاني بودن آن، ذهن انقلابيون را شکل ميدهد و اين نيروها در گذشت زمان و از گذشت آن، درسهاي بسياري ميآموزند و خصوصياتي پيدا ميکنند که اين خصوصيات، تبديل ميشود به قالب ذهني، شخصيتي و فکري و رفتاري آنها.
يادمان هست که گفتيم يا ميخواستيم بگوييم: 1- انقلاب زمان بر است؛ 2- انقلاب هم از انقلابيها اثر ميپذيرد (چون اساساً محصول کار آنهاست) و هم بر آنها اثر ميگذراد؛ 3- مهم ترين اثر انقلاب، بر ذهن و فکر انقلاب کنندگان است. اينک ميرسيم به پس از پيروزي، يعني به زمان پس از درهم شکستن وضع موجود و افتادن زمام امور سياسي به دست انقلاب کنندگان.
تا پيش از پيروزي، انقلابيون در کار تخريب و فروکوفتن بودند. ميخواستند آنچه را که پوسيده مييافتند و پوشالي، بر آفتاب افکندند و فراديد عموم بگذارند و درهم شکنند، ميخواستند زشتيها و سياهيها و سياهکاريها و تاريکيها را آفتابي کنند و به تماشاي عام درآورند؛ ميخواستند طومار آنچه را که نميپسنديدند در هم بپيچند و هر چه ناپسند است را در هم بريزند. در انقلاب، بايد کژيها و کاستيهاي موجود را نشان داد تا مردم آگاه شوند و به همراهي با رهبران انقلاب، بر اين وضع و وضعيت برآشوبند. ذهن، در انقلاب، در پي آن است که چگونه ميشود آنچه را که هست اما نبايد باشد، نيست کرد تا جا براي آنچه نيست اما بايد باشد، باز شود تا دامن سياهي برچيده شود و دامنه روشني گسترش يابد.
انقلاب که به ثمر نشست اما، چاره ديگر بايد کرد. تا پيش از اين اگر در کار خارزدايي از بيابانها بودند انقلابيون، از لحظه پيروزي بايد در پي گلکاري باشند. تا ديروز اگر ميزدند و ميکوفتند و جمع ميکردند و آتش ميزدند، از امروز بايد که شخم بزنند و بذر و دانه بيفشانند و حوصله پيشه کنند و با ملايمت، طراوت بوستان و گلستان را پاس دارند و از رستن تا شکفتن را به تدبير بنشينند. و از اين پس را شيوه ديگر نکردن و پاي بر شيوههاي پيشين فشردن، نقض غرض است و عين بازگشتن از ميانه ي راه، اگر راه را اين گونه ترسيم کنيم:
1. داشتن آرمان و هدف 2. درهم کوفتن وضع موجود ناسازگار با آرمان 3. پياده کردن آرمان.
و پيداست که قطعه ي سوم راه را بايد متفاوت از قطعه ي دوم، طي کرد.
اين بحث را ادامه خواهيم داد به اميد نقد و نظرهايي که به شکوفايي سخن بينجامد. خواهيم کوشيد هر خطي به ديده روشني بخوانيم.


