اشرف، در انديشه تغيير شاه
دکتر غلامعلي رجايي
کد خبر: ۳۵۲۱۱
| | 7252 بازدید
دربار به روايت دربار (1)
سيامين سالروز پيروزي انقلاب شکوهمند اسلامي، فرصتي براي من فراهم آورد تا با مراجعه به نوشتهها و گفتههاي رجال دربار و شخصيتهاي نقشآفرين حکومت پهلوي دوم و نيز بازگفتههاي برخي از علماي مجاهد و مبارز، برخي حقايق نيمه پنهان تاريخ دربار و انقلاب را واکاوي نمايم.
در اين بررسي روش، من بر آن هستم که دربار را از راه درباريان و سلطنت را از طريق سلطنتيها و افرادي همچون اشرف خواهر شاه، زاهدي داماد شاه، فردوست رئيس بازرسي شاه، علم وزير دربار و همه کاره شاه و... بشناسم و بشناسانم.
در ميان نقشآفرينان دربار پهلوي، اشرف خواهر همزاد شاه که رضاخان هنگام فرار از ايران سفارش محمدرضا را به او ميکرد و برخي بحق او را رضا شاه مونث مينامند، نقش ويژه دارد. وي از يک سو در رأس باند مافيايي ترانزيت و پخش مواد مخدر و از سوي ديگر، به قول خودش فريفته دنياي مردان بود، به گونهاي که حتي از نوشتههاي به شدت سانسور شدهاش ميتوان با معشوقههاي داخلي و خارجي او در مصر و پاريس و... آشنا شد.
جالب اينکه در نوشتهاي که از اسدالله علم، وزير دربار و غلام خانه زاد شاه، اردشير زاهدي وزير خارجه و داماد شاه، فردوست فريدون هويدا (برادر هويدا وزير دربار) و... بر جاي مانده، همه در تأييد اين مطالب است.
در اين روزها که همه جا سخن از خاطرات به ميان است و به ويژه ياران امام در صدا و سيما و رسانهها به بازگويي خاطرات خود ميپردازند که غالبا تکرار و با قرائتهاي متفاوت است ـ البته همين غنيمت است ـ به نظرم رسيد نگاهي دروني هم از دربار به دربار ميتوان داشت که از خاطر مبارکتان ميگذرد.
اشرف قمارباز حرفهاي
ارتشبد حسين فردوست از نزديکان شاه اين گونه درباره اشرف سخن ميگويد: اشرف يک قمارباز حرفهاي در حد اعلا بود، او قماربازهاي حرفهاي را جمع ميکرد و وارد محفل خصوصي محمدرضا شاه ميکرد؛ از جمله اشرف فردي به نام اسکندري را پيدا کرده بود که خويشاوند نزديک ايرج اسکندري، رهبر حزب توده بود. اسکندري توانسته بود با دوز و کلک، زمينهاي فرودگاه مهرآباد را که دولتي بود، به نام خود ثبت کند و سپس بار ديگر به قيمت کلان به دولت بفروشد و ميلياردر شود.
به هر حال، اشرف محمدرضا را به مجالس قمارش دعوت و سپس او را تشويق و تحريک ميکرد که در پوکر از پس اسکندري برنميآيي. محمدرضا هم از روي غرور لج ميکرد که من او را داغان ميکنم و فلان ميکنم و به بازي ادامه ميداد.
يکي ديگر از اعضاي باند قمار اشرف فردي بود به نام حاجبي، که از مأموران ايادي بود (ايادي چند مأمور پيرامون محمدرضا داشت که يکي از آنان حاجبي بود. حاجبي از قماربازها و حقه بازهاي درجه اول روزگار بود که دوست صميمي محمدرضا شده و شب و روز در کنارش بود. به هر روي، محمدرضا با اسکندري و حاجبي به قمار ميپرداخت. اشرف يا خودش بالاي سر محمدرضا ميايستاد و دستش را ميخواند و يا دختري را بالاي سر محمدرضا ميگذاشت و خلاصه با تقلب و رد کردن ورق از زير ميز کلک محمدرضا را ميکندند. در اين بازيها اشرف چنان محمدرضا را تحريک ميکرد که توپ ده ميليون و بيست ميليون و سي ميليون ميزد و در نتيجه در يک شب، اسکندري مثلا پنجاه ميليون تومان از محمدرضا ميبرد. البته صحنه را به گونهاي درست ميکردند که گاهي هم محمدرضا ببرد، به ويژه هنگامي که خسته يا عصباني ميشد، ولي در مجموع در يک شب حتما محمدرضا، چهل يا پنجاه ميليون را ميباخت. البته اعتبارش هم زياد بود و پس از پايان بازي، اشرف دسته چک محمدرضا را ميآورد و به دستش ميداد و او نيز چک ميکشيد و امضا ميکرد. از اين پول، اشرف بخش عمده را خودش برمي داشت و به حاجبي و اسکندري هم چند ميليوني ميداد.
يکي ديگر از اعضاي محفل قمار اشرف، فردي بود به نام نصرتيان که او ديگر نيازي به کمک نداشت و چنان حقهباز بود که از آستينش ورق درميآورد!
اشرف قاچاقچي بينالمللي بود و به طور مسجل عضو مافياي آمريکاست. او به هر جا که ميرفت در يکي از چمدانهايش هروئين حمل ميکرد و کسي هم جرأت بازرسي آن را نداشت. اين مسأله توسط برخي مأموران به من گزارش شد و من نيز به محمدرضا شاه اطلاع دادم که اشرف چنين کاري ميکند. محمدرضا دستور داد که به او بگويند اين کار را نکند. همين! چه کسي به اشرف بگويد، من؟ موقعي که خود محمدرضا نميتوانست يا نميخواست جلوي اشرف را بگيرد، من که بودم و چگونه ميتوانستم؟! به هر حال، مسأله قاچاق مواد مخدر و رابطه اشرف با مافيا به تدريج آشکار و چند بار به افتضاح کشيده شد و در مطبوعات خارجي بازتاب يافت.
مهمترين اين افتضاحات، حادثهاي بود که در نيس فرانسه براي او رخ داد. يکي دو سال پيش از انقلاب، [در شهريور 1356] صبح زود اشرف از قمارخانه با اتومبيل به ويلايش حرکت ميکرد و در کنارش دوست صميمي او به نام فروغ [خواجه نوري] نشسته بود. ناگهان اتومبيلي جلويشان را سد ميکند و فروغ را که از ترس به اشرف چسبيده بود، با يک رگبار خلاص ميکند. بعدها مشخص شد که آنها از مافيا بودهاند و هدفشان ترور اشرف نبوده است. چون فروغ براي خود منافع بيش از اندازه ميخواسته، او را خلاص کردند و مستقيم معامله را با اشرف انجام دادند.
ارتشبد سابق، حسين فردوست، مؤسسه اطلاعات، 1370، ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، جلد اول، (ص 23)
تصميم اشرف بر تغيير محمد رضا شاه
به رغم اينکه قوام مرتب به ديدار محمدرضا شاه ميآمد، براي همين، محمدرضا از قدرت او شديد ناراحت و هميشه غمگين و در فکر بود. شبها ميديدم که پس از صرف شام روي گوشه نيمکت مينشيند، کز ميکند و به فکر فرو ميرود. او از کارهاي قوام احساس نارضايتي ميکرد و حاضر نبود بپذيرد که فردي مقتدرتر از او هست که داراي استقلال رأي و نظر است و براي همين، هميشه به کارهاي قوام ايراد ميگرف؛ چرا به مسکو رفته است؟ چرا پذيرفته که نفت شمال را به روسها بدهد؟ چرا در فلان مسئله با من صحبت نکرده و رأسا تصميم گرفته و... غيره؟
طبيعي بود که قوام به عنوان يک سياستمدار کارکشته حاضر نبود پيرو جواني بي تجربه باشد و مانند هژيز يا سهيلي يا علي منصور بي شخصيت هم نبود که چاپلوسي محمدرضا را بکند. اين مسائل براي محمدرضا تحملناپذير بود.
يک شب من و اشرف و عبدالرضا در کاخ سفيد سعدآباد نزد محمدرضا بوديم. بر سر ميز شام، محمدرضا صحبت را آغاز کرد که اين وضعيت ديگر فايدهاي ندارد، اين چه سلطنتي است و من تصميم به استعفا گرفتهام. اشرف از اين سخن محمدرضا عصباني شد و با تندي گفت: اين حرفها چيست که ميزنيد؟ اين گونه صحبت کردن براي شما درست نيست!
عبدالرضا هم صحبت کرد و البته متواضعانه محمدرضا را دلداري داد که انشاءالله هميشه باشيد و سايهتان از سر ما کم نشود و ديگر از اين صحبتها نفرماييد! ولي محمدرضا پاسخ داد که خير، من تصميم گرفتهام و استعفا خواهم داد و با حالتي افسرده بلند شد و براي استراحت به اتاق خوابش رفت. ما نيز از کاخ بيرون رفته و سه نفري به بيرون کاخ رسيديم. از پلهها پايين آمديم.
در اين بررسي روش، من بر آن هستم که دربار را از راه درباريان و سلطنت را از طريق سلطنتيها و افرادي همچون اشرف خواهر شاه، زاهدي داماد شاه، فردوست رئيس بازرسي شاه، علم وزير دربار و همه کاره شاه و... بشناسم و بشناسانم.
در ميان نقشآفرينان دربار پهلوي، اشرف خواهر همزاد شاه که رضاخان هنگام فرار از ايران سفارش محمدرضا را به او ميکرد و برخي بحق او را رضا شاه مونث مينامند، نقش ويژه دارد. وي از يک سو در رأس باند مافيايي ترانزيت و پخش مواد مخدر و از سوي ديگر، به قول خودش فريفته دنياي مردان بود، به گونهاي که حتي از نوشتههاي به شدت سانسور شدهاش ميتوان با معشوقههاي داخلي و خارجي او در مصر و پاريس و... آشنا شد.
جالب اينکه در نوشتهاي که از اسدالله علم، وزير دربار و غلام خانه زاد شاه، اردشير زاهدي وزير خارجه و داماد شاه، فردوست فريدون هويدا (برادر هويدا وزير دربار) و... بر جاي مانده، همه در تأييد اين مطالب است.
در اين روزها که همه جا سخن از خاطرات به ميان است و به ويژه ياران امام در صدا و سيما و رسانهها به بازگويي خاطرات خود ميپردازند که غالبا تکرار و با قرائتهاي متفاوت است ـ البته همين غنيمت است ـ به نظرم رسيد نگاهي دروني هم از دربار به دربار ميتوان داشت که از خاطر مبارکتان ميگذرد.
اشرف قمارباز حرفهاي
ارتشبد حسين فردوست از نزديکان شاه اين گونه درباره اشرف سخن ميگويد: اشرف يک قمارباز حرفهاي در حد اعلا بود، او قماربازهاي حرفهاي را جمع ميکرد و وارد محفل خصوصي محمدرضا شاه ميکرد؛ از جمله اشرف فردي به نام اسکندري را پيدا کرده بود که خويشاوند نزديک ايرج اسکندري، رهبر حزب توده بود. اسکندري توانسته بود با دوز و کلک، زمينهاي فرودگاه مهرآباد را که دولتي بود، به نام خود ثبت کند و سپس بار ديگر به قيمت کلان به دولت بفروشد و ميلياردر شود.
به هر حال، اشرف محمدرضا را به مجالس قمارش دعوت و سپس او را تشويق و تحريک ميکرد که در پوکر از پس اسکندري برنميآيي. محمدرضا هم از روي غرور لج ميکرد که من او را داغان ميکنم و فلان ميکنم و به بازي ادامه ميداد.
يکي ديگر از اعضاي باند قمار اشرف فردي بود به نام حاجبي، که از مأموران ايادي بود (ايادي چند مأمور پيرامون محمدرضا داشت که يکي از آنان حاجبي بود. حاجبي از قماربازها و حقه بازهاي درجه اول روزگار بود که دوست صميمي محمدرضا شده و شب و روز در کنارش بود. به هر روي، محمدرضا با اسکندري و حاجبي به قمار ميپرداخت. اشرف يا خودش بالاي سر محمدرضا ميايستاد و دستش را ميخواند و يا دختري را بالاي سر محمدرضا ميگذاشت و خلاصه با تقلب و رد کردن ورق از زير ميز کلک محمدرضا را ميکندند. در اين بازيها اشرف چنان محمدرضا را تحريک ميکرد که توپ ده ميليون و بيست ميليون و سي ميليون ميزد و در نتيجه در يک شب، اسکندري مثلا پنجاه ميليون تومان از محمدرضا ميبرد. البته صحنه را به گونهاي درست ميکردند که گاهي هم محمدرضا ببرد، به ويژه هنگامي که خسته يا عصباني ميشد، ولي در مجموع در يک شب حتما محمدرضا، چهل يا پنجاه ميليون را ميباخت. البته اعتبارش هم زياد بود و پس از پايان بازي، اشرف دسته چک محمدرضا را ميآورد و به دستش ميداد و او نيز چک ميکشيد و امضا ميکرد. از اين پول، اشرف بخش عمده را خودش برمي داشت و به حاجبي و اسکندري هم چند ميليوني ميداد.
يکي ديگر از اعضاي محفل قمار اشرف، فردي بود به نام نصرتيان که او ديگر نيازي به کمک نداشت و چنان حقهباز بود که از آستينش ورق درميآورد!
اشرف قاچاقچي بينالمللي بود و به طور مسجل عضو مافياي آمريکاست. او به هر جا که ميرفت در يکي از چمدانهايش هروئين حمل ميکرد و کسي هم جرأت بازرسي آن را نداشت. اين مسأله توسط برخي مأموران به من گزارش شد و من نيز به محمدرضا شاه اطلاع دادم که اشرف چنين کاري ميکند. محمدرضا دستور داد که به او بگويند اين کار را نکند. همين! چه کسي به اشرف بگويد، من؟ موقعي که خود محمدرضا نميتوانست يا نميخواست جلوي اشرف را بگيرد، من که بودم و چگونه ميتوانستم؟! به هر حال، مسأله قاچاق مواد مخدر و رابطه اشرف با مافيا به تدريج آشکار و چند بار به افتضاح کشيده شد و در مطبوعات خارجي بازتاب يافت.
مهمترين اين افتضاحات، حادثهاي بود که در نيس فرانسه براي او رخ داد. يکي دو سال پيش از انقلاب، [در شهريور 1356] صبح زود اشرف از قمارخانه با اتومبيل به ويلايش حرکت ميکرد و در کنارش دوست صميمي او به نام فروغ [خواجه نوري] نشسته بود. ناگهان اتومبيلي جلويشان را سد ميکند و فروغ را که از ترس به اشرف چسبيده بود، با يک رگبار خلاص ميکند. بعدها مشخص شد که آنها از مافيا بودهاند و هدفشان ترور اشرف نبوده است. چون فروغ براي خود منافع بيش از اندازه ميخواسته، او را خلاص کردند و مستقيم معامله را با اشرف انجام دادند.
ارتشبد سابق، حسين فردوست، مؤسسه اطلاعات، 1370، ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، جلد اول، (ص 23)
تصميم اشرف بر تغيير محمد رضا شاه
به رغم اينکه قوام مرتب به ديدار محمدرضا شاه ميآمد، براي همين، محمدرضا از قدرت او شديد ناراحت و هميشه غمگين و در فکر بود. شبها ميديدم که پس از صرف شام روي گوشه نيمکت مينشيند، کز ميکند و به فکر فرو ميرود. او از کارهاي قوام احساس نارضايتي ميکرد و حاضر نبود بپذيرد که فردي مقتدرتر از او هست که داراي استقلال رأي و نظر است و براي همين، هميشه به کارهاي قوام ايراد ميگرف؛ چرا به مسکو رفته است؟ چرا پذيرفته که نفت شمال را به روسها بدهد؟ چرا در فلان مسئله با من صحبت نکرده و رأسا تصميم گرفته و... غيره؟
طبيعي بود که قوام به عنوان يک سياستمدار کارکشته حاضر نبود پيرو جواني بي تجربه باشد و مانند هژيز يا سهيلي يا علي منصور بي شخصيت هم نبود که چاپلوسي محمدرضا را بکند. اين مسائل براي محمدرضا تحملناپذير بود.
يک شب من و اشرف و عبدالرضا در کاخ سفيد سعدآباد نزد محمدرضا بوديم. بر سر ميز شام، محمدرضا صحبت را آغاز کرد که اين وضعيت ديگر فايدهاي ندارد، اين چه سلطنتي است و من تصميم به استعفا گرفتهام. اشرف از اين سخن محمدرضا عصباني شد و با تندي گفت: اين حرفها چيست که ميزنيد؟ اين گونه صحبت کردن براي شما درست نيست!
عبدالرضا هم صحبت کرد و البته متواضعانه محمدرضا را دلداري داد که انشاءالله هميشه باشيد و سايهتان از سر ما کم نشود و ديگر از اين صحبتها نفرماييد! ولي محمدرضا پاسخ داد که خير، من تصميم گرفتهام و استعفا خواهم داد و با حالتي افسرده بلند شد و براي استراحت به اتاق خوابش رفت. ما نيز از کاخ بيرون رفته و سه نفري به بيرون کاخ رسيديم. از پلهها پايين آمديم.
اشرف در جلوي استخري که در محوطه واقع است، گفت: بايستيد با شما کار دارم! من و عبدالرضا ايستاديم. اشرف با عصبانيت گفت: اينکه نميشود. پدرم زحمت کشيده و اين سلطنت را به دست آورده و حالا او ميخواهد به خاطر هيچ و پوچ آن را از دست بدهد. من ديگر حاضر به تحمل اين وضع نيستم! او سپس با گستاخي رو به عبدالرضا کرد و گفت: تو سلطنت را بپذير! عبدالرضا از شنيدن اين سخن بر خود لرزيد که اين چه گرفتاري عجيبي است که اشرف برايش درست ميکند. اين حرف ممکن است درز کند و به گوش شاه برسد. اگر خود او فردا صبح برود و بگويد يک گرفتاري است و اگر نگويد گرفتاري ديگر. براي همين، عبدالرضا رو به اشرف کرد و گفت: اين صحبتها چيست ميکنيد؟! شما بهتر است به جاي اين سخنان به اتاق شاه برويد و پيش از اينکه بخوابد او را نصيحت کنيد و از اين تصميم منصرفش سازيد! اشرف پاسخ داد: خير، اين صحبتها را بارهاست که مطرح ميکند. او شديدا در اين فکر است. در تنهايي هم نصيحتش کردهام و فايدهاي نداشته. بنابراين، چون به نظر من در بين فرزندان پدرم، تو از همه باهوشتر هستي، تو را براي سلطنت برميگزينم و اگر تو انتخاب نکني با غلامرضا صحبت خواهم کرد!
متوجه شدم که با شنيدن نام غلامرضا، ناگهان واکنشي در عبدالرضا پيدا شد و گفت: من تحمل غلامرضا را ندارم. اگر اين سخنان جدي بوده و قرار است او شاه شود، من از ايران ميروم.
اشرف پاسخ داد: بسيار خوب، اگر تحمل غلامرضا را نداري خودت قبول کن! عبدالرضا پس از مدتي من و من کردن گفت: هر طور شما دستور دهيد! اشرف گفت: دستور من همين است. ميپذيري يا نه؟ چون ميخواهم ترتيب کار را بدهم! عبدالرضا پاسخ داد: چشم!
اشرف سر خود اين صحبتها را نميکرد. او با سفارت انگليس ارتباط بسيار نزديک داشت و به طور منظم از سفارت به ديدار اشرف ميآمدند. محل ملاقات در خانه ثالي بود و افرادي که ميآمدند همه مقامات مهم سفارت بودند. براي همين، به نظر ميرسد که انگليسيها به کمک اشرف روي طرح برکناري محمدرضا، در صورت ضعف او، کار ميکردهاند.
اين خاطره را براي اولين بار است که مطرح ميکنم و آن موقع و پس از آن هيچگاه به محمدرضا نگفتم، زيرا ميدانستم که او خواهر و برادرش را رها نميکند و در اين ميان، تنها من بازنده خواهم شد.
ارتشبد سابق، حسين فردوست، مؤسسه اطلاعات، 1370، ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، جلد اول، (ص 227)
گزارش خطا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟


