صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل

خاطراتی از بانوان رزمنده

در زمان سقوط خرمشهر رزمنده ای 16 ساله را به بیمارستان آوردند. در حال احتضار گریه می کرد و می گفت: اگر برادرم از تهران برگردد و ببیند که دشمن خرمشهر را گرفته است چه پاسخی به او بدهم؟! ظاهراً برادرش به همراه جمعی دیگر، برای گرفتن کمک و شکایت از بنی صدر به تهران و به محضر حضرت امام رفته بودند.
کد خبر: ۳۴۶۴۳۷
| |
15959 بازدید

در طول هشت سال دفاع قهرمانانه ملت ايران،زنان شجاع و فداكار،دوشادوش مردان به دفاع پرداختند،آنان دست به كارهايي زدند كه هيچ كسي انتظار انجام آن را نداشت؛ شجاعت‌هايي را از خود نشان دادند كه همگان را از دوست و دشمن متحيّر كرد.

زنان جنگ ابتدا به خود و سپس به ديگران اثبات كردند كه زن مسلمان صاحب توانايي‌هاي بي‌شماري است كه در صورت تجلّي، معرّف پايگاه و جايگاه زن در اسلام مي‌باشد. از آنجائي كه تاكنون اين نقش آنچنان كه شايسته و بايسته است تبيين نشده و با پـرهيز از تفكّر تفكيكي نسبت به نقش زنان از مردان در دفاع مقدّس، در اين نوشتار به اين موضوع مي‌پردازيم.


خانم علیدوست، کارمند مرکز بهداشت


فعالیت در جهاد سازندگی: بعد از انقلاب، افرادی که دغدغه حفظ انقلاب را داشتند کار را ادامه دادند. جهاد تشکیل شد . در ابعاد مختلف کار را شروع کرد . بخصوص روستا ها که قشر محروم بودند. جهاد برخاسته از انقلاب بود. خواهران جهاد سازندگی نقش در دفاع مقدس داشتند. سنگر سازی مخصوص مردان بود و خواهران به دو صورت مستقیم: امداد رسانی و غیر مستقیم: تدارکات پشت جبهه کمک می کردند.

آقای دکتر محمد رحیم نوری، ایشان واقعاً ایثارگر بود. آموزش عملی ایثارگری می داد. وقت و نیرو و انرژی خود را در این راه گذاشت. قبل از ازدواج شخصیت ایشان را شناختم.

خاطراتی از بانوان رزمنده

من رویایی از روستا در ذهن داشتم. این با برخورد عملی متفاوت است . من با آقای نوری و همکاران ایشان آشنا شدم. در درمانگاه کوچکی بودم. ایشان مدرک پزشکی نداشتند. با امکانات محدود روستا موارد حاد را جراحی و درمان می کرد. شربتها را نصفه می دادیم.، داروها را کم می دادیم. الحمدلله خوب می شدند و زخمها عفونی نمی شد. شرایط آب و هوایی سخت و تلاش بی وقفه جهادگران مردم روستا را جذب کرده بود. مسائل مربوط به گرفتن حق روستائیان از فئودالها بود.

من کارمند بودم و مامور به جهاد شدم. تهیه سرمایه، دارو و پوشاک را انجام می دادم. هنوز بچه ها حسرت آن روزها را می خورند. دانشگاه عملی بود و رتبه را خدا تعیین می کرد. بحث خود سازی مطرح بود. غذای کمتری می خوردند و شبانه روز در خدمت مردم بودند. مردم این ها را از طرف حضرت امام می دانستند. حرف نیروهای جهادی روی افراد تاثیر گذار بود و به ما اعتماد و علافه داشتند. آقای نوری در مساجد سخنرانی می کرد و دعا می خواند. و برگزار کننده مراسمات روستایی جهاد بود.

روستائیان، حضور زن را سخت می پذیرفتند. ما فرغون به دست می گرفتیم برای ساختن مسجد، توالت و حمام مسالح می بردیم. تعصب مردها تحریک شده بود.

ابعاد فرهنگی جهاد عبارت بود از: دوره آموزش نهضت سواد آموزی وکمک های اولیه و مسائل بهداشتی روستا.

من در سنین کودکان و نوجوانان کار می کردم. بچه ها را شناسایی می کردم و صبح زود درب تک تک خانه ها را می زدیم و  بعضاً با مقاومت خانواده ها روبرو می شدیم. کتابهای داستان با عناوین مختلف را برای بچه ها می خواندیم و از بچه ها می خواستیم که خود نتیجه گیری کنند. یکی از شاگردان من حسن یوسفی بود که شهید شد. دو بار به خانه اش رفتم ، یک بار برای کارهای فرهنگی ، که ایشان درس خواند و طلبه شد و رشد کرد؛ و بار دوم برای مراسم شهادتش به خانه اش رفتم. با خانواده ها صحبت می کردیم، کار بیشتر دخترها قالی بافی ، کارهای خانه و شیر دوشی بود.

حاج آقا صالح استاندار همدان و از دوستان آقای نوری بود. من کارمند بهزیستی و مامور در جهاد بودم. حاج آقا صالح گفتند: که شهر نیاز به کلینیک ناشنوایی دارد و من به همدان آمدم.

خاطراتی از بانوان رزمنده

اعزام به جبهه:

سال 60-61 از طریق بسیج به منطقه حمیدیه رفتیم. اولین موشک دزفول را که زدند، ما آنجا بودیم. حاج آقا همایونی و مهندس شریف نیز بودند. در آنجا با شهید چمران آشنا شدم. سلاح دادند و ما آماده باش شدیم. بیشتر برای امدادرسانی رفته بودیم. موشک زمین به زمین دزفول خیلی ناراحت کننده بود. بچه ها با حالات سختی به شهادت رسیده بودند.

در دانشگاه جندی شاپور اهواز آقای مهندس چمران پرسیدند: شما امدادگر هستید؟ از کجا آمده اید؟ آیا امداد بدون وسایل استریل عفونت ایجاد نمی کند؟! و من نوع عملیات جهاد را توضیح دادم و گفتم: انشا الله عفونت نمی کند.

شهید چمران با آرامش تمام نوع حملات عراق را تشریح می کردند . سلاحی را که به من تحویل داده بودند، پس دادم . امضاء ایشان را دارم. سه ماه در جبهه مانده و بعد برگشتیم. بعد از بازگشت از طریق سخنرانی و گفتگو با مردم، برنامه بسیج عمومی را داشتیم.

آقای دلگرم گفت: اسم آقای نوری برای مکه درآمده است . حدود 20 هزار تومان جور شد. اسم حاج آقا را برای مکه نوشتم. پسرم یک سال و نیمه بود. بعد از بازگشت از مکه روستائیان یک کامیون گوسفند برای مراسم استقبال آورده بودند. آقای نوری همه گوسفندان را به جبهه تقدیم کرد. فقط یک قلم از کمک های ایشان از طریق کمک های مردمی بالای 40 میلیون تومان بود.

در شهر برای جذب امکانات، من کانال ارتباط با تهران بودم. مادرم خیلی به زندگی من کمک می کرد. و جریان ازدواج ما را در خواب دیده بود. رشته اصلی من جغرافیای انسانی بود که با معدل 19 در مقطع کارشناسی فارغ التحصیل شدم.

خاطراتی از بانوان رزمنده


خانم شهناز یوسفی، کارمند مرکز بهداشت

اوایل جنگ تحمیلی در سال 59 به خرمشهر رفتم. تا قبل از سقوط خرمشهر امدادگر بودم. در بیمارستان طالقانی اهواز هم کار کرده ام. در حصر آبادان بیمارستان پنج روز در محاصره دشمن بود. شبانه از راه دریاچه خارج شدیم. نزدیک بود که اشتباهاً به عراق برویم. از شنیدن صدای گفتگوی عربی متوجه غلط بودن مسیر شدیم. برگشتیم و خود را به بندر ماهشهر رساندیم. از آنجا با هواپیما به تهران آمدیم. بعد از یک هفته مجدداً به اهواز برگشتم. اجازه ندادند تا جلوتر برویم.

در سقوط جاده خرمشهر- آبادان عده ای از همراهان مان اسیر شدند . اسم مرا هم جزء اسرا اعلام کردند. بعضی ها هم گفته بودند که زخمی شده ام و خون ریزی مغزی کرده ام. خانواده ام نگران بودند که با تماس من هم مشکل حل نشد. پدرم اصرار کردکه باید خودم را ببیند. از اینرو مجبور شدم تا به همدان بازگردم. 

مجروحی 16 ساله یا کمتر از سپاه مشهد در بیمارستان بود که در اثر موج انفجار حافظه خود را از دست داده بود و قدرت تکلم نداشت. راه هم نمی رفت. همه فکر می کردند که لال است. یک روز صبح دیدم که به زیر تخت چسبیده و فریاد می زند: پایم را نبرید. پایم را نبرید.

خاطراتی از بانوان رزمنده

فهمیدم که دچار شک شده است. دکتر شکری پور رئیس بخش رفاه بیمارستان بود. متوجه شد که من فریاد می زنم که آیا کسی نیست تا به داد این بچه برسد؟ گفتند دوباره باید شوک بر او وارد شود. اسم و آدرسی از او نداشتیم. به او محبت بسیاری کردم تا حاضر شد در عرض 6- 7 روز از صندلی بلند شود و چند قدم راه بیاید. دکتر ملک پور می گفت که معجزه شده است. کم کم زبانش باز شد اما چیزی به یاد نداشت.

پس از مدتی یادش آمد که نامش مهدی است. دوباره با سپاه مشهد تماس گرفتیم. و نامش را گفتیم. این بار اعلام کردند که خانواده ای با این نانن و مشخصات به دنبال فرزندشان هستند. خانواده اش آمدند. و ما خوشحال بودیم که تکه ای گوشت بی حرکت را صحیح و سالم به خانواده اش برمی گردانیم.

در زمان سقوط خرمشهر رزمنده ای 16 ساله را به بیمارستان آوردند. در حال احتضار گریه می کرد و می گفت: اگر برادرم از تهران برگردد و ببیند که دشمن خرمشهر را گرفته است چه پاسخی به او بدهم؟! ظاهراً برادرش به همراه جمعی دیگر، برای گرفتن کمک و شکایت از بنی صدر به تهران و به محضر حضرت امام رفته بودند.

فرزند سوخته پیرمردی را از سردخانه بیرون آوردند. می گفت: تمام منطقه غرب را برای پیدا کردن جنازه پسرش گشته است. چون جنازه را دید گفت: خدایا شکرت که امانت را پس دادم. اما مرا ببخش که امانت را سالم پس ندادم. حتی جنازه را هم با خود نبرد.

برگرفته از کتاب در دست انتشار «وارثان شاهد و شمع»
مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟