پيرواني:نيمکت پرسپوليس وفا نکرده است
مي نشينيم حالا روبروي يک مربي جوان. جواني اش را روي زمين چمن پشت سر گذاشته و حالا به عنوان يک مربي، جوان و جوياي
به نوشته قدس، نام شناخته مي شود. مي خواهم برگردم به روزي که پرسپوليس با صبا براي رسيدن به قهرماني ليگ بازي مي کرد. مي خواهم به بازي ماقبل آخر ليگ در فصل پيش اشاره اي کنم که پرسپوليس برابر چشمان بيش از يکصد هزار نفر در روزي ميان هفته صبا را شکست داد.
تصوير بسته تلويزيوني در همين روز بارها و بارها روي صورت سه مرد زوم کرد. افشين پيرواني، احمدرضا عابدزاده و رضا شاهرودي. همان روز، دوستي که کنارم بازي را مي ديد پرسيد: «او با چه انگيزه اي به ورزشگاه مي آيد؟» شايد ال؛ن بهترين فرصت است براي طرح همين سؤال از افشين پيرواني !
اين را به جاي يک مقدمه نوشتم. شايد هم مي شد حرف زد از مصائب مردي که به آرزويي بزرگ رسيد و ناگهان خود را يکه و تنها ميان خيل عظيمي از حواشي فوتبال ديد. شايد مي شد در مقدمه اين گفتگو، از تنهايي هاي اين مرد حرف زد. حالا که نزدم!
* آخرين بازيهاي فصل گذشته، افشين پيرواني براي ديدن بازيهاي پرسپوليس به ورزشگاه مي رفت. هواداراني که روي سکوها مي نشستند، اين تصور را داشتند که افشين پيرواني يا احمد رضا عابدزاده نماد تعصب و وفاداري به اين باشگاه هستند، اما امروز داستان را به شکل ديگري بررسي مي کنيم. آيا واقعاً حضور پررنگ شما در آخرين بازيهاي پرسپوليس با نشستن امروز شما روي نيمکت پرسپوليس ارتباطي دارد؟
** سؤال عجيبي مي پرسيد. نمي دانم بايد به چنين سؤالي چطور جواب بدهم. من در حقيقت نمي دانم شما از چنين سؤالي چه منظوري داريد.
* خيلي ساده است. افشين پيرواني چرا سال پيش در حساس ترين روزها کنار اين تيم بود؟
** اگر من نيايم چه کسي بايد به سراع پرسپوليس برود؟ تمام سالهاي جواني ام را کنار اين تيم گذاشتم و حالا شما انتظار داريد وقتي تيم به روزهاي حساس مي رسد من کنار پرسپوليس نباشم؟ خيلي سؤال عجيبي مي پرسيد. نمي دانم چه منظوري داريد.
* شايد دليلش اين بوده که از دوري اين تيم خسته شده بوديد.
** خب مسلماً نمي توانم از پرسپوليس دور باشم. دوست داشتم به تيم خودم برگردم.
* ولي ممکن نبود در قامت يک بازيکن براي اين تيم بازي کنيد. پس فقط يک راه حل باقي مي ماند که آن هم مربيگري بود. چه چيزي بهتر از اين که در چنين بازيهايي افشين پيرواني زنده مي شد.
** من نمرده بودم که بخواهم زنده شوم. آن روزهايي که من براي ديدن بازيهاي پرسپوليس به ورزشگاه مي رفتم، تيم در اوج بود و کمتر کسي هم فکر مي کرد اين تيم قهرمان نشود. پس من براي رسيدن به چيزي به ورزشگاه نمي رفتم، چون کسي فکر نمي کرد آن تيم تغيير مديريت و مربي بدهد هيچ وقت فکرش را هم نمي کردم که براي تشويق تيم محبوبم به ورزشگاه محاکمه شوم يا کسي به من بگويد قصد و نيت خاصي داشتي.
* ما قصد محاکمه نداريم. اين فقط يک تصور ذهني است. بخصوص بعد از اين که شما در فاصله کمتر از 40 روز بعد مربي همان تيم شديد. همان روز 100 هزار نفر به ورزشگاه آمده بود. چرا آن صد هزار نفر مربي نشدند؟
* آقاي پيرواني... از شما بعيد است چنين حرفي بزنيد.
** نه! بعيد نيست. من هم يک تماشاگر بودم مثل بقيه.
* خب اين طوري مي پرسيم که افشين پيرواني چطور به نيمکت مربيگري اين تيم رسيد؟
** خيلي راحت. من در اين تيم بازي مي کردم و کاپيتان اين تيم بودم. زماني که مديريت عوض شد و گروه جديد سرکار آمد، سعي کرد از عناصر خود اين باشگاه در کنار افشين قطبي استفاده کند. تازه همان زماني که ما داشتيم در اين تيم کار مي کرديم هم معلوم نبود قطبي کار کردن با من يا احمد رضا عابدزاده را بپذيرد.
* ولي پذيرفت. چون چاره اي نداشت. شما جاي حميد استيلي آمديد که سالها در اين تيم مربيگري کرده بود. اما اين واقعاً عجيب است که افشين پيرواني در کمتر از 5 ماه، راه 5 ساله استيلي را رفت و تمام کرد.
** من افشين پيرواني هستم و فقط مي توانم در مورد خودم صحبت کنم. فکر مي کنم شما از اين سؤالها منظور خاصي داريد و مي خواهيد دو نفر را روبروي هم قرار دهيد.
* اصلاً چنين چيزي نيست.
** چرا هست.حميد استيلي دوست و همبازي من است. تا امروز هم نديده ايد عليه هم حرفي بزنيم.
* خودتان را بگذاريد جاي حميد استيلي. 5 سال کنار سوبل، پروين، آري هان، دنيزلي و قطبي کار مي کرديد و زماني که مي خواستيد محصول خود را به ثمر برسانيد از اين تيم جدا مي شديد. چه احساسي داشتيد؟
** نمي دانم. حتماً ناراحت مي شدم. ولي اين باشگاه مال من يا مال حميد نيست. مطمئناً روزي هم نوبت به حميد استيلي مي رسد تا قدرت و توانايي خودش را نشان بدهد. بعضي وقتها آدم بايد تحمل داشته باشد. منظورم اصلاً به حميد استيلي نيست. در واقع من دارم از خودم حرف مي زنم. من هم 5 سال را دور از اين تيم گذراندم که برايم خيلي سخت بود. تحمل کردم، نه حرفي در مورد کادر فني اين تيم زدم، نه هيچ بازيکن يا مربي را در اين تيم زير سؤال بردم. اين تيم روزهاي خيلي بدي هم داشت. يادتان هست که يک فصل همين تيم به چه شکل شکست مي خورد. پرسپوليس خانه من است، اما نيمکت اين تيم نه به من نه به هيچ کس ديگري وفا نکرده و نخواهد کرد. ما در پرسپوليس اسطوره اي بزرگتر از علي پروين که نداريم. پروين هم از اين تيم رفت... چه برسد به ما!
* افشين پيرواني انگار حرف براي زدن زياد دارد. يک دفعه بغضتان ترکيد.
** نه نترکيد. من فقط مي خواهم بگويم شخصيت آدمها را اين طور راحت زير سؤال نبريد. نيمکت مربيگري پرسپوليس ارزش اين را ندارد که بازيکنان قديمي اين طور مثل امروز به جان هم بيفتند. دوستان قديمي هيچ کمکي به من نکردند... نه به من، که به پرسپوليس !
* احساس تنهايي چطور است؟ ترسناک؟
** نه من احساس تنهايي نمي کنم. احساس من اين است که در يک آزمون بزرگ قرار گرفته ام. اهداف بزرگ به راحتي به دست نمي آيند و من اين را ياد گرفته ام که بايد خيلي سخت جنگيد. حتي در دوران بازيگري ام هم همين طور بود. خيلي ها از من انتقاد مي کردند. گاهي اين انتقادها از نزديکترين دوستان متوجه من مي شد. اميدوارم خدا کمکم کند.
* ولي تنها هستيد.
** اين همه هوادار... وقتي شما خدا و اين تعداد هوادار و مردمي به اين خونگرمي داريد که ديگر نبايد از چيزي بترسيد يا احساس تنهايي کنيد.
* اولين روزي که افشين پيرواني، سرمربي اين تيم شد، با يک حکم شفاهي موقت به نيمکت نشست. وقتي مدير عامل باشگاه عوض شد، باز هم همين داستان به شکلي ديگر تکرار شد. خبر مذاکره با مربيان جديد آزار دهنده نيست؟
** هر کسي ناراحت مي شود، ولي مهم اين است که آدم نيرو و توانش را از دست ندهد. مثلاً وقتي شما از من مي پرسيد آيا از آمدن به ورزشگاه هدف خاصي داشتي، من بايد اين را بفهمم که نبايد از کوره در بروم. اميدوارم بتوانم از اين دوره عبور کنم.
* البته حالت ديگري هم دارد. شما صبر کنيد، تحمل داشته باشيد و در نهايت هم به اين جا برسيد که هيأت مديره محترم باشگاه يک جانشين براي شما پيدا کرده باشد.
** اين تقدير است و تصميم مديران باشگاه. من قبلاً هم گفتم... با واقعيتها زندگي مي کنم. همين و بس. واقعيت اين است که امروز افشين پيرواني به عنوان سرمربي تيم است. پس بايد کار خودم را بکنم. اين که بنشينم و هر روز به اين فکر کنم که در نهايت قرار است چه کسي سرمربي تيم شود، من را از تيم دور مي کند. دور شدن من از بازيکنان يعني ناکامي تيم. پس به اين ترتيب خود به خود خودم را شکست خواهم داد. من از تسليم شدن متنفرم. هيچ وقت دوست نداشتم در کاري که مي کنم تسليم مشکلات شوم. در نهايت هم اجر به کساني مي رسد که توکل به خدا دارند و با قدرت کارشان را انجام مي دهند.
* دورنماي افشين پيرواني تا پايان فصل چيست؟ واقعاً به قهرماني اميدي داريد؟
** چرا که نه؟ ما هنوز شانس داريم فاصله باقي مانده را جبران کنيم. در کنار اين که جام حذفي هم يک فرصت ايده آل براي قهرماني پرسپوليس است. در جام قهرمانان باشگاههاي آسيا هم من اهداف خودم را دارم. بايد به عنوان تيم اول صعود کنيم.
* مي توانيد؟
** صد در صد. پرسپوليس از عهده هرکاري بر مي آيد.
* به چند روز جلوتر برويم. به چند هفته آينده. روزي که به شما بگويند آقاي ايکس از امروز سرمربي تيم است.
** من که گفتم اين مسؤوليت هيأت مديره است. به هرحال نمي خواهم به چنين چيزهايي فکر کنم.
* ال؛ن بايد فکر کرد. افشين پيرواني طعم خاص سرمربي را چشيده و شايد ديگر نتواند تحمل کمک مربي بودن را تحمل کند.
** نه به اين حرفها نيست. من بايد ببينم در آن صورت آيا باز هم سرمربي تيم قبول مي کند با من کار کند يا نه. البته اين فقط يک بعد قضيه است. بايد ديد آيا خود من هم مي توانم در کنار مربي جديد براي پرسپوليس مفيد باشم يا نه. نمي خواهم کسي باشم که فقط در اين تيم پول مي گيرد و هيچ کاري هم نمي کند. من در قبال مسؤوليتي که مي پذيرم بايد مسؤول باشم.
* اين که در چنين فصلي با اين همه رقابت سنگين داخلي و خارجي سرمربي پرسپوليس هستيد هم عجيب است، هم حيرت انگيز و هم وسوسه کننده.
** اين شايد امتحان خدا باشد. من خودم هم مي دانم مشکلات زياد است. چون دارم در تيمي کار مي کنم که هميشه از روز تأسيس تا امروز حواشي زيادي داشته. پس نبايد به اين فکر کنم که چقدر زير فشار هستم. بايد به اين فکر کنم که چطور فشار را از سر اين تيم بردارم.
*... حرف آخر. افشين پيرواني را تا کي با کت و شلوار کنار نيمکت پرسپوليس خواهيم ديد؟
** اين سؤال را از من نپرسيد. جواب اين سؤال را بايد از اتاق هيأت مديره باشگاه بگيريد.
* خود افشين پيرواني چقدر به اين مسأله فکر مي کند؟
** سعي مي کنم به طول زمان اصلاً اهميتي ندهم. من جوري کار مي کنم که انگار تازه همين امروز سرمربي تيم شده ام و جوري به آينده فکر مي کنم که انگار يک دقيقه بعد هم در اين تيم هيچ سمتي ندارم. يعني پرکار و بي تفاوت به سمت و عنوان.
* و شايد بي توجه به آينده.
** دوست عزيز اين برداشت شخصي شماست، نه حرف من. مطمئنم حرف مرا خوب فهميده ايد.


