شهرکوچک من
اهل یک شهر کوچک که باشی برای تحصیل حق نداری به شهری با فاصله بیشتر از یک ساعت بروی و اگر احیانا شهرت خیلی خیلی دورتر باشد سیل حرفهاست که پشتت روانه میشود و بدرقهات میکند. پدر که متهم به بیغیرتی خواهدشدکه اجازه داده توی این جامعهٔ ناامن ناموسش برود دور از چشمانش آن هم برای درس خواندن. و مسلما این وسط اعتماد اصلا به میان نمیآید چون ضعیف بودن زنها و موردتجاوز قرار گرفتنشان عادی شده؛ تجاوز فقط به جسم نیست به روحش به احساساتش به عقایدش… یادم است جایی خواندم توی جامعه من به من یاد میدهند که مواظب باشم مورد تجاوز قرار نگیرم اما به مردهایش یاد نمیدهند تجاوز نکنند.
بعدازپدرت نوبت مادرت است که همش توی گوشش بخوانند وای عجب دختر بیرحم و بیاحساسی داری؟ شما که اینقدر به هم وابسته بودید؟ چطور تو را ول کرد و رفت به زندگی خوابگاهی خو کرد؟ باید شوهرش میدادی همان روزها.. که هی در گوشش بخوانند از مشکلاتی که برای یک دخترتنها پیش میاید و پز دخترانشان را بدهند که همین جا پیام نور درس میخوانند و درست است دولتی راه دور ۱۰۰% قبول میشد اما پیام نور رفت که شــــب توی خانه پدرش سرش را روی بالش میگذارد.
بعد از مادرت نوبت فامیل و دوست و آشنا میشود که سراپایشان همه چشم بشود و منتظر بمانند که عملی از تو سربزند و متهم شوی که از وقتی رفتی دانشگاه خودت را باختی و واااای که چقدر عوض شدی... وای چادرت را باد برد؟ وای دست بردی توی صورتت؟ وای آرایش؟ وای خط چشم؟ وای لحن صحبت کردنت عوض شد؟ وای لهجهای که قبلا هم نداشتی کو؟ که بعضیها از روی حسادت حتی رابطهشان را هم باتو قطع کنند.
باید اهل یک شهر کوچک باشی تا از شانزده سالگی خواستگار داشتن برایت عادی باشد. اهل شهرکوچک باشی وقتی۲۰سالت شد فقط چندتایی دوست مجرد داشته باشی و مثل هم فکر کنید. که وقتی میروی به دوستان مجردت -اگرشوهرشان اجازه بدهد با دوستان دوران مجردییشان رابطه داشته باشند- سربزنی همش توی گوشت بخواند دانشگاه رفتن توی این دوره زمانه بینتیجه است و آخرش که باید بروی خانه شوهرت و خانه داری کنی و اجازه ندهد بروی سرکار... ازدواج نکنی، چندسال دیگر تو میمانی و سنی که بالارفته و حس و حالی که ازبین رفته... تو میمانی و چندتایی خواستگار بیکیفیت که از سر بیشوهری بایــد به یکی جواب مثبت بدهی، کسی که اصلامعیارهای تویی که سطح توقعت بالارفته را ندارد...
اهل یک شهرکوچک که باشی، شبها قابلمه غذایتان را توی بُقچــه میپیچید و میروید پارک انتهای شهر و دورهم مینشینید و شام میخورید. اهل یک شهرکوچک که باشی توی پارک هم باید مثل یک خانم خیلی محترم کنار خانوادهات بنشینی و هر از گاهی پایی که خواب رفته را جا به جا کنی تا نوبت آن یکی پایت بشودکه خواب برود. اهل یک شهرکوچک که باشی دستت را توی دماغت هم کنی سه سوته تمام شهر پر میشود؛ یک کلاغ چهل کلاغ که دیگر روی شاخ اخبار است.
بعد ازبین این همه خبر، خبرِ ازدواج دختری که خیلی دوستش داشتی را میشنوی و توی ذهنت اصلا نمیتوانی او را همسر یا مادر تصورکنی.. دخترِ متولد ۷۴ و داماد متولد۶۲ که دعا میکنی خوشبخت بشود... نه مثل دوستان دیگرت که میگویند نمیدانستند اصلا چه میخواستند و دارند میسازند و میسوزند. اهل یک شهرکوچک که باشی...
وبلاگ مریم پاییزی


