تصرف ارتفاع برای نان حلال
نفيسه ابراهيم زاده انتظام
کد خبر: ۳۲۵۴۸۱
| | 3658 بازدید
ارتفاع از آن دست معاني انتزاعي است كه افراد بر اساس تجربيات خود آن را درك ميكنند. مثل تجربه كوهنوردي يا سوار شدن بر چرخ و فلكي مرتفع، تلهكابين، هواپيما يا زندگي در طبقههاي بالاي يك ساختمان بلند يا تجربه رفتن مخفيانه به پشت بام خانه در بعد از ظهرهاي داغ تابستانهاي كودكي، يا حتي فتح پلههاي يك نردبان اما تجربه اين گزارش از جنس ديگر است.
ظهر يك روز خردادي كه طعم تابستاني عجول و زودرسيده دارد كنار بزرگراه اشرفي اصفهاني تهران بر بلنداي ساختماني نيمه كاره با ارتفاعي حداقل ۴۰ متر از سطح زمين دو نفر چسبيده به ميلهاي عمود، بيهيچ تكيه گاهي اول شبيه يك نمايش آكروبات است، اما نمايشي كه توجه هيچ كس را به خود جلب نميكند. گرما مولكولهاي هوا را ميرقصاند و براي اين هنرنمايي پس زمينهاي هنريتر رقم ميزند. اين دو نفر در حالي كه به هيچ جانپناهي متصل نيستند ميلهها را به هم متصل ميكنند تا...
در تعريف حقوق اجتماعي كارگر، كار در ارتفاع از جمله مشاغل سخت و خطرناك است. همين شغلي كه در شهرهاي بزرگي همچون تهران كه اين روزها در بيراهه رسيدن به مثلاً توسعه شهري، به يك كارگاه بزرگ ساختماني تبديل شده است، بسيار ديده ميشود يا شايد هم ديده نميشود!
در وانفساي شهرهاي بزرگ كه همه براي تأمين معاش از صبح تا شب ميدوند قديرها و نصيرها هم به عنوان داربست كار سهمشان را از روزي به اين شيوه ميگيرند. آويخته بر ميلههاي عمودي و افقي تنيده شده بر بالاي ساختمانهاي نيمه تمام.
سخت يا آسان بايد كار كنيم
آنها عطاي انتظارات، توقعات، علايق و آرزوهاي رنگي كودكيشان را به لقايش بخشيدهاند و دخيل ميلهها و بستهاي سخت و خشن سهمشان را از زندگي مطالبه ميكنند و هر روز و هر روز هستيشان را از گلوي نيستي ميجويند.
مردان عنكبوتي شهر ما هم سربازان عدالتند منتها واقعيتر از تخيلات كارگردانهاليوودي مرد عنكبوتي. قدير سلطاني ۲۱ ساله است و خودش ميگويد: «اهل طرفاي تفرشم.» اين كشاورززاده داربستكار ميداند كه: «داربست كاري، كار خطرناك و سختي است اما چارهاي نيست، سخت يا آسان بايد كار كرد.» قدير سه سال است براي ساختمانهاي نيمه تمام داربست ميبندد، تا تن عريان و زشت آنها با كمك ميلههايي كه او ميبافد، با نما پوشيده شود و عيبهايشان درپس سنگهاي نما ديده نشود.
آقا قدير قبلاً چه شغلي داشتيد؟
سرايدار بودم.
با اينكه خطرات اين شغل را ميدانستيد چرا آن را انتخاب كرديد؟
خيلي از فاميلهايمان آمدند تهران و وارد اين شغل شدند ما هم سه سال پيش آمديم تهران و با كمك آنها در اين شغل فعال شديم.
وقتي از قدير درباره سختيهاي شغلش ميپرسم نميتواند بين سختي و شغلش تفاوتي قائل شود؛ منتها خدا را شكر كه بيمه است.
بچه بوديد دوست داشتيد چه كاره شويد؟
ميخواستم دكتري، مهندسي بشوم اما نشد.
حالا ميفهمم چرا با اكراه از شش كلاس سوادش صحبت ميكند. حق دارد اينجا كه الان ايستاده هر چند خيلي بالا اما از روياهاي كودكياش خيلي پايينتر است.
اين داربست كار جوان بلافاصله خود را از شر روياهايش كه با واقعيتهاي زندگي منطبق نشدهاند ميرهاند و ميگويد: شانسم اين بود. قسمت اين بود كه كارگر بشوم.
من هم كمكش ميكنم: اگر در شهر خودتان و كنار خانوادهتان كار خوب باشد ترجيح ميدهيد آنجا كار كنيد يا همين شغل را در تهران ادامه ميدهيد؟
به خاطر اينكه در شهر خودمان كار نبود آمدهايم تهران. از طرفي به اين شغل هم عادت كردهايم، درآمدش خوب است. معلوم است كه اگر شهر خودمان كار خوب با درآمد مناسب باشد دوست داريم كنار خانواده و فاميلمان باشيم.
قدير با اينكه سه سال است در تهران زندگي ميكند اما از اوضاع و احوال جوانان همسن و سالش در شهرستانشان بيخبر نيست: برخي كشاورزند، برخي كارهاي دم دستي انجام ميدهند، برخي كارگرند و برخي هم قصد دارند بيايند تهران و داربست كار شوند.
شرمنده روياهاي كودكي!
تا گفت و گويمان با قدير تمام ميشود، نصير هم چند رج ديگر از داربست را بافته و پايين ميآيد. از فرصت استفاده ميكنم و او را هم كه از سر و رويش معلوم است از صبح تا الان كه ظهر است فرصت خوردن يك ليوان آب را هم براي خود قائل نشده، به گفتوگو ميكشانم. نصير در حين صحبت نيم نگاهي هم به قدير دارد كه كار او را از همانجا كه متوقف شده ادامه ميدهد.
نصير توكلي ۲۲ ساله، اهل تفرش و فرزند اول يك خانواده هشت نفره است. او هم با اينكه به سختي كارش ايمان دارد اما به دنبال فاميلهايش امروز داربست كار است.
چند سال است مشغول اين كار هستيد؟
پنج سال.
نصير هم تا قبل از اينكه به تهران بيايد كنار پدرش كشاورزي ميكرد، اما از زماني كه پدرش به خاطر پيري دست از كشاورزي كشيد و عازم تهران شد، او هم به چرخه تغيير نوع مشاغل در كشور از توليدي به خدماتي ملحق شده است.
از بلندي نميترسيد؟
وقتي تازه وارد اين كار شده بوديم ميترسيديم اما كم كم ارتفاع كارمان را زياد كرديم و ترسمان ريخت و عادت كرديم.
تا به حال از بلندي افتادهايد؟
خدا را شكر خير.
بلندترين ساختماني كه برايش داربست بستهايد چند متر بود؟
حدود ۵۰ متر.
چطور خودتان را آن بالا بيهيچ تكيهگاهي نگه ميداريد و كار ميكنيد؟
چطورياش را نميدانم، فقط خودمان را محكم به ميله ميچسبانيم و سعي ميكنيم حواسمان هم اصلاً پرت نشود.
هر كسي ميتواند اين كار را انجام دهد يا قلق خاصي دارد؟
ما به اين كار عادت كردهايم و الان ديگر فكر نميكنيم كه چطور خودمان را آن بالا نگه داريم اين كار را ناخودآگاه انجام ميدهيم. فكر نميكنم هر كسي از پس اين كار بر بيايد.
از كجا ميدانيد بايد ميلهها را به چه ترتيبي كنار هم بگذاريد؟
شغلمان است ديگر، اينقدر كار كردهايم ياد گرفتهايم.
و با صبر و صداقت شروع ميكند تا جايي كه ميتواند نگاه يك گزارشگر را به اصول حرفهاي يك داربست كار نزديك كند؛ هرچند من مطمئنم موفق نشده است: به اين ميلههاي بلند ميگويند شش متري. اينها ماري هستند. آن يكي قالب و بقيه بست و اتصال هستند. اينها به هم بسته و با آچار به هم وصل ميشوند.
اين ميلهها كه به هيچ جا وصل نيستند. چطور آنها را به هم وصل ميكنيد كه نيفتند؟
ميلهها را به هم كلاف و به ساختمان محكم ميكنيم. ممكن است لرزش داشته باشد اما نميافتد.
تا حالا شده پيچي را شل ببنديد و ميله زير پاي كارگر باز شود؟
خير.
از كجا ياد گرفتيد اين كار را درست انجام دهيد؟
زير دست اوستا ياد گرفتيم.
بستن داربست چقدر زمان ميبرد؟
براي هر ۳۰ متر نما سه يا چهار ساعت طول ميكشد.
براي نصير قصه ما كار در زمستان راحتتر است، چون بعد از چند سال داربست بستن هنوز نتوانسته با گرماي آفتاب كنار بيايد.
آسمان آن بالا هم همين رنگ است
نصير هم از روياهاي دوران كودكياش شرمنده است. «پنج كلاس درس خواندم» را با صدايي آهسته و لحني گم ميگويد و ادامه ميدهد: ميخواستم مهندس بشوم. فكر نميكردم اين كار را انتخاب كنم.
با اين حال معتقد است اگر فرصت دوبارهاي براي انتخاب شغل برايش ايجاد شود باز هم همين شغل را انتخاب ميكند و آنقدر از بيمهري ديارش گله دارد كه ميگويد: اگر در تفرش دوباره امكانات كشاورزي ايجاد شود هم حاضر نيستم برگردم. نفسي تازه ميكند: وارد اين كار شدهايم و مشغوليم. درآمدش هم بد نيست. خانوادهمان هم اينجا هستند.
اين داربستكار جوان هر چند نتوانسته مهندس شود اما از نظر درآمد با يك مهندس فرق چنداني ندارد. او حدود يك ميليون تومان درآمد دارد.
در كار شما چطور ميشود پيشرفت كرد؟
سابقه كارمان كه بالا برود حقوقمان هم افزايش پيدا ميكند و اوستا ميشويم.
آب و هواي آن بالا چطور است؟ نگاه كردن به شهر از آن بالا چه حس و حالي دارد؟
آب و هوايش كه مثل همه جاست. آسمانش هم همان رنگ است. از آن بالا مردم و جمعيت را ميبينيم كه بيتفاوت از كنار هم ميگذرند، تند و با عجله. (ميخندند) اما آن بالا زياد تو حس نميرويم، بيشتر حواسمان به خودمان است كه نيفتيم.
از مسئولان فعلي يا رئيسجمهور آينده انتظاري نداريد؟ توقع، گلايه، مشكل، پيشنهاد يا انتظاري نداريد؟
(بازهم ميخندد) خيلي ممنون.
خندهاش را هزارجور تعبير ميكنم: نميخواهد بگويد، نميتواند بگويد، توقعي ندارد يا شايد هم اميدي به برآورده شدن توقعاتش ندارد پس چرا براي گفتن آنها وقت تلف كند. او جوان است و به بازوهاي خود بيش از وعده و وعيد آيندگان و روندگان اعتماد دارد.
گفت و گوي ما با اين دو داربست كار، توجه آقا مرتضي حمزهاي را هم به خود جلب كرده كه او هم به نوعي كارگر ارتفاع است. اين سنگكار ۴۷ ساله، ۲۲ سال از عمرش را روي داربستهاي چسبيده بر پيكر ساختمانهاي تهران گذرانده و اهل لرستان است.
زياد لازم نيست از او سؤال پرسيد. سؤالهاي بقيه را حفظ كرده و همانها را پشت سر هم جواب ميدهد: قبل از اين شغل خاصي نداشتم. همشهريهايمان ميآمدند در اين كار و براي خودشان صنف تشكيل دادند ما هم كم كم آمديم. بيمه نيستيم. هزينه بيمه زياد است. البته بعضي از ساختمانها خودشان بيمه هستند. اگر اتفاقي براي يكي از ما بيفتد كه هيچي. همكاري داشتهام كه حين كار برايش اتفاقي افتاده اما چون بيمه نبوده، تأمين خرج درمان و زندگي خانوادهاش با مشكل مواجه شده است.
اوستا مرتضي بين حرفهايش دستوراتي هم به داربستكاران ميدهد: اينقدر بالا نبند. دستم نميرسد. اين ميله را آنجا محكم كن و...
همزمان از ضبط ما هم كه گوشش براي شنيدن سيرموني ندارد غافل نميشود: سه فرزند دارم كه دوست ندارم هيچ كدامشان وارد اين كار شوند. دوست دارم درس بخوانند و دكتر و مهندس بشوند. خودم تا اول راهنمايي درس خواندم. دوست داشتم درسم را ادامه دهم و كار راحتتري پيدا كنم. اما اوايل انقلاب كلاس پنجم بودم و براي ادامه تحصيل امكانات در شهرستان ما كم بود.
او از سختي كارش هم ميگويد: در گرما و سرما كار كردن بالاخره سخت است، اما عادت كردهايم و بايد براي تأمين زندگي خانوادهمان كار كنيم.
از حس و حال كار كردن در ارتفاع از او ميپرسم كه از جوابهايش ميفهمم عادت را به حس و حال و اين حرفها ترجيح داده است.
اگر امكانات و كار در شهرتان فراهم شود حاضريد برگرديد؟
بله بر ميگرديم. خيلي از فاميلهايمان آنجا هستند. اما الان اينجا برايم بهتر است. چون آشنا پيدا كردهام و زندگيام اينجا راحتتر اداره ميشود. اگر بروم شهرستان، كار نباشد بايد چه كار كنم؟!
پاسخي براي اين سؤال اوستا مرتضي نداشتم پس حرف را عوض كردم. داربست را براي چه كارهايي ميبندند؟
براي نصب يا تعمير يا شستوشوي نما يا براي بافتن ميلگرد طبقات بالاتر در ساختمانهايي با اسكلتهاي بتني.
آقا مرتضي هم مثل قدير و نصير تصوري از كار در شرايط بهتر ندارد. از آنها كه خداحافظي ميكنم، اين فكر راحتم نميگذارد كه آيا شرايط كار در ارتفاع همه جاي دنيا همينطور است؟ اول ايمني بعد كار، در محدوده كار داربستكاران مفهومي ندارد؟ اگر يك نفر از يك ارتفاع ۴۰متري بيفتد چه سرنوشتي در انتظار اوست؟ صنعتيسازي ساختمان كارگري ارتفاع را هم سامان ميدهد؟ داربستكاران چرا آسمان را نميبينند؟ روياهايشان چرا به رنگ آهن و پول درآمده؟ چرا مردان عنكبوتي شهر ما لباس مخصوصي ندارند؟ چرا كسي براي هنرنمايي اين آكروبات بازان كف و سوت نميزند؟ پوستر بزرگي از يكي از كانديداهاي رياست جمهوري كه بر داربست نسبتاً كوتاهي سوار بود افكارم را پاره كرد. اين هم يكي ديگر از كاربردهاي داربست!
منبع: جوان
ظهر يك روز خردادي كه طعم تابستاني عجول و زودرسيده دارد كنار بزرگراه اشرفي اصفهاني تهران بر بلنداي ساختماني نيمه كاره با ارتفاعي حداقل ۴۰ متر از سطح زمين دو نفر چسبيده به ميلهاي عمود، بيهيچ تكيه گاهي اول شبيه يك نمايش آكروبات است، اما نمايشي كه توجه هيچ كس را به خود جلب نميكند. گرما مولكولهاي هوا را ميرقصاند و براي اين هنرنمايي پس زمينهاي هنريتر رقم ميزند. اين دو نفر در حالي كه به هيچ جانپناهي متصل نيستند ميلهها را به هم متصل ميكنند تا...
در تعريف حقوق اجتماعي كارگر، كار در ارتفاع از جمله مشاغل سخت و خطرناك است. همين شغلي كه در شهرهاي بزرگي همچون تهران كه اين روزها در بيراهه رسيدن به مثلاً توسعه شهري، به يك كارگاه بزرگ ساختماني تبديل شده است، بسيار ديده ميشود يا شايد هم ديده نميشود!
در وانفساي شهرهاي بزرگ كه همه براي تأمين معاش از صبح تا شب ميدوند قديرها و نصيرها هم به عنوان داربست كار سهمشان را از روزي به اين شيوه ميگيرند. آويخته بر ميلههاي عمودي و افقي تنيده شده بر بالاي ساختمانهاي نيمه تمام.
سخت يا آسان بايد كار كنيم
آنها عطاي انتظارات، توقعات، علايق و آرزوهاي رنگي كودكيشان را به لقايش بخشيدهاند و دخيل ميلهها و بستهاي سخت و خشن سهمشان را از زندگي مطالبه ميكنند و هر روز و هر روز هستيشان را از گلوي نيستي ميجويند.
مردان عنكبوتي شهر ما هم سربازان عدالتند منتها واقعيتر از تخيلات كارگردانهاليوودي مرد عنكبوتي. قدير سلطاني ۲۱ ساله است و خودش ميگويد: «اهل طرفاي تفرشم.» اين كشاورززاده داربستكار ميداند كه: «داربست كاري، كار خطرناك و سختي است اما چارهاي نيست، سخت يا آسان بايد كار كرد.» قدير سه سال است براي ساختمانهاي نيمه تمام داربست ميبندد، تا تن عريان و زشت آنها با كمك ميلههايي كه او ميبافد، با نما پوشيده شود و عيبهايشان درپس سنگهاي نما ديده نشود.
آقا قدير قبلاً چه شغلي داشتيد؟
سرايدار بودم.
با اينكه خطرات اين شغل را ميدانستيد چرا آن را انتخاب كرديد؟
خيلي از فاميلهايمان آمدند تهران و وارد اين شغل شدند ما هم سه سال پيش آمديم تهران و با كمك آنها در اين شغل فعال شديم.
وقتي از قدير درباره سختيهاي شغلش ميپرسم نميتواند بين سختي و شغلش تفاوتي قائل شود؛ منتها خدا را شكر كه بيمه است.
بچه بوديد دوست داشتيد چه كاره شويد؟
ميخواستم دكتري، مهندسي بشوم اما نشد.
حالا ميفهمم چرا با اكراه از شش كلاس سوادش صحبت ميكند. حق دارد اينجا كه الان ايستاده هر چند خيلي بالا اما از روياهاي كودكياش خيلي پايينتر است.
اين داربست كار جوان بلافاصله خود را از شر روياهايش كه با واقعيتهاي زندگي منطبق نشدهاند ميرهاند و ميگويد: شانسم اين بود. قسمت اين بود كه كارگر بشوم.
من هم كمكش ميكنم: اگر در شهر خودتان و كنار خانوادهتان كار خوب باشد ترجيح ميدهيد آنجا كار كنيد يا همين شغل را در تهران ادامه ميدهيد؟
به خاطر اينكه در شهر خودمان كار نبود آمدهايم تهران. از طرفي به اين شغل هم عادت كردهايم، درآمدش خوب است. معلوم است كه اگر شهر خودمان كار خوب با درآمد مناسب باشد دوست داريم كنار خانواده و فاميلمان باشيم.
قدير با اينكه سه سال است در تهران زندگي ميكند اما از اوضاع و احوال جوانان همسن و سالش در شهرستانشان بيخبر نيست: برخي كشاورزند، برخي كارهاي دم دستي انجام ميدهند، برخي كارگرند و برخي هم قصد دارند بيايند تهران و داربست كار شوند.
شرمنده روياهاي كودكي!
تا گفت و گويمان با قدير تمام ميشود، نصير هم چند رج ديگر از داربست را بافته و پايين ميآيد. از فرصت استفاده ميكنم و او را هم كه از سر و رويش معلوم است از صبح تا الان كه ظهر است فرصت خوردن يك ليوان آب را هم براي خود قائل نشده، به گفتوگو ميكشانم. نصير در حين صحبت نيم نگاهي هم به قدير دارد كه كار او را از همانجا كه متوقف شده ادامه ميدهد.
نصير توكلي ۲۲ ساله، اهل تفرش و فرزند اول يك خانواده هشت نفره است. او هم با اينكه به سختي كارش ايمان دارد اما به دنبال فاميلهايش امروز داربست كار است.
چند سال است مشغول اين كار هستيد؟
پنج سال.
نصير هم تا قبل از اينكه به تهران بيايد كنار پدرش كشاورزي ميكرد، اما از زماني كه پدرش به خاطر پيري دست از كشاورزي كشيد و عازم تهران شد، او هم به چرخه تغيير نوع مشاغل در كشور از توليدي به خدماتي ملحق شده است.
از بلندي نميترسيد؟
وقتي تازه وارد اين كار شده بوديم ميترسيديم اما كم كم ارتفاع كارمان را زياد كرديم و ترسمان ريخت و عادت كرديم.
تا به حال از بلندي افتادهايد؟
خدا را شكر خير.
بلندترين ساختماني كه برايش داربست بستهايد چند متر بود؟
حدود ۵۰ متر.
چطور خودتان را آن بالا بيهيچ تكيهگاهي نگه ميداريد و كار ميكنيد؟
چطورياش را نميدانم، فقط خودمان را محكم به ميله ميچسبانيم و سعي ميكنيم حواسمان هم اصلاً پرت نشود.
هر كسي ميتواند اين كار را انجام دهد يا قلق خاصي دارد؟
ما به اين كار عادت كردهايم و الان ديگر فكر نميكنيم كه چطور خودمان را آن بالا نگه داريم اين كار را ناخودآگاه انجام ميدهيم. فكر نميكنم هر كسي از پس اين كار بر بيايد.
از كجا ميدانيد بايد ميلهها را به چه ترتيبي كنار هم بگذاريد؟
شغلمان است ديگر، اينقدر كار كردهايم ياد گرفتهايم.
و با صبر و صداقت شروع ميكند تا جايي كه ميتواند نگاه يك گزارشگر را به اصول حرفهاي يك داربست كار نزديك كند؛ هرچند من مطمئنم موفق نشده است: به اين ميلههاي بلند ميگويند شش متري. اينها ماري هستند. آن يكي قالب و بقيه بست و اتصال هستند. اينها به هم بسته و با آچار به هم وصل ميشوند.
اين ميلهها كه به هيچ جا وصل نيستند. چطور آنها را به هم وصل ميكنيد كه نيفتند؟
ميلهها را به هم كلاف و به ساختمان محكم ميكنيم. ممكن است لرزش داشته باشد اما نميافتد.
تا حالا شده پيچي را شل ببنديد و ميله زير پاي كارگر باز شود؟
خير.
از كجا ياد گرفتيد اين كار را درست انجام دهيد؟
زير دست اوستا ياد گرفتيم.
بستن داربست چقدر زمان ميبرد؟
براي هر ۳۰ متر نما سه يا چهار ساعت طول ميكشد.
براي نصير قصه ما كار در زمستان راحتتر است، چون بعد از چند سال داربست بستن هنوز نتوانسته با گرماي آفتاب كنار بيايد.
آسمان آن بالا هم همين رنگ است
نصير هم از روياهاي دوران كودكياش شرمنده است. «پنج كلاس درس خواندم» را با صدايي آهسته و لحني گم ميگويد و ادامه ميدهد: ميخواستم مهندس بشوم. فكر نميكردم اين كار را انتخاب كنم.
با اين حال معتقد است اگر فرصت دوبارهاي براي انتخاب شغل برايش ايجاد شود باز هم همين شغل را انتخاب ميكند و آنقدر از بيمهري ديارش گله دارد كه ميگويد: اگر در تفرش دوباره امكانات كشاورزي ايجاد شود هم حاضر نيستم برگردم. نفسي تازه ميكند: وارد اين كار شدهايم و مشغوليم. درآمدش هم بد نيست. خانوادهمان هم اينجا هستند.
اين داربستكار جوان هر چند نتوانسته مهندس شود اما از نظر درآمد با يك مهندس فرق چنداني ندارد. او حدود يك ميليون تومان درآمد دارد.
در كار شما چطور ميشود پيشرفت كرد؟
سابقه كارمان كه بالا برود حقوقمان هم افزايش پيدا ميكند و اوستا ميشويم.
آب و هواي آن بالا چطور است؟ نگاه كردن به شهر از آن بالا چه حس و حالي دارد؟
آب و هوايش كه مثل همه جاست. آسمانش هم همان رنگ است. از آن بالا مردم و جمعيت را ميبينيم كه بيتفاوت از كنار هم ميگذرند، تند و با عجله. (ميخندند) اما آن بالا زياد تو حس نميرويم، بيشتر حواسمان به خودمان است كه نيفتيم.
از مسئولان فعلي يا رئيسجمهور آينده انتظاري نداريد؟ توقع، گلايه، مشكل، پيشنهاد يا انتظاري نداريد؟
(بازهم ميخندد) خيلي ممنون.
خندهاش را هزارجور تعبير ميكنم: نميخواهد بگويد، نميتواند بگويد، توقعي ندارد يا شايد هم اميدي به برآورده شدن توقعاتش ندارد پس چرا براي گفتن آنها وقت تلف كند. او جوان است و به بازوهاي خود بيش از وعده و وعيد آيندگان و روندگان اعتماد دارد.
گفت و گوي ما با اين دو داربست كار، توجه آقا مرتضي حمزهاي را هم به خود جلب كرده كه او هم به نوعي كارگر ارتفاع است. اين سنگكار ۴۷ ساله، ۲۲ سال از عمرش را روي داربستهاي چسبيده بر پيكر ساختمانهاي تهران گذرانده و اهل لرستان است.
زياد لازم نيست از او سؤال پرسيد. سؤالهاي بقيه را حفظ كرده و همانها را پشت سر هم جواب ميدهد: قبل از اين شغل خاصي نداشتم. همشهريهايمان ميآمدند در اين كار و براي خودشان صنف تشكيل دادند ما هم كم كم آمديم. بيمه نيستيم. هزينه بيمه زياد است. البته بعضي از ساختمانها خودشان بيمه هستند. اگر اتفاقي براي يكي از ما بيفتد كه هيچي. همكاري داشتهام كه حين كار برايش اتفاقي افتاده اما چون بيمه نبوده، تأمين خرج درمان و زندگي خانوادهاش با مشكل مواجه شده است.
اوستا مرتضي بين حرفهايش دستوراتي هم به داربستكاران ميدهد: اينقدر بالا نبند. دستم نميرسد. اين ميله را آنجا محكم كن و...
همزمان از ضبط ما هم كه گوشش براي شنيدن سيرموني ندارد غافل نميشود: سه فرزند دارم كه دوست ندارم هيچ كدامشان وارد اين كار شوند. دوست دارم درس بخوانند و دكتر و مهندس بشوند. خودم تا اول راهنمايي درس خواندم. دوست داشتم درسم را ادامه دهم و كار راحتتري پيدا كنم. اما اوايل انقلاب كلاس پنجم بودم و براي ادامه تحصيل امكانات در شهرستان ما كم بود.
او از سختي كارش هم ميگويد: در گرما و سرما كار كردن بالاخره سخت است، اما عادت كردهايم و بايد براي تأمين زندگي خانوادهمان كار كنيم.
از حس و حال كار كردن در ارتفاع از او ميپرسم كه از جوابهايش ميفهمم عادت را به حس و حال و اين حرفها ترجيح داده است.
اگر امكانات و كار در شهرتان فراهم شود حاضريد برگرديد؟
بله بر ميگرديم. خيلي از فاميلهايمان آنجا هستند. اما الان اينجا برايم بهتر است. چون آشنا پيدا كردهام و زندگيام اينجا راحتتر اداره ميشود. اگر بروم شهرستان، كار نباشد بايد چه كار كنم؟!
پاسخي براي اين سؤال اوستا مرتضي نداشتم پس حرف را عوض كردم. داربست را براي چه كارهايي ميبندند؟
براي نصب يا تعمير يا شستوشوي نما يا براي بافتن ميلگرد طبقات بالاتر در ساختمانهايي با اسكلتهاي بتني.
آقا مرتضي هم مثل قدير و نصير تصوري از كار در شرايط بهتر ندارد. از آنها كه خداحافظي ميكنم، اين فكر راحتم نميگذارد كه آيا شرايط كار در ارتفاع همه جاي دنيا همينطور است؟ اول ايمني بعد كار، در محدوده كار داربستكاران مفهومي ندارد؟ اگر يك نفر از يك ارتفاع ۴۰متري بيفتد چه سرنوشتي در انتظار اوست؟ صنعتيسازي ساختمان كارگري ارتفاع را هم سامان ميدهد؟ داربستكاران چرا آسمان را نميبينند؟ روياهايشان چرا به رنگ آهن و پول درآمده؟ چرا مردان عنكبوتي شهر ما لباس مخصوصي ندارند؟ چرا كسي براي هنرنمايي اين آكروبات بازان كف و سوت نميزند؟ پوستر بزرگي از يكي از كانديداهاي رياست جمهوري كه بر داربست نسبتاً كوتاهي سوار بود افكارم را پاره كرد. اين هم يكي ديگر از كاربردهاي داربست!
منبع: جوان
گزارش خطا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟


