فیلم تبلیغاتی خانواده یکی از کاندیداها!
علی ذوالفقاریان
به دلیل هزینه بالای تولید فیلم و عدم توانایی پخش فیلم در رسانه ها تنها می توانیم فیلم نامه را برایتان بنویسیم و آن را خدمت مردم عزیز ایران ارایه کنیم. ما به عنوان خانواده کاندیداهای ریاست جمهوری از مردم عزیز ایران و رسانه های مستقل تقاضا داریم تا جای ممکن آن را چاپ کنند تا در این فضای ناعادلانه صدای ما هم به جایی برسد.
***
تصویر در جلوی یکی از خانه های خوش ساخت و زیبای شهر است که چند نفر جلوی آن ایستاده اند. کسی صورت آن ها را نمیبیند. لباسهای معمولی این دوران را به تن دارند. صدای یکی را میشنویم که میگوید: روغن نباتی کمیاب شده و دارد گران میشود. صحنه بعد مغازه داری را میبینیم که ایستاده و تلوزیون مغازه را نگاه میکند. بچهای داخل میشود و میگوید: سه تا روغن نباتی میخوام. میخرد و میرود. چند دقیقه بعد خانمی میآید و چهار تا روغن نباتی میخرد و میرود. چند دقیقه بعد پیرمردی میآید و دو تا روغن نباتی میخرد و میرود. پیرزنی هم میآید و چهارتا می خرد. مغازه دار می بیند که بیرون مغازه آن پسر کوچک اولی به او کمک می کند. لبخندی از دیدن این انسانیت می زند.
پس از اندکی دوباره آن پسر را می بیند که سه تا روغن نباتی می خواهد. به او می گوید: تو که خریدی؟ پسر می گوید: برای مادربزرگم میخواهم!
به او می دهد. دیگر روغن نباتی هایش کم شده و فقط چند روغن مایع دارد. زنگ می زند و از شرکت پخش درخواست می کند. چیزی نمی شنویم. تلفن را با ناراحتی قطع می کند. چند مشتری می آیند و روغن می خواهند ولی او فقط روغن مایع دارد.
پسر بچه دوباره می آید و می گوید ببخشید چند تا روغن مایع میخواهم! مغازه دار به او می گوید دیگه ندارم بقیه برای مشتری های دیگه هستش.
***
در این جا زنی را می بینیم که در خیابان در حال عبور است. پیرزنی را می بیند که چند کیسه به همراه دارد که در همه آن ها مرغ است و کشان کشان آن را به دنبال خود می کشد. به او می گوید: مادرجان! کمک می خواهید. پیرزن نگاهی به او می اندازد. زن می گوید: این همه مرغ برای چه خریده اید؟ بردنش برایتان هم سخت است. کاش کم کم خرید می کردید. پیرزن نگاهی غضب آلوده می کند و می گوید: چیه خودت نتونستی بخری ناراحتی!! زن آب می شود. (می توان این جا از جلوه های بصری استفاده کرد)
***
زنی دیگر را می بینیم که به مطب دکتر روانپزشک می رود. از منشی برای برادرش وقت می خواهد. منشی می گوید امروز می تواند باید چون سر دکتر خلوت است. زن می گوید: امروز خودم صحبت می کنم بعد برادرم را می آورم. منشی از او می خواهد در سالن به انتظار بنشیند.
پس از اندکی به اتاق دکتر راهنمایی می شود. می نشیند. دکتر سلام و علیک و احوال پرسی می کند و از او می خواهد مشکل را بگوید. می گوید: آقای دکتر من در یک خانواده شش نفری بزرگ شده ام. اما نمی توانم سرم را جلوی همسایه بلند کنم. دو برادر و یک خواهر دارم. از همه بزرگتر هستم. خواهر کوچکترم پس از سال ها تحصیل و کار پس از جدا شدن از همسرش با فرد دیگری ازدواج کرد. از او هم جدا شد. خانواده ما خیلی سختی کشید. دیگر نمی توانست بماند کمی به او کمک کردیم و سرانجام از ایران رفت و اکنون سه سال است که تنها از طریق اینترنت با او تماس داریم. نمی دانیم کجاست و چه می کند. مادرم چند سالی است که از پدرم جداشده. البته نه به شکل رسمی. آن ها تقریبا در یک خانه با هم زندگی می کنند اما در اتاق ها و طبقه های جدا. مادرم در زیرزمین است و پدرم در طبقه بالا. پدرم هم همیشه زن های مختلفی را به خانه میآورد.
یکی از بردارهایم که از من بزرگ تر است سال ها پیش در نزدیکی مرز به دلیل قاچاق کشته شد. ما خیلی سختی کشیدیم. نبودش برایمان باورکردنی نبود. در محل همه او را دوست داشتند. به همه کمک می کرد و کاری اگر از دستش برمیآمد برایشان انجام می داد. خیلی ها را سر کار برد. برادر دیگرم هیچ گاه با ما کاری ندارد. در بچگی همه به او خرخوان می گفتند. در دانشگاه درس خواند، به جنگ رفت و چند سال عمرش در آن جا گذشت و ما نمیدیدیمش. پس از آن در کارهای مختلف دولتی بود و بسیار هم موفق بود. اما ناگهان تصمیم گرفت کاندیدای ریاست جمهوری بشود. ما اول توجهی نکردیم ولی به تازگی فهمیدهایم قضیه جدی است و ممکن است رای بیاورد.
دکتر در این جا نگاهی می کند و می گوید: خب!
زن با چشمانی پر از اشک ادامه می دهد: خب مساله این جاست که اگر او بتواند رئیس جمهور بشود ما چگونه جلوی در و همسایه سربلند کنیم. هشت سال مردم هر چه میشود به او بد و بیراه میگویند و پس از هشت سال همه دوستانش در تلویزیون هر چه از دهانشان در میآید به او میگویند. آمدهام از شما تقاضا کنم برای حفظ آبروی ما هم که شده جلوی او را بگیرید وگرنه شوهرم از من جدا میشود.
***
در این جا میتوانیم از صحنه کاندیدا شدن رئیس جمهوری، پیروزی و خداحافظی و نظر مردم و سیاستمدارن را پشت سر هم بیاوریم به شکلی که از ما می توانیم فلان و فلان کار را بکنیم آغاز میشود و به این که ما هیچکارهایم پایان مییابد.
***
تصویر در جلوی یکی از خانه های خوش ساخت و زیبای شهر است که چند نفر جلوی آن ایستاده اند. کسی صورت آن ها را نمیبیند. لباسهای معمولی این دوران را به تن دارند. صدای یکی را میشنویم که میگوید: روغن نباتی کمیاب شده و دارد گران میشود. صحنه بعد مغازه داری را میبینیم که ایستاده و تلوزیون مغازه را نگاه میکند. بچهای داخل میشود و میگوید: سه تا روغن نباتی میخوام. میخرد و میرود. چند دقیقه بعد خانمی میآید و چهار تا روغن نباتی میخرد و میرود. چند دقیقه بعد پیرمردی میآید و دو تا روغن نباتی میخرد و میرود. پیرزنی هم میآید و چهارتا می خرد. مغازه دار می بیند که بیرون مغازه آن پسر کوچک اولی به او کمک می کند. لبخندی از دیدن این انسانیت می زند.
پس از اندکی دوباره آن پسر را می بیند که سه تا روغن نباتی می خواهد. به او می گوید: تو که خریدی؟ پسر می گوید: برای مادربزرگم میخواهم!
به او می دهد. دیگر روغن نباتی هایش کم شده و فقط چند روغن مایع دارد. زنگ می زند و از شرکت پخش درخواست می کند. چیزی نمی شنویم. تلفن را با ناراحتی قطع می کند. چند مشتری می آیند و روغن می خواهند ولی او فقط روغن مایع دارد.
پسر بچه دوباره می آید و می گوید ببخشید چند تا روغن مایع میخواهم! مغازه دار به او می گوید دیگه ندارم بقیه برای مشتری های دیگه هستش.
***
در این جا زنی را می بینیم که در خیابان در حال عبور است. پیرزنی را می بیند که چند کیسه به همراه دارد که در همه آن ها مرغ است و کشان کشان آن را به دنبال خود می کشد. به او می گوید: مادرجان! کمک می خواهید. پیرزن نگاهی به او می اندازد. زن می گوید: این همه مرغ برای چه خریده اید؟ بردنش برایتان هم سخت است. کاش کم کم خرید می کردید. پیرزن نگاهی غضب آلوده می کند و می گوید: چیه خودت نتونستی بخری ناراحتی!! زن آب می شود. (می توان این جا از جلوه های بصری استفاده کرد)
***
زنی دیگر را می بینیم که به مطب دکتر روانپزشک می رود. از منشی برای برادرش وقت می خواهد. منشی می گوید امروز می تواند باید چون سر دکتر خلوت است. زن می گوید: امروز خودم صحبت می کنم بعد برادرم را می آورم. منشی از او می خواهد در سالن به انتظار بنشیند.
پس از اندکی به اتاق دکتر راهنمایی می شود. می نشیند. دکتر سلام و علیک و احوال پرسی می کند و از او می خواهد مشکل را بگوید. می گوید: آقای دکتر من در یک خانواده شش نفری بزرگ شده ام. اما نمی توانم سرم را جلوی همسایه بلند کنم. دو برادر و یک خواهر دارم. از همه بزرگتر هستم. خواهر کوچکترم پس از سال ها تحصیل و کار پس از جدا شدن از همسرش با فرد دیگری ازدواج کرد. از او هم جدا شد. خانواده ما خیلی سختی کشید. دیگر نمی توانست بماند کمی به او کمک کردیم و سرانجام از ایران رفت و اکنون سه سال است که تنها از طریق اینترنت با او تماس داریم. نمی دانیم کجاست و چه می کند. مادرم چند سالی است که از پدرم جداشده. البته نه به شکل رسمی. آن ها تقریبا در یک خانه با هم زندگی می کنند اما در اتاق ها و طبقه های جدا. مادرم در زیرزمین است و پدرم در طبقه بالا. پدرم هم همیشه زن های مختلفی را به خانه میآورد.
یکی از بردارهایم که از من بزرگ تر است سال ها پیش در نزدیکی مرز به دلیل قاچاق کشته شد. ما خیلی سختی کشیدیم. نبودش برایمان باورکردنی نبود. در محل همه او را دوست داشتند. به همه کمک می کرد و کاری اگر از دستش برمیآمد برایشان انجام می داد. خیلی ها را سر کار برد. برادر دیگرم هیچ گاه با ما کاری ندارد. در بچگی همه به او خرخوان می گفتند. در دانشگاه درس خواند، به جنگ رفت و چند سال عمرش در آن جا گذشت و ما نمیدیدیمش. پس از آن در کارهای مختلف دولتی بود و بسیار هم موفق بود. اما ناگهان تصمیم گرفت کاندیدای ریاست جمهوری بشود. ما اول توجهی نکردیم ولی به تازگی فهمیدهایم قضیه جدی است و ممکن است رای بیاورد.
دکتر در این جا نگاهی می کند و می گوید: خب!
زن با چشمانی پر از اشک ادامه می دهد: خب مساله این جاست که اگر او بتواند رئیس جمهور بشود ما چگونه جلوی در و همسایه سربلند کنیم. هشت سال مردم هر چه میشود به او بد و بیراه میگویند و پس از هشت سال همه دوستانش در تلویزیون هر چه از دهانشان در میآید به او میگویند. آمدهام از شما تقاضا کنم برای حفظ آبروی ما هم که شده جلوی او را بگیرید وگرنه شوهرم از من جدا میشود.
***
در این جا میتوانیم از صحنه کاندیدا شدن رئیس جمهوری، پیروزی و خداحافظی و نظر مردم و سیاستمدارن را پشت سر هم بیاوریم به شکلی که از ما می توانیم فلان و فلان کار را بکنیم آغاز میشود و به این که ما هیچکارهایم پایان مییابد.
گزارش خطا
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۴
كدومشوو بودن؟
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟




