اماما! خودت رفتی، نگفتی چه بر سر ما میآید؟+ فیلم
شاهدان 14 خرداد 68 روایتهای عجیب و زیبایی از بزرگی این روز دارند؛ روایتهایی که هر سال با نزدیک شدن به روزهای ارتحال و در خلال گفتوگوهای تصویری یا نوشتاری، میتوان خواند و شنید و دید. فیلمهایی که از این روز از خیابانهای تهران هست، به خوبی نشاندهنده شکوه حضور مردم در گرامیداشت رهبر بزرگ خود است.
به گزارش «تابناک»، یکی از ماندگارترین این تصاویر، بخشی از کتاب «ارمیا» نوشته رضا امیر خانی است که در فصل پایانی این رمان به توصیف ایام ارتحال و خاکسپاری حضرت امام (ره) میپردازد.
رضا امیر خانی که خود در این مراسم بوده، در روایتی زیبا و شنیدنی، تصاویری را که آن روز در ذهن خود ثبت کرده بود، روی کاغذ آورده است و آنچه در زیر میخوانید، بخشهایی از فصل پایانی رمان «ارمیا» نوشته رضا امیرخانی است.
جنازه امام شب تا صبح در مصلا بود. قرار بود صبح بعد از خواندن نماز میت برای تدفین، جنازه را به بهشت زهرا ببرند. امام تنها نبود. دور تا دور جنازهاش هزاران عاشق روی خاکهای مصلای تهران نشسته بودند. بعضیها شمع آورده بودند. شمعها خاصیتی غیر از روشنایی داشتند؛ خاصیتی غریب که زمین را مثل آسمان میکرد. زمین مصلا با شمعهای روشنش، آسمانتر از آسمان با ستارههای تکراریاش بود.
زنی با چادر مشکی که لکههای قهوهای خاک روی چادرش مشخص بود. جوانی که هنوز مو به صورت نداشت، با پیراهنی مشکی و شالی سبز و شالی سبز. پیرمردی که به یک دستش عصا بود و با دست دیگرش به سختی عکس امام را بالا گرفته بود. کودکی کوچک که انگار پدر و مادرش را گم کرده بود، بی خیال و بدون توجه به جمعیت، و جمعیت هم بی توجه نسبت به او. کودک میخندید و در عرض جمعیت راه میرفت. سه، چهار جوان با لباس سرباز. سرباز اولی به سرباز دومی چیزی گفت و خندید. دومی جوابش را نداد. خیره نگاه میکرد.
مردی روی ویلچر نشسته بود.احتمالا از جانبازان جنگ بود. ضجه میزد. انگار نه انگار که این همه آدم او را نگاه میکنند. انگار نه انگار که سرباز دومی هم او را نگاه میکند. پیرزنی چادر نمازش را به کمرش گره زده بود. به ترکی و بلند بلند چیزی را فریاد میزد و میرفت. لحنش به دعوا میزد. مردی بلند قامت و موقر، حدودا پنجاه ساله، کت و شلوار سیاه، پیراهن تمیز سفید، کروات سیاه، دست در دست زنش که مانتوی سیاه پوشیده بود؛ زنش عینک آفتابی زده بود. مانتوی سیاه زن، گلی شده بود. چند مرد نزدیک به سی سال، پیرمردی هم با آنها بود. از بقیه تندتر راه میرفتند. دست هم را گرفته بودند و میدویدند. انگار تلو تلو میخوردند. دوتاشان لباس فرم سپاه پوشیده بودند. همهشان دور گردن چفیه انداخته بودند. مردی جوان با همسر و کودکش. کودک میخندید و منتظر نگاه محبت آمیز پدر و مادر بود. اما پدر و مادر حتا برای خنده کودک هم میگریستند.

ـ ایران دربهدر شده، بسیجی بی پدر شده.
ـ امام رفت.
ـ آقا حالا چی میشود؟ کسی میآید رو کار؟ نظام چی میشود؟
ـ خدا بزرگ است. این انقلاب نمیخورد زمین.
ـ خدا خودش نگه دارد.
ـ هیچ کس نمی تواند جای امام را بگیرد.
ـ ما هر چه داشتیم از امام داشتیم.
ـ عزا عزاست امروز، روز عزاست امروز، خمینی بتشکن پیش خداست امروز، مهدی صاحب زمان صاحب عزاست امروز.
ـ آقا کوچولو، بابا مامانت کجا هستند؟ برو دستشان را بگیر.
ـ بابام شهید شده آقا! من خودم بزرگم.
ـ خمینی من سه تا پسر داده بودم برات. حالا کجا رفتی؟ خمینی من را هم با خودت ببر.
ـ بی پدر شدیم. من بابام پانزده خردادی بود. الان 68. آن موقع 42 بوده. 25 سال. من هم 25 سالم است. من بابام را ندیده بودم. مردُو! تو این مدت من به همه میگفتم، من بابا دارم. حالا بابای من هم مرده، دوباره!
ـ آی آقا مُوا....
حرفش را خورد. پای مصنوعی جتنبازی جدا شده بود. جوانی کمک کرد تا از میان جمعیت پا را بردارند.
ـ آقا این اطراف، دور همین بهشت زهرا که آقا را خاک میکنند، الان آدم بیاید زمین بخرد. بعدا کافه بزند و رستوران و چه میدانم...بازار. اینجا زیارتی میشود عزیز دلم. اینجا گنبد و بارگاه درست میکنند. حالا ببین. همین زمینهای شخم خورده، حالا میشود خدا تومن.
کسی که کنارش بود حتی سری هم تکان نداد.
ـ یک دقیقه بایست. بگذار من اینو بکشم کنار. دِ بابا صبر کن. مذهب داشته باش. غش کرده. بایست!
ـ آی امام. من نمیگذارم خاکت کنند. امام نمرده. امام نمیمیرد بی...!
از دهان جوان غش کرده کف میریخت.
ـ یا ایتها النفس المطمئنه. ارجعی الی ربک راضیه مرضیه...
لند کروز سپاه که از بلند گویش صدای قرآن میآمد، به سختی عبور کرد.
ـ خودت گذاشتی رفتی، نگفتی چه بر سر ما میآید؟


