سهم حوزه از وحدت حوزه و دانشگاه
به بهانه 27 آذر
کد خبر: ۲۹۵۸۸
| | 5737 بازدید
دكتر عماد افروغ، استاد دانشگاه
وحدت حوزه و دانشگاه، يكي از تعلقات و دغدغههاي خاطر و مبارك حضرت امام (ره) و بسياري از روشنفكران حوزوي و دانشگاه بوده است. قطع نظر از رويكردها و تفاسير گوناگون از اين وحدت كه در اينجا قصد ورود و ارزيابي انتقاديشان را ندارم، به نظر ميرسد، اين مقوله، آنچنان كه بايد و شايد، به عمق نرفته و در سطح و لايههاي رويين باقي مانده است.
به طور عمده، آنچه در بادي امر در اين زمينه مشهود است و به گونهاي با پيشزمينهها و ضرورتهاي اوليه وحدت حوزه و دانشگاه نيز مغايرت دارد، تبعيت حوزه با عقبه فرهنگي و تاريخي و تمدني خود از دانشگاه نوظهور است؛ هرچند در جايي اين تبعيت، تدوين، تعريف و تجويز نشده است، در عمل، به دليل بيتوجهي به چيستي اين وحدت و تسري نيافتن آن به سطوح هستيشناسي و معرفتشناسي بيتوجهي به شرايط متحول اجتماعي و تاريخي و غفلت از پيشزمينهها و ضرورتهاي فرهنگي و تاريخي، اين حوزه بوده است كه عملا و با فراموشي قابليتها و استعدادهاي خود و با تفسيري نادرست از پيوند علم و دين و يا به عبارتي، دانشگاه و حوزه، تابع معرفتشناسي حاكم بر دانشگاه و ملزومات و مؤلفههاي مرتبط با آن شده است.
اگر در اين مقوله به گونهاي انتظار بوده است كه حوزه ضمن آشنايي با آسيبها و ضعفها و استعدادها و قابليتهاي خود، دانشگاه را در بومي شدن و توليد علم ياري رساند، بايد به اين واقعيت اعتراف كرد كه حوزه، نه تنها پي به آسيبها و كاستيهاي خود نبرده و در صدد رفع اشكال و ضعفهاي خود متناسب و متناظر با حادثه بزرگي به نام انقلاب اسلامي برنيامده است، بلكه از استعدادها و عقبه ارزشمند تاريخي خود نيز غافل مانده و به گونهاي و از جهاتي، مستحيل در پديدهاي به نام دانشگاه شده است.
در اين ميان، دانشگاه نيز بدون توجه به كاستيهاي خود و بدون بهرهگيري از قابليتهاي تاريخي حوزه و با غفلت از مباحث ظريف و پيچيده و حساس معرفتشناسي علمي و نسبت علم با فرهنگ و جامعه و با غرق شدن در معرفتشناسي اثباتگرايانه و شتاب بخشيدن ناشيانه به آن، از پاسخگويي به ضرورتها و نيازهاي علمي كشور بازمانده است. تقليل وحدت حوزه و دانشگاه به وحدت روحاني و دانشگاهي و نگاه به اين وحدت در سطح وحدت نيروهاي اجتماعي و بيتوجهي به مباني هستيشناسي و معرفتشناختي اين وحدت و غفلت از ضرورت نگاه ساختاري و نهادي به آن، از بزرگترين، جديترين و فزايندهترين آسيبهاي علمي در دوره اخير است و راهكاري جز واكاوي فلسفي و معرفتشناسي علمي و تلاش در راستاي دستيابي به يك معرفتشناسي متناسب و متناظر با مباني هستيشناختي مطلوب و قابل دفاع و شرايط فرهنگي و تاريخي اين زادبودم از يك سو و فهم جايگاه حوزه و دانشگاه در اين معرفتشناسي و درك قابليتهاي تاريخي اين دو نهاد در سياستگذاريهاي علمي كشور از سوي ديگر، قابل تصور نيست.
متأسفانه، امروزه به دليل تفوق پوزتيويسم بر فعاليتها و سياستگذاريهاي علمي كشور و حاكميت و غلبه نگاه مهندسي و پزشكي بر شاخصهاي مربوط به مطالعات علوم انساني، شاهد رواج نوعي فرماليسم يا شكلگرايي و تقليد ناشيانه از غرب هستيم كه دامنه آن نيز به طور فزاينده، حوزههاي علميه و نهادهاي مرتبط با آن را فرا گرفته است؛ نمونه آن، پذيرش قالب فعاليتهاي علمي دستاندركاران نظام آموزش رسمي از سوي حوزههاي علميه و نهادهاي مرتبط و وابسته به آن، با گرفتن اجازه از محافل رسمي آموزشي است كه هم جفايي است در حق علم و نگاه محتوايي به آن و هم ستمي است به انديشمندان و بزرگان محتواگراي حوزههاي علميه كه همواره به دور از اين قالبهاي علمسوز، سرآمد نسبي تلاشهاي علمي در حوزههاي مورد مطالعه خود بودهاند.
در كشور از سويي، شعار علوم انساني بومي سر داده ميشود و از سوي ديگر، داوري و مرجعيت علمي به غرب داده ميشود؛ اين هم مصداقي ديگر از ناهمخوانيها و ناسازگاريها و يا به عبارتي «شتر سواريهاي دولا دولا».
تنها اميد ما اين است كه بزرگان حوزه با آسيبشناسي ضعفهاي خود و با تكيه بر قابليتهاي تاريخيشان، اگر نميتوانند تحولي در دانشگاه و نظام دانشگاهي و به طور خاص در سطح هستيشناسي و معرفتشناسي آن و يا در هر بعدي از آن پديد آورند، دست كم در اين پيوند و ارتباط متضرر اصلي نباشند و در برابر هجوم بيرويه فرماليسم كور مقاومت كنند.
به طور عمده، آنچه در بادي امر در اين زمينه مشهود است و به گونهاي با پيشزمينهها و ضرورتهاي اوليه وحدت حوزه و دانشگاه نيز مغايرت دارد، تبعيت حوزه با عقبه فرهنگي و تاريخي و تمدني خود از دانشگاه نوظهور است؛ هرچند در جايي اين تبعيت، تدوين، تعريف و تجويز نشده است، در عمل، به دليل بيتوجهي به چيستي اين وحدت و تسري نيافتن آن به سطوح هستيشناسي و معرفتشناسي بيتوجهي به شرايط متحول اجتماعي و تاريخي و غفلت از پيشزمينهها و ضرورتهاي فرهنگي و تاريخي، اين حوزه بوده است كه عملا و با فراموشي قابليتها و استعدادهاي خود و با تفسيري نادرست از پيوند علم و دين و يا به عبارتي، دانشگاه و حوزه، تابع معرفتشناسي حاكم بر دانشگاه و ملزومات و مؤلفههاي مرتبط با آن شده است.
اگر در اين مقوله به گونهاي انتظار بوده است كه حوزه ضمن آشنايي با آسيبها و ضعفها و استعدادها و قابليتهاي خود، دانشگاه را در بومي شدن و توليد علم ياري رساند، بايد به اين واقعيت اعتراف كرد كه حوزه، نه تنها پي به آسيبها و كاستيهاي خود نبرده و در صدد رفع اشكال و ضعفهاي خود متناسب و متناظر با حادثه بزرگي به نام انقلاب اسلامي برنيامده است، بلكه از استعدادها و عقبه ارزشمند تاريخي خود نيز غافل مانده و به گونهاي و از جهاتي، مستحيل در پديدهاي به نام دانشگاه شده است.
در اين ميان، دانشگاه نيز بدون توجه به كاستيهاي خود و بدون بهرهگيري از قابليتهاي تاريخي حوزه و با غفلت از مباحث ظريف و پيچيده و حساس معرفتشناسي علمي و نسبت علم با فرهنگ و جامعه و با غرق شدن در معرفتشناسي اثباتگرايانه و شتاب بخشيدن ناشيانه به آن، از پاسخگويي به ضرورتها و نيازهاي علمي كشور بازمانده است. تقليل وحدت حوزه و دانشگاه به وحدت روحاني و دانشگاهي و نگاه به اين وحدت در سطح وحدت نيروهاي اجتماعي و بيتوجهي به مباني هستيشناسي و معرفتشناختي اين وحدت و غفلت از ضرورت نگاه ساختاري و نهادي به آن، از بزرگترين، جديترين و فزايندهترين آسيبهاي علمي در دوره اخير است و راهكاري جز واكاوي فلسفي و معرفتشناسي علمي و تلاش در راستاي دستيابي به يك معرفتشناسي متناسب و متناظر با مباني هستيشناختي مطلوب و قابل دفاع و شرايط فرهنگي و تاريخي اين زادبودم از يك سو و فهم جايگاه حوزه و دانشگاه در اين معرفتشناسي و درك قابليتهاي تاريخي اين دو نهاد در سياستگذاريهاي علمي كشور از سوي ديگر، قابل تصور نيست.
متأسفانه، امروزه به دليل تفوق پوزتيويسم بر فعاليتها و سياستگذاريهاي علمي كشور و حاكميت و غلبه نگاه مهندسي و پزشكي بر شاخصهاي مربوط به مطالعات علوم انساني، شاهد رواج نوعي فرماليسم يا شكلگرايي و تقليد ناشيانه از غرب هستيم كه دامنه آن نيز به طور فزاينده، حوزههاي علميه و نهادهاي مرتبط با آن را فرا گرفته است؛ نمونه آن، پذيرش قالب فعاليتهاي علمي دستاندركاران نظام آموزش رسمي از سوي حوزههاي علميه و نهادهاي مرتبط و وابسته به آن، با گرفتن اجازه از محافل رسمي آموزشي است كه هم جفايي است در حق علم و نگاه محتوايي به آن و هم ستمي است به انديشمندان و بزرگان محتواگراي حوزههاي علميه كه همواره به دور از اين قالبهاي علمسوز، سرآمد نسبي تلاشهاي علمي در حوزههاي مورد مطالعه خود بودهاند.
در كشور از سويي، شعار علوم انساني بومي سر داده ميشود و از سوي ديگر، داوري و مرجعيت علمي به غرب داده ميشود؛ اين هم مصداقي ديگر از ناهمخوانيها و ناسازگاريها و يا به عبارتي «شتر سواريهاي دولا دولا».
تنها اميد ما اين است كه بزرگان حوزه با آسيبشناسي ضعفهاي خود و با تكيه بر قابليتهاي تاريخيشان، اگر نميتوانند تحولي در دانشگاه و نظام دانشگاهي و به طور خاص در سطح هستيشناسي و معرفتشناسي آن و يا در هر بعدي از آن پديد آورند، دست كم در اين پيوند و ارتباط متضرر اصلي نباشند و در برابر هجوم بيرويه فرماليسم كور مقاومت كنند.
گزارش خطا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟


