شوخ طبعی مربی جنگ ديده مدرسه ما
علی ذوالفقاريان
کد خبر: ۲۸۵۷۶۹
| | 5041 بازدید
درس آمادگي دفاعي، در دوراني كه من تحصيل مي كردم، بسيار جذاب بود. دو دليل داشت. يكي اينكه نمره همه خوب مي شد و دليل دوم آن بود كه معلم ها يا مربي هاي اين درس همه دوران جنگ را به تازگي پشت سر گذاشته بودند.
مربي خود ما رتبه بالايي در سپاه داشت. چند ويژگي او را به جذاب ترين معلم تبديل كرده بود. يكي اينكه همه زندگي اش سرشار از داستان هاي گوناگون بود كه براي ما نيز مي گفت. مثلامي گفت مادرش بيماري قلبي دارد و بهتر است براي خوابيدن به پهلو و آن هم يك پهلو بخوابد. يا درباره فرمانده شان مي گفت كه پس از جنگ از طريق مرز چند بار به طور پنهاني به زيارت كربلارفته بود. او درباره همه چيز با هيجان صحبت مي كرد. براي همه چيز اسم مي گذاشت. به دفتري كه در طبقه اول به او داده بودند مي گفت آكواريم! هنوز هم نمي دانم چرا هر چند مي توانم معناي استعاري اش را بفهمم ولي مطمئن نيستم كه حدسم درست باشد. نمي دانم چرا، ولي هر چه مي گفت همه با او همذات پنداري مي كردند.
او بسيار فرد شوخ طبعي بود. بعضي وقت ها سر كلاس لكنت مي گرفت ولي باور كنيد از قصد اين كار را مي كرد. مثلايك بار براي گفتن چلوكباب، آنقدر روي چ تكرار كرد كه اغلب بچه ها از خنده رفتند زير ميز. از خنديدن و منفجر شدن كلاس هيچ ترسي نداشت. آن روزها معلم جبري داشتيم كه بسيار سختگير و جدي بود. من يك بار نمره 75/9 آوردم و نمره چهارم پايه اول دبيرستان شدم! معلم جبرمان بسيار جدي بود ولي يك نقطه ضعف داشت، خيلي به خودش مي نازيد و همه جا از خودش تعريف مي كرد. دليلش اين بود كه تجربه و اعتماد به نفس كافي نداشت و مي خواست به طريقي خودش را در مدرسه و ميان معلم ها بالاببرد. اين را امروز مي فهمم ولي آن روز او جدي ترين معلم مدرسه مان بود.
اما مربي آمادگي دفاعي ما درست روز عيد غدير كاري كرد كارستان!سر صف همه منظم ايستاده بودند و برخي از مسوولان مدرسه مي آمدند و سخنراني مي كردند. مربي آمادگي دفاعي پس از صحبت مدير ميكروفن را گرفت و گفت: شما معلمي داريد كه شيرين كاري هاي بسياري بلد است و در اتاق معلم ها كارهايي مي كند كه براي همه خيلي شادي آور است. يكي از عجيب ترين مهارت هايش آن است كه مي تواند زبانش را بياورد بيرون، چنانكه به نزديك چشمش (اشاره با انگشت نزديك پلك پايين) برسد! سپس گفت اين فرد فلاني معلم جبر شماست. بچه ها به جاي خنده كمي گيج شده بودند. سپس ادامه داد من براي شادي در اين روز عيد از او مي خواهم كه براي شما اين كار را انجام دهد تا بخنديم!آن روز سر صف خودم را جاي معلم جبر گذاشتم. ديدم ممكن است پس از مدتي سخت گيري براي اينكه دل بچه ها را به دست آورد بيايد و اين كار را بكند. سپس فكر كردم كه ما در حال نگاه كردن به شوخي هاي دو معلم هستيم. از آن شوخي هايي كه براي بچه ها خيلي خنده دار است ولي هيچ بچه يي جرات نمي كند نفر سوم اين شوخي باشد. در مدرسه هميشه از اين شوخي ها بود. كسي جرات نمي كرد پيرو يكي از معلم ها تيكه يي نثار ديگري كند چون هر دو معلم او را زير سوال مي بردند. نمي دانم چرا اين كار را نمي كرديم. دست كم كسي امتحان نكرده بود ببيند چه مي شود. به هر حال سر صف حس مي كردم احتمال آمدن و نيامدن معلم جبر پنجاه پنجاه است.
اما امروز درگيري آن دو را پر از استعاره مي بينم. حس مي كنم براي مربي آمادگي دفاعي، زندگي آنقدر بي معنا بود كه معلم جبر مدرسه بودن افتخاري حساب نشود. تجربه جنگ به او نشان داده بود كه زندگي چقدر مي تواند سريع جايش را به مرگ بدهد. يك نفر از آن سو به اين سو شليك مي كند و ناگهان كلي معلم، دكتر، مكانيك ماشين و افراد ديگر كه علاقه و دلبستگي هاي خودشان را دارند، شهيد مي شوند: كساني كه خيلي مهم تر از معلم جبر ما بوده اند.
اين روزها اين گونه با شوخ طبعي آن مربي همذات پنداري مي كنم. البته روزهايي هم بود كه جور ديگري داستان را مي ديدم. فكر مي كنم معلم جبرمان كلانمي توانست آنقدر آدم مهم و جدي اي باشد. برادرم در دوره دبيرستان با آن معلم جبر همكلاس بود. مي گفت او يكي از بچه هاي تنبل كلاس ما بود. راست هم مي گفت. چون او در يكي از واحدهاي دورافتاده دانشگاه آزاد در رشته مهندسي معدن درس مي خواند. اما همين فرد شده بود معلم جبر بهترين مدرسه نمونه دولتي شهر تهران! به راستي بعيد نبوده كه در اتاق معلم ها آن شكل ها را در بياورد و وقتي پيش ما به كلاس مي آمده ناگهان نمايشي ديگر آغاز مي كرده. مثلاما معلم مثلثاتي داشتيم كه لهجه عجيبي داشت و دست انداختنش راحت تر بود ولي مربي با او چنين نكرد.
بازگرديم به سر صف. همه منتظر بودند ولي معلم جبر نيامد تا شكلك در بياورد. مربي چند بار صدايش زد. سرانجام معلم به پشت پنجره ناظم آمد. همه سوت و جيغ كشيدند. ميكروفن را گرفت و چنين گفت: آقاي فلاني فردي شوخ و دوست داشتني است. من عيد غدير خم را به همه شما تبريك مي گويم و اميدوارم هميشه شاد و خندان باشيد.
منبع: اعتماد
مربي خود ما رتبه بالايي در سپاه داشت. چند ويژگي او را به جذاب ترين معلم تبديل كرده بود. يكي اينكه همه زندگي اش سرشار از داستان هاي گوناگون بود كه براي ما نيز مي گفت. مثلامي گفت مادرش بيماري قلبي دارد و بهتر است براي خوابيدن به پهلو و آن هم يك پهلو بخوابد. يا درباره فرمانده شان مي گفت كه پس از جنگ از طريق مرز چند بار به طور پنهاني به زيارت كربلارفته بود. او درباره همه چيز با هيجان صحبت مي كرد. براي همه چيز اسم مي گذاشت. به دفتري كه در طبقه اول به او داده بودند مي گفت آكواريم! هنوز هم نمي دانم چرا هر چند مي توانم معناي استعاري اش را بفهمم ولي مطمئن نيستم كه حدسم درست باشد. نمي دانم چرا، ولي هر چه مي گفت همه با او همذات پنداري مي كردند.
او بسيار فرد شوخ طبعي بود. بعضي وقت ها سر كلاس لكنت مي گرفت ولي باور كنيد از قصد اين كار را مي كرد. مثلايك بار براي گفتن چلوكباب، آنقدر روي چ تكرار كرد كه اغلب بچه ها از خنده رفتند زير ميز. از خنديدن و منفجر شدن كلاس هيچ ترسي نداشت. آن روزها معلم جبري داشتيم كه بسيار سختگير و جدي بود. من يك بار نمره 75/9 آوردم و نمره چهارم پايه اول دبيرستان شدم! معلم جبرمان بسيار جدي بود ولي يك نقطه ضعف داشت، خيلي به خودش مي نازيد و همه جا از خودش تعريف مي كرد. دليلش اين بود كه تجربه و اعتماد به نفس كافي نداشت و مي خواست به طريقي خودش را در مدرسه و ميان معلم ها بالاببرد. اين را امروز مي فهمم ولي آن روز او جدي ترين معلم مدرسه مان بود.
اما مربي آمادگي دفاعي ما درست روز عيد غدير كاري كرد كارستان!سر صف همه منظم ايستاده بودند و برخي از مسوولان مدرسه مي آمدند و سخنراني مي كردند. مربي آمادگي دفاعي پس از صحبت مدير ميكروفن را گرفت و گفت: شما معلمي داريد كه شيرين كاري هاي بسياري بلد است و در اتاق معلم ها كارهايي مي كند كه براي همه خيلي شادي آور است. يكي از عجيب ترين مهارت هايش آن است كه مي تواند زبانش را بياورد بيرون، چنانكه به نزديك چشمش (اشاره با انگشت نزديك پلك پايين) برسد! سپس گفت اين فرد فلاني معلم جبر شماست. بچه ها به جاي خنده كمي گيج شده بودند. سپس ادامه داد من براي شادي در اين روز عيد از او مي خواهم كه براي شما اين كار را انجام دهد تا بخنديم!آن روز سر صف خودم را جاي معلم جبر گذاشتم. ديدم ممكن است پس از مدتي سخت گيري براي اينكه دل بچه ها را به دست آورد بيايد و اين كار را بكند. سپس فكر كردم كه ما در حال نگاه كردن به شوخي هاي دو معلم هستيم. از آن شوخي هايي كه براي بچه ها خيلي خنده دار است ولي هيچ بچه يي جرات نمي كند نفر سوم اين شوخي باشد. در مدرسه هميشه از اين شوخي ها بود. كسي جرات نمي كرد پيرو يكي از معلم ها تيكه يي نثار ديگري كند چون هر دو معلم او را زير سوال مي بردند. نمي دانم چرا اين كار را نمي كرديم. دست كم كسي امتحان نكرده بود ببيند چه مي شود. به هر حال سر صف حس مي كردم احتمال آمدن و نيامدن معلم جبر پنجاه پنجاه است.
اما امروز درگيري آن دو را پر از استعاره مي بينم. حس مي كنم براي مربي آمادگي دفاعي، زندگي آنقدر بي معنا بود كه معلم جبر مدرسه بودن افتخاري حساب نشود. تجربه جنگ به او نشان داده بود كه زندگي چقدر مي تواند سريع جايش را به مرگ بدهد. يك نفر از آن سو به اين سو شليك مي كند و ناگهان كلي معلم، دكتر، مكانيك ماشين و افراد ديگر كه علاقه و دلبستگي هاي خودشان را دارند، شهيد مي شوند: كساني كه خيلي مهم تر از معلم جبر ما بوده اند.
اين روزها اين گونه با شوخ طبعي آن مربي همذات پنداري مي كنم. البته روزهايي هم بود كه جور ديگري داستان را مي ديدم. فكر مي كنم معلم جبرمان كلانمي توانست آنقدر آدم مهم و جدي اي باشد. برادرم در دوره دبيرستان با آن معلم جبر همكلاس بود. مي گفت او يكي از بچه هاي تنبل كلاس ما بود. راست هم مي گفت. چون او در يكي از واحدهاي دورافتاده دانشگاه آزاد در رشته مهندسي معدن درس مي خواند. اما همين فرد شده بود معلم جبر بهترين مدرسه نمونه دولتي شهر تهران! به راستي بعيد نبوده كه در اتاق معلم ها آن شكل ها را در بياورد و وقتي پيش ما به كلاس مي آمده ناگهان نمايشي ديگر آغاز مي كرده. مثلاما معلم مثلثاتي داشتيم كه لهجه عجيبي داشت و دست انداختنش راحت تر بود ولي مربي با او چنين نكرد.
بازگرديم به سر صف. همه منتظر بودند ولي معلم جبر نيامد تا شكلك در بياورد. مربي چند بار صدايش زد. سرانجام معلم به پشت پنجره ناظم آمد. همه سوت و جيغ كشيدند. ميكروفن را گرفت و چنين گفت: آقاي فلاني فردي شوخ و دوست داشتني است. من عيد غدير خم را به همه شما تبريك مي گويم و اميدوارم هميشه شاد و خندان باشيد.
منبع: اعتماد
گزارش خطا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟


