نامهای برای گل علی جانم!
خوبی فرزند دلیر آذربایجان؟ خدا قوت شیر مرد؛ درود بر خاک پاک آذربایجان!
میدانم خستهای، رنج دیدهای. خشم طبیعت زندگیات را ویران کرده و ماهها چادر نشینی، کام همیشه شیرین تو را تلخ کرده است. دیگر مثل همیشه شاد نیستی و دشتهای آذربایجان دلش برای خندههای معصومانه و شیطنتهای تو تنگ شده است. زلزله مرداد ماه آزارتان داده است؛ میدانم عزیزم!
گل علی جانم، امروز تصاویری از روستای همیشه سبز و زیبایتان را دیدم که گلولههای سفید برف، چادرهای موقتتان را محاصره کرده و رنج و سختی سرمای برف به سختیهای دیگرتان افزوده است. آتش بر دلم خورد. گریه کردم. هم اکنون هم که برایت مینویسم بغض دارم. سرما و بیپناهی را با تمام وجودم لمس میکنم…لشکر غم امانم را برید… .
گل علی جانم، به چه چیزی زل زدهای؟ در چهره رنجور پدر چه چیزی دیدهای که این گونه او را برانداز میکنی؟ شاید از دل چاه سرد و بیروح، سطل آبی برمیدارد و یا شاید هم چاهی حفر میکند، هر چه باشد بالاخره از طبیعت رنجور شهر مصیبت دیده خود انتظار یاری دارد.

گل علی جانم، میدانم که دلت برای تنور گرم خانه تنگ شده است. میدانم که دوست داری همچون گذشته، صبح زود از زیر کرسی گرم خانه بیدار شوی و با آب سرد، دست و صورت خود را بشوری و لقمهای نوش جان کنی و کتاب و دفترت را برداری و دوان دوان به مدرسه روستا بروی. میدانم که دوست داری از مدرسه برنگشته، خودت را به مزرعه نزد پدر برسانی و سراغی هم از گله گوسفندان بگیری. میدانم که گرگی وقتی صدای تو را از دور میشنود، پارس میکند و خودش را به تو میرساند تا نوازشش کنی. میدانم عزیز دلم …همه را میدانم… .
اما اکنون تو تنها به یک چیز فکر میکنی: سرپناه
گل علی جانم، فرزند خاک پاک آذربایجان؛ میدانم که الان تو چه حسی داری. غم و حسرت را از نگاهت میخوانم. نگاهت وجودم را آتش میزند. اما دوست دارم مثل همیشه صبور باشی. دوست دارم محکم و قوی باشی. کنار پدر و مادر رنجور و مهربانت باشی تا خانهات را آباد کنی. دوست دارم شور و نشاط را با دستان کوچکت به خانه برگردانی. راستی، حواست به پدربزرگ و مادر بزرگ هست؟ مبادا این سختیها باعث شوند از آنها غافل شوی.

ایتگین لیک وار، آیریلیق وار، اوْلوْم وار
گل علی جانم، مبادا از دیار و سرای آذربایجان دور شوی. این نیز میگذرد. از راه دور خاک پاک آنجا را سرمه چشمانم میکنم و گونههایت را میبوسم. شیر مرد آذربایجان تو را و همه همشهریان رنج و مصیبت دیده را به قادر سبحان میسپارم.
راستی گل علی جانم، دلم بدجور هوای جمع کردن قارچ کرده است. برای رسیدن بهار لحظه شماری میکنم. صدای رعد و برق را که میشنیدی فریاد میزدی بریم دشت تا قارچ جمع کنیم. وقتی با یک بغل قارچ به خانه برمیگشتی شور و نشاط همه خانه را میگرفت و مادر را روانه آشپزی میکرد…و من آن لحظهها، مفهوم زندگی را از بطن وجودم حس میکردم.
آرزو میکنم تا بهار، خانه پر مهرتان را دوباره بسازید و زندگی را به روستا برگردانید.
دست حق نگه دارتان


