پرتگاه پشيماني يک مرد
مردي ميگويد همسرش را به آرزوهايش رسانده و وقتي بين خود و وي فاصله زيادي ديده دست به اقدام خونيني زده است.
به گزارش ایران اين مرد پس از اين كه پيكر نيمهجان همسرش را به بيمارستان رساند با پاي خود نزد پليس رفت و تسليم شد.
شامگاه شانزدهم آبانماه سال جاري مرد 34 ساله آشفته اي كه لباسهاي خونآلودي داشت به اتاقك انتظامات يكي از بيمارستانهاي جنوب تهران رفت و با صداي لرزان ادعا كرد ساعتي پيش بين وي و همسرش دعوايي رخ داده و وي كنترل اعصاب خود را از دست داده و با چاقو ضربهاي به شكم همسرش زده است.
اين مرد كه پراكنده حرف ميزد به افسر نگهبان گفت: همسرم را به بيمارستان رساندم حالش خيلي خراب است و وي را در بخش آي.سي.يو بستري كردهاند. وقتي ديدم ديگر كاري از دستم برنميآيد تصميم گرفتم نزد پليس آمده و تسليم شوم.
با ادعاهاي اين مرد، مأموران انتظامات بيمارستان، موضوع را به مأموران كلانتري 151 يافتآباد مخابره كردند.
بلافاصله تيمي از مأموران خود را به بيمارستان رساندند و مرد خشن كه در اتاقك نگهباني سر به زير انداخته بود را بازداشت كردند.
ماجراي اين درگيري خونين زن و شوهر جوان به بازپرس دادسراي يافتآباد اطلاع داده شد و وي به تحقيق از مرد خشن پرداخت.
مرد چاقوكش كه خيلي پشيمان بود گفت: كارگر يك شركت خصوصي هستم، حدود 10 سال پيش با دخترعمويم الناز ازدواج كردم.
از آنجا كه آن زمان الناز بنا به دلايلي ترك تحصيل كرده بود، زمانيكه زندگيمان را زير يك سقف آغاز كرديم، از من خواست كه ادامه تحصيل بدهد.
چون وي خيلي علاقهمند به ادامه تحصيل بود، با خواستهاش موافقت كردم و همان اوايل زندگي همه امكانات رفاهي را برايش مهيا كردم و حتي از آرزوهايم چشمپوشي كردم كه يكي از اين آرزوها پدر شدنم بود. من براي موفقيت الناز از هيچ تلاشي دريغ نكردم و حتي شرايط را طوري مهيا كردم كه الناز بعد از گرفتن ديپلم به راحتي وارد دانشگاه شد و توانست پلههاي ترقي را خيلي زود پشت سر بگذارد.
اين مرد ادامه داد: همين كه الناز مشغول به كار شد، رفته رفته بناي ناسازگاري گذاشت و اخلاق و رفتارش تغيير كرد و خلاصه كار به جايي كشيد كه حتي شبها ساعت 11 به خانه برميگشت. وقتي ميپرسيدم كه تا اين وقت شب كجا بودي؟ با پرخاشگري و تندخويي جوابم را ميداد. اما از آنجا كه من خيلي دوستش داشتم به خاطر زندگيمان سكوت ميكردم و حتي براي اين كه به وي ثابت كنم كه عاشقش هستم و دوستش دارم دار و ندارم را به نامش زدم. اما متأسفانه اخلاق و رفتارش نه تنها تغيير نكرد بلكه تندخوتر هم شد و جالب اينكه يك روز وقتي بر سر همين مسائل بين ما مشاجره لفظي درگرفت مرا از خانه بيرون انداخت چون جايي براي زندگي نداشتم، به ناچار به خانه پدرزنم كه عمويم نيز هست رفتم و با ميانجيگري وي بعد از گذشت سه ماه وقتي به خانه برگشتم الناز از من تعهد گرفت كه به هيچ عنوان از وي نپرسم كه چرا ديروقت به خانه ميآيد يا با چه كسي بوده است؟!
هنوز مدت زيادي از تعهدم نگذشته بود كه يك شب ساعت 11 ديدم همسرم از خودروي همكارش پياده شد. خيلي ناراحت شدم و نسبت به اين موضوع اعتراض كردم، ديدن چنين صحنهاي برايم غيرقابل تحمل بود چرا كه نميتوانستم حضور يك مرد غريبه را در كنار همسرم آن هم در اين ساعت از شب بپذيرم.
بر سر همين موضوع مشاجره لفظي بين ما بالا گرفت و قرار شد كه به صورت توافقي از يكديگر جدا شويم، اين در حالي بود كه عمويم به هيچ عنوان تمايلي به جدايي ما نداشت. شب 16 آبان ماه من براي جمع كردن وسايلم به خانهمان رفتم، هنگام ورود الناز مانع ورود من به خانه شد و اجازه نداد كه وسايلم را جمع كنم.
بنا به اين گزارش، الناز هنوز در بخش مراقبتهاي ويژه بيمارستان بستري است و پزشكان حال وي را وخيم دانستهاند.


