دیگر به ما هدیه ندهید!
آوین فراهانی
کد خبر: ۲۶۳۶۸۴
| | 3941 بازدید
و اما سوژه هر سال و هر ساله ما و به قول گفتنیها، موضوع انشا، روز خبرنگار را چگونه گذراندید؟
یا نه بگذارید از آغاز بگویم که این روز مبارک از آن چه کسی یا کسانی است و آیا صفت خبرنگار، بار خبری نیز دارد؟ وظایفش چیست و از چه چیزهایی آسمان ریسمان میبافند؟ و آیا این تار و پود بافته آنها (که برخی جدا بافته میشوند) به خطوط قرمز دوستان مسئول ما برمیخورد و به ناگاه چله آنها پاره نمیشود ؟ نان خود و دیگران را آجر نمیکند؟ آیا این موجودی که خبرنگارش مینامند نردبانی برای بالا رفتن به آسمان و ریسمان بافتن دارد؟ آیا نردبان زیر پای او هر آینه زیر پایش را خالی نمیکند و هزار آیا و امای دیگر؟
و حالیا خبرنگار کیست؟ تصویرگر جهان؛ نمایشگری از صحنههای زشت و زیبا، حق، ناحق، راست و نادرست؛ نمایشگری از افراد بزرگ و کوچک، ارباب و رعیت، رئیس و مرئوس، شاه و گدا، و ... .
نمایشگری از بایدها و نبایدها، قوانین و ضد آن، دستورها و رانتها و بازتابدهنده همه رخدادهای سرتاسر زمین از شمال و جنوب گرفته تا شرق و غرب آن و چه بسا در بازتاب دادنهای اخبار به شکست نورهایی برخورد باشد و چه بسا از شکست آن، نیفتاده باشد!
زمانی بود برای تاریخ تعریفی داشتیم؛ اینگونه که تاریخ، آیینه تمام نمای مردان آن روزگار است و اینک از خبرنگار که به جرأت میتوان گفت آیینه تمامنمای تاریخ است.
در روزگاران قدیم در هر درباری، کاتب یا میرزا بنویسی بود که همه رخدادها را بی کم و کاست مینگاشت اما هنگامیکه پای بزرگان دربار به قلم کاتب باز میشد، یکباره قلم کلاه بر سر میگذاشت و مینگاشت؛ کلاهی که تا روی چشم او را میگرفت. خبرنگاران دوران ما نیز به مانند کاتبان پیشین دربارند، تا هنگامیکه شهر در امن و امان است که به خوشی و میمنت و بی سر و صدا در جوار بزرگان کتابت میکنند؛ اما امان از وقتی که شهرآشوب شود. آنان نیز باید به جای کلاه به سر شدن، دست به عصا راه بروند، چرا که در غیر این صورت، زمینگیر خواهند شد. بهتر است پشت سر رفتگان چیزی نگوییم و به جای این حرافیها برای بازماندگان این مرز و بوم، قوانین اساسی بیاوریم تا مبادا خاری به پای عزیزی رود. چنان خطوط قرمزی برایشان تعریف کنیم که نتواند راه به جایی برند که پر از سنگلاخ باشد و خطر لنگ شدن و دست به عصا راه رفتن در آن متصور باشد. بیاییم و آنان را در راهی مستقیم بگذاریم که هم امنیت شغلی داشته باشند و همه بری از قانون کوفتی سختیکار و ... .
بیاییم دیگربه خبرنگار موضوع انشای آزاد ندهیم. برایش خود موضوع برگزینیم؛ خودمان به جای آنان بیندیشیم و راهکار ارایه دهیم، عنان مرکب آنان را خود به دست گیریم که مبادا از وزش حرکت ـ گاه تند ـ آنان، بادی به کسی بخورد و خاطر عزیزی را مکدر کند!
اصلاً بیایید اگر او با ما راه نیامد، با وعده و وعید به راهش بیاوریم؛ وعده اعطای هدایا در فلان روز نصیبشان کنیم، حال آن که خود میدانیم چنان چهارچوبی برای آن هدایا گذاریم که کمتر خبرنگاری، مشمول آن تحفه شود و اگر شود هم میدانیم که عطای ما را به لقایمان خواهند بخشید و چه خوش گفتهاند گذشتگان: خدایا مال خودم را نصیب خودم کن.
و این گونه است که ناخودآگاه یاد وعده جناب آقای احمدینژاد در روز خبرنگار سال گذشته افتادم که چه بر خبرنگاران آن دوران آمد و رفت!
از همینجا و از طرف همه همکارانمان از شما خواهشمندیم شما را به خدا قسم، دیگر به خبرنگاران هدیه ندهید قول میدهند که سرانجام کار چنان باشد که شما خشنود باشید و خود رستگار.
اما نمیدانم چرا هر بار که میخواهم از خبرنگار بگویم و بنویسم، یاد این ضربالمثل میافتم که گنه کرد در بلخ آهنگری / به شوشتر زدند گردن مسگری!
و چه زیبا با قانون مطبوعات کنونی ما این مثال جفتوجور درمیآید. اگر خبرنگاری از یک مجموعه خدای نکرده خبطی کرد، قوانین پروپا قرص و بینقص و محکم ما چنان در آن مجموعه را تخته میکند که گویی اگر مسگری بیچاره در آنجا بود، در دم گردن زده میشد.
آخر یکی نیست بپرسد، اگر روزی روزگاری خبرنگار بیخبری، ناخودآگاه دچار خبطی شد و سرهای از ناسره نازشناخت، خبرنگار خبره و کهنهکار و قانونمند و خط قرمز شناس، چرا باید به گناه او بسوزد؟ آخر کجای کار خالق جهان اینگونه است؟ آیا میخواهیم قانونی فرای قانون الهی اجرا کنیم که باید خشک و تر با هم بسوزند؟
ای کاش دومین خواهش ما را علاوه بر ندادن هدیه روز خبرنگار پذیرا باشند و به جای تنبیه همه اعضای اطلاعرسان جامعه، قانون تنبیه نیز مانند تشویق به مساوات اجرا میشد و همان گنه کرده را گردن میزدند و دیگر این همه راه از بلخ تا شوشتر نمیآمدند تا بیگناه دیگری را از پای درآورند تا درس عبرتی باشد مر دیگران را. آن از پای افتادگان مدتی است برای گرفتن مصاحبه و گزارش و گفتوگو و ...خود به چنین روزی گرفتار آمدهاند.
به المپیک 2012 رسیدیم و به روز خبرنگار. خالی از لطف نبود که به خبرنگاران نیز لقب ورزشکار اعطا میکردند، چرا که آنان نیز باید برای تأیید یا تکذیب هر خبر یا گرفتن مصاحبه و گزارش و ... از هفت خوان رستم بگذرند تا بود که قبول افتد. اما ناخودآگاه به ذهنم میآید که گذشتن از این هفت خوان رستم، خود به سختی کار نیازمند است و باید به آن امنیت شغلی نیز بیفزاییم.
هر روز که در میادین شهر انبوهی از کارگران جویای کار را میبینم، وجه شبهی میان آنان و شغل خود و همکاران مییابم و با خود میپرسم: امنیت شغل من تا کی و به کجا؟!

طرح: محمد کارگر
یا نه بگذارید از آغاز بگویم که این روز مبارک از آن چه کسی یا کسانی است و آیا صفت خبرنگار، بار خبری نیز دارد؟ وظایفش چیست و از چه چیزهایی آسمان ریسمان میبافند؟ و آیا این تار و پود بافته آنها (که برخی جدا بافته میشوند) به خطوط قرمز دوستان مسئول ما برمیخورد و به ناگاه چله آنها پاره نمیشود ؟ نان خود و دیگران را آجر نمیکند؟ آیا این موجودی که خبرنگارش مینامند نردبانی برای بالا رفتن به آسمان و ریسمان بافتن دارد؟ آیا نردبان زیر پای او هر آینه زیر پایش را خالی نمیکند و هزار آیا و امای دیگر؟
و حالیا خبرنگار کیست؟ تصویرگر جهان؛ نمایشگری از صحنههای زشت و زیبا، حق، ناحق، راست و نادرست؛ نمایشگری از افراد بزرگ و کوچک، ارباب و رعیت، رئیس و مرئوس، شاه و گدا، و ... .
نمایشگری از بایدها و نبایدها، قوانین و ضد آن، دستورها و رانتها و بازتابدهنده همه رخدادهای سرتاسر زمین از شمال و جنوب گرفته تا شرق و غرب آن و چه بسا در بازتاب دادنهای اخبار به شکست نورهایی برخورد باشد و چه بسا از شکست آن، نیفتاده باشد!
زمانی بود برای تاریخ تعریفی داشتیم؛ اینگونه که تاریخ، آیینه تمام نمای مردان آن روزگار است و اینک از خبرنگار که به جرأت میتوان گفت آیینه تمامنمای تاریخ است.
در روزگاران قدیم در هر درباری، کاتب یا میرزا بنویسی بود که همه رخدادها را بی کم و کاست مینگاشت اما هنگامیکه پای بزرگان دربار به قلم کاتب باز میشد، یکباره قلم کلاه بر سر میگذاشت و مینگاشت؛ کلاهی که تا روی چشم او را میگرفت. خبرنگاران دوران ما نیز به مانند کاتبان پیشین دربارند، تا هنگامیکه شهر در امن و امان است که به خوشی و میمنت و بی سر و صدا در جوار بزرگان کتابت میکنند؛ اما امان از وقتی که شهرآشوب شود. آنان نیز باید به جای کلاه به سر شدن، دست به عصا راه بروند، چرا که در غیر این صورت، زمینگیر خواهند شد. بهتر است پشت سر رفتگان چیزی نگوییم و به جای این حرافیها برای بازماندگان این مرز و بوم، قوانین اساسی بیاوریم تا مبادا خاری به پای عزیزی رود. چنان خطوط قرمزی برایشان تعریف کنیم که نتواند راه به جایی برند که پر از سنگلاخ باشد و خطر لنگ شدن و دست به عصا راه رفتن در آن متصور باشد. بیاییم و آنان را در راهی مستقیم بگذاریم که هم امنیت شغلی داشته باشند و همه بری از قانون کوفتی سختیکار و ... .
بیاییم دیگربه خبرنگار موضوع انشای آزاد ندهیم. برایش خود موضوع برگزینیم؛ خودمان به جای آنان بیندیشیم و راهکار ارایه دهیم، عنان مرکب آنان را خود به دست گیریم که مبادا از وزش حرکت ـ گاه تند ـ آنان، بادی به کسی بخورد و خاطر عزیزی را مکدر کند!
اصلاً بیایید اگر او با ما راه نیامد، با وعده و وعید به راهش بیاوریم؛ وعده اعطای هدایا در فلان روز نصیبشان کنیم، حال آن که خود میدانیم چنان چهارچوبی برای آن هدایا گذاریم که کمتر خبرنگاری، مشمول آن تحفه شود و اگر شود هم میدانیم که عطای ما را به لقایمان خواهند بخشید و چه خوش گفتهاند گذشتگان: خدایا مال خودم را نصیب خودم کن.
و این گونه است که ناخودآگاه یاد وعده جناب آقای احمدینژاد در روز خبرنگار سال گذشته افتادم که چه بر خبرنگاران آن دوران آمد و رفت!
از همینجا و از طرف همه همکارانمان از شما خواهشمندیم شما را به خدا قسم، دیگر به خبرنگاران هدیه ندهید قول میدهند که سرانجام کار چنان باشد که شما خشنود باشید و خود رستگار.
اما نمیدانم چرا هر بار که میخواهم از خبرنگار بگویم و بنویسم، یاد این ضربالمثل میافتم که گنه کرد در بلخ آهنگری / به شوشتر زدند گردن مسگری!
و چه زیبا با قانون مطبوعات کنونی ما این مثال جفتوجور درمیآید. اگر خبرنگاری از یک مجموعه خدای نکرده خبطی کرد، قوانین پروپا قرص و بینقص و محکم ما چنان در آن مجموعه را تخته میکند که گویی اگر مسگری بیچاره در آنجا بود، در دم گردن زده میشد.
آخر یکی نیست بپرسد، اگر روزی روزگاری خبرنگار بیخبری، ناخودآگاه دچار خبطی شد و سرهای از ناسره نازشناخت، خبرنگار خبره و کهنهکار و قانونمند و خط قرمز شناس، چرا باید به گناه او بسوزد؟ آخر کجای کار خالق جهان اینگونه است؟ آیا میخواهیم قانونی فرای قانون الهی اجرا کنیم که باید خشک و تر با هم بسوزند؟
ای کاش دومین خواهش ما را علاوه بر ندادن هدیه روز خبرنگار پذیرا باشند و به جای تنبیه همه اعضای اطلاعرسان جامعه، قانون تنبیه نیز مانند تشویق به مساوات اجرا میشد و همان گنه کرده را گردن میزدند و دیگر این همه راه از بلخ تا شوشتر نمیآمدند تا بیگناه دیگری را از پای درآورند تا درس عبرتی باشد مر دیگران را. آن از پای افتادگان مدتی است برای گرفتن مصاحبه و گزارش و گفتوگو و ...خود به چنین روزی گرفتار آمدهاند.
به المپیک 2012 رسیدیم و به روز خبرنگار. خالی از لطف نبود که به خبرنگاران نیز لقب ورزشکار اعطا میکردند، چرا که آنان نیز باید برای تأیید یا تکذیب هر خبر یا گرفتن مصاحبه و گزارش و ... از هفت خوان رستم بگذرند تا بود که قبول افتد. اما ناخودآگاه به ذهنم میآید که گذشتن از این هفت خوان رستم، خود به سختی کار نیازمند است و باید به آن امنیت شغلی نیز بیفزاییم.
هر روز که در میادین شهر انبوهی از کارگران جویای کار را میبینم، وجه شبهی میان آنان و شغل خود و همکاران مییابم و با خود میپرسم: امنیت شغل من تا کی و به کجا؟!

طرح: محمد کارگر
گزارش خطا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟


