صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل

روستاي جان‌بازها

جنگ كه شروع شد، مردان، زنان را به روستاهاي دورتر بردند و خودشان به روستا برگشتند. شغل اصلي مردم كشاورزي بود و از گندم و برنج گرفته تا ذرت و پنبه مي‌كاشتند. مردان در عين جنگيدن، كشاورزي را ادامه دادند. روستا با دشمن 3 كيلومتر بيشتر فاصله نداشت و در سال‌هاي جنگ مرتب زير حمله‌ي توپخانه‌ي دشمن بود.
کد خبر: ۱۹۹۲۱۴
| |
9842 بازدید
|
پايگاه اطلاع رساني دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آيت الله العظمي خامنه اي رهبر معظم انقلاب اسلامي روايتي كوتاه از روستايي گمنام در غرب كرمانشاه و نزديك مرز عراق منتشر كرده است كه تمام اهالي آن شيميايي شده اند.

حامد هاديان در اين گزارش نوشته است: ميكروفن را كه دستمان ديد؛ گفت صحبت دارد. روشنش كرديم. گفت نامش «اسلام» است. زمان جنگ، روستاي‌شان بمباران شيميايي شده و همه ساكنين شيميايي شده‌اند.

 گفت در دوران جنگ، روستا را ترك نكرده‌اند تا آن روز كه همه بيهوش شدند و با برانكارد از آنجا بردندشان. گفت حالا در همان روستا زندگي مي‌كنند. گفت نصف روستا را جانباز شيميايي حساب كرده‌اند و نيمي را نه. گفت و گفت و ما هم شنيديم. آخرش از ما خواست به روستايشان برويم و حال و هواي‌شان را ببينيم و شماره موبايلش را داد. البته فكر نمي‌كرد اينقدر زود سراغشان برويم. به «نسار ديره»؛ روستايي در بيست كيلومتري گيلانغرب و پنجاه كيلومتري مرز عراق؛ در نزديكي ارتفاعات بازي‌دراز. ارتفاعاتي كه صدام فتح آن را، كليد فتح خرمشهر مي‌دانست.

  • جنگ كه شروع شد، مردان، زنان را به روستاهاي دورتر بردند و خودشان به روستا برگشتند. شغل اصلي مردم كشاورزي بود و از گندم و برنج گرفته تا ذرت و پنبه مي‌كاشتند. مردان در عين جنگيدن، كشاورزي را ادامه دادند. روستا با دشمن 3 كيلومتر بيشتر فاصله نداشت و در سال‌هاي جنگ مرتب زير حمله‌ي توپخانه‌ي دشمن بود.

 تعدادي از مردم هم شهيد و جانباز شدند. ولي چيزي كه باعث تخليه چند ماهه روستا شد اتفاقي بود كه در سال 1367 رخ داد. عراق كه در انتهاي جنگ وضع خود را متزلزل‌تر از هميشه مي‌ديد، از بمب‌هاي شيميايي استفاده كرد. حلبچه، سردشت، نسار ديره و چند جاي ديگر از اين حملات در امان نماندند. روستاي نسار ديره سهمش 27 بمب شيميايي در يك روز بود.

اسم روستا را نمي‌توانستيم خوب تلفظ كنيم. از عابرين ‌مي‌پرسيديم «روستاي نسا و يا ديره داريم؟» تا اين كه يادمان آمد موبايل آن جوان كه نامش «اسلام» بود را گرفته‌ايم. زنگ زديم كه مي‌خواهيم به روستاي‌تان بياييم. انگار همه روستا براي ديدار رهبر به گيلان غرب رفته بودند. كمي در شهر مانديم تا برگردند به روستا.

همراه اسلام به روستا رفتيم. مسير روستا راه پر فراز و نشيب و در عين حال زيبايي بود. راننده‌مان مي‌گفت در بهار ديدني‌تر است. روستا در 20 كيلومتري گيلانغرب و جايي بين كوه‌ها و دشت‌هاي كشاورزي بود. خانه‌هاي روستا را هم اداره مسكن تبريز نوسازي كرده بود.

 ظاهرا تا چند سال پيش خشتي و گلي بوده‌اند. ولي در كل يك خيابان اصلي بيشتر نبود. خانه‌ها بزرگ و تو در تو بودند. با اصرار «اسلام» به خانه‌شان رفتيم. از خانه‌ي «اسلام» تا محل اصابت بمب‌هاي شيميايي 200 متر هم نمي‌شد. پدر «اسلام» روي ايوان نشسته بود. او هم شيميايي بود. از حياط پشتي رد شديم. برادر «اسلام» با ويلچر به پيشوازمان آمد. او هم جانباز و شيميايي بود. به داخل خانه‌شان رفتيم. با روي باز ما را تحويل گرفتند.

 عكس «آقا» روي ديوار گچي خانه‌شان نصب شده بود. وقتي نشستيم براي همه‌مان پشتي آوردند و به رسم كرمانشاهي‌ها پذيرايي مفصلي كردند. تازه از مراسم حضور رهبر در گيلانغرب برگشته بودند. برادر «اسلام» با اين كه برادرش در گيلانغرب خانه داشته از ساعت 3 ديشب در ماشين‌شان با سه بچه خوابيده‌ بوده تا رهبر را ببينند و مادرشان هم از شب قبل به شهر رفته بود تا با يكي ديگر از بچه‌هايش، به مراسم بروند.

برادر «اسلام» درباره ماجراي جانبازي خودش گفت كه بچه بوده و بمب‌هاي خوشه‌اي به نزديكش خورده و دوپايش را قطع كرده است. بعد، از شيميايي شدنش گفت كه روي ويلچر توي جاده آسفالت بوده كه عراق شيميايي زده و او خودش را از روي ويلچر به رودخانه انداخته و بعد از چند ثانيه دچار حال تهوع و بيهوش شده است.

 «اسلام» هم بمباران را يادش بود. مي‌گفت در صدمتري محل حمله، هندوانه مي‌خورده و چيزي از بمباران نمي‌دانسته. اسلام آن موقع 4 سال بيشتر نداشته است.

با اسلام به محل يادمان بمب‌هاي شيميايي رفتيم كه بچه‌هاي بازيگوش محل تابلواش را كنده بودند. محل يادمان كنار مزارع كشاورزي بود. بعد به گلزار روستا رفتيم. بيشتر مردم، شهداي خود را به شهرهاي بزرگتر برده بودند ولي تعدادي از شهدا در آنجا بودند. مردم روستا هر كدام كه ما را مي‌ديدند از مشكلاتشان مي‌گفتند.

 از اينكه فراموش شده‌اند؛ از اينكه در روستايشان كه همه شيميايي هستند يك مركز درماني مخصوص وجود ندارد؛ از اينكه براي درمان بايد هربار به بيمارستان ساسان تهران بيايند و هزينه هنگفتي پرداخت كنند؛ از اينكه نمي‌دانند چرا بنياد بيشتر آن‌ها را جانباز و شهيد محسوب نمي‌كند! و...

در روز بمباران همه‌ي 900 نفر جمعيت روستا شيميايي شده بودند. عواقب آن حملات تا امروز ادامه يافته و مردم مشكلات مختلفي پيدا كرده‌اند كه از همه برايشان سخت‌تر معضل بيكاري است. جوانان مي‌خوابند و صبح بي‌دليل مي‌ميرند.

وقت رفتن يكي از اهالي را ديديم كه برادرش به خاطر شيميايي بودن شهيد شده و خودش پيگير مشكلات مردم روستا بود. مي‌گفت اين روزها همه دنبال يافتن شهداي گمنام هستند ولي اينجا مردمي هستند كه گمنام شهيد مي‌شوند.
مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۱۰
محمد
|
Iran, Islamic Republic of
|
۲۱:۰۱ - ۱۳۹۰/۰۸/۰۱
جمله آخری واقعا زیبا و دردناک بود
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۷:۴۹ - ۱۳۹۰/۰۸/۰۲
سلام درباره روستای شهید آباد بهشهر هم مطلب بنویسید.روستای کوچکی دردوره جنگ که توهرخانواده ای یه شهید یا مجروح داره
بيننده
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۸:۴۰ - ۱۳۹۰/۰۸/۰۲
درود خدا بر شما سلحشوران راه خدا
خدا كند مسولين روستاي شما بيايند شايد از سر در گمي در آيند
hamuuun
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۸:۵۱ - ۱۳۹۰/۰۸/۰۲
اين روزها همه دنبال يافتن شهداي گمنام هستند ولي اينجا مردمي هستند كه گمنام شهيد مي‌شوند.
ايرج
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۹:۴۳ - ۱۳۹۰/۰۸/۰۲
فكر نميكنيد جاي چند تصوير در اين گزارش خاليست؟
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
آیا جام جهانی می‌تواند مانع جنگ آمریکا با ایران شود؟