عدهاي منتظر بخشش پاي دار بودند
90 : آري اينجا همان قتلگاه روحاله است، روحالهي كه با همه فرق ميكرد و ثابت كرد كه محبوب بوده و هست.
اگر با چشمانم اين همه جمعيت حاضر در محل قصاص را نميديدم، باورم نميشد كه چقدر مردم گلشهر و البته ايران او را دوست داشتند.
مردميكه از 12شب تا 5 صبح سرپا ايستادند تا شاهد مرگ كسي باشند كه عزيزشان را از آنها گرفته بود. روي پشت بامها، روي ديوارها، روي درختان و روي سقف ماشينها همه مملو از جمعيتي بود كه چشم انتظار كشيدهشدن طنابدار بودند.
ديگر كسي حوصله انتظار نداشت. عقربههاي ساعت 5 صبح را نشان ميداد و كمكم اتومبيل حامل قاتل، سروكلهاش پيدا شد. ناگهان موجي بر جمعيت افتاد گويي دريا خروش كرده است.
پليس مردم را به خويشتنداري دعوت كرد
فرمانده پليس كرج پشت بلندگو چندين و چند بار مردم را به خويشتنداري دعوت كرد، چراكه در گوشه و كنار كمي تشنج به وجود ميآمد. رئيس پليس از مردم خواست كه خونسرد باشند و به پليس كمك كنند تا آنها بتوانند مراسم قصاص را بدون مشكل اجرا كنند.
صداي قرآن همه را ساكت كرد
مراسم با صداي تلاوت قرآن مجيد شروع شد و جمعيت ساكت شدند تا كلام خدا را بشنوند و بعد از آن همه بيصبرانه منتظر اجراي حكم بودند. آنهايي كه نزديكتر بودند به طنابدار خيره شده بودند و آنهايي كه نميديدند از آنهايي كه ميديدند توضيح ميخواستند.
عدهاي منتظر بخشش پاي دار بودند
نوشتن در اين مورد خيلي سخت است، چراكه تفكر شخصي جايي در اين مقوله ندارد، ولي از افكار عمومي حاضر در آن جمع برايتان مينويسم كه مستند است. بله عدهاي هم منتظر بخشش قاتل از سوي علي داداشي، برادر مرحوم روحاله بودند، چراكه معتقد بودند آن واقعه هم شايد اتفاقي بوده كه افتاده و با خون قاتل هيچ چيز عوض نميشود و تنها يك مادر ديگر به داغداران اين ماجرا اضافه خواهد شد. عدهاي هم بر اين عقيده بودند كه قاتل بايد قصاص شود تا درس عبرتي براي سايرين شود و به اين راحتي آدم نكشند. به هر حال هر چه بود بخششي در كار نبود همانطور كه علي داداشي قبلا هم به اين موضوع تاكيد كرده بود.
بالاخره بامدادي غمانگيز با سخنراني يك از مسئولين قضايي مبني بر اين كه حكم اسلام اجرا خواهد شد تا درس عبرتي براي تمام هنجارشكنان باشد و با قصاص قاتل كمي درد از دست دادن قهرمانملي اين مرز و بوم تسكين يابد، دستور قصاص صادر شد و به ناگاه جرثقيل طناب دار را در ميان هياهوي مردم بالا كشيد.
آري او قاتل روحاله داداشي است كه در بين زمين و آسمان در حال دست و پا زدن است. عدهاي چشمهايشان را بستند، عدهاي كف زدند، عدهاي هورا و هل هله كشيدند و عدهاي هم با صداي ا... اكبر نظارهگر جان دادن قاتل بودند. جرثقيل پيكر در حال مرگ قاتل را بالاتر برد تا همه آنهايي كه صدها متر آن طرفتر بودند هم بتوانند اجراي حكم را ببينند. همه از مرد و زن گرفته تا پير و جوان روي پنجه پا ايستاده بودند تا كمي بلندتر شوند او راحتتر ببيند.
باور كنيد كسي دلش نسوخت!
وقتي اشكهاي علي داداشي، پريشاني خانوادهاش و دل سوخته هزار ورزشكار را ديديم، باور كنيد وقتي طنابدار كشيده شد، كسي دلش نسوخت. در واقع مرگ روحاله آنقدر دل مردم را سوزانده بود كه ديگر دلشان براي كسي نميسوخت.
پيرزني را ديدم كه نتوانسته بود صحنه قصاص را ببيند و با هر ترفندي كه بود خود را به جايگاه خبرنگاران رساند، جايگاهي كه به علت تعداد افراد كنترلش از دست پليس خارج شده و فرو ريخته و پايههاي آن كج شده بود. ماموران از ورود پيرزن جلوگيري ميكردند، اما او اصرار داشت كه بالا بيايد و صحنه به دار آويخته شدن قاتل را ببيند با همه شرايط خود را به بالا رساند و با چشمهاي گريان براي روحاله فاتحه خواند.
كمكم جرثقيل جنازه بيجان را پايين آورد و در شلوغي بيمثال، آن را به داخل آمبولانس فرستاده و راه افتادند. هوا كم كم روشن ميشد و كمكم جمعيت پراكنده شدند.
روحاله رفت! قاتلش هم رفت، اما چه عبرتي گرفتيم؟ آيا واقعا براي تماشا آمده بوديم؟ يا براي گرفتن درس عبرت؟ اگر ننويسيم رسالت خودمان زير سئوال ميرود.
برگزاري مراسم قصاص بيحاشيه هم نبود. بعضيها واقعا حاضر نيستند عبرت بگيرد و اينگونه مراسم برايشان شبيه تئاتر است، چراكه در گوش و كنار به وفور درگيري به وجود ميآمد كه با دخالت پليس ختم به خير ميشد.
يك نفر به دنبال ساعتش ميگشت، آن يكي دلقك بازي درميآورد، عدهاي هم به خاطر يك وجب جا آنچنان همديگر را ميزدند كه پليس مجبور به استفاده از شوكر و گاز شد، بعضيها هم در ميان زن و فرزند مردم فحاشي و حتاكي ميكردند كه آدم از خجالت دنبال راه فرار ميگشت، واقعا براي عبرت گرفتن آمده بوديم؟


