«نگاه شما»: این خاطره را حتما بخوانید
علی موجودی از شهرستان دزفول در پیامی برای «تابناک» نوشته است:
مراسم شام غریبان که تموم شد، من و علی بهش گفتیم میخواهیم بریم گلزار شهدا. شمام تشریف میارین؟
قبول کرد. سوار ماشین شدیم. ساعت یک شب بود. رفتیم و آروم آروم در سکوت اونجا بین ردیف ردیف عاشق قدم میزدیم. بیشتر اوقات، وقتی که از دود و دم شهر دلمون میگرفت، میرفتیم گلزار؛ تنها جایی که واقعاً همیشه آروممون میکرد و معنای آرامش واقعی رو درک میکردیم. گاهی کنار یه مزار توقف میکردیم. یه نگاه به عکس مزار میکرد و یه نگاه به سنگ قبر و بعدش یه آهی میکشید و از اون شهید خاطره میگفت. من و علی هم فقط سکوت میکردیم و گوش میدادیم.
از دوستیهاش با شهدا؛ از شبهای عملیات، از شوخیها، از خندهها، از گریهها...
بی خیال اسمش بشین، اونم مثل خیلی از جانبازای دیگه راضی نیست، اسمی ازش به میون بیاد.
خلاصه... اون میگفت و ما میشنیدیم و قدم میزدیم که کنار مزار شهید حبیب پالاش رسیدیم. یه خاطره از حبیب گفت که واقعاً برام جالب بود. همونجا بود که نیت کردم این خاطره شهید پالاش رو رسانه ای کنم.
شمام بخونین.
این خاطره را حتماً بخوانید
عملیات والفجر8 بود. بچهها از اروند عبور کرده بودند. خط دشمن شکسته شده بود. نیروها در حال پدافند در منطقه آزاد شده ساحلی بوده و گروه گروه آماده پاکسازی سنگرهای دشمن میشدند. یکی از تیربارهای دشمن زمینگیرمان کرده بود. خوابیده بودیم روی زمین. سرت را بلند میکردی، فاتحهات خوانده شده بود. مانده بودیم چه کنیم، با این تیربار و تیربارچیاش!
باید جلو میرفتیم و کار را یکسره میکردیم تا شیرینی پیروزیمان کامل شود. دقایق میگذشت و تیربارچی مدام آتش تیربارش را به سمت بچهها میچرخاند. یک لحظه دیدیم تیربار ساکت شد.
گفتیم شاید قطار فشنگش تمام شده است؛ اما نه. چند دقیقه گذشت، ولی خبری از رگبارهای آتشین نبود. آرام سرم را بالا آوردم. دیدم خبری نیست. بلند شدم و نشستم. هوا تاریک بود. در آن تاریکی از دور به صورت سایه دو نفر را دیدم که دارند به ما نزدیک میشوند؛ یکی با قد بلند و یکی با قد کوتاه. آرام آرام به سمت ما میآمدند و آنکه قد کوتاهتری داشت، یک دستش را آنقدر بالا آورده بود که رسیده بود پس کله آنکه قدبلندتری داشت.
مات این صحنه مانده بودم. کل ذهنم علامت سوال بود. بچهها ایست دادند که صدا از طرف مقابل بلند شد: «نزنینها... منم.. حبیب... حبیب پالاش... نزنینها... »
سایهها که جلوتر رسید، دیدم حبیب پالاش است که گوش یک عراقی را گرفته و آنقدر قد سرباز عراقی از او بلندتر است که به زحمت توانسته، دست خود را به گوش او برساند.
حبیب گوش سرباز عراقی را که حسابی ترسیده بود، ول کرد و تحویل بچهها داد.
گفتیم: «این دیگه کیه؛ چطوری گرفتیش؟»
حبیب گفت: «تیربارچیس. بی سرو صدا رفتم منطقه رو دور زدم و رفتم از پشت گوشش رو گرفتم و آوردم اینور».
نمیدانستیم بخندیم به این صحنه یا متعجب بمانیم از شجاعت حبیب!
به حرف هم ساده نبود که یک بسیجی شانزده ساله، برود و گوش یک تیربارچی عراقی را بگیرد و از پشت تیربارش، به اسارت درآورد؛ خداییش به حرف هم ساده نبود، چه برسد به عمل!
فرمانده هم به جز سکوت، هیچ پاسخی در مقابل کار بزرگ حبیب نداشت.
یک لحظه صحنه چند شب پیش مقابل چشمانم نقش بست؛ فرمانده ما جناب آقای فضیلت داشت برای عملیات به بچهها روحیه میداد و این گونه میگفت:
«ما با قدرت ایمان و توکل بر خدا و روحیه ناب شهادت طلبی، میتوانیم پشت دشمن را به خاک بزنیم. شما با روحیه و شجاعتی که دارید، میتوانید بروید و گوش تیربارچیهای عراقی را بگیرید و از پشت تیربار بلند کنید».
هرچند آقای فضیلت، آن شب، این حرف را به عنوان مَثَلی برای روحیه دادن به رزمندگان مطرح کرد، من شب عملیات در فاو، به چشم خویش دیدم که حبیب پالاش، مَثَل را به واقعیت تبدیل کرد؛ روحش شاد و راهش پر رهرو باد.
شهید حبیب پالاش در سال 1348 در شهرستان دزفول متولد و در شانزده سالگی در مرحله آخر عملیات والفجر 8 در بهمن ماه 64 به شهادت رسید.
مزار شریف شهید پالاش در گلزار شهدای شهیدآباد دزفول زیارتگاه عاشقان است.
مخاطبان محترم می توانند مطالب دلخواه خود را در موضوعات مختلف، به آدرس negaheshoma@tabnak.ir ارسال نمایند.
مخاطبان محترم برای ارسال مطالب خود باید چند نکته را در نظر داشته باشند:
1. این قالب جدید برای ارائه و معرفی «نگاه بییندگان به تمام موضوعات» می باشد.
2.مطالب اختصاصی یا گردآوری شده می تواند در قالب: ایده ، فیلم، عکس، گزارش تحلیلی، گزارش خبری، کاریکاتور و... باشد.
3. مطالب ارسال شده حتی الامکان با ذکر نام و نام خانوادگی فرستنده باشد.
4. موارد ارسالی مغایرتی با اصول اخلاقی و قوانین جاری نداشته باشد.
5. مطالب ارسالی به زبان و فونت فارسی باشد.
6.مطالب ارسال شده حتی الامکان حاوی اطلاعات دقیق باشد.
مشخصات فنی
1. از ارسال تصاویر در متن فایلهای word خودداری شود.
2. حجم فایل تصویری ارسالی( به صورت gif یا jpg ) بیشتر از 5 مگابایت نباشد.
3. حداکثر حجم فایل صوتی یا ویدیو پنجاه مگابایت باشد. (نوع فایل: wmv, flv, wav, mp3, wma)
روزي روزگاري اهالي يه دهكده تصميم گرفتند تا براي نزول باران دعا كنند, در روز موعود همه مردم براي مراسم دعا در محلي جمع شدند و تنها يك پسر بچه با خودش چتر آورده بود !!! و این یعنی ایمان .
و ایمان واقعی مال همون شهدایی است که در مراتب ایمان و یقین از علم الیقین و عین الیقین گذشته و به حق الیقین رسیده بودند.
خیلی حال و هوامو عوض کرد
چنین شجاعتی که نوجوانی 16 ساله گوش سرباز عراقی را بپیچاند و به اسارت درآورد ، خداییش ساده نیست.
انسان باید در معرکه باشد تا معنای این کار را بفهمد




