دوئلی برای ابدیت
یك سال پیش همه نظرسنجیها حاكی از آن بود كه در انتخابات آینده ریاستجمهوری آمریكا «هیلاری كلینتون» دموكرات و «رودی جیولیانی» جمهوریخواه در مقابل یكدیگر قرار خواهند گرفت. اما جیولیانی در ماه فوریه از رقابتها كنار كشید.
در رقابت میان دموكراتها هم ستاره اقبال هیلاری كلینتون پس از دوئلی فرساینده و نفسگیر در برابر ستاره تازهبرآمدهای چون اوباما افول كرد. در نهایت و بر پایه تصمیم رهبران دو حزب این باراك اوباما و جان مك كین هستند كه در حال حاضر با یكدیگر رقابت میكنند. یكی از مفسران غربی، این جنگ دو نفره را با مسابقات تنیس تاریخی میان «فدرر» و «نادال» (و پیش از آن میان بورگ و مك انرو) مقایسه كرده و عقیده دارد كه این مبارزهای با پنج گیم است.
رقابتهای انتخابات ریاستجمهوری آمریكا تاثیری مشابه با رویدادهای بزرگ ورزشی دارد. كاندیداهای این رقابتها هم به مانند بوكسورها و تنیسبازان و دوچرخهسواران باید با حریفان خود دست و پنجه نرم كنند و البته این دست و پنجه نرم كردن در عرصههایی چون بحث و جدل، گردهماییها، مصاحبهها و آگهیها انجام میگیرد و در این عرصههاست كه نقاط قوت و ضعف و پاكدامنیها و آلودگیهای آنها با بیرحمی در مقابل دید مردم قرار میگیرد.
این ماراتن ریاستجمهوری نوعی آزمون شخصیت است كه درصد خطای آن زیاد نیست؛ آزمونی كه در آن قدرت قضاوت، هوشمندی، زیركی، پشتكار، قدرت متقاعدسازی، قدرت رهبری و حاضرجوابی و سرعت انتقال كاندیداها مشخص میشود. پس تعجبی ندارد كه این نمایش تا چه اندازه اعتیادآور است. نگارنده برای اولینبار و به عنوان یك شهروند درجه سوم با مشاهده یك كاریكاتور به رویدادهای عجیب انتخاباتی در آمریكا علاقهمند شدم.
در این كاریكاتور تصویر سه مرد به نامهای «استاسن»، «وندنبرگ» و «دوی» دیده میشد و در گوشهای نوشته شده بود: «گندمهای وندنبرگ جوانه زندهاند». پس از یك تحقیق كوچك متوجه شدم كه این سه مرد همگی مشتاق این بودهاند كه از سوی حزب جمهوریخواه به عنوان كاندیدای انتخابات ریاستجمهوری در سال 1948 معرفی شوند.
امروز میدانم كه آن مردی كه گندمهایش جوانه زده بود سناتور پرنفوذ میشیگان و فرماندار سابق مینسوتا یعنی «هارولد استاسن» بود كه تا سال 1992 هشت بار دیگر نیز برای ریاستجمهوری آمریكا تلاش كرد و نامش به عنوان بازنده همیشگی تاریخ انتخابات ایالات متحده ثبت شد. اما «توماس دوی» كه فرماندار نیویورك بود و چهره آراستهای شبیه به «كلارك گیبل» هنرپیشه معروف فیلم «بربادرفته» داشت، توانست آرای زیادی بهدست آورد و چیزی نمانده بود كه در دوم نوامبر 1948 رئیسجمهور «هری ترومن» رئیسجمهور وقت آمریكا را شكست دهد.
كار به جایی رسید كه روزنامه «شیكاگو دیلی تریبون» تیتر یك شماره صبح خود را «دوی ترومن را شكست میدهد» انتخاب كرد اما دست اندركاران این روزنامه هم مانند شخص آقای دوی و آقای گالوپ و همه مفسرانی كه به پیروزی جمهوریخواهان اطمینان داشتند، دچار اشتباه شده بودند. صبح زود روز بعد رئیسجمهور ترومن در حالی كه در اتاق هتلی به آرامی خوابیده بود خبردار شد كه در كاخ سفید ماندگار خواهد بود.
این خبر برای ما سوئیسیها هم كه تقریبا همگی طرفدار دموكراتها بودیم خبر خوشی به حساب میآمد. در پاییز سال 1956 یعنی زمانی كه «آیزنهاور» جمهوریخواه از ریاستجمهوری خود در مقابل رقیبش «آدلای استیونسن» دفاع میكرد، من در چارچوب یك قرارداد تبادل دانشجو میان سوئیس و آمریكا، در ایالات متحده بهسر میبردم و توانستم این مبارزه انتخاباتی را از نزدیك شاهد باشم. پدر خانوادهای كه من با آنها در فیلادلفیا زندگی میكردم نامزد نمایندگی كنگره شده بود و من گاهی او را در مبارزات انتخاباتیاش همراهی میكردم. از همین رو توانستم در برخی سفرهای انتخاباتی او حضور داشته باشم و در جریان آن با كاندیدای دموكرات معاونت رئیسجمهور یعنی «ایستس كفاور» از ایالت تنسی آشنا شوم.
به خاطر دارم كه ما طرفداران دموكراتها در فیلادلفیا تظاهراتی اعتراضآمیز علیه معاون وقت رئیسجمهور یعنی «ریچارد نیكسون» برگزار كردیم زیرا نیكسون در یكی از سخنرانیها تقریبا هیچ اشاره مستقیمی به خیزش مردم مجارستان نكرده بود و همین مسئله خشم بسیاری را برانگیخته بود. ظاهرا این عده از آمریكاییهای احمق فقط به مسائل داخلی اهمیت میدادند! من هم به عنوان یك دبیرستانی 17 ساله در این تظاهرات شركت داشتم و از قبل یك سخنرانی آتشین انتخاباتی برای پدر خانواده آمریكاییام نوشته بودم.
در این متن تشكیل یك نیروی حافظ صلح سازمان ملل را كه از همه كشورها تشكیل شده باشد و بلافاصله در مجارستان و كانال سوئز مداخله نماید، خواستار شدم. اما كاندیدای مورد نظر برای آن سخنرانی تقریبا از متن من استفاده نكرد و آدلای استیونسن هم كه خود در هنر سخنوری استاد بود، نیازی به چنین متنهایی نداشت. با این حال استیونسن هم نتوانست در مقابل شخصیت پر قدرت آیزنهاور به پیروزی برسد و صحنه را برای رقیب واگذاشت.
پنج انتخابات ریاستجمهوری بعدی را كم و بیش از دور شاهد بودم. از آنجایی كه همواره آرزوها بر عقل سلیم غلبه دارند، من هم در سال 1972 باور داشتم كه كاندیدای صلحطلب یعنی «جورج مك گاورن» بر ریچارد نیكسون ترشرو پیروز میشود؛ همان نیكسونی كه بعدها به دلیل اقدامات غیر قانونیاش (مثل واترگیت) از سوی همه مورد حمله قرار گرفت. در سال 1980 نیز در كسوت یك مفسر رادیویی، قهرمان خود مك گاورن را همراهی میكردم. در آن زمان وی برای دفاع از پست خود به عنوان سناتور زادگاهش «داكوتای جنوبی» فعالیت میكرد. روزی مك گاورن با خوشرویی من را به ماشین كوچكش كه خود رانندگی آن را بر عهده داشت دعوت كرد و با صراحت از سیاستهای آمریكا و نقطه نظرهای خود گفت.
او احساس میكرد كه كشورش لغزشی عجیب به سوی راست دارد و كاملا هوشمندانه میگفت كه مردم اگر چه برای یك دولت كوچكتر فریاد میزنند اما نمیتوانند تواناییهای اجتماعی دولت را نادیده بگیرند و از آن دوری كنند. مك گاورن در طول جنگ دوم جهانی خلبان بمبافكن بود اما در سنای آمریكا و در رابطه با سیاست خارجی از جمله «كبوترها» به حساب میآمد. با این حال روزی رسید كه او در یك كنفرانس خبری در كنار رهبر «باز»های دموكرات یعنی «اسكوپ جكسون» نشست و با او همآواز شد. اما جالب آنكه همین جكسون كه به «سناتور بوئینگ» معروف بود حتی حاضر نشد كه در سفرش به داكوتای جنوبی چند روزی توقف كند و به این مخالف ایدئولوژیك اما دوست شخصی خود برای انتخابات كمك كند.
مك گاورن یك پوپولیست به شمار میآمد (البته این لقب در آمریكا به هیچ عنوان توهینآمیز نیست)، پوپولیستی كه به راحتی در یك طبقه سیاسی خاص جای نمیگرفت. با وجود آنكه وی ازجناح چپ دموكراتها به حساب میآمد، بعدها به راحتی اعتراف كرد كه برای جلوگیری از ریاستجمهوری دوباره كاندیدای ناتوان حزب خود یعنی «جیمی كارتر»، به كاندیدای رقیب یعنی به «رونالد ریگان» رای داده است. مك گاورن اكنون 88 سال دارد و در كمال سلامتی برای وال استریت ژورنال مقاله مینویسد.
انتخابات ریاستجمهوری در سال 1980 انتخاباتی بود كه شاید در آینده از آن به عنوان رویدادی تاریخی یاد شود. رئیسجمهور جیمی كارتر كه در اروپا از وی به عنوان یك كشاورز و معلم مدارس مذهبی روستایی یاد میشد، یعنی همان كسی كه من در برنامههای رادیوییام به شدت از وی دفاع میكردم، بار دیگر كاندیدای ریاستجمهوری شد. او همان كسی بود كه در آن روزها به خاطر جسارت و هواداری غیر معمولش از حقوق بشر و بهخاطر استواریاش برای صلح خاورمیانه، مورد تقدیر من قرار گرفت و از سوی دیگر به دلیل خودپسندی و كوتهفكریهایش عصبانیام میكرد. همان سال هنگامی كه در بوستون نطق «تد كندی» را شنیدم كه طی آن كارتر را به مبارزه و رقابت میطلبید، در دل آرزوی پیروزی این آخرین بازمانده خانواده كندی را كردم. اما كاندیداتوری كندی در همان گامهای اول شكست خورد. در یكی از مصاحبههای تلویزیونی از كندی در مورد حادثهای كه 10 سال قبل از آن اتفاق افتاده بود، پرسیده شد.
در آن حادثه یك زن جوان، ظاهرا توسط یكی از افراد خانواده كندی در ساعتهای نیمه شب با اتومبیلش به داخل كانال سقوط كرده و جان باخته بود. یادآوری این رسوایی غمانگیز و در پی آن تلاش شرمگینانه كندی برای سرپوش گذاشتن بر آن، سناتور را چنان دچار دستپاچگی كرد كه پرسشهای بعدی را با آشفتگی و لكنت پاسخ داد. كندی هرگز نتوانست خسارتهای معنوی این مصاحبه را جبران كند. با این حال این سناتور 77 ساله كه امروزه به تومور مغزی مبتلا و با قدی خمیده و هیكلی فربه به سختی قدم بر میدارد، یكی از پرنفوذترین سیاستمداران آمریكا به حساب میآید. سخنرانی پر قدرت و سرشار از اطمینان كندی در كنگره اخیر دموكراتها در دنور، تقریبا همه چشمها را نمناك كرد. بیتردید دلمان برای این شیرها تنگ میشود.
كارتر كه تا چندی قبل از آن و به دلیل به گروگان گرفته شدن دیپلماتهای آمریكایی در تهران توسط دانشجویان طرفدار آیتالله خمینی، احتمال عدمشركت او در مبارزات انتخاباتی میرفت، از گسستهای درونی حزب دموكرات استفاده كرد و با روشهایی ناجوانمردانه علیه كندی وارد گود شد، و البته تد كندی هم از تحقیر كارتر كم نگذاشت. دوئل میان كارتر و كندی از جهاتی به مراتب از دوئل اخیر كلینتون و اوباما در مرحله انتخابات مقدماتی شدیدتر بود و دو طرف با همه وجود علیه یكدیگر به مبارزه پرداختند.
هر گاه به كارتر فكر میكنم متوجه دو داستان متفاوت در خاطراتم میشوم. كارتر تصمیم گرفته بود كه به دلیل حمله شوروی به افغانستان، بازی المپیك مسكو را تحریم كند. به همین خاطر ورزشكاران آمریكایی را به كاخ سفید دعوت كرد تا شاید بتواند كمی از تلخی این تصمیم خود در ذهن آنان بكاهد. اما سخنرانی موعظهگونه و حق به جانب كارتر ثمری نداشت.
من در آن زمان و با در اختیار داشتن كارت ویژه خبرنگاری كه امكان حضورم در كاخ سفید را فراهم میكرد، به دلایل مختلف و بیاهمیت مانند شركت در كنفرانسهای خبری و ملاقات با افراد نه چندان مهم به مقر ریاستجمهوری میرفتم. در این ملاقاتها شاهد نشستهای رئیسجمهور با خبرنگاران و تعارفات معمول میان وی با میهمانان خارجی البته در محوطه كاخ سفید بودم.
اما روزی این امكان فراهم شد كه آن «دفتر بیضی» معروف را از نزدیك ببینم. بر روی تریبون رئیسجمهور یك ماكت كشتی قرار داشت كه بر روی آن نوشته شده بود: «اوه پسر، دریای تو خیلی بزرگ و قایق من خیلی كوچك است». در حالی كه مات و مبهوت بودم به دیگر اشیای یادگاری این دفتر نگاه میكردم، تا اینكه ناگهان حضور شخصی را پشت سر خود احساس كردم. وقتی سرم را برگرداندم متوجه شدم كه هیچ خبری از همكاران خبرنگار در آن دفتر نیست به جز یك نفر كه در سكوت كامل منتظر بود تا آخرین مزاحم از آنجا خارج شود.
در كمال شگفتی دیدم كه آن یك نفر هم كسی نیست جز «جیمز ارل كارتر جونیور» رئیسجمهور ایالات متحده آمریكا! اما درام واقعی سال 1980 در اردوگاه جمهوریخواهان جریان داشت. من با كنجكاوی به آن سناتوری نگاه میكردم كه زیر گنبد سالن مجلس سنا كاندیداتوری خود را اعلام میكرد. با خود گفتم كه به راحتی میتوان نام این پیرمرد را كه مانند چوب خشك سخنرانی میكند، یعنی همان هنرپیشه سابق و فرماندار پیشین «رونالد ریگان» را از لیست حذف كرد.
در واقع آن زمان همه نگاهها به «جورج بوش» پدر بود یعنی همان رئیس سابق سیا كه در آیوا اقامت داشت و به گفته خودش كاملا امیدوار بود. من نمیتوانستم در كنار بوش پدر احساس راحتی كنم: بوش پدر یعنی همان تگزاسی فرزند آن بانكدار تازه به دوران رسیده عضو سلسله سیاستمداران اهل سواحل شرقی. از نظر من بوش پدر یك فرصتطلب خجالتی بود.
تا اینكه یكبار او را در ساعات پایانی شب در نیوهمپشایر دیدم. بوش با آن اتوبوس كوچك برای شركت در كنفرانس مطبوعاتی به آنجا آمد و با لحنی خودمانی و گیرا به پرسشها پاسخ گفت. او كاملا یك رئیسجمهور به نظر میآمد و البته باید بدانیم كه روزنامهنگاران به راحتی تحت تاثیر قرار میگیرند. اینكه یك رویداد پیشبینی نشده همه پیشبینیها را دگرگون كند، در انتخابات آمریكا امر غریبی نیست. یكی از روزنامههای نیوهمپشایر در صدد بود كه این جلسه سازماندهی شده كاندیداهای جمهوریخواه، صرفا به بحث و جدل میان دو نام اصلی یعنی ریگان و بوش محدود شود. دیگر كاندیداها كه در میان آنان چندین سناتور مهم حضور داشتند این عمل را غیر دموكراتیك و ناپسندیده عنوان كردند.
در همان حال كه بوش پدر هم مثل یك چوب خشك پشت میكروفن خود ایستاده بود، ریگان در حالی كه میخندید از همكاران عزیزش دعوت كرد كه در كنار او بایستند. مجری مراسم كه از این كار ناراضی بود میكروفن ریگان را قطع كرد. ناگهان ریگان خشمگینانه فریاد زد: «من برای این میكروفن پول دادهام، آقای گرین.» شاید هیچكس نمیدانست كه آقای گرین در واقع «آقای برین» نام دارد. و ریگان این جمله تاثیرگذار را از روی یكی از دیالوگهای فیلمی فراموش شده از «اسپنسر تریسی» بر زبان آورده است.
ریگان به عنوان یك هنرپیشه كهنهكار نشان داده بود كه میتواند وضعیتی پیچیده را با حضور ذهن و حاضرجوابی مدیریت كند؛ كاری كه بعدها و به هنگام نشست سران با حضور گورباچف نیز از سوی وی صورت گرفت. ریگان كه سران حزب رقیب یعنی دموكراتها از وی به عنوان «احمق دوست داشتنی» نام میبردند، در واقع یكی از مكارترین سیاستمداران زمان خود به شمار میآمد. من این ویژگی آن محافظهكار كهنهپرست را به هنگام یكی از برنامههای انتخاباتیاش در دانشگاه اورگون متوجه شدم؛ همان دانشگاهی كه كانون افكار مترقی به شمار میآمد.
ریگان در آن جلسه كه اكثر دانشجویان مخالف وی بودند، در وهله اول با طنزی آرام و جهتدار دانشجویان مخالف را خلعسلاح كرد. هنگامی كه یكی از حضار پرسشی در مورد سیاستهای زیستمحیطی مطرح كرد، ریگان كه نمیخواست با پاسخی منفی موجب رنجش هواداران سبزش شود، چنان حیلهگرانه خود را از این مهلكه نجات داد كه من مات و مبهوت شدم. او در حالی كه لبخند میزد دستش را پشت گوشش قرار داد (گوشهای ریگان كمی سنگین بودند) و پاسخی داد كه با وجود آنكه هیچ ارتباطی با آن پرسش نداشت اما جایی برای سوال بعدی باقی نمیگذاشت. ریگان حتی در سفرهای انتخاباتی و در هواپیما هم برای خود رای جمع میكرد. روزنامهنگارانی كه همیشه او را همراهی میكردند دقیقا میدانستند وقتی «نانسی ریگان» با یك پرتقال در اكونومی كلاس هواپیما حضور مییابد، چه اتفاقی میافتد.
نانسی پرتقال را در میان راهروی صندلیها میغلتاند و هر جا متوقف میشد، مسافران صندلیهای محل توقف پرتقال جایزه دریافت میكردند. پس از آن ریگان در حالی كه دست تكان میداد وارد میشد و در میان مسافران قدم میزد و با همه دست میداد. روزی من از دست دادن با او خودداری كردم و ریگان هم كه میدانست نیازی به یك خبرنگار خارجی ندارد، چشمكی رذیلانه تحویل من داد.
در یكی از مناظرههای مفصل تلویزیونی سال 1980، هنگامی كه ریگان و كارتر در مقابل هم قرار گرفتند، كارتر با ذكر جزئیات عنوان كرد كه ریگان هیچ اعتقادی به بیمههای درمان دولتی ندارد. ریگان هم در حالی كه با خونسردی و با علامت تایید سر تكان میداد لبخند زد و گفت: « خب شما در چهار سال آینده این بیمه را برقرار كنید.»
این مناظره اثری قاطع بر نتیجه انتخابات گذاشت. یك هفته پیش از برگزاری انتخابات، كارتر و رقیبش در نظرسنجیها وضعیت كاملا مشابهی داشتند. من به صورت كاملا اتفاقی توانستم هر دوی آنها را پنج روز قبل از برگزاری انتخابات ببینم. كارتر برای تعطیلات به نیویورك آمده بود و برای روسای سندیكاها سخنرانی میكرد. اما قبل از آنكه سخنرانی اش تمام شود، مردمی كه خسته شده بودند از سالن خارج شدند. اما همان شب ریگان با سخنرانی در یكی از مدرسههای نیویورك چنان درخشید كه ادامه راه برایش هموار شد.
تضاد میان این دو نفر چنان آشكار بود كه من در برنامه رادیوییام البته با حالتی غیرحرفهای اعلام كردم: «ریگان برنده بیچون و چرای این انتخابات است.» یكی از همكارانم در نشریه تایمز مالی عقیده داشت كه من دیوانه شدهام. اما همان زورآزمایی آن شب بود كه موجب ارتقای ناگهانی و 10 پلهای ریگان شد.
ریگان زمانی كه برای انتخاب مجدد در سال 1984 كاندیدا شد، 73 ساله بود. او در اولین مناظره در مقابل حریفش «والتر ماندیل» كمی پیر و دستپاچه نشان داد. در دومین مناظره در كانزاس سیتی شاهد بودم كه ریگان با یك جمله حساب شده همه ورقها را به سود خود برگرداند: « من مسئله سن را در این مبارزه انتخاباتی و تبلیغاتی دخیل نمیكنم.
من هرگز از این مسئله استفاده سیاسی نخواهم كرد و نمیگویم كه رقیب من جوان و بیتجربه است.» و بدین صورت اولین مرحله از رقابت را با پیروزی به پایان برد. پس از پایان این مناظره، «جسی جكسون» سیاستمدار سیاهپوست و دموكراتی كه در مرحله مقدماتی بیش از سه میلیون رای آورده بود، با چهرهای عبوس و ناامید از سالن خارج شد.
از او پرسیدم: «آقای جكسون از این مناظره چه تفسیری ارائه میدهید؟» او هم نگاهی از سر ناامیدی كرد و به راه خود ادامه داد. آن شب و در آن سالن محل مناظره، ناگهان سرو كله ستاره آمریكای «مریل هاگارد» پیدا شد.
بیتردید این هم از جمله پیشبینیهای ریگان بود. اگر ریگان در آن مناظره شكست میخورد هاگارد وارد میدان میشد و با كارهایش نظر حاضران و بهخصوص طرفداران رئیسجمهور را به خود جلب میكرد. اما چنین اتفاقی نیفتاد. اگر چه اروپاییها به دلیل نفرت خود از ریگان، خاطرات مربوط به وی را نادیده میگیرند و فراموش میكنند اما این خاطرات در انتخابات بعدی در ذهن من حضور داشتند. اولینبار كلینتون را در هنگام یك گردهمایی در كارولینای شمالی در سال 1992 دیدم.
مانند همیشه دیر حاضر شد. بالاخره آمد و وقتی شروع به دست تكان دادن كرد، گویی همه (از جمله همسر من) مجذوب وی شدند. بیتردید كلینتون مرد جذابی بود و این جذابیت را امسال و در جریان یكی از سخنرانیهایش به هنگام انتخابات مقدماتی بار دیگر شاهد بودم. یكی از كاندیداهای ریاستجمهوری آمریكا كه به شدت تحسین مرا برانگیخت «ال گور» بود. هنگامی كه وی با آن برنامه تحسینبرانگیزش برای محدود كردن تسلیحات به تیتر روزنامهها راه پیدا كرد، مصاحبهای با او ترتیب دادم و یكبار در سال 1984 یعنی زمانی كه برای نمایندگی كنگره مبارزه میكرد او را تا ایالت تنسی همراهی كردم.
در آن زمان گور را روشنفكری خشك و خونسرد یافتم كه در همه گردهماییها رفتاری صادقانه دارد و چنان هماهنگ و با قدرت سخنرانی میكند كه جمعیت مبهوت میشوند. به عقیده من شاید توانایی سیاسی ال گور(همانطور كه زمانی پدرش كه خود یك سناتور بود به من گفت) او را برای تصدی ریاستجمهوری آمریكا شایسته نشان میداد. چهار سال پس از آن بود كه گور 40 ساله برای پست ریاستجمهوری كاندیدا شد.
با وجود آنكه توانست در روز «سهشنبه سه شنبهها» در شش ایالت پیروز شود اما آن گرایش گور به پوپولیسم عوامفریبانه كار وی را خراب كرد. این ضعف در سال 2000 هم وجود داشت یعنی در همان سالی كه گور با وجود كسب اكثریت آرا، تنها به دلیل سیستم خاص انتخاباتی آمریكا مغلوب «جورج بوش» پسر شد. امروزه ال گور تنها به نجات زمین فكر میكند. حال یعنی 52 سال پس از «آدلای استیونسن»، دموكراتها یك كاندیدای دیگر از ایالت ایلینویز با نامی غیر معمول و البته با استعدادی شگرف در سخنوری دارند.
زمستان گذشته در ایالت آیوا در مراسم سخنرانی اوباما حاضر شدم و به نطق او كه مثل یك ناجی صحبت میكرد گوش دادم. آیا این همان است كه میتواند آمریكا را از خطر فرورفتن در باتلاقهای قومی، سیاسی و فرهنگی برهاند؟ آیا اوباما یك شفابخش و رهاییبخش و تجسم آغازی دوباره است؟ پس از بازگشت به سوئیس در جلسه هیات تحریریه به همكارانم اعلام كردم: « اوباما رئیسجمهور میشود.» اما آیا این بار هم این پیشبینی من به مانند دیگر پیشبینیهایی است كه زمانی در مورد الگور و مكگاورن و استیونسن انجام داده بودم؟
منبع: روزنامه كارگزاران
هانس پتر بورن/ ترجمه:محمدعلی فیروزآبادی:


