ثانيهثانيه در انتظار آزادی
گفتوگو با آزاده «بیژن کیانی»
کد خبر: ۱۸۴۴۰۶
| | 4491 بازدید
باز هم يك سال فراموشي و يك روز احوالپرسي از آزادگان؛ آنهايي كه سالها دور از وطن، زير شكنجههاي غيرانساني عراقيها، زندگي ميكردند. نه يك روز، نه دو روز، بلكهشش، هشت یا ده سال؛ ده سال زندگي با حق استفاده از چند قدم جا، نشستن روي زمينهاي داغ تابستان يا سرد زمستان و شكنجههاي روحي، جسمي و بلندگوهايي كه تخصصشان شكنجه بود و ديگر هيچ و در كنار اينها، تئاترها و سفرههاي وحدتي كه دور از چشم عراقيها برگزار ميشد و امروز فرصتي است كه رسانهها به آزادگان ميدهند و آزادگان به رسانهها تا به ياري هم، شنيده نشدهها را به گوش عالميان برسانند و بگويند كه چه طور مردان و زناني درس عشق پس دادند و رسم عاشقي را بياموزند به آنها كه دل را به خدا، دين و ميهن سپردهاند.بيستوهفتم مرداد ماه سال90، 21سال از بازگشت بيژن كياني و همخانههاي ديروزش به وطن میگذرد.
او كه هشت سال از عمر خود را میهمان میهماننوازان بيمهر عراقي بوده، امروز از روزهاي تلخ و شيرين گذشته ياد ميكند. از روز آخر ميگويد. از لحظهاي كه پاي بر خاك وطن گذاشت؛ خاكي كه هشت سال شكنجه شد به جرم حفاظت از آن.
متن زير روايتي است از واپسين روز انتظار آزادي:
«آزادي ما فراز و فرود زيادي داشت. چندين بار گفتند شما به زودي آزاد ميشويد؛ اما بعد اجرا نشد. پس از پذيرش قطعنامه عراقيها گفتند حداكثر يك ماه ديگر آنجا هستيم، ولی پس از دو سال طول كشيد تا آزاد شديم و بهخاطر همين، ديگر اميدي به آزادي نداشتيم. خبر حمله عراق به كويت كه رسيد به تحليل خبر پرداختيم. تحليل ما اين بود كه با آغاز شدن جنگ اين دو كشور دوباره آزادي ما فراموش خواهد شد.
پيش بيني خود من اين بود كه ايران و عراق و مجامع بينالمللي دو سال ديگر به ياد آزادسازي ما مي افتند؛ اما بر پایه آيه شريفهاي كه ميفرمايد «دستهایی از شما بودند آن را شرى براى خود تصور ميكردند، بلكه براى شما در آن مصلحتى بوده است» همين مسأله باعث تسريع در آزادي ما شد، چرا كه عراق در شرايطي قرار گرفت كه بايد خيالش از طرف ايران راحت ميشد.
بنابراين، صدام نامهاي به آقاي رفسنجاني رئيسجمهور وقت مينويسد و ميگويد كه شما به هرآنچه در بيانيه الجزاير نوشته شده بود (و صدام پاره كرده بود و جنگ بر اساس آن شروع شده بود،) رسيديد. بعد در همين نامه نوشت كه براي اثبات حسن نيتش نخستين گروه اسراي ايراني را يك جانبه آزاد ميكند.
روز 24 مرداد 69 اين مسأله را اعلام و 25ام نخستين گروه را آزاد كرد؛ اما 24ام تا 25ام در اردوگاه ما چهها كه نگذشت! اسرايي كه دو سال از پذيرش قطعنامه گذشته از اين نامه خوشحال شده، ولي هنوز باور نكرده بودند كه قرار است آزاد شوند. آن روز، تلويزيون عراق نيم ساعت اطلاعيه پخش ميكرد كه به زودي يك خبر خيلي مهم را به آگاهی ملت ميرساند. هيچ كس حتي خود عراقيها هم نميدانستند كه موضوع چيست.
وقتي اعلام شد كه فردا نخستين گروه اسراي ايراني را آزاد ميكنند، همه اردوگاهي كه نيم ساعت پيش كاملا ساكت بود، غوغا شد و همه خوشحال شدند. هرچند هنوز باور نميكرديم، بازار گرفتن تلفن و آدرس داغ شد. روز بعد نخستين گروه دوستان ما را از اردوگاه، بردند. معمولا عراقيها اجازه نميدادند كه پس از ساعت 4 بيرون باشيم و در را به روي ما قفل ميكردند و ما سالها نميتوانستيم شب را ببينيم.
آن شب براي نخستين بار اجازه دادند كه ما تا ساعت 8 ـ 7 در حياط باشيم. اين نخستين تجربه من پس از هشت سال يا براي بعضيها پس از ده سال بود که راحت توانستيم فضاي شب را احساس كنيم. خيليها با حضور قلب خاصي نماز خواندند. شب سختي بود چرا كه بايد از بهترين دوستانمان كه تمام اين سالها با هم بوديم، جدا ميشديم. بعد از ظهر فردا رسيد و آن زماني بود كه ميخواستند ما را سوار اتوبوسها كنند. آن موقع بود كه متوجه آثار ناراحتي در چهره خود عراقيها شديم.
برخی از آنها خيلي شرمنده بودند. بعضيها هم پي به ماهيت واقعي رزمندگان ايراني برده بودند و از سرزندگي و مقاومت اين رزمندگان و اينكه ده سال خم به ابرو نياوردهاند، درس گرفته بودند. استقامت ما برايشان گران تمام شده بود. شنيدهام در بعضي از اردوگاههاي ديگر حتي بعضي از عراقيها گريه كردند. به هر حال، ما از اردوگاه جدا شديم و اين بار ديگر خبري از دستبند و چشم بند نبود. وقتي برميگشتيم و به اردوگاه نگاه ميكرديم، باور نميكرديم كه چنين زماني را درون اين اردوگاه زندگي ميكرديم؛ اردوگاهي شبيه قلعههاي مخوف داستانهاي كودكي.
صبح به مرز بغداد رسيديم و دوباره سوار اتوبوسهاي عراقي شديم و حركت كرديم به طرف مرز خسروي. روي نقطه صفر مرزي رسيديم. سيم خارداري دو كشور را از هم جدا كرده بود. اين طرف خاك عراق و سوي ديگرش خاك ايران. خاك ايران مثل آهنربا ما را جذب ميكرد. احساس ميكرديم غبار و هواي آن طرف سيم خاردار فرق ميكند. چهار ساعتي طول كشيد تا نخستين گروه از اسراي عراقي به مرز برسند تا با دومين گروه از اسراي ايراني كه ما باشيم، تبادل شوند و اين زمان براي ما بسيار سخت گذشت.
هنوز گمان ميكرديم كه دوباره ممكن است به اردوگاه برگرديم. وقتي كاروان اسراي عراقي رسيدند و ما را به ايرانيها تحويل دادند، حس عجيبي داشتيم. محو چهرههاي رانندهها و سربازهاي ايراني شديم. در اتوبوسها كه نشستيم، هنوز نگران بوديم و حس ميكرديم دستي از پشت ميآيد تا پيراهن ما را بكشد و به عقب برگرداند. من چنين حسي را در وجود دوستانم حس ميكردم. به هر حال اتوبوسها جلو ميرفت و مدام جمعيت استقبالكننده بيشتر ميشد. سختترين لحظه براي ما لحظهاي بود كه ديگر به مقصد رسيده بوديم و بايد از همراهانمان جدا ميشديم. به هم آدرس و تلفن ميداديم و ميدانستيم كه ممكن است مدتها يكديگر را نبينيم.
در آرزوي ديدار شب
بيژن كياني سه، چهار سالي را با مرحوم ابوترابي هم اردوگاه بوده و امروز به احترام ماه رمضان، خاطرات رمضانهايي را كه با او داشته زنده ميكند: زماني كه مرحوم ابوترابي به اردوگاه ما آمد شور و نشاط خاصي حكمفرما شد. ايشان تلاش ميكردند تا روحيه غم زده را از من دور كنند. حالا كه ماه رمضان است، چند خاطره از آن روزها برايتان ميگويم. ماه رمضان كه ميشد، ما بايد غذايمان را از شب نگاه ميداشتيم براي سحر و به همين علت، ممكن بود غذاها فاسد شود.
مرحوم ابوترابي، عراقيها را مجاب كرد كه از همان سهم غذاي خودمان، سحري غذا بدهند. شب بود و امکان داشت، اسرا فرار كنند و نميگذاشتند همه بيرون بروند. براي همين اجازه دادند كه چند نفري بروند و سهم همه بچهها را بگيرند. از يك ساعت مانده به اذان ميگفتند كه از هر اتاق ده نفر بروند تا غذاي همه را بگيرند. اين كار علاوه بر اينكه مشكل سحر نداشتن ما را تا اندازهای حل ميكرد، سود ديگري هم داشت.
پس از سالها افراد معدودي موفق ميشدند كه شب را ببينند. سالها بود كه ما حق نداشتيم شب را ببينيم و فضاي شب را فراموش كرده بوديم. براي همين هم ديدن شب برايمان آرزو شده بود. وقتي كه اين ده نفر به صف حركت ميكردند، به جاي اينكه جلوي پايشان را نگاه كنند، بالا را نگاه ميكردند.
در نتيجه، مدام سرها يا پاهايشان به هم ميخورد و اين رفتارشان خيلي براي عراقيها عجيب بود و آنها نميتوانستند درك كنند كه چرا اسرا چنين رفتاري ميكنند. من خيلي تلاش ميكردم كه يكي از آن ده نفر باشم. به همين خاطر، تلاش ميكردم كمتر بخوابم تا بتوانم بيرون بروم و شب را ببينم؛ اما يك بار بيشتر بيرون رفتن نصيبم نشد و اين يكي از خاطرهانگيزترين شبها براي من در طول مدت اسارتم بود.
«حمام»، محل تمرين تئاتر
ماه رمضان سال 68، تئاتري را ما در اتاق اجرا ميكرديم كه در آخر هر هفته، يعني چهار هفته به صورت سريال اجرا ميشد و بیشتر افراد را جذب كرده بود. در ماه رمضان همه به اين نقشها عادت كرده بودند و حتي در روز بازيگران را به نام نقششان صدا ميكردند. چند نفر نگهباني ميدادند تا عراقيها اين نمايشها را نبينند. در هفته بازيگران در حمام تمرين ميكردند يا اينكه پتو ميكشيدند در گوشه اتاق تمرين ميكردند و بچهها در طول هفته اصرار ميكردند كه زودتر قسمت بعدي را اجرا كنند.
آخر ماه رمضان، حس و حال بچهها ديدني شده بود. گريه ميكردند كه چرا تئاتر تمام شده است. روز عيد فطر از اين بازيگران و ديگر افراد دست اندركار اين تئاتر تجليل شد. تئاتر ما آن قدرها هم ساده نبود. وقتي فكرش را ميكنم، ميبينم از خيلي از تئاترهاي اين دوره بهتر بود. عوامل پشت صحنه و تداركات و كارگردان داشتيم و افرادي بوديم كه لوازم مورد نياز را از به دست ميآوردند و پس از اجرا آنها را نابود ميكردند. اين تئاتر تأثير خيلي خوبي بر روحيه بچهها ميگذاشت و اجازه ميداد تا از حس و حال اسارت خارج شوند.
سفره وحدت براي افطار
ماه رمضان سال آخر آقاي ابوترابي به بچهها گفتند كه سهميه غذاهايشان را با هم يكي كنند و سفره وحدت براي افطار بيندازند. البته هميشه شب جمعه اين كار را ميكرديم، ولي آن سال همه روزهاي ماه رمضان را سفره وحدت انداختيم. تعدادي داوطلب ميشدند كه تمام كارهاي سفره را انجام دهند. ده،پانزده نفري همه كارها را انجام ميدادند. سفره گذاشتن، جمع كردن و تدارك مواد غذايي و شستن ظرفها را بر عهده گرفته بودند.
آن ماه رمضان بسيار استثنايي شد. حس اتحاد و يگانگي و شوقي كه در افراد ايجاد شده بود، ديدني بود. دو سال از جنگ گذشته و ما هنوز اسير بوديم و بچهها با اين كارها نشاطشان را حفظ ميكردند. ماه رمضان سال 62 كه نخستين ماه رمضان بود، بسيار سخت گذشت ولي ماه رمضان سال آخر با تئاتر و سفره وحدت، شرايط بسيار دلچسبي را ايجاد كرده بود.
سالروز بازگشت آزادگان كه ميشود قلمها به كار ميافتد و مينويسند از رشادتهاي دلاوراني كه با ايستادگي و فداكاري از ميهن خويش دفاع كردند، ولي امروز به فراموشي سپرده شدهاند. يادش به خير كه نميتوان گفت، ولي ياد باد روزگاراني كه مادران و همسرانشان در بيخبري از آنها بودند و ياد باد آن هنگام كه اسراي ايراني داوطلب ميشدند تا به جاي هم اتاقي خود شكنجه شوند، چرا كه او را براي گروه مهمتر ميدانستند. امروز همه آنها در كنار ما هستند و ما هرچند ديروزي را دلواپس آنها بوديم، امروز سالي يك بار آن هم به حكم وظيفه به آنها سر ميزنيم.
منبع: ملت ما
گفتوگو از: مژده پورزكي كلوير
گزارش خطا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟


