در سوگ وجدان /شب کویر
کد خبر: ۱۶۹۸۹۷
| | 3961 بازدید
عباس رضایی ثمرین در تازه ترین مطلب وبلاگ خود شب کویر نوشت:مدت زیادی از تاریکی هوا نگذشته و هنوز عبور و مرور آدمها در کوچه جریان دارد. منظرهی عجیبی مرا با خود می برد. روی آسفالتِ هنوز داغِ کوچه به نظر می رسد کسی دراز کشیده است، بودنش را باور نمی کنم، یعنی ابعادش چندان با انسان نمی خواند. نزدیکتر می شوم و تنها از جنبشهای گاه و بیگاهش درمییابم که مردیست! آری، آنکه در کنار تلی از خاکروبههای ساختمانی یک خانه نیمهکاره فرو افتاده، مردیست با لباس هایی ژنده و چهره ای تکیده، انگار که وارث تمامی بدبختیهای تاریخ باشد. گمان می کنم که شاید تصادفی یا مرض ناخواستهای او را به این روز انداخته، اما پس چرا همه بی تفاوت از کنارش می گذرند؟! چون مارگزیده بر خود می پیچد انگار که درد تمام وجودش را فرا گرفته باشد، امّا پس چرا هیچ رهگذری به کمکش نمی شتابد؟! قدم زنان غرق در همین واگویههایِ درونی خویشم که ناگاه خود را در کنارش می یابم و مات و مبهوت. وقتی به خود میآیم که میبینم من هم مثل همه رهگذران، بیتفاوت در حال گذشتنم. تنها برای یک لحظه نگاهم را به نگاهش می دوزم و می فهمم که نه در اثر واقعهای ناخواسته که در پسِ بیچارگی و بیسرپناهی آنجا را برای خواب شبانه برگزیده است. جنب و جوشش نه به دلیل درد و یا تصادف که به خاطر زمین گرم و ناهموارست و احتمالاً فرو رفتن ماسهها در جایجایِ بدنش.
میگذرم… من هم میگذرم. من هم میگذرم تا رهگذران بعد از من نیز که گذرِ مرا می نگرند و در حال نزدیک شدنند همچون من ازخود بپرسند که چرا هیچ رهگذری به یاری او نمی رود. به محض اینکه نگاهم را از نگاهش جدا میکنم، همه رهگذران را شبیه هم میبینم. مردان و زنانی در حال گذر! بی تفاوت و به دور از هرگونه ترحم، حتی در چهرههاشان! لابد همگی از اینکه در موقعیت او گرفتار نیستند، خوشحال هم هستند و آسمان را نگاه کرده و خدا را شکر میکنند در این شب آرزوها!
میروم و کارم را انجام میدهم و هنگام برگشتن، ناخودآگاه حس میکنم دلم می خواهد مرد دیگر آنجا نباشد…اما هنوز هست. باز نزدیکتر میشوم و میبینم که همه چیز در جای خود باقیست. همان مرد و همان جا و همان چهره هایِ تکراریِ در حال گذر. تنها تفاوت این است که مرد به صورت دَمَر خوابیده و دیگر به خود نمی پیچید، انگار که آرامشی دروغین بر او مستولی شده یا نمی دانم شاید هم واقعا به خواب رفته است. غرق در تفکّر باز هم میگذرم، اما این بار راحتتر و سریعتر. به خانه می رسم، کمی فکر میکنم و به نکتهای عجیب اما واقعی پی میبرم؛ من هم عاری از هرگونه ترحّمم! نهیبی به خود میزنم که پس از دیدن او، فرش، تشک، بالش، کولر و…، هر کدامشان باید مرا قامت دشنامی باشند و نشانهای برای آشفتگی، اما فایدهای ندارد، هر چقدر هم که خود را سرزنش میکنم میبینم که معتاد بودنش، چه بد افیونیست بر وجدانم و وجدانهامان. سرگرم این تفکّرات از مقابل آینه مستطیلی شکل اتاقم می گذرم و به ناگاه نگاهم به چهره خودم میافتد؛ بیشتر دقت میکنم، چقدر شبیه آن رهگذرانم، همان چهره های تکراری…
گزارش خطا
نظرسنجی
آیا جام جهانی میتواند مانع جنگ آمریکا با ایران شود؟


