صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل

کلینیک شگفت‎انگیز در شمال‏ تهران

همین‎موقع «سلام» مسئول پانسیون حیوانات کلینیک، وارد می‎شود و خطاب به آن زوج مسن می‎گوید: «این دختر ما کوچولو‎های شما رو نخوره؟» زوج مسن لبخند می‎زنند. این بی‎معنی‎ترین جمله‎ای است که توی عمرم شنیده‎ام. اصلا از ماجرا سر در نمی‎آورم. همه‎اش خودم را لعنت می‎کنم که چرا چند لحظه راهروی انتظار را ترک کردم و کلی از ماجرا عقب افتادم.
کد خبر: ۱۶۷۴۷۲
| |
59542 بازدید
|

 هفته نامه پنجره نوشت: بیشتر شبیه به خانه‎ای ویلایی است تا کلینیک حیوانات خانگی. وارد که می‎شویم توجه‎مان به هیچ‎چیز جلب نمی‎شود، به‎جز صدایی که می‎گوید: «هیس! خواهش می‎کنم آهسته‎تر صحبت کنید، صدای بلند شما استرس محیط را برای حیوانات بیشتر می‎کند.» سرم را از کانکس منشی به‎سمت راهرویی که دو ردیف نیمکت چوبی دارد خم می‎کنم. چند نفری آن‎جا حضور دارند؛ دختر جوانی با سگی سفید و پشمالو، یک پیرزن و پیرمرد با یک جعبه شیرینی در دست، مرد جوانی با قفس یک طوطی و خانم معترضی که صاحب ناتاشا است، گربه‎ای توپول و بسیار زیبا.
 
«رنگ دماغش کمرنگ شده، باید قهوه‎ای تیره باشد، اما دارد صورتی می‎شود.» به سگش اشاره می‎کند و ظاهرافهمیده است که چیزی سر درنمی‎آورم. برای همین می‎گوید: «نژاد سگم، «تری‎یر» است.» وقتی شناسنامه‎اش را می‎بینم، یاد کارت واکسن دوره بچگی خودم می‎افتم و نگرانی‎ای که مادرم از دیر و زود شدن‎‎های تزریقم داشت؛ کارتی که تا همین چند وقت پیش نگهش داشته بود.

دختر جوان مدام با گوش‎‎های این حیوان پشمالو که دیگر نامش را می‎دانم، بازی می‎کند و معلوم است که «سالی» هم از این حرکت صاحبش لذت می‎برد. او می‎گوید: «تا سر کوچه حالش خوب است. به این در شیشه‎ای کلینیک که می‎رسیم، زبون‎بسته می‎رود روی ویبره...» نیم‎نگاهی به مرد بغل دستی‎اش می‎اندازد و ادامه می‎دهد: «بعضی‎‎ها هم اصلا ملاحظه ندارند! آن‎قدر بلند صحبت می‎کنند که سالی، مضطرب می‎شود.»
 
مرد کناری روی نیمکت جابه‎جا می‎شود و می‎گوید: «کاش همین کنار، یک کلینیک اعصاب و روان برای صاحب حیوان‎‎ها هم تأسیس کنند، ظاهرا بعضی‎‎ها بدجوری لازم دارند.» خدا را شکر می‎کنم که نوبت «سالی» می‎شود و ماجرا با پشت چشم نازک کردن دختر جوان به پایان می‎رسد.
 
اعزام به کلینیک اروپا
توی این راهرو که دیگر می‎دانم سالن انتظار صاحبان حیوان‎‎های بیمار برای نوبت ویزیت است، حضور زوج پیری با یک جعبه شیرینی در دست، واقعا عجیب است. با نیم‎نگاهی به چشمان همه حاضران در راهروی انتظار، می‎شود فهمید که همه آن‎ها حس مرا دارند. آن‎ها هم دوست دارند بدانند ماجرای این جعبه شیرینی از چه قرار است. آیا این زوج پیر به پاس خدمت یکی از اعضای این کلینیک، زحمت آوردن شیرینی را به خود داده‎اند؟ اگر واقعا بحث تشکر مطرح است، چرا این جعبه مقوایی را مانند گنجی در آغوش گرفته‎اند و ساکت این‎جا نشسته‎اند؟  دارم اندیشمندانه تعداد سئوالات ذهنم را برای مهیج شدن ماجرا، بالا می‎برم که جیغ کوتاهم همه را از روی صندلی می‎پراند. سگی از اتاق دکتر بیرون می‎آید که تقریبا هم قد من است. هیولایی چهارپا که قلاده چرمی مشکی‎اش، با زائده‎‎های تیز آهنی تزیین شده است. تندتند نفس می‎کشد و یک «شپرمن» تمام‎عیار است. ظاهرا دیشب هنگام بازی پایش آسیب دیده و مردان سفارت‎نشین یکی از کشور‎های اروپایی او را برای درمان به کلینیک آورده‎اند. برای همین است که کمی بداخلاق به‎نظر می‎رسد و تندتند نفس می‎کشد.

بعد از نیم ساعت پایش را گچ می‎گیرند. می‎شنوم که می‎گویند قرار است این موجود پشمالو و عظیم‎الجثه را برای ادامه درمان با آمبولانس به فرودگاه ببرند و از آن‎جا بفرستند به کلینیک‎‎های اروپا.
 
جعبه شیرینی عجیب

بلند می‎شوم و به‎سمت فروشگاه کلینیک می‎روم. الحق که رنگ و لعاب وسایل داخل فروشگاه بدجوری وسوسه‎انگیز است؛ لباس‎ها، خوراکی‎ها، وسایل بازی و... دارم زمین بازی مخصوص سگ‎‎ها را برانداز می‎کنم که متوجه می‎شوم کسی سر صحبت را با آن زوج مسن باز کرده است. به قلمروی خودم بازمی‎گردم تا سر از اسرار این صندوقچه مقوایی دربیاورم.
 
روی نیمکت می‎نشینم که ناگهان گربه‎ای از زیر صندلی بیرون می‎آید. ژست شجاعت می‎گیرم و اصلا به روی مبارک نمی‎آورم که از این گربه دوست‎داشتنی ترسیده‎ام. توی دلم می‎گویم: «امان از این همه کنجکاوی. به تو چه که توی این جعبه چیه؟»
 
همین‎موقع «سلام» مسئول پانسیون حیوانات کلینیک، وارد می‎شود و خطاب به آن زوج مسن می‎گوید: «این دختر ما کوچولو‎های شما رو نخوره؟» زوج مسن لبخند می‎زنند. این بی‎معنی‎ترین جمله‎ای است که توی عمرم شنیده‎ام. اصلا از ماجرا سر در نمی‎آورم. همه‎اش خودم را لعنت می‎کنم که چرا چند لحظه راهروی انتظار را ترک کردم و کلی از ماجرا عقب افتادم.

«سلام» برایم درباره گربه‎ای می‎گوید که روزی، روزگاری، صاحبش آن را جلو در کلینیک ر‎ها کرده و رفته و آن گربه حالا شده است دختر مجموعه. از هیچ کس و هیچ چیز نمی‎ترسد. این گربه سرراهی با همه اخت شده! حالا فقط مانده است ماجرای کوچولوها. از زیر زبان «سلام» می‎کشم که کوچولوها، دو عدد «همستر» نر و ماده‎اند که ساکنان اصلی آن جعبه شیرینی هستند. بله ماجرا از این قرار است که این زوج پیر، موش‎‎های خود را به کلینیک آورده‎اند تا دکتر آخرین تزریق سالانه آن‎ها را انجام دهد. آن‎ها هیچ وسیله‎ای را راحت‎تر از این جعبه شیرینی، برای انتقال این زوج همستری خود پیدا نکرده‎اند. از این دست اتفاقات فقط و فقط در شمال تهران می‎افتد و بس. چیز‎هایی که آدم به چشم خودش می‎بیند، ولی باور نمی‎کند.

رژیم غذایی برای طوطی

زبان درازی طوطی حاضر در راهروی انتظار، در نوع خود کم‎نظیر است. قفس‎اش روی پا‎های مرد جوانی قرار دارد و مدام اظهار فضل می‎کند. برای همه جالب است که چرا در این محیط و با وجود آدم‎‎های غریبه، این طوطی خجالت نمی‎کشد و مدام شیرین‎زبانی می‎کند. فکر کنم جمله «پری بدو بیا غذام رو بده» نزدیک به 100 بار از دهن این زرد قبا خارج می‎شود. من که واقعا اعصاب تحمل این حیوان را ندارم. «آقا کسرا» اسم این طوطی لپ قرمزی است. این آقا کسرا گویا عادت دارد به مطالعه! صاحبش می‎گوید: «برای کنکور همه‎اش نزدیک قفس می‎نشستم و کتاب می‎خواندم. کنکور که تمام شد، کسری هم رفت توی لک. کلی این دکتر آن دکتر رفتیم، ولی خوب نشد که نشد. آخر کاشف به عمل آمد که به‎دلیل تکرار نشدن کاری که به آن عادت داشته، این‎طوری شده. این آقا کسرا، کتاب‎خوان شده و از آن روز به بعد، من روزی یک ساعت باید جلو این آقا کتاب نگه دارم. ایشان هم خط به خط کتاب را پیش می‎برند و به انتها که می‎رسند می‎گویند بعد، یعنی باید بروم صفحه بعد.»

دکتر صدایش می‎کند تا داخل شود. با او و آقا کسرا داخل می‎شوم. صاحبش می‎گوید که نوک کسرا لق شده است. ماجرای لق شدن نوک آقا کسرا با آمپولی حل می‎شود. هنگام خروج، پسر جوان از دکتر می‎پرسد: «راستی دکتر! این آقا کسرا ما خیلی تخمه می‎خوره...» حرفش تمام نشده که دکتر می‎گوید: «چرا کسرا؟ این زبون‎باز که دختره...» صاحب کسرا می‎گوید: «ای بابا، پس از این به بعد باید به اسم دختر صدایش کنیم...»

با شنیدن این حرف صدای خنده هر سه تای ما بلند می‎شود. دکتر رژیم غذایی سفت و سختی برای طوطی می‎نویسد. چند ساعتی از حضورم در یکی از کلینیک‎‎های حیوانات خانگی شمال تهران گذشته است. باید بروم، ولی خیلی مطمئن نیستم چیز‎هایی را که این‎جا دیده‎ام، کسی باور کند.

مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۴۲
ناشناس
|
Germany
|
۱۹:۱۳ - ۱۳۹۰/۰۳/۰۷
خدا وکیلی کجای این ماجرا شگفت انگیزه؟ اینکه یه عده از حیوانات مراقبت می کنند و دوستشون دارند؟ کی میگه همیشه باید گربه رو با سنگ زد و پرنده رو با تفنگ بادی؟! کی میگه فقط باید به کبوترهای حرم غذا داد؟ فرهنگ احترام به حیات وحش رو باید درک کنیم.
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۹:۱۷ - ۱۳۹۰/۰۳/۰۷
عشقی که یه حیوون میتونه با خلوص نیت در اختیاره یه انسان بزاره رو هیچ انسانی به انسان نمیزاره،در قران مهربانی با حیوانات بسیار سفارش شده،خدا این بندگانش را در پناه خودش سالم و سرحال و شاداب نگاه داره.
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۹:۲۸ - ۱۳۹۰/۰۳/۰۷
مرفهین بی درد ...
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۹:۲۸ - ۱۳۹۰/۰۳/۰۷
چرا این قدر با تعجب این گزارش را تهیه کرده اید ؟ حیوانات هم به توجه و مراقبت احتیاج دارند. همین سگ سفارتی که نوشته بودید پایش شکسته اموزش دیده است و افرادی را که یواشکی وارد شوند یک لقمه چپ می کند !!! پس حضورش ضروری است و مراقبت از آن لازم است . سایر حیوانات هم همین طور. خیلی خوب است که یک زوج مسن مراقبت از یک حیوان را بپذیرند . این طوری احساس بهتری ممکن است داشته باشند. حس اینکه هنوز هم مفید هستند. حتی شده در مراقبت از یک حیوان خانگی
امیر
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۹:۳۴ - ۱۳۹۰/۰۳/۰۷
البته کم کم از اعجاب این مسئله با فرهنگ سازی های غرب در سریالهای فارسی درحال پخش شبکه های ماهواره کم میشه که دیگه تعجب جایی نخواهد داشت
و دلیل اصلی ای قضیه هم دوری از دین ودینداری هستش که بعضیا هم اتاق شدن باحیوانات رو به ازدواج وحتی دوستی ساده با مردم همطبقه هم ترجیح میدن
الهم اجعل عواقب امورنا خیرا
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۹:۳۵ - ۱۳۹۰/۰۳/۰۷
من هم خانواده اي را مي شناسم كه سه فرزند دختر خود را كه از 25 ساله تا 38 ساله هستند در خانه نگه داشته و خواستگاران را رد مي كند چون توان مالي ندارد ........... چه مي كنيم ما ........؟ بني آدم اعضاي يكديگرند .......
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۹:۳۶ - ۱۳۹۰/۰۳/۰۷
با سلام محبت به حیوانات وتوجه به انها از نظر اسلام پسندیده است ولی هم زیستی با حیوانات خوشایند نیست سگ اصحاب کهف هم دم در غارخوابید نه کنار انها.
ناشناس
|
Czech Republic
|
۱۹:۳۷ - ۱۳۹۰/۰۳/۰۷
همستر که فقط برای بالا شهری ها نیست
پایین شهری ها هم از این موش پوش ها دارن
می گی نه
یه سر به نازی آباد اون ورا بزن
ناشناس
|
Uzbekistan
|
۱۹:۴۰ - ۱۳۹۰/۰۳/۰۷
وقتی جامعه ای که شکاف طبقاتی آن شدید می شود و عده ای پول زیاد در دست دارند باید وقت خود را پر کنند این عزیزان غم نان ندارند که از کله سحر بیدار شوند لذا باید وقتشان پر شود واین می شود این .
خلاصه کشورمان و بویژه عزیزانی که پول دارند وارد فاز جدیدی شدند که خودشان هم نمی دانند دارنند چه کار می گنند
مجتبی
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۹:۴۶ - ۱۳۹۰/۰۳/۰۷
بله،زمانیکه انسان از خدا دور شد از این بدتر هم خواهد شد مثل قوم لوط مثل چیزهای عجیب غریبی که تو دنیا می بینیم.
برچسب منتخب
# جام جهانی ۲۰۲۶ # آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
آیا جام جهانی می‌تواند مانع جنگ آمریکا با ایران شود؟