چند بت بشکست احمد در جهان
بهروز حسننژاد
کد خبر: ۱۴۵۷۳
| | 7954 بازدید
از درمها نام شاهان بركنند نام احمد تا ابد بر ميزنند
نام احمد نام جمله انبياست
چون كه صد آمد نود هم پيش ماست
پيامبر علاوه بر انذار و تبشير، ابلاغ و تعليم، ارشاد و تذكير؛ يكي از مهمترين كارهايش، روشنيبخشيدن به ره گمكردهها، بازماندگان مسير و خفاش صفتان و گرمي و حرارت بخشيدن به فسردگان، منجمدان و سنگ صفتان بوده است به تعبير مولانا:
كار مردان روشني و گرمي است
كار دونان حيله و بي شرمي است
و اين صفت، صفتي وصف ناپذير در كام جان وي بود كه ديگر كسان را نيارد و نمييارست چنين جامهاي به تنكردن به قول مولانا:
بو مسيلم را لقب كذاب ماند
مر محمد را اولوالالباب ماند
و هركه صفت آفتابگونگي وي را به سخره ميگرفت حرارتش، حلاوت آن را به مرارتي فراموش ناپذير بدل مينمود:
آن دهان كژكرد و از تسخر بخواند
مر محمد را دهانش كژ بماند
او در دل اين آفتاب صفتي، معلم اوليا و آموزگار ولايت نيز بود و بسي عقدهها و گرهها را برميگشود و بر همه ي آنها با اشارتها و بشارت هايش فتح الفتوحي ميشد به قول مولانا:
در گشاد ختمها تو خاتمي
در جهان روح بخشان حاتمي
هست اشارات محمد المراد
كل گشاد اندر گشاد اندر گشاد
صد هزاران آفرين بر جان او
بر قدوم و دور فرزندان او
آن خليفه زادگان مقبلش
رستهاند از عنصر آب و گلش
گر ز بغداد و هري يا از ري اند
بي مزاج آب و گل نسل وي اند
شاخ گل هر جا كه رويد هم گل است
خم مل هر جا كه جوشد هم مل است
گر زمغرب برزند خورشيد سر
عين خورشيد است ني چيز دگر
اولياي پس از وي كراماتشان را مديون وموقوف ره گشاييها و ره نشانيها و دلالت گريهاي اين ولي پير بودهاند:
هر كراماتي كه ميجويي به جان
او نمودت تا طمع كردي در آن
و اگر او بتها را نميشكست همينك ما نيز صنم پرستي بيش نبوديم و بيگانه بوديم با ربمان:
چند بت بشكست احمد در جهان
تا كه يا رب گوي گشتند امتان
گر نبودي كوشش احمد تو هم
ميپرستيدي چو اجدادت صنم
ناسپاسان و ناشكيبايان و قدرناشناسان چون ميديدند او بشر مثلكم است تنها بشرش ميديدند و بشارتش را در نمييافتند:
كافران ديدند احمد را بشر
چون نديدند از وي انشق القمر
آنان به واقع نميدانستند كه سنگ احمد را سلامي ميكند:
سنگ بر احمد سلامي ميكند
كوه يحيي را پيامي ميكند
و ندانستند كه استن حنانه از براي فرقت وي نالان گشته است:
ما سميعيم و بصيريم و خوشيم
با شما نا محرمان ما خاموشيم
به واقع در غفلت تام و تمام بودند كه او ميتواند عروجي كند و معراجي داشته باشد و با معراجش به همه پيروانش ياددهد كه :
به معراج براييد چو از آل رسوليد
رخ ماه ببوسيد چو بر بام بلنديد
و جبرييل را در عظمتش مبهوت و مفتون سازد:
احمد ار بگشايد آن پر جليل
تا ابد بي هوش ماند جبرييل
عرفان ما كه محصول عرفاي بزرگ و اولياي سترگ است و در فربهكردن و بارورنمودن فرهنگ ديني سهمي انكارناپذير و بي بديل دارد ركن ركينش، علم ولايت شناسي است. عرفان يعني، علم ولايت شناسي و قطب و پير اين ميدان محمد (ص) است هماني كه بر علي(ع) تابيد و علي نيز بر مولانا تابيد:
از تو بر من تافت چون داري نهان
مي فشاني نور چون مه بي زبان
اي علي كه جمله عقل و ديدهاي
شمهاي واگو از آن چه ديده اي
همين مولاناست كه گستاخانه و بي باكانه در مواجهه با شمس پيش از تجربه و تمرين قمار عاشقانه و در آغوش كشيدن دولت عشق،محمد(ص) را بر بايزيد ترجيح ميدهد و در تمام دوران حياتش تا نام محمد(ص) را ميشنيد ميايستاد و به احترامش قدمي بر نميداشت.
محمد(ص) سر چشمه و سر سلسله ي ولايت است ولي تام و تمام است كه تا تمام وجود مريدش را در كام نكشد و مجذوب و مندك در خويش نسازد رهايش نكند:
هر نبي و هر ولي را مسلكي است
ليك تا حق ميبرد جمله يكي است
و آدمي در رويارويي با وي چنان خويش را ميبازد كه تمام دانستهها و نهان خانه هايش را پاك به نسيان ميسپارد:
چون به نزديك ولي الله رسد
آن زبان صد گزش كوته شود
لذا خطاب در ميرسد: لاترفعوا اصواتكم فوق صوت النبي
زيرا پيامبر ولي اي است صد زبان در هر زمان و در هر زبانش صدها واژگان:
صد زبان و هر زبانش صد لغت
زرق و دستانش نيايد در صفت
سخنش پايان ناپذير است و تمام قلها در قرآن كه او را خطاب قرار ميدهد يعني:
امر قل زين آمدش كي راستين
كم نخواهد شد بگو درياست اين
متصل چون شد دلت با آن عدن
هين بگو مهراس از خالي شدن
پس دست جود و كرم از آستين ولايتش بيرون ميكشد و رنگ فيض خدا گرفته تا خداگونه گردد:
آن كه بدهد بي اميد سودها
آن خداي است آن خداي است آن خدا
يا ولي حق كه نور حق گرفت
نور گشت و تابش مطلق گرفت
بنابراين مريدان و ريزه خواران خوان جود و فضلش، به فراست و ظرافت دريافتهاند كه فراروي وي، اظهار وجود، معنا ندارد بلكه بايد تسليم محض بود:
اندين ره ترك كن طاق و طرنب
تا قلاووزت نجنبد تو مجنب
هر كه او بي سر بجنبد دم بود
جنبشش چون جنبش كژدم بود
خود نمايي و به رخ كشيدن خويش و بها و بهانهاي براي خود قائل شدن صفت پيروان آن ولي شفيق نيست. پيشه ي پيشين پير ما، مرهم نهادن بر جانهاي زخمي است نه خستن آنان:
كژ رو و شب كور و زشت و زهرناك
پيشه ي او خستن جانهاي پاك
و اين كه پيروان اين مرد در عالم رسوانگشتهاند زيرا دل او را نيازردهاند و خضروار دست او را چون دستگيره ي نجات و سعادت برگرفتهاند و دم نزدهاند:
تا دل مرد خدا نامد به درد
هيچ قومي را خدا رسوا نكرد
چون گرفتت پير هين تسليم شو
همچو موسي زير حكم خضر رو
و پيامبر نيز بر امتش راه پر آفت و خوف و خطر را امن ساخته و دستش دست خدا و چشمش چشم او گشته است:
دست او را حق چو دست خويش خواند
تا يد الله فوق ايديهم براند
پير را بگزين كه بي پير اين سفر
هست بس پر آفت و خوف و خطر
پيامبر پير امتش بود و هست و به آنان غائبانه علم ولايت ميآموزد و يادشان ميدهد كه ولي و وصي وي پس از خود بايد عين او باشد درونش حيات طيبه، برونش تجسم اخلاق، سيرتش خدايي صورتش مردمي:
جز مگر پيري كه از حق است مست
در درون او حيات طيبه است
از برون پير است و در باطن صبي
خود چه چيز است آن ولي و آن نبي
او تمرين و تجربهي معناگيري و معنا دوستي و معناخواهي را به پيروانش آموخت و از آسمانهاي دوردست بي محابا و بي واسطه معاني را به امتش آورد:
اين معاني راست از چرخ نهم
بي همه طاق طرنب طاق و طرنب
و بر همين اساس بختش نخفت و ريشه ي اقبالش هم چنان در آب است. پيروان او با قالبهاي عرفاني (عشق)، فلسفي - كلامي(عقل) و تفسيري- فقهي ( قانون و احكام ) با وي مواجه شدند و شيرين ترين ميوهها را در عرصه ي اخلاق و دينورزي و معناگيري و سياست پيشگي و تدبير امور و آيين شهرياري از شجره طيبه ي او برچيدند . مطلوب ترين و معقول ترين و ممكن ترين صورت پيام آن بزرگوار كه ميتوانست لباس سياست به تن كند فقه يا به تعبيري دقيقتر قانون بود. او به پيروان خويش آموخت كه در جامعه ي ديني او بدون فقه نميتوان حكومت كرد. و فقه يعني قانونهاي برآمده از دين.
دين پيامبر، قانون دارد و نام آن فقه است. ولايت فقيه كه پشت سرش آموزههاي حكمي مولا علي(ع) و آموزهها ي جهادي امام حسين و فرارويش امام غايب – حضرت امام زمان(عج) - با كوله باري از اميد و انتظار را دارد جز اين شيوه نتواند كند . در چنين شبي و در چنين جايي بعثت آن بزرگ مرد ياد آور بعثت بزرگ مردي از خاندان اوست . حضرت امام امت، آن پير سفر كرده كه ما را بيدار كرد و رويمان را به خودمان بازگرداند ما را از اليناسيون و كاپيتالاسيون و ...رهايي بخشيد . «مرده بوديم جان نو به ما بخشيد». تجربهاي زيبا و دلكش از مردم داري كه از مولايش به ارث برده بود در ذهن و ضمير پيروانش گنجاند و اينك كه نايب بر حقش حضرت آيت الله خامنه اي(دامت افاضاته) آن حكيم فرزانه ي زمان، خطيب سخندان بر جاي وي نشسته و روز و شب در شكوفايي شجره ي طيبه ي انقلاب كه از خون پاك پاكان سيراب گشته آرام و قرار ندارد ديگر غمي ما را احاطه نخواهد كرد.
خون غم بر ما حلال و خون ما بر غم حرام
گزارش خطا
نظرسنجی
آیا جام جهانی میتواند مانع جنگ آمریکا با ایران شود؟


