مدرسهای که ۷ دانشآموز، ۴۹ پدر و ۴ مادرِ دانشآموزانش شهید شدند/ نامهایی که سند جنایت آمریکا هستند
در روزهای آغازین مهر، مدرسه نسل ظهور میزبان مراسمی بود که در آن نام ۷ دانشآموز شهید و ۵۳ پدر و مادر شهید خوانده شد؛ عکس شهدا در دست خانوادهها بود و میان جمعیت، هر قاب روایت یک خانه، یک پدر، یک مادر و داغی را با خود داشت که هنوز تازه بود.
کد خبر: ۱۳۹۷۵۳۰
| | 386 بازدید
به گزارش خبرنگار فرهنگی تابناک، مدرسه برای بچهها فقط چند کلاس و نیمکت و تخته نیست؛ جایی است برای دوباره دیدن دوستان، پیدا کردن همکلاسیها، شنیدن صدای معلمها و برگشتن به همان راهروهایی که قرار است یک سال دیگر از خاطراتشان پر شود. شروع سال تحصیلی معمولاً با همین شوقهای ساده معنا پیدا میکند؛ با کیفهای نو، دفترهای تازه و بچههایی که بعد از تعطیلات دوباره همدیگر را پیدا میکنند.
اما امسال، برای بعضی مدارس کشور، این تصویر آشنای مهر رنگ دیگری داشت. در جریان حملات و بمبارانهای ارتش تروریستی آمریکا و رژیم صهیونیستی، دانشآموزانی شهید شدند که قرار بود در همین روزها دوباره به مدرسه برگردند؛ از جمله دانشآموزان مدرسهی میناب که نامشان با یکی از تلخترین تصاویر مدرسه در جریان این حملات گره خورد؛ تصویری که امروز به سندی آشکار از جنایت آمریکا در حمله به ایران بدل شده است؛ سندی که هرگز فراموش نخواهد شد.
در میان این مدارس، مدارس نسل ظهور تهران هم روایت خودش را دارد؛ مدرسهای که در جریان این حملات، تعدادی از دانشآموزانش به شهادت رسیدند، اما داستان این مدرسه یک تفاوت تلخ و غم انگیز دیگر هم دارد؛ اینجا فقط نیمکت چند دانشآموز خالی نمانده است. ۴۹ پدر و ۴ مادر از خانوادههای دانشآموزان این مدرسه نیز به شهادت رسیدهاند.
همین شد که با آغاز سال تحصیلی، مراسم یادبودی برای دانشآموزان و اولیای شهید مدرسه نسل ظهور برگزار شد؛ مراسمی که در آن، عکسها، تصاویر، صداها و خاطرات این شهدای عزیز، جای خالی آدمهایی را پر میکرد که هرکدام برای یک خانواده، تمام زندگی بودند.
هفت دانشآموز؛ هفت نیمکتی که دیگر پر نمیشود
مراسم با پخش تصاویری از شهدا آغاز شد. چهرههایی که روی پرده ظاهر میشدند، برای خیلی از حاضران فقط یک تصویر نبودند؛ یکی همکلاسی بود، یکی دوست، یکی فرزند و یکی عضوی از خانوادهای که هنوز با خاطرهاش زندگی میکند.
در این مراسم از هفت دانشآموز شهید مدرسه یاد شد: شهید علیرضا خداوردخش، شهید امیرعباس جعفرآبادی، شهید محمدحسین عزیزی، شهید محمدصالح ولیپوری، شهید امیرمهدی تیموری، شهیده هانیهسادات نبیزاده و شهیده رقیهسادات نبیزاده.
تصاویر که یکی پس از دیگری روی پرده میآمد، سالن گاهی در سکوت فرو میرفت و بغضها یکییکی میترکید؛ اشک روی گونهها میلغزید. صدای راوی بلند میشد و قصه زندگی آن چهره را از دل عکس بیرون میکشید.
وقتی یک همکلاسی برای دوست شهیدش دکلمه خواند
یکی از بخشهای تأثیرگذار مراسم، دکلمهای بود که یکی از همکلاسیها برای شهید دانشآموز آماده کرده بود. صدای او، صدای یک دوست بود؛ نه کسی که از فاصلهای دور درباره یک شهید صحبت کند. از کسی میگفت که روزی کنار همین بچهها بوده و حالا تصویرش روی پرده مدرسه آمده است.
در این دکلمه بر ایستادگی و فراموش نکردن خون شهدا تأکید شد؛ حرفهایی که وقتی از زبان یک دانشآموز و همکلاسی شهید شنیده میشد، حال و هوای دیگری داشت.
روایت پدری از پسر ۱۱ سالهاش
نوبت به روایت پدر شهید محمدصالح ولیپوری رسید؛ پسری ۱۱ ساله که پدرش از او گفت؛ از کودکی که در رفتار و منش، گاهی بیشتر از سنش به چشم میآمد. از احترامش به معلمها و بزرگترها گفت، از رابطهاش با دوستان و از مهربانیای که در رفتار با دیگران داشت. از علاقه محمدصالح به رهبر شهیدش گفت و از اینکه این کودک ۱۱ ساله، علاقه خاصی به شهادت داشت.
پدر ادامه میداد، اما بعضی جملهها دیگر کامل نمیشدند.
مکث میکرد.
بغض میکرد.
و دوباره تلاش میکرد از پسرش بگوید. گاهی برای روایت کردن زندگی یک فرزند، کلمات کافی نیستند؛ مخصوصاً وقتی کسی که باید سالها دربارهاش حرف میزد، حالا فقط در یک قاب عکس روبهرویت نشسته باشد.
خانوادههایی که عکس شهیدشان را در دست داشتند
در میان حاضران، خانوادههای شهدا آمده بودند و عکس عزیزانشان را همراه خود داشتند. قاب عکسها در دست مادرها، پدرها و فرزندان دیده میشد؛ عکسهایی که هرکدام یک خانواده را به سالن آورده بود.
روی پرده تصویر شهیدی میآمد و در میان جمعیت، همان چهره گاهی در قاب عکسی دیگر دیده میشد؛ این بار در دست کسی که هنوز دلتنگ صاحب آن تصویر است. کلیپهایی از تشییع شهدا نیز پخش شد. تصاویر بدرقه، جمعیت و تابوتها برای لحظاتی فضای سالن را سنگین کرد و صدای بعضی روایتها میان بغض و هق هق گریه حاضران گم شد.
۴۹ پدر و ۴ مادر؛ عددی که وقتی به خانواده میرسد، دیگر عدد نیست
تفاوت روایت مدرسه نسل ظهور فقط به هفت دانشآموز شهید ختم نمیشود. ۴۹ پدر و ۴ مادرِ دانشآموزان این مدرسه نیز به شهادت رسیدهاند. پشت این عدد، پدرهایی هستند که دیگر صبحها فرزندشان را برای رفتن به مدرسه بدرقه نمیکنند؛ مادرهایی که دیگر صدای برگشتن بچهشان را از پشت در خانه نمیشنوند و فرزندانی که حالا در مراسم مدرسه، به جای اینکه کنار پدر یا مادرشان بنشینند، عکس آنها را در دست گرفتهاند.
شاید همینجا است که یک آمار، شکل واقعی خودش را پیدا میکند؛ وقتی میفهمی پشت عدد ۴۹، ۴ یا ۷، یک خانه، یک صندلی خالی، یک اتاق و یک عالمه خاطره ایستاده است.
نامهایی که خوانده شد
۱. شهید حسین جعفری، ۲. شهید حمیدرضا اسداللهی، ۳. شهید روحالله نوری، ۴. شهید ابوذر محمدی، ۵. شهید خسرو حسنی، ۶. شهید سعید شاهی، ۷. شهید سید مرتضی ابنرسول، ۸. شهید محمد آرزومندی، ۹. شهید سعید بهرامیرهنما، ۱۰. شهید احسان کربلاییپور، ۱۱. شهید احمد میرزاوند، ۱۲. شهید جابر بیات، ۱۳. شهید جلال حیدری، ۱۴. شهید جواد پوررجبی، ۱۵. شهید غلامحسین مکناوی، ۱۶. شهید علیرضا رفایی، ۱۷. شهید علیمحمد مدداللهی اردکانی، ۱۸. شهید عبدالعزیز،
۱۹. شهید سید مهدی نبیزاده، ۲۰. شهید سید مصطفی مختارزاده، ۲۱. شهید سید مصطفی صادقی، ۲۲. شهید سعید قنایی، ۲۳. شهید سجاد خزلی، ۲۴. شهید رضا محمدحسینی، ۲۵. شهید محمدباقر طاهرپور، ۲۶. شهید حمیدرضا مهدیانفر، ۲۷. شهید حسین روان، ۲۸. شهید حسین جهانگیری، ۲۹. شهید محمدعلی خدابخش، ۳۰. شهید محمدصالح مبشر توفیق، ۳۱. شهید میثم یونسی، ۳۲. شهید محسن سوری، ۳۳. شهید علی سعد، ۳۴. شهید وحید بایرامی،
۳۵. شهید هادی زاهد، ۳۶. شهید محمد آشوری، ۳۷. شهید مصطفی سعدرضازاده، ۳۸. شهید مرتضی طیبمسعود، ۳۹. شهید مرتضی سعیدنژاد، ۴۰. شهید مرتضی چگینی، ۴۱. شهید مرتضی حسینپور، ۴۲. شهید محمدرضا نوگل، ۴۳. شهید مجید مقدم، ۴۴. شهید منصور سفرپور، ۴۵. شهید محسن صابری، ۴۶. شهید جواد جورسرا، ۴۷. شهید احمد آبدی، ۴۸. شهید داوود شیخیان، ۴۹. شهید مسعود قاسمنژاد، ۵۰. شهیده مریم صلح جو، ۵۱. شهیده فاطمه اسفندانی، ۵۲. شهیده زهرا عباسی ولدی، ۵۳. شهیده راضیه حقانی
نام شهدا یکییکی خوانده میشد و بعد از هر نام، فریاد «اللهاکبر» حضار در سالن میپیچید؛ صدایی که فقط برای ادای احترام نبود؛ شکوهی از ایستادگی و اقتدار بود و هر «اللهاکبر» تأکید میکردند که نام این شهدا نه در قاب عکسها، که در حافظه و اراده این نسل زنده خواهد ماند. و این نسل، بچههایی که امروز پا به مدرسه گذاشتند، ادامهدهنده همان راهاند.
قاب آخر؛ بچههایی با عکس پدرانشان
در پایان مراسم، برخی از فرزندان شهدا، عکس پدرهایشان را در دست گرفتند و روی سن آمدند.کنار هم ایستادند و با قاب عکس پدرانشان عکس گرفتند. تصویری ساده، اما سنگین؛ بچههایی که شاید اگر پدرشان بود، باید کنار او برای عکس یادگاری میایستادند، اما حالا تصویر پدر را در آغوش گرفته بودند.
«باید برخاست»؛ وقتی سالن از جا بلند شد
اما پایان مراسم، پایان بغض و سکوت نبود. با خواندن مداحی «باید برخاست»، همه از جا بلند شدند. پرچمهایی که در دست حاضران بود، بالا رفت و در میان جمعیت به حرکت درآمد.
صدای سینهزنی بلند شد و حال سالن تغییر کرد؛ پرچمها تکان میخوردند، دانش آموزان و خانوادهها ایستاده بودند و صدای مداحی با سینهزنی جمعیت درهم میآمیخت.
چند دقیقه قبل، سالن پر از تصویر و خاطره و بغض بود؛ حالا همان سالن پر از پرچمهای در حال حرکت و صدای جمعیتی بود که ایستاده بود.
مراسم مدرسه نسل ظهور اینگونه تمام شد؛ با نام هفت دانشآموز شهید، یاد ۴۹ پدر و ۴ مادر شهید و تصویری از بچههایی که عکس پدرانشان را در دست گرفته بودند.
مدرسهای که در آغاز سال تحصیلی، به جای فقط ورق زدن کتابها و شروع دوباره کلاسها، بخشی از حافظهاش را مرور کرد؛ حافظهای که حالا در قاب عکس شهدا، صدای همکلاسیها، روایت پدرها و مادرها و جای خالی بعضی نیمکتها زنده مانده است.
گزارش خطا
نظرسنجی
با کدام نرخ بنزین موافقید؟