واقعا ما اهل کوفه نیستیم؟

نهم اسفند. حدود ساعت ده شب. از صبح مقابل تلویزیون نشسته بودم. تلفنام یک دست و کنترل تلویزیون دست دیگر. چشمم از صفحهای به صفحهای میدوید و هیچکدام چیزی نمیگفت که دلم آرام بگیرد. تمام تحلیلهایم، تمام اطلاعاتم، حاکی از آن بود که شده آنچه نباید.
با هر مطلعی که میشناختم تماس گرفتم. همه شان میگفتند شایعه است. میگفتند دروغ است. هر چه دلیل می آوردم ، بی دلیل فقط تکذیب می کردند. انگار هیچکدامشان جرأت بیان حقیقت را نداشتند. شاید هم واقعاً نمیدانستند.
دقایقی از ده شب گذشته بود که صدایی از بیرون شنیدم. رفتم پنجره را باز کردم. صدای هلهله میآمد. خبر از رسانههای بیگانه پخش شده بود و یک مشت هموطننما جشن گرفته بودند. صدای شغال میآمد.
بند دلم پاره شد و صدایی توی سرم پیچید. قدیمی. هزار و چهارصد ساله:
سر حسین ابن علی را که بریدند، لشکریان هلهله کردند.
روضه هلهله از آن روضه های اشکی است. من هم با آن زیاد گریه کرده بودم. اما اعتراف می کنم که آن شب، همانجا، پشت پنجره، برای اولین بار معنی واقعی هلهله را فهمیدم.
شاید باور نکنید. برای حرفم سند و مدرکی ندارم. از نظر علمی هم توجیهی ندارد. ولی به تمام مقدسات قسم میخورم، من، آن شب، صدای هلهله لشکریان یزید را شنیدم. نه چیزی شبیه آن. خود آن صدا را.
بعد از هلهله، سکوت شد.
در آن سکوت، از چند خانه آنطرفتر، صدای گریه زنی آمد. از ته دل. زجه میزد. دو صدا. پشت سر هم. هلهله و گریه یک زن.
«کُلُّ یَومٍ عاشورا ...
عصرِ عاشورا که تمام شد و لشکریان خیمهها را آتش زدند، سرها را برداشتند، اسیران را سوار کردند و پیکرها را همانجا گذاشتند. روی خاکِ گرم. بیسر، بیکفن، بیکس.
بعد از سه روز عدهای آمدند. بنیاسد. قبیلهای کوچک از همان حوالی. کشاورز و چوپان. کسی صدایشان نکرده بود و دستوری به آنها نداده بود. اما آمدند تا پیکرِ پسرِ پیغمبر روی خاک نماند.
آمدند و با دستِ خودشان خاک را کندند. گریه کردند و کندند و یکبهیک شهدا را به خاک سپردند. پیکرها بیسر بود؛ نمیشد از چهره شناخت. تفکیک پیکرها بلدی می خواست.
افراد بنی اسد ، با اینکه در تاریخ گمنام ماندند و اسم هایشان در هیچ کتابی نیامده، ولی کارشان ماندگار شد و اسم بنی اسد در تاریخ ماند. و تنها دلیل ماندگاریشان این بود که بلد بودند چطور شهدا را، با آبرو، به خاک بسپارند.
آقا جانمان بالاخره بعد از سالها به کربلا رفتند. عراقی ها آمدند. میلیونها نفر. از نجف تا کربلا.
پیکر را در بینالحرمین، با شیون، پرچم به دست، با اشک، آنطور که یک امام را باید بدرقه کرد، روی دستِ مردم، تشییع کردند. بله، روی دست مردم.
آقایمان غریب بود. اما خوش داشتند حرمت مهمان کربلا. غربتش ندادند. مردمی که او را ندیده بودند، برایش سنگ تمام گذاشتند. عراقی ها ، نواده های قوم بنی اسد، مانند آبا و اجدادشان بلد بودند امام را چطور تشیع کنند.
آقا جان،
ما شرمنده شما شدیم. ما باختیم. به رفقای عراقیمان. راستش را بخواهید ، ما اصلا بلد نبودیم. هیچ چیز را بلد نبودیم.
بلد نبودیم از شما، از جان مبارکتان، محافظت کنیم. بلد نبودیم وقتی کسی به شما بیاحترامی میکند، جوابش را بدهیم. بلد نبودیم آنطور که سزاوارتان بود بدرقهتان کنیم. ما حتی خداحافظی هم بلد نبودیم.
اما نه. ما هم بلد بودیم. تاریخ نشان میدهد که بلد بودیم. یادمان رفته؟ نه!
مگر میشود بدرقه خمینی کبیر را فراموش کرد؟ آن دریای آدم، فراموششدنی نیست. آن روز دنیا انگشت حیرت به دهان مانده بود از تشییعی که ما گرفتیم. پس بلد بودیم و یادمان هم نرفته.
دلیلش بماند برای بعد. شاید الان مجالی برای این حرفها نباشد. همینقدر بگویم که ما، همانجا که باید روی دستانمان بلندتان میکردیم، دستمان به شما نرسید. یعنی نگذاشتند که برسد.
در مصلی نرسید، در تشیع تهران نرسید، اینجا در مشهد هم دستمان به شما نرسید؛ ما ماندیم و شرمندگی از شما.
دستمان خالی است. کاری از دستمان برنیامد. اهلِ کوفه نبودیم، این را قسم میخورم؛ ما شما را نفروختیم، پشتتان را خالی نکردیم. فقط دستمان به شما نرسید. همین. ببخشید ما را، و حلالمان کنید.
آقا بزرگ جان، یا علی ابن موسی الرضا،
ما آقا جانمان را به شما سپردیم. خودمان نتوانستیم نگهش داریم. نه در زندگی، آنطور که باید، نه بعد از شهادتشان. شما که میزبانِ غریبان عالمید، علی جان مظلوم ما را هم در آغوش بگیرید که از همه مظلوم تر بود و میانِ اینهمه دوست، تنها ماند.
ما هم با دلی شکسته به خانه برمیگردیم و در پس و پیش تمام این حرفها مدام این ندا در سرمان میپیچد که: تا صبح قیامت، بر آنان که در کشتهشدنِ پسران پیامبر هلهله کردند، لعنت



