ناشکری کردیم گلوله توپ شد موشک/اینها برای کفن شهدا، اضافه آمد پرچم ایران درست کنید!

به گزارش خبرنگار فرهنگی تابناک، چهارم خرداد سالروز مقاومت مردم دزفول در برابر موشک باران عراق در ۸ سال دفاع مقدس (جنگ تحمیلی اول) است. مقاومت جانانه دزفولیها باعث شد چهارم خرداد به نام روز ملی مقاومت و پایداری در تقویم رسمی کشور ثبت و دزفول هم پایتخت مقاومت ایران نامگذاری شود.
دزفول در طول دفاع مقدس اول ایران، ۲۰۰ بار موشکباران شد و شهدا و جانبازان زیادی داد. اما لحظهای عقبنشینی نکرد.
مقاومت مردم دزفول، روایتها و قابهایی دارد که بیشباهت به چندروز پیش و ایام جنگ تحمیلی سوم علیه ایران هستند. اینقابها و لحظات در یکی از کتابهای قدیمی موجودند؛ کتابی که سال ۱۳۸۱ با عنوان «روزگاران؛ کتاب دزفول» چاپ شد و روایتهای کوتاهی از راویان و شاهدان مقاومت دزفول را شامل میشود.
در ادامه ۱۴ روایت از اینقابها و لحظات ماندگار دزفول را که شبیه جنگ تحمیلی سوم هستند، میخوانیم:
***
داشت کوچهشان را آب و جارو میکرد. دوتا پسرهایش شهید شده بودند. وقتی پرسیدم چهکار میکنی؟ گفت «آب و جارو میکنم که بسیجیها که اومدن، ببینند هنوز هستیم. ببینند پشتشون رو خالی نکرده ایم.»
***
نماینده دزفول بودم توی مجلس. رفتم پیش رییس مجلس و گفتم «باید به مردم اسلحه بدیم.»
او هم گفت «هرچه نیاز داری بنویس تا در صورت امکان تهیه کنیم.»
کاغذ یادداشت کوچکی از روی میزش برداشتم و نوشتم: «هزار قبضه ژ۳، هزار قبضه ام یک، هزار قبضه RPG، هزار دست لباس و کلاه نظامی».
دقیقا نمیدانستم چه تعداد نیاز است، ولی از هرکدام هزارتا نوشتم. زیر همان کاغذ یادداشت، دستورش را داد.
با کلی دوندگی بالاخره اسلحهها و لباسها را گرفتم و فرستادم دزفول. انبار درست و حسابی نداشتیم؛ همه را ریختیم توی یکمدرسه.
***
۱۵ ساله بود. توی بسیج مسجد نجفیه مسیول اسلحهخانه بود. شب را همانجا خوابید، با دوستش. مسجد نجفیه را زدند. زیر آوار مانده بود. پتو انداخته بود روی سرش و همین باعث شده بود خاکها روی سرش را نگیرد. دوستش زنده بود و او را صدا میکرد. دلداریش میداد. خودش شهادتین میگفت. بدجوری زیر پتو گیر افتاده بود و نمیتوانست خودش را آزاد کند. دوستش هم هرچه تلاش کرد فایدهای نداشت.
از پنجره پشت مسجد چندنفری آمدند تو. کمک کردند تا درش بیاورند. بالاخره بیرون آمد؛ زنده. حتی یکزخم هم نداشت. سالمِ سالم.
***
تقریبا کار بچههای امداد تمام شده بود. سوار ماشین شدیم که برگردیم. خیلی دور نشده بودیم که جلوی ماشین را گرفتند. اهل همان محل بودند. میگفتند هنوز ۲ نفر زیر آوارند.
با بیل مکانیکی نمیشد خاکها را کنار زد. امکان داشت آنهایی که زیر آوارند صدمه ببینند. بعضی از بچهها رسیده بودند قرارگاه که بیسیم زدیم، آنها هم برگشتند.
هر دو را پیدا کردیم. یکی شهید، یکی زنده.
***
انتخابات ریاست جمهوری بود. بیست و یکم رمضان. شب قبلش پنجتا خمپاره به شهر زدند. چهارمی خورد خانه برادرم. پسرش شهید شد. همانشب، جسدش را بردیم سردخانه.
صبح همه فامیل رفتیم مسجد امام جعفر صادق رایهایمان را دادیم. از آنجا رفتیم سردخانه؛ بچهها را بردیم شهیدآباد.
***
پیرمرد نصف تنش زیر آوار بود. هنوز به هوش بود. خواستیم کمکش کنیم و درش بیاوریم. میگفت «نصف تنم تو بهشته! بذارید بقیه هم بره.»
***
دخترک ۱۲ ساله بود. نشسته بود روی آوار؛ گریه میکرد. دستهایش زخمی شده بود. میخواستیم ببریمش بیمارستان؛ نمیآمد. میگفت پدر و مادرم هنوز زیر آوارند. با کمک همسایهها پدر و مادرش را درآوردیم. مادرش هنوز زنده بود.
***
دو قلو بودند. یکی دختر و یکی پسر. تازه برایشان کیف و کفش و لباس مدرسه خریده بودند. قرار بود بروند کلاس اول. بهشان قول داده بود اگر خوب درس بخوانند، تابستان ببردشان مسافرت؛ اصفهان یا شیراز. بچهها گفته بودند هرجا که مادر گفت.
موشک که به خانهشان خورد، بچهها و مادرشان رفتند و او ماند روی ویلچر.
***
روی پل کرخه نگهبان بودند؛ ماشینی با پلاک عراقی آمد. ایست دادند.
پرسیدند «کجا میروی؟»
گفت «دزفول.»
فکر کرده بود دزفول را گرفتهاند، آمده بود اسیر ببرد.
***
میدان بار را زده بودند. راننده کامیونی شهید شده بود. از جای دیگر گمان کنم زنجان بار آورده بود دزفول. کمکش اصرار میکرد باید برگردانیمش زنجان. میگفت «چهارتا بچه داره. اینجا خاکش کنیم زن و بچهاش چهکار کنند؟»
جنازه را کفن کردیم و توی تابوت گذاشتیم. آوردیم میدان بار تا برش گردانیم؛ با کامیون خودش. به ماشینش هم پرچم ایران و پارچههای سرخ زدیم.
***
با خنده میگفت «خمپاره که زد ناشکری کردیم، شد گلوله توپ. قدر گلوله توپ را ندونستیم، شد موشک ۳ متری. از ۳ متری هم به ۶ متری و از اون هم به ۹ متری و ۱۲ متری؛ فقط واسه اینکه قدرشو ندونستیم و ناشکری کردیم. بریم خدا رو شکر کنیم تا به پانزده بیستمتری نرسیده.»
***
اهل شمال بودند. تازه عروس و تازه داماد. خانوادههایشان تا دو ماه دیگر سه نفری میشد. تازه به دزفول منتقل شده بودند؛ آموزش و پرورشی. غروب تلویزیون میدیدند؛ شبکه عراق را. عربی نمیفهمیدند، ولی گوینده را میدیدند که مرتب میگوید دزفول؛ با عصبانیت. حدس زدند شاید شهر را بزند. تصمیم گرفتند به اردوگاههای اطراف شهر بروند؛ پای پیاده. ۱۰ کیلومتر تا اردوگاه شهید رجایی راه بود، ده پانزده کیلومتر تا اردوگاه شهید اشرفی اصفهانی.
همان شب شهر را زدند. ششهفت بار. یکیاش خورد به خانه آنها.
***
صبح که رفت، زنش تا دم در بدرقهاش کرد؛ مثل هر روز. مهمانی شب را یادآوری کرد، خریدهای لازم را. خواهرش مهمانشان بود. آرام حرف میزد تا بچهها بیدار نشوند.
عصر زودتر آمد خانه؛ با کلی خرید. موشک خورده بود به محلهشان. هرچه گشت خانه را پیدا نکرد. فکر میکرد بچهها را آخرین بار دیشب دیده بود یا امروز صبح؛ وقتی خواب بودند.
***
وسط آوار نشسته بود. دستهایش رو به آسمان. فکر کردیم دعا میکند. تعجب کردیم. نزدیکتر که رفتیم، متوجه شدیم آویزان است. زیر پایش هم چندمتر خالی.
بدنش سنگین بود؛ حامله.
***
تنها پسرش شهید شده بود. آمده بود تشییع شهدا. با یکعالمه پارچه سفید.
- اینا رو برای کفن شهدا آوردم. کفن پسرم رو سپاه داده بود، بدهکار بودم. اگر اضافی اومد، پرچم ایران درست کنید!



