روایت ۴۰ روز نجات از زیر آوار

به گزارش تابناک به نقل از ایسنا؛ در دل عملیاتهای بیوقفه ۴۰ روز جنگ، آتشنشانانی که بارها زیر آوار و در تاریکی شب به دل ساختمانهای فرو ریخته رفتند، از صحنههایی میگویند که میان مرگ و زندگی تنها چند ثانیه فاصله داشت؛ صحنههایی از نجات، از دست رفتن و از خانوادههایی که پشت صحنه این جنگ ایستادهاند و نظاره گر.
«از طبقه چهارم سقف کامل ریخته بود… هیچ راهی نبود، نه پله، نه آسانسور… فقط آوار.»
این جملات آغاز روایت مجید میرزایی آتشنشان ایستگاه ۷۱ از یکی از عملیاتها در شرق تهران در گفتوگو با خبرنگار ایسنا در ساختمان مورد اصابت است، یکی از آتشنشانانی که در جریان ۴۰ روز عملیات در مناطق مسکونی، بارها و بارها به دل ساختمانهای آسیب دیده رفت؛ ساختمانهایی که بعضی از آنها پس از اصابت، به طور کامل از درون فرو ریخته بودند.
او از لحظههایی میگوید که در تاریکی، میان آوار و دود و خاک، در پی کسانی بودند که زیر آوار جنایات رژیم صهیونیستی آمریکایی ماندهاند و تنها صداهای کم جان، مسیر را مشخص میکرد و از جایی که تنها چند سانتیمتر لغزش میتوانست به سقوط کامل نیروهای امدادی منجر شود. از لحظهایهایی میگوید که خود و همکارانش جان خود را کف دست میگذاشتند و زیر حملات مجدد دشمن، بدون عقب کشیدن به سوی نجات جانها میرفتند؛ چرا که زمان برای نجات بسیار مهم است و باید دل را به میدان خطر برای رفع خطر از مردم زد.
اما اینها فقط بخشی از روایت است…
روایت آتشنشان مجید میرزایی از دل آوار؛ او با مرور عملیاتها و خاطرات تلخ این جنایات و خاطرات شیرین نجاتها روایتی را شروع میکند و میگوید: در شرق تهران، یه ساختمونی که مورد اصابت قرار گرفته بود، از طبقه چهارم سقف ریخته بود پایین و همه طبقات رو رد کرده بود تا همکف. عملاً از پشتبام تا پایین، چیزی باقی نمونده بود؛ فقط یه تیکه از سقفِ ضلع جنوبی مونده بود. نه پلهای بود، نه آسانسوری. هیچ راه ارتباطی با طبقات نداشتیم.
مجبور شدیم از ساختمان همجوار وارد بشیم؛ ساختمونی که خودش هم آسیب دیده بود. اونجا هم آوار ریخته بود، پلهها خراب شده بود. حتی تو یکی از طبقات، اصلاً یه دونه از شمشیری پله رو نداشتیم.
اول شروع کردیم به تخلیه همون ساختمان همجوار.
سه تا شهید اونجا داشت که خارجشون کردیم. حدود ۱۲ نفر از ساکنین رو هم با همون سختی و از روی پلههای نیمهویران آوردیم پایین.
برای دسترسی، باز هم مجبور شدیم از روزنهای وارد بشیم. اومدیم تو ساختمان همجوار، یکی از بلوکها افتاده بود. صدای آقایی از پشت بلوک میاومد. پیداش کردیم… روی تخت نشسته بود، توان حرکت داشت، اما گیر افتاده بود.
با کمک خودش و بچهها، چند تا از بلوکها رو برداشتیم. روزنهای حدوداً ۴۰ سانت در یک متر باز کردیم. دسترسی خیلی محدود بود، ولی چارهای نداشتیم. گستردگی حادثه هم زیاد بود و همه این اتفاقات تو همان دقایق اولیه اصابت؛ شاید ۱۰ تا ۱۵ دقیقه اول—داشت میافتاد. بچهها هم پخش بودن و هرکدوم مشغول جستوجو و نجات.
احساس کردم که اصابت مجددی در کار است...
زمان نباید از دست برود.
میرزایی برای لحظهای مکث میکند و جرعهای از آب مینوشد و ادامه میدهد: درخواست نردبون کوتاهی کردم تا سریعتر این آقا رو خارج کنیم. دستامو گذاشتم روی دیوار روبهرو و گفتم: «حاجآقا پاهاتو بذار روی دستای من، بعد بشین روی شونههام…»
همین کار رو کرد. اومد روی شونههام… من نشستم و بعد بلند شدم.
اینجا یه چیزی رو بگم… من کمرم آسیب دیده. دکتر بهم گفته بود چیزی بیشتر از ۱۰ کیلو اصلاً نباید بلند کنم. اما این چند روز، چند بار چیزهایی دیدم که واقعاً برام قابل توضیح نیست. وزن این حاجآقا حداقل ۷۰ کیلو بود. با همین وضعیت کمرم بلندش کردم و هیچ اتفاقی هم نیفتاد.
میرزایی به این جای روایت که رسید، یاد عملیات دیگری افتاد که شبیه معجزه بود، کمردردی که با فیزیوتراپی هم برطرف نشده بود با دعای مادری آرام گرفت؛ قبل از این هم، حادثه دیگهای داشتیم… همان زمان جنگ، اطراف منزل خودمون یه نقطه مورد اصابت قرار گرفت. من تو خونه بودم، سریع بیسیم رو برداشتم و دویدم. اولین نفری بودم که رسیدم.
خواهر نگران نباش، بیرون میآورمت...
آنجا دو تا محبوس پیدا کردم. مادر پیری که توان راه رفتن نداشت، روی تخت بود. آوار را از روی پاهاش برداشتم. تو اتاق کناری هم دخترش زیرآوار مانده بود و فقط سرش بیرون بود.
بهش گفتم: «خواهر، نگران نباش، میارمت بیرون. اول بذار مادرتو ببریم پایین.»
چند روز قبلش تازه آخرین جلسه فیزیوتراپیام تموم شده بود؛ اما کمردرد داشتم هنوز. باید کاری میکردم، کسی نبود برای کمک، اگر دیر میشد، ممکن بود دیوار بریزه روشون. با خودم گفتم: «هرچی بادا باد.»
نشستم، گفتم: «مادر، بیا روی دوش من.»
باور میکنید تا قبل از اون لحظه درد داشتم…، اما به محض اینکه این مادر اومد روی دوشم، در یک لحظه دردم کامل قطع شد؟!.
بلند شدم… دو طبقه بردمش پایین… دم در تحویل نیروهای امدادی و اورژانس دادم.
فرداش اومدم ایستگاه، به فرماندهمون، آقای شیرمحمدی گفتم: «من دیروز شفا گرفتم.»
نمیدانم چی شد، واقعاً از اون لحظه تا الان، اون درد شدید رو دیگه حس نکردم. حالا نمیدونم دعای اون مادر بود یا معجزه خدا… هر چی بود، فراتر از چیزیه که ما بتونیم با ذهنمون حسابش کنیم.
از حملات مجدد تا ناپایداری ساختمان...
حملات مجدد، آوار، ساختمان ناپایدار، شب، روز، گرما یا سرما، آتش و ... برای آتشنشان و هر امدادگری هیچ کدام نمیتواند مانع شود؛ باید رفت، باید نجات داد تا آخرین نفری که زیر آوار ماندهاند.
مجید میرزایی به روایت اصلی خودش برمی گردد، آن ساختمان مسکونی شرق تهران، مکثی میکند و از خسارات ساختمانهای مجاور میگوید؛ شیشههای ساختمان ضلع جنوبی این ساختمان کامل شکسته. مالکین با کمک نیروهای جهادی پاکسازی میکنن. ضلع شمال هم همینطوره. آثار ترکشها روی ساختمونا کاملاً مشخصه. اون ترکشها خیلی جاها کار خودشونو کردن… ما جاهایی داشتیم که افراد تو خونههای خودشون، حتی فاصله دورتر، فقط با اصابت ترکش شهید شدن… همین اطراف محل حادثه رو بشمارید… یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت تا ساختمان فقط تو همین ضلع مستقیم آسیب دیدن. اون سمت هم چند تا ساختمان دیگه هست که شیشههاشون شکسته.
چندتا زندگی؟
یعنی چند تا واحد؟ چند تا زندگی؟ چند تا خونه از بین رفته… حالا حساب کنید اینا چقدر زمان میبره تا تعمیر بشه، نوسازی بشه، دوباره وسایل خونه تهیه کنن و برگردن به زندگی… چقدر هزینه داره… تازه جدا از اون ضربههای روحی که بهشون وارد شده…
هر یک واحد مسکونی مورد هدف، یک سند جنایت...
نقاط مسکونی مورد اصابت، هر یک واحد آن، یک سند جنایت است، بیمارستان و درمانگاه و مراکز امدادی و خدماتی، آوار بر سر کودکان و بیماران و نیروهای امدادی، همه اینها جمع بیش از هزاران جنایت در جنگ ۴۰ روزه است. جنایاتی که قواعد جنگ را بر هم میزند و قوانین بین الملل و جوامع بین المللی که فریاد حقوق بشرشان گوشها را به درد میآورد را زیر سوال میبرد.
از میرزایی در مورد تفاوت این جنگ با جنگ ۱۲ روزه سوال میپرسم، او پاسخ میدهد: در جنگ ۱۲ روزه، همبستگی خوبی بین مردم شکل گرفت و در این جنگ، این اتحاد خیلی بیشتر شد. انگار اون قبلی یه تمرین بود… و این یکی، میدان اصلی.
ما صحنههای عجیبی دیدیم… مثلاً میرفتیم یه جایی که همهچیز از بین رفته بود… زندگی یه آدم کامل نابود شده بود…، اما همون آدم، میرفت از تو یخچال آسیبدیده یا از کابینتش یه چیزی پیدا میکرد و از ما پذیرایی میکرد.
یادم نمیره در یکی از عملیات ها، خانمی که خانه اش تقریباً صد درصد از بین رفته بود و الان احتمالاً خونه یکی از بچههاش یا آشناهاش زندگی میکنه… ولی بازم اومده بود، یه ظرفی درست کرده بود—خرما، شیره انگور، گردو…—و از نیروهای جهادی و امدادگرا پذیرایی میکرد. واقعیتش این رفتارها ربطی به پولدار بودن یا نبودن نداره… به داشتن یا نداشتن نیست… این یه حس ایثاره. یه چیزی که واقعاً تو مردم ما زنده شد.
آتشنشانها نیروهای امدادی گمنام
مجید یک روایت را باز کرد و هنوز روایتهای بسیاری را در دل خود نگه داشته و هر ساعت در فکرش مرور میشود؛ تمامی صحنهها جلوی چشمم ظاهر و تنها چیزی که خستگی را از تن او و همکارانش خارج میکند، تنها جانهایست که نجات دادهاند تحت هر شرایطی که بود.
ساعت کاری معنا نداشت...
او در ادامه صحبتهایش میگوید: در مدت جنگ ۴۰ روزه، با هر اصابتی که اتفاق میافتاد، ما هم اعزام میشدیم. بعضی وقتها تعداد اصابتها آنقدر زیاد میشد که عملاً با کمبود نیرو مواجه میشدیم. یعنی همزمان چند نقطه رو میزدن و تقریباً همه ایستگاههای منطقه درگیر میشدن. با این حال، سعی میکردیم با جابهجایی نیروها، جایگزین کردن ایستگاهها و مدیریت شرایط، کار رو جلو ببریم. گاهی حتی فرصت استراحت هم نبود… ساعت کاری معنی نداشت.
آتش نشانان ویترین ندارند و کارشان جلوی چشم نیست.
به او میگویم اگر بخواهی در یک جمله شغل آتشنشانی را تعریف کند چه میگوید، پاسخ میدهد: آتشنشانها نیروهای امدادی گمنامن… ویترین ندارن. کارشون جلوی چشم نیست. تو خط مقدم، تو همون منطقه خطر وارد میشن، نجات رو انجام میدن… مصدوم رو خارج میکنن… تحویل اورژانس میدهند… و خیلی وقتها، اصلاً دیده نمیشن. به نظرم ما قهرمانان گمنامی هستیم که اجرمون رو از خدا میگیریم… معاملهمون با اونه.
واقعیت اینه که خیلی از این صحنهها هیچوقت ثبت نمیشه…، اینها چیزهایی نیست که دوربینی ثبتش کنه. فقط اون خانوادهای که اون لحظه رو لمس کرده، میفهمه چی گذشته… میفهمه بچههای آتشنشانی چطور از جونشون میگذرن… ما واقعاً جونمون رو کف دستمون میذاریم برای جان مردم.
مجید میرزایی در پایان، از آنچه کمتر دیده میشود میگوید؛ از فشار روحی، از تماسهای بیپاسخ خانوادهها و از نگرانیهایی که پشت هر اعزام پنهان است.
او میگوید: در این مأموریتها، گاهی آنقدر درگیر نجات جان انسانها میشوند که زمان از دست میرود و خانوادهها تنها با صدای انفجارها و خبرها، منتظر بازگشت میمانند.
با این حال، از نگاه او، قهرمانان واقعی این میدان تنها آتشنشانان نیستند؛ بلکه خانوادههایی هستند که با دعا، صبر و نگرانی، پشت صحنه این عملیاتها ایستادهاند؛ و در نهایت، تصویری که باقی میماند روشن است: آتشنشانانی که در سکوت و بینامی، میان آوار میروند، نجات میدهند و بازمیگردند… بیآنکه دیده شوند.




