تهران؛ زیر آسمان زخمی، روی زمینِ سبز/ مردم برای عید، زندگی می کارند
تهران، آخرین روزهای سال ۱۴۰۴، با زخمی کهنه و تازه، اما زنده. نه جنگ را فراموش کرده، نه زندگی را. و شاید این تنها کاری است که از دستش برمیآید: نفس کشیدن، گل کاشتن، خرید عید، کمک فرستادن، و شب قدر، برای همه دعا کردن، حتی برای آنهایی که دیگر نیستند.

به گزارش سرویس اجتماعی تابناک، زندگی هر چند زخم خورده، اما همچنان بر همه چیز غالب است؛ بر باروت و موشک و بر زمستانی که روزهای پایانش را سپری می کند.
مثل شهرهای دیگر، تهران، آخرین روزهای سال ۱۴۰۴ را زیر موشک های ناجوانمردانه دشمن می گذراند، و آسمان هنوز جای زخم تازه دارد. چند لحظه پیش، صدای انفجار آمد. اما همزمان پرد جوان نایلون به دست، با خانمش تماس گرفته بود و داشتند برای شب عید و لباس نوی فرزندشان تدارک می دیدند.
خیابان ولیعصر، از شمال تا جنوب، شبیه رگ برجسته شهر است. نبش یک خیابان فرعی، گلهای بهاری شهرداری تازه از راه رسیدهاند. نارنجی و زرد و بنفش، ردیف شدهاند کنار هم، انگار نه انگار که همین چند لحظه پیش، آسمان لرزید. آدم ها هم دلشان می لرزد اما بند دلها به زندگی وصل است و پاره نمی شود. اصلا آدمی چاره ای ندارد جز ان که امیدوار به زندگی باشد . این هوای عیر، هر چند غمبار، اما باز کار خودش را می کند.
کارگری با دستکشهای پاره، بیلچه را فرو میکند در خاک نمناک و میگوید: «اینارو باید بکاریم تا آدم یادش بیاد بهار میاد، جنگ که همیشه نمیمونه.»

از آن طرف، یک زن میانسال با کیف پارچهای میایستد و نگاه میکند. دستش را میگذارد روی شانه کارگر: «خسته نباشی داداش. امیدوارم اون ور هم یکی به فکر گلهای خونه مردم باشه.» اشارهاش به ایران است، به خانههایی که دیگر شاید گلدانی ندارند.
سمت بازار، شلوغتر از روزهای قبل است. انگار شهر تصمیم گرفته این زوزها بیشتر خودش را به خرید بزند. بساط عید، لباس نو، شیرینی، آجیل. پیرمردی جلوی یک مغازه آینهفروشی ایستاده و قاب آینهای را وارسی میکند. فروشنده از پشت ویترین صدا میزند: «حاجی، آینه رو بخر، اگه نباشیم سال دیگه، لااقل امسال خوشگل ببینیم خودمونو!» پیرمرد لبخند تلخی میزند و کیفش را باز میکند. رو برمی گرداند و می گوید: اوه... چقدر ناامیدی پسر. من آینه رو میخرم. اما برای این که دوباره روی ماه دیگران را در آن ببینم.

زن جوانی با دو تا بچه، کیسههای نایلونی سنگین به دست، از میان جمعیت رد میشود. بچه کوچک ترش میپرسد: «مادر، امسال عید میایم خونه مادربزرگ؟» زن جواب میدهد: «انشاءالله که میایم عزیزم.» بعد مکثی میکند، بند کفش بچه را میبندد و آرام میگوید: «ما میایم، یعنی باید بیاییم...»
و این حرف، در میان شلوغی گم میشود، اما روی دل شهر میماند، کنار همان گلهای نارنجی.
محسن شب 28 ماه سالگرد تولدش است. می گوید: «قرار نیست جشن خاصی بگیرم. اما قرار هم نیست تولدم را فراموش کنم. اتفاقا فرصت خوبی است برای دوباره متولد شدن و ایستادن در برابر همه ناملایمات». این را که بالبخند می گوید، اشکی روی گونه اش سرازیر می شود. و اشک ها همیشه رازهای بزرگ آفرینش بوده اند.
و شب که میشود، تهران عوض میشود. شب های ماه مبارک، هنگامه دعا و نیایش. دوباره مسجد پر می شود. و مسجدها پر است از نمازگزاران. صدای یا الله یا کریم، یا غفار، از بلندگوها تا آن طرف خیابان میرود. توی مسجد جامع شهرک ، پیرمردی قرآن بالای سر گرفته، زمزمه میکند: «خدایا، اونارو که از دست دادیم، به آغوش خودت بگیر، مابقی رو به همون آغوش، اما تو دنیا.»
کنار در مسجد، چند جوان بساط چای و خرما پهن کردهاند. یکی از آنها میگوید: «ما که زندهایم، خدا خودش هوامونو داره.» او سپس از بچه ها می خواهد حواسشان به نذری های مردم باشد که درست براساس چیزی که می خواهند و گفته اند، استفاده بشود.

و بیرون مسجد، شهر حالا اندکی خلوت است. صدای دور دست باد، لابهلای درختها میپیچد. اما این بار، بوی باروت نمیآید. بوی بهار میآید، بوی خاک خیس، بوی پایان زمستان.
علی را هم امروز دیدم، پسر همسایه خودمان است. عشق بازی های کامپیوتری. می پرسم علی، بازی جنگ انجام میدی این روزها؟ با خنده می گوید: من این چیزا رو بازیم تاثیر نداره. فقط اینترنت میتونه تاثیر بزاره. تازه اونم بابام جبران کرده. هر شب کلی بازیهای قدیمی باهم انجام میدیم. تازه فهمیدم اسم فامیل و نقطه بازی چه حالی داره. اما انگار بعد پشیمان شده باشد. می گوید: اما هیچ چیزی جای مسابقه و بازی آنلاین رو نمیگیره.
تهران، آخرین روزهای سال ۱۴۰۴، با زخمی کهنه و تازه، اما زنده. نه جنگ را فراموش کرده، نه زندگی را. و شاید این تنها کاری است که از دستش برمیآید: نفس کشیدن، گل کاشتن، خرید عید، کمک فرستادن، و شب قدر، برای همه دعا کردن، حتی برای آنهایی که دیگر نیستند.
زندگی بر همه چیز غالب است و هر اتفاقی که می افتد بخشی از زندگی است. محمد که چند روز پیش مصاحبه سی ان ان با اهالی تبریز را دیده بود، می گوید: چقدر از اون پسره خوشم اومد. خبرنگار پرسید چجوریه که شما بیرونید اما خیابانهای اسرائیل خلوته. و پسر جوونه گفت: این فرق بین مومن و کافره. ما از هیچ چیزی نمی ترسیم وقتی خدا رو داریم.
آسمان موشک می بارد و نقطه به نقطه زندگی را زخم می زند. اما زندگی همچنان بر همه چیز غالب است.
گزارش خطا
غیر قابل انتشار: ۹
در انتظار بررسی: ۲
انتشار یافته: ۲۶
پاسخ ها
باب
| ۱۵:۱۷ - ۱۴۰۴/۱۲/۲۵
آموخته ایم
زندگی باید کرد.
زنده باد کشورم
زنده باد وطنم
زنده باد ایرانم
چقدر انسان امسال از بین ما رفتن . چه سالی بود هرگز فراموش نمیشه
حداقل سرچ گوگل رو باز بذارید
تابناک از اینترنت بگو
کسب و کار خیلی ها از بین رفته
پاسخ ها
ناشناس
| ۰۹:۳۳ - ۱۴۰۴/۱۲/۲۵
پاسخ ها
ناشناس
| ۱۲:۵۷ - ۱۴۰۴/۱۲/۲۵
نظرسنجی
برای ایرانیهای خارج نشین حامی حمله به وطن چه مجازاتی پیشنهاد میکنید؟




