مرضیه محمدی، روانشناس اجتماعی در گفتگوی تفصیلی با تابناک تحلیل می کند:
حال جامعه ایرانی چگونه است؟/ این روزها دنبال دیدگاه درست و غلط نباشیم
حال امروز جامعه از نگاه یک روانشناس اجتماعی چگونه است و او، ایران امروز را چگونه و با چه شاخصه هایی معرفی می کند؟
کد خبر: ۱۳۵۴۹۹۵
| | 574 بازدید

جامعه ایران همچون اکوسیستی پیچیده، با شکاف عمیق بین نسلها و نبود شناخت واقعی از تنوع فرهنگیاش مواجه است. در این میان ضرورت امروز، پس از اعتراضات اخیر و اتفاقات بعد از آن، چیست.
دکتر مرضیه محمدی، روانشناس اجتماعی در گفت و گو با تابناک، به بررسی اتفاقات اخیر و حال جامعه ایرانی پرداخته و می گوید: ضرورت امروز، گفتوگوی صادقانه و غیرشعاری بین حاکمیت، شهروندان و نسل جوان است. بدون این تعامل و پذیرش متقابل، بحرانهای کنونی -که ریشه در فشارهای داخلی و خارجی و شرایط غیرقابل پیشبینی دارد- نه تنها حل نخواهد شد، بلکه به گسست و اضطرابی عمیقتر دامن خواهد زد. راه برونرفت، مسئولیتپذیری همه بخشها و حرکت به سوی همدلی است.
گفت گوی تابناک با دکتر مرضیه محمدی را مرور می کنیم:
از جنگ ۱۲روزه که همگان معتقد بودند شرایط همدلی در جامعه تقویت شد، تا امروز و بعد از وقایع اخیر، که به گسست هایی منجر شده است، کلا حال جامعه چندان خوب نبوده و حتی همدلی هم، همدلی ناشی از حس خوب نبوده است. شما نظرتان چیست؟
اگر به جامعه بهعنوان یک اکوسیستم نگاه کنیم، متشکل از اجزای متعددی خواهد بود که از یکدیگر جدا نیستند و بر هم تأثیر متقابل میگذارند. در جنگ ۱۲روزه، این پیوندها بسیار تقویت شد. اما سؤال این است که چطور ممکن است چنین اتفاقی در نهایت به گسست در جامعه منجر شود؟ اساساً آیا چنین گسستی وجود داشته است؟ و پرسشهایی از این دست نیاز به پاسخ دارند.
در این اکوسیستم، سه یا چهار سطح را میتوان مطرح کرد:
سطح اول، بخش کلان و حاکمیت است.
سطح دوم، شهروندان و اصناف را شامل میشود که بازیگران مهمی هستند.
سطح سوم، ابزارهای ارتباطی و رسانهها هستند.
سطح چهارم نیز از منظر روانشناسی اجتماعی، «انعطافپذیری جامعه» است.
ما نمیتوانیم از سطح چهارم، یعنی جامعه، همیشه انتظار سازگاری داشته باشیم، در حالی که سطوح دیگر را نادیده بگیریم. اگر در سطح شفافیت، قانونگذاری و موارد مشابه خللی وجود داشته باشد، اکوسیستم نسبت به آن واکنش مطلوبی نشان نخواهد داد.
به نظر می رسد ما در شناخت ئو بیان موضوعات با تعارفات بسیار مواجهیم.چرا تا این حد در دنیای تعارفات زندگی میکنیم؟ برای نمونه، در موضوعات مختلف برای رفع مشکلات، اقدامات نمادین زیادی صورت میگیرد؛ مانند هیات نظارت بر رفتار نمایندگان یا سوتزنی که در عمل به نتیجهای نمیانجامد. چرا ما مستقیماً به شرایط موجود نمیپردازیم و همه چیز در لفافه و بهشکل نمادین و انتزاعی پیش میرود؟ انگار با واقعیت رودررو نیستیم. چرا به دنبال حرفها و نتایج ملموس نیستیم؟
این پرسش مهمی است. ما در ادوار مختلف، گفتوگوی واقعی بین حاکمیت و شهروندان را نداشتهایم و اگر هم بوده، واقعی نبوده است. اگر بخواهیم از این بحران و هر بحران دیگری خارج شویم، به گفتوگو نیاز داریم و این گفتوگو نیز نباید صرفاً شعاری باشد. همۀ بخشهای حاکمیت برای شناخت نیازهای شهروندان به آن نیاز دارند و همچنین گفتوگویی میان مردم لازم است تا شناخت متقابل درستی حاصل شود. این اتفاق تاکنون نیفتاده است و ملموس و جدی نیست. اگر محقق شود، بسیاری از رویدادها به سمتی مثبت حرکت خواهند کرد. هر بحرانی که رخ میدهد باید بهعنوان فرصتی برای خودشناسی در نظر گرفته شود، مشابه آنچه در یک خانواده اتفاق میافتد.
یعنی امروز چنین گفتوگویی ضروری است. به نظرتان اهمیت آن درک شده است؟
بله گفتگو ضرورت دارد. حال با توجه به اینکه بحران رخ داده، چه باید کرد؟ اگر سیاستگذاریها از سوی حاکمیت و سپس امکان بازگو کردن مطالبات مردم از راههای درست فراهم شود، مسلماً تأثیرات مثبت زیادی خواهد داشت. این شناخت در ابتدا ممکن است چالشبرانگیز باشد، اما در مراحل بعدی به نتایج خوبی منجر خواهد شد.
در جنگ ۱۲روزه، این همدلی اتفاق افتاد و باید علتهای آن بررسی شود. یکی از دلایل، نگرانی دو طرف نسبت به یکدیگر بود. این رویکرد باید در همۀ ادوار حاکم باشد.
اگر با خود زبان نسل جدید با آنان سخن نگوییم، آنان لاجرم به گونهای دیگر رفتار خواهند کرد. ما باید خود را به آنان برسانیم، زیرا سرعت آنان بالاتر است
البته وقتی خطری جامعه را تهدید میکند، چارهای جز همدلی وجود ندارد. به نظر میرسد مسئلۀ اصلی، حمایت دو طرف از هم نبود، بلکه سنگین بودن هزینههای بازسازی زندگی پس از شرایط آشفته است. به گمانم، مسئولان نیز این موارد را میدانند و جامعه را خوب میشناسند، اما ترجیح میدهند به اصل موضوع نپردازند. معتقدم صرفاً شناخت درستی از نسل جدید وجود ندارد و گویی اصولاً این نسل دیده نشده است. اما احتمالاً سایر بخشهای جامعه را میشناسند.
البته من معتقدم ما هنوز به شناخت درستی از جامعه نرسیدهایم. کشور ما سرزمینی است با فرهنگها و بومهای گوناگون، و در واقع فرهنگی مبتنی بر سنت و مذهب دارد که پیچیدگیهای خاص خود را نشان میدهد. به باور من، ما هنوز این شناخت را بهدست نیاوردهایم و سیاستگذاریها هم بر اساس این شناخت نادرست یا ناقص پیش میرود.
از سوی دیگر، نسل Z که شما به آن اشاره کردید، بخش عمدهای از چالش امروز است. در واقع، ما هنوز نتوانستهایم این نسل را به رسمیت بشناسیم. اگر نسل جدید در اعتراضات اخیر به میدان آمد، به دلیل خلأهای موجود است. باید حرفهایشان را شنید.
به نظر میرسد این گفتوگو بهسادگی شکل نخواهد گرفت، چون فاصلهای بسیار زیاد بین مسئولان و مفاهیم ذهنیشان با نسل جدید وجود دارد. اما کافی است با همین نسل صحبت کنید؛ آنگاه بسیاری از تصورات شما دربارهشان تغییر خواهد کرد. متأسفانه فعلاً این فاصله بسیار زیاد است.
در مورد نسل Z میتوان چند ویژگی اصلی را برشمرد: آنان با فناوری بزرگ شدهاند و هوشمندند. و معمولاً از تمرکز پایینتری برخوردارند.
اگر این نسل را درست بشناسیم و به رسمیت بشناسیم، میتوانیم از ظرفیتهای فراوان آنان استفاده کنیم. اما ما چنین کاری نکردهایم. مساله بعدی این که بالاخره آینده از آنِ آنان است و باید جامعه و مدیریت آن را به این نسل تحوبل دهیم. ما تا چه زمانی می توانیم خودمان باشیم و مدیریت کنیم؟

البته فعلا که به نظر میرسد مسئولان ما حاضر نیستند مدیریت را تا صدسالگی هم رها کنند.
حتی در نسل دههی شصتی هم به ندرت فردی را میبینید که به مراحل مدیریتی کلان رسیده باشد؛ یعنی هنوز نوبت به آنان هم نرسیده است. این اتفاق باید بیفتد. اگر در این شناخت سرعت لازم را نداشته باشیم و برای ایجاد همدلی کاری نکنیم، اگر با خود زبان نسل جدید با آنان سخن نگوییم، آنان لاجرم به گونهای دیگر رفتار خواهند کرد. ما باید خود را به آنان برسانیم، زیرا سرعت آنان بالاتر است.
مفاهیم ذهنی بین ما و این نسل بسیار متفاوت است. گفتوگو میتواند زمینههای مشترکی بیابد، اما فعلاً چنین اراده و انگیزهای دیده نمیشود.
شاید یک راهکار، قرار دادن یک «نسل میانی» به عنوان واسطهای باشد که زبانش به نسل جدید نزدیکتر است. از طرف دیگر، نسل Z هم باید نسل قبلی و تجربیات، اندوختهها و منابع آن را بپذیرد. بنابراین، ارتباط باید دوسویه باشد. اگر این تعامل از سوی نسل قدیم آغاز شود، نسل Z نیز میتواند به سمت آن حرکت کند. البته به نظر میرسد نسل جدید ضرورتی برای انجام چنین گفتگویی احساس نمیکند؛ حتی مفهوم «کار دستهجمعی» برای بسیاری از آنان چندان ملموس نیست.
برگردیم به شرایط امروز جامعه. توصیف شما از شرایط، بهویژه پس از اعتراضات و اتفاقات اخیر، چگونه است؟
حال جامعهی ما خوب نیست. دلیل آن فشارهای داخلی و خارجی است و نمیتوان آن را به یک عامل تقلیل داد. نمیخواهم بگویم امیدوار نیستم، زیرا اگر تاریخ را ورق بزنید، همیشه پس از بحرانهای بزرگ در کشورمان، حرکتی ویژه آغاز شده است. ما بحران زیاد داشته ایم...
بله... گویی در اصل و همواره با بحران به سر بردهایم و فقط هر از گاهی در لابهلای آنها، لحظاتی کوتاه را احساس خوشبختی کردهایم .
شاید هم این به شرایط خاص اقلیمی و تاریخی ما مربوط باشد. اکا بالاخره برای گذار واقعی از این شرایط، به راهکارهای بنیادیتر و اساسیتری نیاز داریم. امروزه با یک سری اقدامات و «تمرینهای» سطحی میتوان افراد را موقتاً از اضطراب دور کرد، اما این راهکارها مقطعی است. آیا تأثیر کلی و اساسی خواهد داشت؟ یا اینکه به بحرانهای بعدی و ایجاد گرههای جدید منجر میشود؟ کارهای موقتی مانند مُسکن، برای لحظاتی لازم است و درد را تسکین میدهد، اما اگر علت اصلی (مثل یک عفونت) درمان نشود، ممکن است به کل بدن سرایت کند. بنابراین، باید نگاهی عمیق به بحران داشته باشیم. اگر تا امروز این نگاه عمیق را نداشتهایم، اکنون وقت آن است که بسیار جدی به آن بنگریم.
فعلاً دنبال این نباشیم که کدام دیدگاه درست یا غلط است. به همدلی نیاز داریم. باید دیدگاهها را – حتی اگر با نظر ما مخالف باشند – بشنویم
در مورد شرایط کنونی که به حالت «انتظار» و رصد لحظهبهلحظهی اخبار تبدیل شده است، چه تحلیلی دارید؟ آیا چنین وضعیتی از جنگ هم بدتر نیست؟
بدترین حالت برای یک جامعه، وضعیت غیرقابل پیشبینی است. همین غیرقابل پیشبینی بودن، بزرگترین اضطرابها را ایجاد میکند و افراد را به سمت خشونتهای پنهان و آشکار سوق میدهد.
در این راستا، سه بخش باید در این حوزه مسئولیت خود را بپذیرند و کار کنند:
۱. حاکمیت
۲. شهروندان
۳. متخصصان و کارشناسان
نمیتوانیم در این فضای پیچیده بگوییم بار تمام مسائل تنها بر دوش حاکمیت است و دیگران وظیفهای ندارند، یا برعکس. تا امروز شرایط طوری پیش رفته که هیچیک از این بخشها به درستی وظایف خود را انجام ندادهاند. انداختن مسئولیت بر دوش دیگری، هیچ مشکلی را حل نمیکند. راه حل، *گفتوگو است و من به عنوان یک کارشناس روانشناسی اجتماعی، بر این امر تأکید دارم.
توصیهی آخر شما به خانوادهها و به ویژه آنان که داغدار هستند و شرایط ویژهای را سپری میکنند، چیست؟ در مورد آنها چه باید کرد؟
نخست باید بستر همدلی را در جامعه تقویت کنیم. فعلاً دنبال این نباشیم که کدام دیدگاه درست یا غلط است. به همدلی نیاز داریم. باید دیدگاهها را – حتی اگر با نظر ما مخالف باشند – بشنویم.
همهی بخشهای جامعه، از خانوادهها و مردم گرفته تا نهادها و مسئولان، باید بستر گفتوگو، تعامل و در نهایت همدلی را فراهم کنند و در این مسیر گام بردارند. اگر هرکس مسئولیت بخش خود را به درستی بر عهده بگیرد، جامعه میتواند از این شرایط گذار کند.
گزارش خطا
نظرسنجی
در صورت تجاوز به خاک ایران، کدام گزینه باید در اولویت هدف قرار دادن باشد؟


