در این هنگام، «عمران صابی» که یکی از متکلمان معروف بود، برخاست و نزد حضرت آمد و گفت:ای دانشمندا بزرگ! اگر خودت دعوت به سؤال نمیکردی، من سؤال مطرح نمیکرد؛ چرا که من به کوفه، بصره، شام و الجزیره رفتهام و با علمای علم عقاید روبه رو شدهام، ولی کسی را نیافتهام که برای من ثابت کند خداوند یگانه است و قائم به وحدانیت خویش است.
آیا اجازه میدهی همین مسئله را با تو در میان بگذارم؟
امام علیه السلام که تا آن روز با عمران صابی روبه رو نشده بود، ولی نامش را از مردم شنیده بود، فرمود: اگر در میان این جماعت عمران صابی باشد، تویی؟
گفت: آری، منم.
امام علیه السلام سؤال کن، امّا اعتدال را در بحث از دست مده و از کلمات ناموزون و انحراف از اصول انصاف بپرهیز.
عمران صابی: به خدا سوگند، من چیزی جز این نمیخواهم که واقعیترا برای من ثابت کنی تا به دامنش چنگ بزنم و از آن صرف نظر نخواهم کرد.
امام علیه السلام هر چه میخواهی، بپرس. در این هنگام، حاضران ازدحام کردند و به یکدیگر نزدیک شدند.
همگی گردن کشیدند و سپس سکوتی مطلق بر مجلس حکم فرما شد تا ببینند این مناظرة حساس به کجا میانجامد.
عمران صابی: از نخستین وجود در جهان هستی و مخلوقاتش با من سخن بگوی. از قرائن استفاده میشود که منظور عمران صابی پاسخ به دو سؤال مهم در مسئلة خداشناسی بود: نخست این که خداوند چه هدفی از آفرینش داشت و چه کمبودی از او با آفرینش برطرف میشد؟
دیگر این که آیا آفرینش از عدم صورت گرفته و هیچ مادهای قبل از آن نبوده؟ و چگونه این امر تصوّر است؟
امام علیه السلام اکنون که سؤال کردی، با دقت گوش کن. ما معتقدیم خداوند همیشه بوده و یگانه و واحد بوده و چیزی با او نبوده است. سپس مخلوقات مختلف را ابداع فرمود. جهان را نه در چیزی برپا داشت و نه در چیزی محدود نمود و نه طرح و نقشهای قبلاً در جهان بود تا مثل آن بیافریند. سپس مخلوقات را به گروههای مختلف تقسیم کرد:
برگزیده و غیر برگزیده، مؤخّر و مقدّم، رنگ و طعم (و غیر آن).
نه نیازی به آنها داشت و نه به این وسیله ارتقای مقام مییافت (چرا که او وجودی است بی نهایت و نامحدود از هر نظر و چنین وجودی منبع تمام کمالات است و کمبودی ندارد تا با آفرینش موجودات برطرف گردد). آیا میفهمی چه میگویمای عمران؟
عمران: بله مولای من.
امام علیه السلام بدانای عمران، اگر خداوند برای نیازی جهان را آفریده بود، باید با قدرتی که داشت، چندین برابر اینها را بیافریند؛ چرا که هر قدر اعوان و یاوران (و عرصة حکومتش) بیشتر باشند، بهتر است و لذا میگویم آفرینش او برای رفع نیازی نبود (بلکه او فیاض است و ذات پاکش مبدأ انواع فیوضات، و آفرینش فیض وجود اوست).
سپس عمران دربارة علم خداوند به ذات پاکش در ازل و قبل ازآفرینش موجودات کرد و چگونگی علم خداوند به آنها بعد از وجودشان را جویا شد که اگر علم او از طریق «ضمیر» (و تصور و تصدیق درونی) باشد، ذاتش معرض حوادث میشود.
پس پاسخ شنید که علم او علم حضوری است و موجودات نزد ذات پاکش حاضرند، و گرنه تسلسل لازم میآید؛ چرا که باید به آن علم نیز علمی داشته باشد. سپس عمران از انواع مخلوقات سؤال کرد. امام علیه السلامآنها را به شش گروه تقسیم فرمود: از محسوسات گرفته تا ماورای حس، و از جواهر گرفته تا اعراض، و از ذوات گرفته تا اعمال و حرکات. هر کدام آفرینش ویژة خود را دارند (و این تنوع خلقت دلیل بر عظمت قدرت اوست).
سپس پرسید: آیا این آفرینش گسترده در ذات او تغییری ایجاد نمیکند؟
گویا عمران گرفتار مسئله قیاس در فهم صفات خدا بود؛ چون میدید انسان هر کاری انجام میدهد؛ نوعی دگرگونی و تغییر در خودش به وجود میآید و تکامل مییابد یا مشکلی از مشکلاتش حل میشود؛ و خدا را به خود قیاس میکرد. امّا جواب شنید که یک وجود قدیم و ازلی که عین هستی مطلق است، دگرگونی در او معنا ندارد.
او جامع جمیع کمالات است و نقصی در او وجود ندارد که با آفرینش مخلوقات برطرف گردد.
بعد عمران سؤال کرد که ذات خدا چیست؟ امام علیه السلام فرمود: او نور است (امّا نه نور ظاهری و حسّی، بلکه) نور به معنای هدایت کنندة همة مخلوقات و تمام اهل آسمانها و زمین.
باز سؤالات دیگری در این باره که خدا کجاست و مانند آن مطرح کرد و جواب شنید که خداوند مکان ندارد.
چیزی نگذشت که وقت نماز فرا رسید. امام علیه السلام رو به مأمون کرد و فرمود: وقت نماز فرا رسیده است و باید به ادای فریضه بپردازیم. عمران که از بادة روحانی سخن امام مست شده بود وباقی قدح در دست داشت، عرض کرد: مولای من، جواب مرا قطع مکن که قلبم نرم و آمادة پذیرش شده است!
امام علیه السلام فرمود: عجله مکن! نماز میخوانیم و باز میگردیم.
امام علیه السلام وارد اندرون شدند و نماز را به جا آوردند، امّا مردم در بیرون پشت سر محمّد بن جعفر (عموی امام علیه السلام) نماز خواندند. بعد از ادای نماز، امام علیه السلام به مجلس بازگشت و عمران را صدا زد و فرمود: سؤالاتت را ادامه بده.
عمران: آیا ممکن است به این سؤالم پاسخ فرمایی که آیا خداوند به ذاتش وجود دارد یا به اوصافش؟
امام علیه السلام ضمن توضیحی او را به این حقیقت توجه داد که بسیاری از این اوصاف که میبینی، اوصافی است که بعد از آفرینش موجودات از ذات پاکش انتزاع میشود (مثلاً تا مخلوقی آفریده نشده بود، خالق، رازق، رئوف، رحیم، معبود و ... مفهومی نداشت. هر چند علم و قدرت بی پایان در او بود). بنابراین، ذات مقدس او حتی قبل از اوصاف (منظور صفات فعل است،
مانند مثالهای قبل، نه صفات ذات، مانند علم و قدرت) وجود داشته است. امام سپس به تشریح مفاهیم «ابداع»، «مشیت» و «اراده» که یک حقیقت با سه عنواناند، پرداخت و از نخستین ابداع در عالم هستی سخن گفت و جالب این که امام علیه السلام نخستین ابداع الهی را مسئلة «حروف الفبا» شمرد که کلمات همگی از آن تشکیل میگردند و این حروف به طور جداگانه مفهومی ندارند. [۱]عمران پیوسته توضیحات بیشتری از امام علیه السلام میخواست و امام علیه السلام این سرچشمة فیاض علم، او را بهره مندتر میساخت،
تا رسید به آن جا که امام علیه السلام فرمود:آیا مطالب را خوب درک کردیای عمران؟
عمران در میان تعجب حاضران عرض کرد:آری، به خوبی فهمیدم و شهادت میدهم خداوند همان گونه است که شما وصف کردید و وحدانیتش را ثابت نمودید، و نیز گواهی میدهم که محمّد صلی الله علیه و اله و سلّم، بندة اوست که به هدایت و دین حق فرستاده شده است. سپس رو به قبله به سجده افتاد و مسلمان شد این جا بود که شگفتی حضار به اوج رسید.
نوفلی میگوید: هنگامی که علمای کلام مشاهده کردند عمران صابی که در استدلال بسیار نیرومند بود و هرگز کسی بر او بر او غلبه نکرده بود. در برابر امام علی بن موسی الرضا علیه السلام تسلیم شددیگر کسی از آنان نزدیک نیامد و از حضرت چیزی سؤال نکرد
در زمان حکومت عمربن خطّاب جمعی در حضور او نشسته بودند که شخصی از روم وارد جمع شد و به عمر گفت: «تو از عرب هستی؟» گفت: «آری.»
گفت: «از سه چیز از تو میپرسم، اگر پاسخ آنها را درست دادی و از عهدهء جواب بر آمدی به تو ایمان میآورم و پیامبرت محمد را تصدیق میکنم.»
عمر گفت: «ای کافر، هر چه میخواهی بپرس.» او گفت: «به من خبر بده از آنچه را خداوند نمیداند و از آنچه برای خدا نیست و از آنچه را نزد خداوند نیست؟» عمر به او گفت: «ای کافر، جز کفر در این سخنانت چیزی نیست.»
در این هنگام حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام وارد شد و به عمر فرمود: «ترا محزون میبینم.»
عمر گفت: «چگونه محزون نباشمای پسر عموی رسول خدا در حالی که این کافر از من میپرسد دربارهء آنچه را خدا نمیداند و آنچه را خداوند ندارد و آنچه در نزد خداوند نیست.ای ابو الحسن آیا در این باره پاسخی داری؟»
حضرت علی علیه السلام فرمود: آنچه را خداوند نمیداند (و در علم خداوند جایی ندارد و در علم خداوند نگذشته است) این است که خداوند شریک و وزیر و پشتیبان و همسر و فرزندی ندارد و در قرآن چنین میفرماید: (قل اتنبّّّئون الله بما لا یعلم)؛ (ای پیامبر ما به بت پرستان بگو شما با شفیع قرار دادن این بتان و شریک قرار دادن آنها میخواهید بخداوند چیزی را یاد بدهید که خداوند علم به آن ندارد و چنین چیزی در علم خداوند نیست.)، (سوره یونس/۱۸)
و آنچه نزد خداوند نیست ظلم و ستم بر بندگان است و آنچه برای خداوند نیست ضد و همانندی و شبیه است. در این هنگام عمر از جا جهید و میان دو چشم امام را بوسید. آنگاه گفت: «ای ابو الحسن از شما دانش را گرفتیم و دانش به سوی شما باز میگردد و اگر علی نبود عمر هلاک میگشت.» شخص رومی نیز اسلام را پذیرفت و مسلمان شد.
بحارالانوار، ج ۴۰، ص ۲۸۶ ------- صفوه الاخبار