این بیحوصلگی از كجا میآید؟
فرهیختگان: عارف واحدناوان از من خواسته تا بنويسم. گفته اجتماعي بنويس. گفته، من دبير سرويس اجتماعي روزنامه هستم و لاجرم تو هم اجتماعي بنويس. جواب من نه منفي بود نه مثبت. يعني من بلاتكليف بودم. راستي چرا ما بلاتكليف هستيم؟ چرا وقتي به سن 30 سالگي ميرسيم هنوز نميدانيم كجاي كار ايستادهايم، ميخواهيم كجاي جهان را آباد كنيم؟ و دهها سوال از اين دست.
من بلاتكليف بودم چون نوشتن وقت ميخواهد. و اينجا، در اين سرزمين، هر سنگي را بلند كني زير آن كلي وقت كشف ميكني. پس مشكل چيست؟ مشكل، توانايي نوشتن است؟ دارم! از خودم جواب نميدهم. نمرههاي انشاي راهنمايي و دبيرستان شاهد اين ادعاي من هستند. در رديف كردن فعلها و فاعلها كمتر به مشكلي برميخورم.
ادامه ندهم. فرض كنيم سواد كافي دارم. اما، نوشتن علاوه بر اينها حوصله هم ميخواهد. و اينجا، در اين سرزمين، اگر هزار سنگ را بلند كني و زير يكيشان حوصلهاي، هرچند اندك، كشف كني بايد خود را خوششانس بداني. راستي چرا ما حوصله نداريم؟
فعلا با جواب اين سوالها كاري نداشته باشيد. و اگر هنوز حوصلهاي برايتان مانده چند پاراگراف ديگر هم ما را تحمل كنيد. بيحوصلگي از كجا ميآيد؟ يكي از شايعترين علتها تنبلي است. تنبلي؟ بله تنبلي. حالا اجازه دهيد كمي از محيط كارمان براي شما بنويسم. من كارمند يك شركت مهندسي مشاور هستم. عنوان شغلي من نظارت كارگاهي است. يعني من و چند نفر ديگر در كارگاهي خارج از شهر به انجام درست عمليات توسط عوامل پيمانكار نظارت داريم. پيمانكار يك شركت نيمهدولتي است. از آن شركتهايي كه طي ساليان گذشته به بخش خصوصي مثلا، واگذار شده است. در كارگاه پيمانكار 136 نفر مشغول كار هستند. طي 15 ماه اخير نتايج جالبي گرفتهام. هميشه حداقل 70 درصد پرسنل در گوشهاي مشغول استراحتاند.
راندمان كار روزانه اين افراد درنهايت ارفاق به يك ساعت در روز ميرسد. اين نتايج همه به كنار، تازه سورپرايز اصلي باقي مانده است. بيش از 90 درصد پرسنل از ميزان دستمزد و نوع مديريت ناراضياند. انتظارات آنها بسيار بيش از چيزي است كه دريافت ميكنند. راستي چرا كارمند يا كارگري كه روزانه بايد 10 ساعت كار مفيد داشته باشد فقط يك ساعت كار ميكند و تازه ناراضي هم هست؟
ميدانيد، ما در دنياي عجيبي زندگي ميكنيم. دنيايي مملو از پارادوكسها. ما به ايستگاه مترو پا ميگذاريم. و همينكه رسيديم شروع ميكنيم به دويدن. خوب است. اگر بدوي تا از وقت بهتر استفاده كني خيلي خوب است. وقت از گرانبهاترين هديههاست. اما هدف ما از دويدن استفاده از وقت نيست. ميخواهيم رقيبي خيالي را به زانو درآوريم. وارد يك بازي بدون قاعده ميشويم. هل ميدهيم، فحش ميدهيم، فحش ميشنويم، پايمان را از محدوده قرمز جلوتر ميبريم تا...
ديگر نميدانيم. ما فقط ميخواهيم در اين بازي بيقاعده و پر از دشمن پيروز شويم. خسته از هل دادنها سرانجام به محل كار ميرسيم. و همان ماجراي راندمان يك ساعت. يا به خانه باز ميگرديم. تلويزيون را روشن ميكنيم. ايستگاه مترو را نشان ميدهد. همه آراسته، همه شيكپوش، همه مودب. اين ايستگاه متروي كجاست؟ اين آدمها از كجا آمدهاند، مگر اينها دقايقي پيش فحش نميدادند و فحش نميشنيدند.
به ظاهر سيما چنين رويهاي در پيش گرفته است. آنها قصد نشان دادن جامعه واقعي را ندارند. آنها گمان ميكنند چنين روش انجام كاري نتايج بهتري دارد. صورت مساله را پاك ميكنند و تمام. راستي چرا ما از واقعيتها فرار ميكنيم؟
اين پاككردن صورتمساله به ما هم سرايت ميكند. شخصيت ما ناخودآگاه چند وجه پيدا ميكند. زندگيهاي پنهاني شروع ميشود. دروغ شروع ميشود و... راستي چرا ما اين همه دروغ ميگوييم؟ جواب اين سوال را هم از من نخواهيد. چندين كتاب محور بررسي اينگونه رفتارهاي ماست. براي مرتبه اول جامعهشناسي خودماني حسن نراقي مورد بسيار مناسبياست. قيمت چنداني هم ندارد. اگر جمله اول را بخوانيد راغب ميشويد به خواندن. با جملههاي بعدي احساس صميميت ميكنيد.
چرا؟ چون گمان ميكنيد حرفهاي خودتان است. تازه ميگوييد من هم ميتوانستم چنين كتابي بنويسم. نتيجهگيري شما درست است. شما ميتوانستيد چنين كتابي بنويسيد، شما ميتوانيد كارهاي خيلي مهمتري انجام دهيد منتها شرط دارد. بايد به قراردادي كه داريد پايبند باشيد. بايد حوصله خودتان را وسعت ببخشيد، بايد.


