از راه شمال هم نرفتیم به جنگ...
کد خبر: ۱۲۲۴۳۳
| | 10148 بازدید
سرویس دفاع مقدس «تابناک» ـ اشعار زیر گلچینی است از ادبیات پایداری:
در خواب و خیال هم نرفتیم به جنگ
بی رنج و ملال هم نرفتیم به جنگ
ما نسل سپیدبخت سوم بودیم
از راه شمال هم نرفتیم به جنگ
*میلاد عرفان پور
از زخم، شناسنامه دارند هنوز
در مسجد خون اقامه دارند هنوز
آنان همه از تبار باران بودند
رفتند، ولی ادامه دارند هنوز
*هادی فردوسی
گوشش به ترنّمِ نواييست كه نيست
چشمش به تماشاي فضاييست كه نيست
بايد برود، جاده صدايش زده است
اين جاده در انتظارِ پاييست كه نيست
*اميد مهدينژاد
پرسيدم از او خلاصه نامش را
با چفيه گرفت روي آرامش را
آن مرد شگفت شيميايي ناگاه
با سرفه به من رساند پيغامش را
*عبدالرحيم سعيدي راد
میان خاک سر از آسمان در آوردیم
چقدر قمری بی آشیان در آوردیم
وجب وجب تن این خاک مرده را کندیم
چقدر خاطره ی نیمه جان در آوردیم
چقدر چفیه و پوتین و مهر و انگشتر
چقدر آینه و شمعدان در آوردیم
لبان سوخته ات را شبانه از دل خاک
درست موسم خرما پزان در آوردیم
به زیر خاک به خاکستری رضا بودیم
عجیب بود که آتشفشان در آوردیم
به حیرتیم که ای خاک پیر با برکت
چقدر از دل سنگت جوان در آوردیم
چقدر خیره به دنبال ارغوان گشتیم
زخاک تیره ولی استخوان در آوردیم
شما حماسه سرودید و ما به نام شما
فقط ترانه سرویم - نان در آوردیم -
برای این که بگوییم با شما بودیم
چقدر از خودمان داستان در آوردیم *
به بازی اش نگرفتند و ما چه بازی ها
برای این سر بی خانمان در آوردیم
و آب های جهان تا از آسیاب افتاد
قلم به دست شدیم و زبان در آوردیم
*این بیت را محمدسعید میرزایی به این غزل هدیه کرد.
*سعید بیابانکی
حاجى! تمام گشته مهماتمان، تمام
ما ماندهایم و چند تنِ نیمهجان، تمام
ما ماندهایم و غربت تلخی از ابتدا
تا انتهای وحشت آخرزمان، تمام
خرچنگها محاصره را تنگ کردهاند
اما امید ماست خدا بیگمان تمام
حاجى! خدا کند که بفهمی چه دیدهام
از پشت زخمهای دل آسمان، تمام
اینجا هنوز اول خط شروع ماست
پایان انتظارِ به خون خفتهمان، تمام
فرصت گذشته است، مرا هم حلال کن!
شاید شکسته شیشهی عمر جهان، تمام
تنها صدای خشخشِ بیسیم بود و بس
تنها صدای اشهد یک نوجوان، تمام
ده سالِ بعد، کار تفحص نتیجه داد
بیسیم تکهتکه و یک استخوان، تمام
حالا کنار تربت حاجى نوشتهاند:
گمنام، عشق ما و خدا، بیکران ... تمام
*محمدصادق خدایی
دید در معرض تهدید دل و دینش را
رفت با مرگ خود احیا کند آیینش را
رفت وحتی کسی ازجبهه نیاوردبه شهر
چفیه و قمقمه اش...کوله و پوتینش را
رفت و یک قاصدک سوخته تنها آورد
مشت خاکستری از حادثه مینش را!
استخوانهای نحیفی که گواهی می داد
سن و سال کم از بیست به پایینش را
ماند سردرگم و حیران که بگیردخورشید
زیر تابوت سبک یا غم سنگینش را!؟
بود ناچیزتر از آن که فقط جمجمه ای
کنـد آرام دل مـادر غـمگینـش را...
بازهم خنده به لب داشت کدر کرد و کبود
تلخی غربت اگر چهره شیرینش را
شب آخر پس از اتمام مناجات انگار
گفته بود از همه مشتاق تر آمینش را
ماجرای تو خدا خواست کند تازه عزیز!
قصه یوسف و پیراهن خونینش را
کفن پاک تو سجاده، پلاکت تسبیح...
ابتدا بوسه صواب است کدامینش را؟
*حمیدرضا حامدی
... براي شيميايي ها
پیاده شد، ریههایش هنوز خسخس داشت
نشست روی زمینی که اندکی حس داشت
نفس کشید، وَ نو شد تمام خاطرهها
در آن فضای معطر که ماهْ مجلس داشت
مرور کرد خودش را، نفسنفس تا صبح
چقدر خواب پریشان، خیال نارس داشت
رسیده بود زمانی به مرز مطلق عشق
به سرزمین شهادت، که مرگ هم حس داشت
نگاه کرد به شهری که پشت سر گم بود
نگاه کرد به قلبش که سخت نقرس داشت
فقط برای تبرک نفس کشید و گذشت
از آن زمان ریههایش همیشه خسخس داشت
* سید ضیاءالدین شفیعی
آن روزها دیوار هم تعبیری از دَر بود
در آسمان چیزی که پَر میزد، کبوتر بود
پسکوچهها در عطرِ قرآن چفیه میبستند
در کوچهها هر عابری با تو برادر بود
تقویم و درس و زندگیمان رنگ قرآن داشت
ساعاتمان با آیههای آن برابر بود
نه حرص بود و نه تکاثُر ... عشق بود و عشق
دستِ دعا سرچشمه جوشانِ کوثر بود
از شهر، مرگی رد نمیشد... در عوض، تا بود،
حرفِ شهادت بود و آن هم شادیآور بود
تو زنده بودی... چهرهات را خوب یادم هست
تسبیح دستت داشتی و گونهات تَر بود
آن روزِ بارانی تو قرآن خواندی و رفتی
لبخند بر لب داشتی و بارِ آخر بود
این بارِ آخر بود که میدیدمت... آری
لبخندت انگار از همیشه آشناتر بود
با عشق، بالا رفتی و با عشق برگشتی
برگشتی و اسمِ تو روی سنگِ مرمر بود
امروز هم اسمِ تو روی کوچه ما هست
اما زمانه کاش فردا طورِ دیگر بود
ای کاش فردا روزهای رفته برمیگشت
ای کاش برمیگشتی و دستت کبوتر بود
تو گفته بودی راهِ فردا راهِ دشواریست
تو رفته بودی و صدا در گوشِ سنگر بود
*محمدجواد شاهمرادی
كاشكي ميشد يه جوري هق هق دريا رو نوشت
سرفه سرب و گلوي گل مينا رو نوشت
كاشكي ميشد دل سنگ كاغذا رو پاره كرد
يا كه با خون قلم خط چليپا رو نوشت
مگه ميشه رنگ خردل، خون نقاشي بشه!
تا بشه رنج نفس، تو سوز و سرما رو نوشت
پر پرواز پرنده زير شلاق تگرگ
يا هجوم موج وحشي تو سر و پا رو نوشت
وقتي حتي رفقا دشمناي خوني شدن!
ديگه امروزي نمونده تا كه فردا رو نوشت
روزا شبگير شبو، خوابا تو ترديد تبن
با سواد خاطره كي طرح رويا رو نوشت؟
چرا هي قصه ميگن از آدم و باغ بهشت!
نميشه صبر نجيب دل حوا رو نوشت؟
كوها ابر سنگين، ابرا كوهاي بخار...
اينطوري اگه ببيني، ميشه صحرا رو نوشت
چي ميبافم توي اين شهر رباتاي قشنگ
نميشه تو دلاشون شعر سپيدارو نوشت
*كاظم رستمي
در خواب و خیال هم نرفتیم به جنگ
بی رنج و ملال هم نرفتیم به جنگ
ما نسل سپیدبخت سوم بودیم
از راه شمال هم نرفتیم به جنگ
*میلاد عرفان پور
از زخم، شناسنامه دارند هنوز
در مسجد خون اقامه دارند هنوز
آنان همه از تبار باران بودند
رفتند، ولی ادامه دارند هنوز
*هادی فردوسی
گوشش به ترنّمِ نواييست كه نيست
چشمش به تماشاي فضاييست كه نيست
بايد برود، جاده صدايش زده است
اين جاده در انتظارِ پاييست كه نيست
*اميد مهدينژاد
پرسيدم از او خلاصه نامش را
با چفيه گرفت روي آرامش را
آن مرد شگفت شيميايي ناگاه
با سرفه به من رساند پيغامش را
*عبدالرحيم سعيدي راد
میان خاک سر از آسمان در آوردیم
چقدر قمری بی آشیان در آوردیم
وجب وجب تن این خاک مرده را کندیم
چقدر خاطره ی نیمه جان در آوردیم
چقدر چفیه و پوتین و مهر و انگشتر
چقدر آینه و شمعدان در آوردیم
لبان سوخته ات را شبانه از دل خاک
درست موسم خرما پزان در آوردیم
به زیر خاک به خاکستری رضا بودیم
عجیب بود که آتشفشان در آوردیم
به حیرتیم که ای خاک پیر با برکت
چقدر از دل سنگت جوان در آوردیم
چقدر خیره به دنبال ارغوان گشتیم
زخاک تیره ولی استخوان در آوردیم
شما حماسه سرودید و ما به نام شما
فقط ترانه سرویم - نان در آوردیم -
برای این که بگوییم با شما بودیم
چقدر از خودمان داستان در آوردیم *
به بازی اش نگرفتند و ما چه بازی ها
برای این سر بی خانمان در آوردیم
و آب های جهان تا از آسیاب افتاد
قلم به دست شدیم و زبان در آوردیم
*این بیت را محمدسعید میرزایی به این غزل هدیه کرد.
*سعید بیابانکی
حاجى! تمام گشته مهماتمان، تمام
ما ماندهایم و چند تنِ نیمهجان، تمام
ما ماندهایم و غربت تلخی از ابتدا
تا انتهای وحشت آخرزمان، تمام
خرچنگها محاصره را تنگ کردهاند
اما امید ماست خدا بیگمان تمام
حاجى! خدا کند که بفهمی چه دیدهام
از پشت زخمهای دل آسمان، تمام
اینجا هنوز اول خط شروع ماست
پایان انتظارِ به خون خفتهمان، تمام
فرصت گذشته است، مرا هم حلال کن!
شاید شکسته شیشهی عمر جهان، تمام
تنها صدای خشخشِ بیسیم بود و بس
تنها صدای اشهد یک نوجوان، تمام
ده سالِ بعد، کار تفحص نتیجه داد
بیسیم تکهتکه و یک استخوان، تمام
حالا کنار تربت حاجى نوشتهاند:
گمنام، عشق ما و خدا، بیکران ... تمام
*محمدصادق خدایی
دید در معرض تهدید دل و دینش را
رفت با مرگ خود احیا کند آیینش را
رفت وحتی کسی ازجبهه نیاوردبه شهر
چفیه و قمقمه اش...کوله و پوتینش را
رفت و یک قاصدک سوخته تنها آورد
مشت خاکستری از حادثه مینش را!
استخوانهای نحیفی که گواهی می داد
سن و سال کم از بیست به پایینش را
ماند سردرگم و حیران که بگیردخورشید
زیر تابوت سبک یا غم سنگینش را!؟
بود ناچیزتر از آن که فقط جمجمه ای
کنـد آرام دل مـادر غـمگینـش را...
بازهم خنده به لب داشت کدر کرد و کبود
تلخی غربت اگر چهره شیرینش را
شب آخر پس از اتمام مناجات انگار
گفته بود از همه مشتاق تر آمینش را
ماجرای تو خدا خواست کند تازه عزیز!
قصه یوسف و پیراهن خونینش را
کفن پاک تو سجاده، پلاکت تسبیح...
ابتدا بوسه صواب است کدامینش را؟
*حمیدرضا حامدی
... براي شيميايي ها
پیاده شد، ریههایش هنوز خسخس داشت
نشست روی زمینی که اندکی حس داشت
نفس کشید، وَ نو شد تمام خاطرهها
در آن فضای معطر که ماهْ مجلس داشت
مرور کرد خودش را، نفسنفس تا صبح
چقدر خواب پریشان، خیال نارس داشت
رسیده بود زمانی به مرز مطلق عشق
به سرزمین شهادت، که مرگ هم حس داشت
نگاه کرد به شهری که پشت سر گم بود
نگاه کرد به قلبش که سخت نقرس داشت
فقط برای تبرک نفس کشید و گذشت
از آن زمان ریههایش همیشه خسخس داشت
* سید ضیاءالدین شفیعی
آن روزها دیوار هم تعبیری از دَر بود
در آسمان چیزی که پَر میزد، کبوتر بود
پسکوچهها در عطرِ قرآن چفیه میبستند
در کوچهها هر عابری با تو برادر بود
تقویم و درس و زندگیمان رنگ قرآن داشت
ساعاتمان با آیههای آن برابر بود
نه حرص بود و نه تکاثُر ... عشق بود و عشق
دستِ دعا سرچشمه جوشانِ کوثر بود
از شهر، مرگی رد نمیشد... در عوض، تا بود،
حرفِ شهادت بود و آن هم شادیآور بود
تو زنده بودی... چهرهات را خوب یادم هست
تسبیح دستت داشتی و گونهات تَر بود
آن روزِ بارانی تو قرآن خواندی و رفتی
لبخند بر لب داشتی و بارِ آخر بود
این بارِ آخر بود که میدیدمت... آری
لبخندت انگار از همیشه آشناتر بود
با عشق، بالا رفتی و با عشق برگشتی
برگشتی و اسمِ تو روی سنگِ مرمر بود
امروز هم اسمِ تو روی کوچه ما هست
اما زمانه کاش فردا طورِ دیگر بود
ای کاش فردا روزهای رفته برمیگشت
ای کاش برمیگشتی و دستت کبوتر بود
تو گفته بودی راهِ فردا راهِ دشواریست
تو رفته بودی و صدا در گوشِ سنگر بود
*محمدجواد شاهمرادی
كاشكي ميشد يه جوري هق هق دريا رو نوشت
سرفه سرب و گلوي گل مينا رو نوشت
كاشكي ميشد دل سنگ كاغذا رو پاره كرد
يا كه با خون قلم خط چليپا رو نوشت
مگه ميشه رنگ خردل، خون نقاشي بشه!
تا بشه رنج نفس، تو سوز و سرما رو نوشت
پر پرواز پرنده زير شلاق تگرگ
يا هجوم موج وحشي تو سر و پا رو نوشت
وقتي حتي رفقا دشمناي خوني شدن!
ديگه امروزي نمونده تا كه فردا رو نوشت
روزا شبگير شبو، خوابا تو ترديد تبن
با سواد خاطره كي طرح رويا رو نوشت؟
چرا هي قصه ميگن از آدم و باغ بهشت!
نميشه صبر نجيب دل حوا رو نوشت؟
كوها ابر سنگين، ابرا كوهاي بخار...
اينطوري اگه ببيني، ميشه صحرا رو نوشت
چي ميبافم توي اين شهر رباتاي قشنگ
نميشه تو دلاشون شعر سپيدارو نوشت
*كاظم رستمي
گزارش خطا
نظرسنجی
آیا جام جهانی میتواند مانع جنگ آمریکا با ایران شود؟


