صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل

همبازی بی نقص...

کد خبر: ۱۱۸۳۱۷
| |
11436 بازدید

احسان ترابی در وبلاگ رمز عبور نوشت:

دکتر داشت موجودی داروها را بررسی می کرد، دست آخر نشست روی صندلی و خیره ماند به نقطه ای نامعلوم روی دیوار روبرو.با خودش فکر می کرد آنچه از داروها باقی مانده برای یک ماه دیگر هم کافی نیست، و زیر لب زمزمه کرد: « لعنت به این سازمانهای تو خالی بین المللی». بین المللی را با غیظ ادا کرد و هنوز حرفش تمام نشده دستش رفت سمت گوشی تلفن که داشت زنگ می خورد. صدای مادرش آن طرف خط از دلشوره برای تنها نوه اش حکایت میکرد و این یعنی عدنان باز دیر کرده بود.

 پسرک دو هفته ی گذشته را با گوشی طبی ای که از پدرش گرفته بود به "دکتر بازی" گذرانده بود. و بیمار اختصاصی اش، پسر همسایه شان فؤاد بود. بیمارستان بزرگ خیالی هم که ساخته بودند، گوشه ی زمینی متروک در حاشیه ی اردوگاه بود که حالا محل کار دائمی دکتر عدنان شش ساله شده بود!‍

دکتر، که تصویر پافشاری عدنان برای اینکه همیشه نقش دکتر را داشته باشد و ژستهای تقلیدی اش از او خنده ای بر لبش نشانده بود در جواب حرفهای مادر گفت که خیلی هم دیر نشده و با این همه می رود سراغش.

توی راه دوباره فکرش رفته بود سراغ کمبود دارو. ماجرا از زمانی که مصریها شروع به ساختن دیوار فولادی کردند و تونلهای ارتباطی بستند حادتر شد، ترکش پیشامدها هم که بیشتر دامنگیر بچه ها می شد، همین هفته پیش چند مورد مرگ به خاطر یک عفونت ساده اتفاق افتاد، چون آنتی بیوتیک از طلا نایابتر شده بود.فکرش که مشغول بچه ها می شد زود چهره ی عدنان می آمد جلوی چشمش و دلشوره چنگ می انداخت به جانش.

کم کم از دور عدنان را تشخیص داد که نشسته بود بالای سر مریض که بی حرکت دراز شده بود و همبازی بی نقصی بود انگار.

عدنان به شنیدن صدای پا نیم نگاهی به عقب انداخت و گفت "نمیتونم بشنوم صدا ی قلبشو ...حتما گوشیم خرابه،نه؟»

دکتر سه قدمی مرکز بازی آن دو تا بی حرکت ایستاده بود و تنها نگاه می کرد. پسرک دوباره پرسید:

 « شما گوشی دکتریتون همراتون نیست؟»دکتر هر چه سعی می کرد کلمه ای نمی توانست برای جواب پیدا کند.

« گوشی من خرابه،نه بابا؟ بگین دیگه» عدنان این  را که گفت، برگشت و خودش را انداخت توی بغل پدر. و بلند بلند شروع به گریه کرد. دکتر ساکت ، سر جا خشکش زده بود، انگار کلمه ها را سوراخ بزرگی که گلوله جای قلب فؤاد باز کرده بود می بلعیدند. ذهنش سوار چرخ و فلک شده بود، و در هر چرخ تک تیر انداز ها را می دید که حالا نزدیکتر از همیشه بودند.

مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۰
ایرانی‌
|
Canada
|
۲۱:۱۹ - ۱۳۸۹/۰۶/۱۴
یه داستان تخیلی‌ که بقیه رو احساساتی‌ کنه. کاش این آقا در مورد فقر و مظلومیت بچه‌های ایرانی‌ داستان گفتنش گّل میکرد. واقعا تاریخ در مورد ما چی‌ قضاوت میکنه؟
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۲۲:۲۲ - ۱۳۸۹/۰۶/۱۴
شما را به خدا از بخشنامه جدید وزارت ومازاد شدن عده زیادی از معلمان وپارتی بازی ادارات آموزش وپرورش از این بخشنامه گزارش تهیه کنید که با دستورات خود با اعصاب ووقت معلمان بازی کرده اند
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
آیا جام جهانی می‌تواند مانع جنگ آمریکا با ایران شود؟