صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل
طنز از پشت ميله‌هاي اسارت (3)

همه سنگ‌ها را جمع كنيد؛ منگ‌ها را هم...!

کد خبر: ۱۱۵۹۱۱
| |
9259 بازدید

سرویس دفاع مقدس «تابناک» ـ در ادامه مرور خاطرات آزادگان عزیز از دوران سخت اسارت، بخش دیگری از خاطرات لطیفه‌گونه این عزیزان را مرور می‌کنیم:


خواب ديدن ممنوع

شب هنگام بود كه يكي از برادران آسايشگاه از خواب پريد. سرباز عراقي هم كه پشت در بود، بلافاصله داد زد: چي بود؟ آن برادر گفت: هيچي، خواب ديدم! سرباز عراقي اسم او را پرسيد و روي يك برگه كاغذ نوشت. فرداي آن روز به سراغ آن بنده خدا آمدند و ساير برادران آزاده را هم جمع كردند و از او پرسيدند: شما به چه حقي خواب ديده‌ايد؟! برادر اسيرمان گفت: دست خودم نبود، خواب مي‌ديدم كه از خواب پريدم! درجه‌دار عراقي كه عصبي و ناراحت بود، با حالتي تهديدآميز گفت:‌ از اين به بعد احدي حق خواب ديدن ندارد و اگر هم خواب ديد، حق ندارد وسط خواب بپرد! با اعلام دستور جديد، يعني «خواب ديدن ممنوع!» همه بچه‌ها خنديدند و تا مدت‌ها بعد هم اين موضوع اسباب تفريح و سرگرمي ما بود.

رقص

روز تولد «سيدالرئيس» عراقي‌ها كه همان صدام باشد، فرا رسيده بود. از اين رو افسر اردوگاه همه بچه‌ها را در محوطه اردوگاه جمع كرد و به آنها گفت امروز، روز خوشحالي ما و شماست. بعد هم شروع كرد تمام حرف‌هايي را كه طي چند روز آماده كرده بود، مثل طوطي تكرار كرد و در پايان صحبت‌هايش از بچه‌ها خواست كه دست‌افشاني كنند و به مناسبت اين تولد مبارك و ميمون (!) برقصند. بچه‌ها نيز در پاسخ با كمال قاطعيّت از اين خواسته و امر افسر عراقي سرباز زدند و نهايتاً در آخر، با تمامي اذيت و آزارها و فشارها بچه‌ها پذيرفتند كه فقط كف بزنند. پس، افسر عراقي به شكل مضحك و خنده‌آوري هيكل گنده و بدقواره‌اش را تكان مي‌داد و بچه‌ها هم با كف زدن، اين دم را تكرار مي‌كردند كه «خرس را به رقص آورديم، خرس را به رقص آورديم» و افسر عراقي به خيال اين‌كه بچه‌ها نيز با او همراهي مي‌كنند، مدام دهان گشادش را بيشتر باز مي‌كرد و بيشتر اباطيل مي‌گفت و به قول خودش ترانه مي‌خواند!


سشوار

نگهبانان و افسراني كه مأمور حفاظت و حراست از ما بودند، گاه افراد عتيقه و نادري بودند كه فقط به درد موزه‌ها يا صحنه‌هاي نمايش مي‌خوردند. مثلاً سربازي را براي نگهباني آورده بودند كه از عادت‌هاي هميشگي‌اش شانه زدن به موهايش آن هم جلوي هواكش بود، تا اين كه روزي يكي ديگر از سربازها به او گفت: هوايي كه از اين هواكش خارج مي‌شود، پر از ميكروب و گرد و خاك است، چرا جلوي آن مي‌ايستي و موهايت را شانه مي‌كني؟ از آن پس هر وقت آن سرباز به هواكش مي‌رسيد، دولّا مي‌شد و به سرعت از زير آن عبور مي‌كرد. زماني هم كه براي نگهباني بايد چندين بار همان فاصله را در مدت زماني نسبتاً كوتاه طي مي‌كرد، اين عمل چند بار از وي سر مي‌زد كه باعث خنده بچه‌ها مي‌شد و صد البته اين مورد يكي از هزاران موردي است كه در اردوگاه‌ها ديده و يا شنيده مي‌شد.


شنبه تا دوشنبه

در اردوگاه بيدار شدن قبل از ساعت چهار صبح ممنوع بود، اما بعضي از برادران زود بلند مي‌شدند و نماز شب مي‌خواندند. نگهبانان عراقي نيز در صورت مشاهده، اسامي آنها را مي‌نوشتند تا صبح كه شد تنبيهشان كنند. يك شب نگهبان عراقي آسايشگاه به يكي از برادران كه زود بلند شده بود، اشاره كرد و گفت: اسمت چيست؟ آن برادر گفت: شنبه.
- اسم پدرت؟
- يكشنبه.
 - اسم پدر بزرگت؟
- دوشنبه.

نگهبان عراقي پس از يادداشت كردن اسم او بيرون رفت و فردا صبح مجدداً سر و كله‌اش پيدا شد. گفتني است كه عرب‌ها اسم فاميل را نمي‌نويسند و براي خواندن مشخصات فرد، اسم پدر و پدربزرگ را به دنبال اسم شخص مي‌آورند. لذا فردا صبح وقتي كه نگهبان عراقي براي تنبيه برادرمان اسمش را خواند و بلند گفت: «شنبه، يكشنبه و دوشنبه را بياوريد» بچه‌ها زدند زير خنده. او دوباره اسم را خواند، اما هيچ‌كس نيامد و تنها خنده بچه‌ها شدت گرفت. سرباز عراقي كه دليل خنده بچه‌ها را نمي‌دانست، از خجالت سرش را پايين انداخت و بيرون رفت. بعداً كه از يكي از جاسوس‌ها دليل خنده بچه‌ها را پرسيده بود، گفته بود اينها اسم روزهاي هفته است.


فوتبال فكاهي

سال‌هاي آخر اسارت بود و به مناسبت ايام عيد قرار بود يك سري برنامه‌هاي متنوع از طرف اسرا با هماهنگي و كسب اجازه قبلي از فرمانده عراقي اردوگاه در محوطه زمين فوتبال برگزار شود. تقريباً اكثر قريب به اتفاق بچه‌ها جمع شده بودند. قرار بود يك مسابقه فوتبال فكاهي با شركت خود بچه‌ها برگزار گردد. در اين مسابقه مانند مسابقات رسمي، داور و تشكيلات امدادرساني طبي مانند پزشك و پزشكيار هم در كنار زمين فوتبال آماده بودند. تيم پزشكي كه خودشان از هنرمندان اردوگاه بودند، سرنگ بزرگي به قطر 12- 15 سانتي‌متر و به طور 60 -70 سانتي‌متر درست كرده و در كنار زمين براي ايفاي نقش خويش ايستاده بودند. به هر حال بازي شروع شد و در حين بازي كه يكي از بازيكنان به زمين افتاد، داور سوت زد و از تيم پزشكي جهت مداواي مصدوم دعوت كرد كه وارد زمين فوتبال شوند. تيم پزشكي نيز با آن سرنگ كذايي دوان دوان وارد زمين شدند و اطراف بازيكن مصدوم را گرفتند. فرمانده اردوگاه تا چشمش به سرنگ افتاد، ناراحت شد و با كمال حماقت رو به مسئول اردوگاه كرد و گفت:‌ با اجازه چه كسي سرنگ از بيمارستان بيرون آورده شده است؟ مسئول اردوگاه خنده‌اش گرفت و با لبخند گفت: سيدي! اين سرنگ از مقوا درست شده است. با اين حرف، بچه‌هايي كه نزديك و اطراف فرمانده بودند زير خنده زدند. فرمانده كه ديد اوضاع بدجوري خراب شده است، رو به افسري كه در كنارش بود كرد و گفت: اين ديگر چه مسخره‌بازي است؟ فوري سوت بزنيد، بگوييد تعطيل كنند، و از اين به بعد هم كسي حق ندارد از اين كارها بكند. بعد هم بلافاصله محل را ترك كرد و از اردوگاه خارج شد. افسر عراقي نيز فوري سوت زد و به سربازها دستور داد كه اسرا را متفرق كنند. مسئول ايراني گفت: سيدي! آخر اين كه اشكالي ندارد، چرا جمع كنند؟ افسر عراقي لبخندي زد و گفت: من هم مي‌دانم كه اشكالي ندارد ولي دستور آمر بايد اطاعت شود. فرمانده عراقي سرنگ مقوايي به آن بزرگي را تشخيص نداد و آن را ممنوع اعلام كرد.


كليد جهنم

در همان لحظات اوليه‌ اسارت، وقتي افسر عراقي پلاك مشخصات را از گردنم درآورد، با نگاهي تمسخرآميز گفت: اين همان كليد بهشت است كه [امام] خميني به شما داده تا با آن درِ بهشت را باز كنيد و داخل شويد؟! در جواب افسر عراقي، يكي از برادران بسيجي نكته‌سنج، با اشاره به پلاك افسر عراقي گفت: حتماً اين هم كليد جهنم است كه صدام به شما داده تا وقتي به دست ما كشته شديد، به راحتي در جهنم را باز كنيد و داخل شويد!؟ با شنيدن اين جواب دندان‌شكن، افسر عراقي كه سخت عصباني شده بود، با ضربات سيلي و لگد به جان آن جوان بسيجي افتاد و او را كتك مفصّلي زد.


مصاحبه با عباس

هر از گاهي خبرنگاران رسانه‌هاي خبري عراق و بعضي بنگاه‌هاي سخن‌پراكني بيگانه را براي مصاحبه با اسيران ايراني دعوت مي‌كردند تا از آن بهره‌برداري تبليغاتي بكنند. اين بار نوبت مصاحبه‌ خبرنگاران با برادر شرگردان بود. همه اسرا او را مي‌شناختند و منتظر بودند ببينند كه اين بار شرگردان چه كار مي‌كند. از همه‌ رسانه‌ها براي مصاحبه آمده بودند و در واقع مانور قدرت عراق براي اسرا بود. خبرنگاران با آب و تاب تمام و قدري ملاطفت تصنّعي شروع به سوال كردند. وقتي پرسيد: پسرجان، اسمت چيست؟ شرگردان در جواب گفت: عباس. ديگري پرسيد: اهل كجايي؟ شرگردان پاسخ داد: بندرعباس سومي با تعجّب و ترديد پرسيد: اسم پدرت چيست؟ شرگردان خيلي عادي گفت: به او مي‌گويند كَل عباس. چهارمي كه گويي بويي از قضيه برده بود، گفت: كجا اسيري شدي؟ جواب داد: دشت عباس. افسر عراقي كه ديگر يقين پيدا كرده بود طرف، دستش انداخته است و نمي‌خواهد حرف بزند با لگد به ساق پاي او زد و گفت: دروغ مي‌گويي پدر.... شرگردان كه خودش را به موش‌مردگي زده بود، با تظاهر به گريه كردن گفت: نه به حضرت عباس!


سنگ و منگ

سال 1365 به همرا تعدادي از اسرا در اردوگاه به سر مي‌برديم. افسران عراقي وقتي بيكار مي‌شدند، به هر نحوي بچه‌ها را اذيت و آزار مي‌كردند.
 بعد از ظهر يك روز تابستاني افسر ارشد اردوگاه، اسرا را جمع كرد و بچه‌ها را مجبور كرد با كف دست محوطه‌ اردوگاه را جارو بزنند و با صداي بلند گفت: اگر ريگي يا سنگي پيدا كنم، پدرتان را در مي‌آورم.
يكي از مترجمين اين مطلب را به فارسي براي بچه‌ها گفت كه بايستي هر چي سنگ و منگ در محوطه است را جمع كنند. افسر عراقي به مترجم گفت: سنگ به عربي يعني حجر. منگ يعني چي؟ مترجم ديد اگر پاسخ درستي ندهد بايد كتك مفصلي بخورد، گفت: در ايران به اين بزرگ‌ها سنگ مي‌گوييم و به اين كوچك‌ها منگ.
 افسر عراقي خواست طوري وانمود كند كه فارسي بلد است، گفت: همه اين سنگ‌ها را جمع كنيد؛ حتي آن منگ‌ها را.
بچه‌ها همه زدند زير خنده.

*به نقل از آزاده حاج آقا البرزي

ادامه دارد...
مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
مطالب مرتبط
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟