راز30 ساله مرد تاجر
اوايل پائيز مرد میانسالی به شعبه 276 دادگاه خانواده تهران- مستقر در مجتمع قضايي عدالت- رفت و با ارائه دادخواستي، خواستار نفي ولد پسرش شد.
وي با بيان گوشهاي از خاطرات سالهاي دور زندگياش و ابراز تأسف عميق گفت: از جواني مشغول تجارت بودم و به خاطر وضع مالي مناسبم، با دختر يكي از تجار ازدواج كردم. طي چند سال صاحب چهار دختر شديم اما تنها دغدغه زندگيام داشتن پسر بود.
پسري تحصيلكرده و موفق تا بتواند پس از مرگم اداره زندگي و تجارتخانهام را برعهده بگيرد و در كسب و كار نيز همراهم باشد. بالاخره پس از سالها انتظار، همسرم پسري به دنيا آورد. وقتی در بيمارستان اين خبر را شنيدم، غرق شادي و خوشحالي شدم اما پس از آنکه براي نخستين بار پسرم را در كنار همسرم ديدم، شوكه شدم؛ چرا كه او هيچ شباهتي به من و همسرم يا ديگر بچهها نداشت. وقتي موضوع را با پرستاران و مسئولان بخش زايمان بيمارستان در ميان گذاشتم، آنها با صراحت ترديدها و نگرانيام را رد كردند.
بنابراين از آنجا كه نميخواستم همسرم آزرده خاطر و رنجيده شود، از پيگيري موضوع صرفنظر كردم. با اين حال غم بزرگي در دلم بود كه هميشه آزارم ميداد چرا كه حس ميكردم فرزندم در بيمارستان عوض شده است. همزمان با بزرگ شدن «فرشيد»، شك من نيز به يقين نزديكتر ميشد، زيرا نحوه زندگياش با دخترانم تفاوت اساسي داشت و به هيچ عنوان هم تربيتپذير نبود.
چندي قبل همسر دلسوز و مهربانم سكته كرد و در خواب از دنيا رفت. پس از مرگ او و در حالي كه خود را براي سفر آخرت آماده ميكردم، تصميم گرفتم ثروتم را بين فرزندانم تقسيم كنم تا پس از مرگم به دردسر نيفتند. حالا هم به دادگاه آمده و تقاضا دارم با انجام آزمايشهاي ژنتيكي، به دغدغه 30 سالهام پايان دهم و همه حقايق روشن شود و نام «فرشيد» را از شناسنامهام حذف كنم.قاضي محمود بقال شيروان با شنيدن ادعاهاي پيرمرد، پسر وي را به دادگاه فرا خواند.
«فرشيد» در حالي كه از شنيدن حرفهاي پدرش به خشم آمده بود، گفت: آقاي قاضي، مادرم زني نجيب، مهربان و دلسوز بود كه زندگي سختي را در كنار پدر خسيس و بيعاطفهام سپري كرد. آخر سر هم دق كرد و مرد. بعد از آن هم به خاطر اين كه حاضر به پذيرفتن حرفها و خواستههاي اجباري و غيرمنطقي پدرم براي ازدواج و كار نشدم، او ادعاهاي عجيبي در مورد من مطرح كرده و حالا هم مرا فرزند واقعياش نميداند. من به هيچ عنوان تن به اين آزمايشها نميدهم چرا كه اگر ادعاهاي پدرم ثابت شود، همه زندگيام را تباه شده ميبينم ضمن اين كه معتقدم در صورت اثبات احتمالي موضوع، باز هم قرباني سهلانگاري و مصلحتانديشي او شدهام؛ بنابراين حاضر نيستم آزمايش ژنتيكي بدهم و پدرم بايد مرا فرزند واقعياش بداند چرا كه اگر رهايم كند، ديگر هويتي ندارم و سرگردان و ديوانه ميشوم.
قاضي شيروان پس از شنيدن اظهارات پدر و فرزند و بررسيهاي قضايي، با اعلام ختم رسيدگي پرونده به استناد ماده 1162 قانون مدني، اعلام كرد پدر ميبايست تا دو ماه پس از تولد فرزندش شكايت ميكرد و حالا با گذشت 30 سال، اين موضوع قابل رسيدگي نيست. بدين ترتيب تقاضاي پدر براي نفي ولد رد و پرونده بسته شد.


