صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل

آنچه شما فرستاده‌‍اید: خاطره

صبور باش! درست به همان وزن و اندازه ای است که موقع تولدش خداوند به ما عطا کرد. یادت می آید موقع تولد هم سه کیلو و نیم وزن داشت...
کد خبر: ۳۴۶۴۴۲
| |
14317 بازدید
|
۲
پس از بیست و چند سال که از پسر جوانشان که مفقود الاثر بود خبری نداشتند تازه خبر آوردند که جنازه مطهرش پیدا شده است. پدر و مادر پیر دعوت شده بودند که پیکر فرزندشان را ببینند. سه، چهار کیلو استخوان در کیسه ای درون تابوت بود.

مادر طاقت نیاورد و های های گریه را سر داد. پدر اما چون کوهی استوار بغض را در گلو نگهداشت و رو به مادر کرد و گفت: «چرا بی تابی می کنی؟ صبور باش! درست به همان وزن و اندازه ای است که موقع تولدش خداوند به ما عطا کرد. یادت می آید موقع تولد هم سه کیلو و نیم وزن داشت.» و مادر قدری آرام گرفت... .


راز نامه سربسته

پدر شهید حاج هوشنگ ورمقانی، در فروردین ماه سال 1375 عازم  خانه خدا می شوند. ایشان قبل از عزیمت، از نزدیکان خود می خواهند هر تقاضایی را که دارند نوشته و به وی بدهند. هر کسی چیزی می نویسد؛ یکی اسباب بازی، یکی پارچه متبرک، یکی آب زمزم و دیگری... اما حاج هوشنگ فرصت را غنیمت شمرده و نامه ای سربسته به پدرش می دهد. او از پدرش می خواهد حتما نامه را در کنار حرم حضرت رسول (ص) باز نمایند. پدر شهید ورمقانی به مدینه منوره می رسد نامه حاج هوشنگ را باز می کند.

در آن نوشته بود:

آنچه شما فرستاده‌‍اید: خاطره
(دستخط مبارک شهید ورمقانی)

دقیقا یک ماه پس از بازگشت پدر شهید از خانه خدا، سردار حاج هوشنگ ورمقانی به کمین بیش از هفتاد نفر از گروهک های ضد انقلاب می افتد و در یک درگیری شجاعانه و پس از دو ساعت نبرد مردانه به دیدار مولایش حضرت سیدالشهدا(ع) رفت.

فرستنده: دکتر مجتبی ورمقانی



خلبان شجاع

سر لشگر خلبان شهید سید محمد حجتی از خلبانان تیم آکروجت تاج طلائی و از خلبانان پایگاه دوم شکاری تبریز سال ۱۳۵۴ از امریکا برگشتند و در پایگاه دزفول وارد خدمت شدند. بعد از انقلاب قصد ورود به هواپیمایی کشوری را داشتند ولی با تحرکات ارتش بعث عراق ترجیح دادند به عنوان خلبان شکاری به خدمتشون ادامه بدن.

در تاریخ یکم مهر ماه پنجاه نه در عملیات کمان ۹۹ بعد از ۴ سورتی پرواز جنگی بر روی شهر موصل و شرکت در انهدام استحکامات پدافند و پایگاه هوایی و پالایشگاه موصل در پرواز پنجم الارغم خستگی فراوان و وجود اصرار پرسنل زمینی بعد از اقامه نماز ظهر بر روی باند پرواز و سپردن وسایل شخصی خویش به افسر کامان پست به گفته خلبان شهید جناب ظریف خادم که وینگمن پرواز بودند پس از اجرای موفقیت آمیز عملیات در حین برگشت به پایگاه هواپیما دچار ایراد شده و مجبور به اجکت میشود.

به گفته جناب ظریف خادم اجکت کاملا با موفقیت انجام میشود. و دلایل متعددی همراه با سند به زنده اسیر شدن ایشان وجود داشت. ولی در سال ۱۳۸۲ به استناد به یک پاره روزنامه عراقی مربوط به تاریخ پرواز ایشان که در آن فقط تصویر کارت شناسایی و لاشه یک فروند هواپیمای اف ۵ ئی بدون شماره بر روی بدنه که در آن روزنامه چاپ شده بود، نوشته شده بود: خلبان ایرانی با هواپیما پس از درگیری به زمین بر خورد کرده و در جا کشته شده است. پیکری همراه با پیکر خلبان شهید ابراهیم دل حامد تحویل ایران داده شد طی چند روز مراسم باشکوه در تبریز به خاک سپرده شدند.

فرستنده: مهران حجتي



الیوم یوم الافتخار

آرام، آرام و در نهایت سکوت رزمندگان گردان از منطقه تپه چشمه در شب عملیات فتح المبین به سمت نیروهای دشمن حرکت کردند فاصله ی ما تا خط مقدم نیروهای عراقی زیاد نبود.

 تنها چیزی که فکرم را به خود مشغول کرده بود وجود میدان مین و سیم خاردارهایی بود که دشمن در جلو خط مقدم خود داشت اما بحمدالله بعد از خواندن نام مبارک یا زهرا (س) به عنوان رمز عملیات، طولی نکشید که شهيد سید جمشید صفويان و دو فرمانده گروهان دیگر گردان بلال خبر سقوط خط مقدم نیروهای عراقی را در بی سیم ها فریاد می زدند. بعد از پاک سازی منطقه باید خود را به جاده دشت عباس می رساندند اما در مسیر گروهان سید کارخانه ای وجود داشت به نام کارخانه سنگ شکن که مقر یکی از گردان های عراق بود زمانی که به این مقر رسیدند با مقاومت نیروهای مستقر در آن روبرو شدند به طوری که شهید صفویان از طریق بی سیم اعلام کرد محاصره شده اند زیرا تعدادی از تانک هایی که از جبهه کرخه عقب نشینی کرده بودند برای دفاع از خود در حوالی این کارخانه آرایش گرفته بودند.

من به عنوان فرمانده گردان با شنیدن این خبر اضطراب تمام وجودم را فرا گرفت و مانده بودم چه جوابی را به او بدهم لحظاتی فکر کردم که آیا نیروهای دو گروهان دیگر را که به هدف رسیده اند برای شکستن حلقه ی محاصره بفرستم؟ اما در آن تاریکی شب و فاصله ی نسبتا زیاد، این امکان وجود نداشت.

هر لحظه که می گذشت محاصره تنگ تر و خبر شهادت و زخمی شدن نیروهایش را گزارش می کرد. در حالی که به دنبال راه و چاره ای می گشتم ناگاه صدای سید در بی سیم بلند شد که ما را دلداری می داد و با شجاعت و با روحیه ای بالا می گفت در فکر نباشید طرحی به ذهنم رسیده که محاصره شکسته می شود. من نیز چون به تدبیر و هوشیاری سید کاملاً آگاه بودم با اطمینان خاطر گفتم سید بسم الله از جدت نیز طلب کمک کن. البته تنها کمک ما به آنها این بود که برادران شنود بی سیم توانستند در دستگاه مخابراتی فرمانده عراقي ها اختلال ایجاد کرده و با زیرکی خاصی به جای فرمانده رده ی بالاتر با زبان عربی به آنها دستور عقب نشینی دهند.

از آخرین تماس سید حدود یک ساعت گذشت در حالی که دل نگران بودم و با تمام توان سعی می کردم هر چه زودتر خود را به محل حادثه برسانم ناگاه صدای او در بی سیم پیچید و از روی جاده دشت عباس پیروزی را تبریک می گفت از شنیدن این خبر بسیار خوشحال شدم و خدا را شکر گفتم.

دم دمای صبح بود که به سه راهی قهوه خانه رسیدم عده ای از بچه ها در حال خواند نماز بودند و عده ای هم سید را بر روی دوش گرفته و شعار می دادند: الیوم یوم الافتخار – العزه للمسلمین ...در حالی که اشک شوق در چشمان حلقه می زد بر این همه دلاوری و تدبیر تحسین می گفتم اما آنچه که برایم سوال برانگیز بود چگونگی تدبیر سید و رهایی از حلقه محاصره بود تا این که پس از آرامش نیروها و استقرار در خط پدافندی چگونگی کار را از سید جویا شدم او می گفت در حالی که گلوله های آر پی چی ما تمام شده بود. اما با امیدی که در دل داشتم از تجربه ی عملیات های گذشته استفاده کرده و با تقسیم برادران رزمنده در دو گروه با دو هدف مشخص در یک لحظه همراه با تیر اندازی و تکبیر گویان برای باز کردن رخنه در محاصره اقدام کردیم چند نفر با رساندن خود به تانک ها و با انداختن نارنجک به داخل تانک ها آنها را منفجر کردند، عراقی ها با شنیدن صدای تکبیر دوستان بسیجی فکر کرده بودند با عده زیادی روبرو هستند و انفجار چند دستگاه تانک بر وحشت آنها افزوده بود لذا در حالی که دست ها را به سر گذاشته بودند و زیرپوش سفید خود را بالا گرفته بودند به اسارت نیروهای ما در آمدند.

خاطره از: سردار حاج غلامحسین کلولی
فرستنده: خانواده شهيد



کمک آرپی جی زن

کمک آرپی جی زن کسی بود که همراه با نفر آرپی جی زن در حالی که خود مسلح به تجهیزات انفرادی و اسلحه کلانش بود یک کوله حمل گلوله های آرپی جی را نیز با خود داشت که حاوی سه موشک بود. هر آرپی جی زن ، دو نفر کمکی داشت.

برای جنگ با تانک های دشمن و اصطلاحا جنگ ضد زره ، آرپی جی زنان شکارچی تانک بودند و طبیعی است با توجه به تعداد محدود گلوله ای که خود و کمک هایش حمل می کردند نهایتا می توانستند ده گلوله داشته باشند.

در عملیات فتح المبین شهید سید عزیز قلندری که تجربه حضور در عملیات طریق القدس (فتح بستان) را داشت، اگر چه خودش بی سیم چی بود اما می گفت: تمام کسانی که در گردان هستند و می توانند در عملیات با خود گلوله آرپی جی حمل کنند، لا اقل یک گلوله بدست گرفته با خود بیاورند! و این گونه شد که در عملیات فتح المبین حتی فرمانده گردان و بی سیم چی هایش نیز به کمک آرپی جی زن تبدیل شدند... .
ارسالی از: مصطفي آهو زاده



ناكامي خلبان عراقي

از صبح روز شنبه 14/9/1360 تا نزدیکی ظهر ، حدود 9 فروند از هواپیماهای عراقی و از نوع میگ ، سوخو و میراژ در آسمان شهر دزفول به پرواز در آمده بودند و بعضی از مناطق مسکونی را بمباران می کردند  تا اینکه بین ساعت 2 تا 3 بعد از ظهر بود که در ساختمان رادیو دزفول نزدیک مصلای جمعه نشسته بودیم ؛ ناگهان با شنیدن صدای مهیب هواپیما از داخل ساختمان بیرون آمدیم.

هواپیمای عراقی باز هم در حال پرواز بر فراز شهر بود به آسمان که نگاه کردیم دیدیم که هواپیمای عراقی مورد اصابت موشک های زمین به هوای یکی از سایت های دزفول قرار گرفته و در جنوب غربی آسمان دزفول در حال سقوط کردن است. من(محمدحسین درچین) که آن موقع نویسنده ، گزارشگر و گوینده رادیو بودم به همراه علی اکبربامشاد(مسئول بخش عربی رادیو دزفول) و پرویز جدید زاده(صدابردار و مسئول پخش) و فکر می کنم محمد علی کشتزار(مسئول پشتیبانی) سوار جیپ شهباز آبی رنگ رادیو شدیم.

از مسیر پل قدیم به طرف پل گاومیش آباد رفتیم ما از یک سمتِ کانال بزرگ آب در حال رفتن به محل سقوط هواپیما بودیم و اتفاقا جیپ شهباز آبی رنگ فرمانداری هم از آن طرفِ کانال به سمت محل سقوط هواپیمای عراقی می رفت . از داخل جیپ که به آسمان نگاه می کردیم دیدیم که خلبان هواپیما با استفاده از چتر نجات به قول معروف اِجِکت کرده و در حال پایین آمدن است.

موقعی که به محل سقوط خلبان عراقی در نزدیکی روستای سنجر رسیدیم تعدادی از مردم که آنجا بودند می گفتند: که خلبان عراقی در حال سقوط با چتر نجات ازارتفاع 50-60  متری بالاتر از سطح زمین به طرف ما تیراندازی کرده و حتی موقعی که روی زمین رسیده بود شروع کرده و با چاقویی که از توی جیب شلوارش در آورده بود به ما حمله و از خودش دفاع می کرد . به هر صورتی که بود خلبان را دستگیر کرده ، او را گرفتند و سوار جیپ فرمانداری کردند.

برای برگشت جیپ فرمانداری از آن طرف کانال و ما هم از طرف دیگر کانال به سوی شهر حرکت کردیم. موقع برگشت جمعیت زیادی در نزدیکی سدّ تنظیمی گاومیش آباد منتظر بودند و  فکر می کردند که خلبان عراقی در ماشین ماست. دیدیم که مردم مرتّب به ماشین ما آب دهن می اندازند. بالاخره موقعی که هر دو جیپ با هم به شهر رسیدیم باز هم مردم فکر می کردند که خلبان عراقی  در ماشین ما است و باز هم شروع کردند به پرتاب آب دهان به ماشین؛ بله همه ی شیشه و پنجره ها پر شده بود از آب دهانِ جمعیتی که مثلاً به استقبال آمده بودند. بالاخره خلبان عراقی توسط بچه های فرمانداری به پایگاه چهارم شکاری دزفول برده شد.

درحال برگشت به محل رادیو من به آقای بامشاد مسئول بخش عربی رادیو دزفول گفتم که خوبه برای مصاحبه با خلبان عراقی به پایگاه برویم. فردای آن روز من و آقای بامشاد و یکی از گویندگان بخش عربی به نام خالد احمد سیفی به همراه گروه فیلم برداری به طرف پایگاه دزفول رفتیم . آقای بامشاد به عنوان گزارشگر و من هم به عنوان صدا بردار رادیو دزفول وارد پایگاه چهارم شکاری دزفول شدیم.

ابتدا به اتاقی وارد شدیم که محل مراقبت از خلبان عراقی بود . در آنجا چند خلبان ایرانی و همچنین خلبان عراقی که روز گذشته هواپیمایش سقوط کرده بود نشسته بودند.

در ضمنِ پذیرایی، آقای بامشاد به زبان عربی شروع کرد به سؤال کردن و من هم صدایشان را ضبط می کردم. ابتدا خودش را معرفی کرد. گفت: که اسمش "محمد طاهر فتاح" است و هواپیمایش از نوع سوخو 20 می باشد. البته این گزارش تصویری و رادیویی بعداً هم از شبکه های رادیویی و تلویزیونی پخش شد موقعی که  آقای بامشاد با او صحبت می کرد او گفت: که مراسم عقد من چند روز پیش بوده و قرار بود که پس از برگشت از این مأموریت پروازی مراسم ازدواجم را برگزار کنم بعد از این صحبتها از طرف خلبانان ایرانی سوالاتی تخصصی به زبان انگلیسی می شد و آقای بامشاد هم به زبان عربی سؤال و ترجمه می کرد خلبان عراقی یعنی "محمد طاهر فتاح" هم ضمن تشریح مأموریت خودش با کمال آرامش صحبت می کرد و از برخورد خوب و اسلامی حکومت و حاضران در جلسه حفاظتی تشکر می کرد... .

این بود یکی از خاطراتم از دوران جنگ و هشت سال دفاع مقدس و همچنین حضور در رادیو دزفول.

فرستنده: محمد حسين درچين



توسل

دسته غواصی از بین افرادی انتخاب شده بود که هم روحیه خوبی داشتند و هم از نظر جسمی قوی بودند. چون علاوه بر حساسیت عملیات، مسافت زیادی را باید در آب طی می کردند تا به دشمن می رسیدند.

 زمانی که همه داشتند برای عملیات بدر آماده می شدند سردار شهيد سید جمشيد صفويان  این گروه را روی پل های خیبری که بر آب شناور بودند جمع کرد و یکایک آنها را نسبت به ماموریتشان توجیه و تذکرات مهمی را یاد آورد شد. سپس مطالب گیرایی درباره جنگ تحمیلی، امام و رسالت بسیجیان گفتند. او با یاد شهیدان بچه ها را ترغیب به ادامه راه، گذشت، ایثار و مقاومت و پایداری در مقابل سختی های این عملیات کرد.

با توجه به این که سخنانش از زندگانی پیامبر و چهارده معصوم الهام می گرفت این بار از محرومیت ها و مظلومیت حضرت فاطمه (ص) و زندگی پر از رنج او صحبت کرد و مرثیه ای زیبا از آن بی بی مظلم سرود. در حالی که اشک همدم چشم های او و دلاور مردان بسیجی شده بود و به تنها دختر پیامبر (ص) توسل کرد او که در عملیات های سخت و دشوار از حضرت زهرا (س) کمک می خواست آن روز از آن بزرگوار خواست تا ماموریت به نحو احسن انجام گیرد و ما پیروزمند صحنه نبرد باشیم.

این صحبت گرم سید جمشید چنان در دل بچه ها اثر کرد که با روحیه ای بالا و بدون خستگی، در تاریکی شب و در آبی سرد، مسافتی طولانی را در می نوردیدند و پس از رسیدن به هدف با خواندن رمز عملیات طولی نکشید که دشمن را تصرف و خبر پیروزی در بی سیم ها تبریک گفته می شد.

فرستنده: ناصر اسد مسجدی



محمدعلي از زیارت منصرف شد

مادرش می گوید: از جبهه به اتفاق یکی از دوستانش 10روز مرخصی گرفته بود تا به پابوس امام رضا (ع) برود. بعد از خدا حافظی و رهسپار شدن، دو روز بعد برگشت با تعجب و اضطراب علت را جویا شدم، گفت:« مادر من و دوستم به تهران که رسیدیم وقتی خبر انفجار دفتر نخست وزیری و شهادت شهیدان رجائی و باهنر را شنیدیم با هم عهد بستیم که سریعا به جبهه بر گردیم و انتقام این خونهای بناحق ریخته را در میدان کارزار بگیریم، لذا از راه دور علیرغم اینکه دلهایمان بسیار مشتاق زیارت آقا بود، عذر خواهی کردیم و سراسیمه برگشتیم»

مادرش می گفت: اعزام آخرش ، قبل از حرکت و خداحافظی  آمده و روبروی من نشست و گفت: «مادر! راستی یکی که خیلی خیلی او را دوست داری از تو هدیه ای می خواهد به او می دهی؟» گفتمش: خوب بگو ببینم آن کیست؟ گفت، اول باید قول بدهی هر چه را که می خواهد به او می دهی یا نه؟ بعد اسمش را برایت خواهم گفت.این موضوع چندین بار بین ما تکرار شد تا گفتم:اگر واقعا کسی است که این قدر که تو می گویی من دوستش دارم باشد، اگر جان نیز بخواهد دریغ نمی کنم، و او به آرامی گفت: «مادر عزیز! آن خدای منان است که مرا از تو هدیه می خواهد»

این سخن، به یکباره مرا بر زمین میخکوب کرد و لحظه ای بعد که بر عواطفم چیره شدم،گفتم: مادر امیدوارم که در مرحله اول پیروز باشید و در نهایت نیز «انالله و اناالیه راجعون» و قطرات اشکم لحظه وداعمان را نورانی تر کرد.

شهید محمد علی چیتگر در تاریخ  28/6/60 درست بیست روز بعد از این ماجرا پیمانش را با خون آذین بست و کربلایی شد.

فرستنده: خانواده شهيد



استخاره شهادت

یاد دارم قبل از آخرین عملیاتی که شهید شد ( والفجر مقدماتی ) برادر شهيد م سيد منصور  در سپاه دزفول نیروی من بود پیش من آمد و از من خواست که اجازه دهم به جبهه برود به او گفتم نمی شود او اصرار می کرد و من اجازه نمی دادم چون قصد داشتم خودم در عملیات بروم و نمی خواستم از خانواده ی ما دو نفر در عملیات باشند. ایشان شدیدا اصرار می کرد و من موافقت نمی کردم .او گفت ببین این دفعه بگذار من بروم.

در چهره ی او معصومیت عجیبی بود نمی دانم چطور شد که موافقت کردم و یاداشتی به او دادم و او را به واحد امور پاسداران سپاه معرفی کردم.

وقتی نامه را گرفت خیلی تشکر کرد و گفت  دیگر به عنوان مسئول با تو صحبت نمی کنم بلکه بعنوان برادرم حرف می زنم . اولا میدانستم که موافقت می کنی. گفتم چطور؟ گفت: استخاره کرده بودم ثانیا نذری دارم که بر گردن توست گفتم چه نذری بعد دفترچه بانکی اش را به من دادو گفت تمام پس انداز من در طول این 20 سال زندگی این است نگاه کردم مبلغ 16 هزار تومان و اندی در آن بود گفت نذر کرده ام که پیش تو بیایم و چنانچه موافقت با جبهه رفتن من کردی همه اینها را در راه خدا بین فقرا تقسیم کنم. شما باید زحمت شان را بکشی .به او گفتم این تمام دارایی توست بهتر است بخشی از آن را نگهداری گفت نه نذر کرده ام گفتم خودت که برگشتی تقسیم کن چون فکر نمی کردم دیگر بر نگردد آن را گرفتم و در میزم گذاشتم تا خودش برگردد اما او دیگر برنگشت و  به دیدار معبودش رهسپار گشت.

من چند ماه بعد از عملیات به توصیه او عمل کردم و آنها را بین فقرا تقسیم کردم و در حالیکه همه ی خانواده از من دلگیر بودند که چرا با عزیمت او موافقت کردم من خرسند بودم که او به آرزویش رسید.

بعد از شهادت ایشان با یکی از دوستان صحبت کردم او گفت قبل از رفتن به جبهه و آمدن پیش شما به من گفت می خواهم نزد مرحوم آیت اله بیگدلی استخاره کنم  همان استخاره ای بود که خاطره آن را ثبت کردم.

فرستنده: سيد ناصر قاطمه باف (برادر شهيد)



او معلم من بود

من دفترچه‌اي در دوره اسارت داشتم که شهيد فرخي در آن داستاني از امام سجاد(ع) را نوشته بود. اين داستان درباره کاروان‌هاي مکه بود.
يک روز که من و يکي از دوستان نزديک شهيد فرخي مشغول خواندن آن داستان بوديم، سربازان عراقي به اتاق ما آمدند. دفتر و خودکار مرا گرفتند و پرسيدند: «اين دفتر و خودکار را از کجا آورده‌اي؟»

گفتم: «آنها را نيروهاي خودتان در اردوگاه قبل به من دادند.» معلوم بود که حرف مرا قبول نکردند. ما دو نفر را به نزد فرمانده اردوگاه بردند. او دستور داد ما را ده روز بازداشت کنند و هر روز شکنجه دهند. آنها مي‌خواستند بفهمند مطلب را چه کسي نوشته است و خودکار مال کيست؟

سرانجام بعد از ده روز آزاد شديم و فهميديم که شهيد فرخي با وجود اين مساله، باز کلاس درس را تعطيل نکرده و به کار خود ادامه مي‌داد.

به سبب برپايي کلاس درس و آشنا کردن اسيران با ظلم حکومت عراق، فرخي را از اتاق ما به اتاق ديگري بردند. او هم مجبور شد کلاس درس ما را در نيمه‌هاي شب تشکيل دهد. با اينکه مي‌دانست عراقي‌ها در اتاق‌ها جاسوس گذاشته‌اند و از تشکيل کلاس دوباره آگاه خواهند شد.

همينطور هم شد. وقتي آنها باخبر شدند که فرخي دوباره کلاس تشکيل داده است، او را به شدت شکنجه کردند و از آن به بعد بيشتر مواظب او بودند.

بعد از مدتي دوباره شهيد فرخي براي ما کلاس تشکيل داد. اين بار خودکار براي نوشتن نداشتيم. با پيشنهاد او خاک باغچه اردوگاه را الک مي‌کرديم و با چوب روي خاک صاف، مي‌نوشتيم. او حتي به همين طريق هم از ما امتحان مي‌گرفت.

با وجود اين سختي‌ها، شهيد فرخي سوادآموزي را به دقت دنبال مي‌کرد. بچه‌ها را هم به ياد گرفتن بيشتر تشويق مي‌کرد.
سرانجام عراقي ها آن قدر او را شكنجه كردند تا به  شهادت رسيد .

فرستنده: برادر آزاده اسماعيل باميان



به ياد بسیجی سیدمرتضی ملارجبی

شهید سید مرتضی ملارجبی و من علاوه بر حضور بسیجی در بهداری رزمی لشکر.مدت خدمت سربازی را نیز در همان گردان سپری کرده بودیم.

سید چند روز قبل از من خدمتش تمام شد و به دزفول امد و ازدواج کرد. من هم تازه خدمتم به اتمام رسیده بود و مدتی از عملیات والفجر8 گذشته بود. جهت استراحت و تجدید دیدار به خانه برگشته بودم یکی دو روز قبل از عملیات کربلای ۴ هنگام غروب سید آمده بود دم خونه ما و گفت: حاج قاسم خورشید زاده گفته بچه ها زود برگردن بیان عملیات سختی در پیشه. باید آماده بشی زود برگردیم.

گفتم: سید تو که تازه ازدواج کردی لااقل یه چند روز دیگه بمون فردا نه پس فردا با هم میریم.

سید گفت: نه باید همین الان بریم.

گفتم: سید من دیروز اومدم. بزار فردا بریم.

سید یه نگاه پر معنا به من کرد و گفت: من رفتم ولی این رو بدون فردا دیره.

نگاهش قلبم رو آتیش زد و توی نگاه سید پر بود از نصیحت. من بی لیاقت همراش نرفتم و موندم پس فردا. زمانی که رسیدم منطقه دیگه کار از کار گذشته بود.بی اختیار یاد صحرای کربلا افتادم. یاد عبدالله بن عفیف، که میخواست در کربلا اباعبدالله رو یاری کند.

سید مرتضی شهید شده بود و فقط برای من روسیاه شرمساری مانده بود و بس. یادمه سید در طول خدمت سربازی یه تکیه کلام داشت که هیچ وقت فراموش نمی کنم. سید می گفت: دوست دارم اگه قراره شهید بشم بسیجی باشم.

بهش میگفتم: سید اونهائی که تو خدمت سربازی شهید میشن هم شهیدن.

می‌گفت: میدونم ولی بسیجی شهید شدن یه لطف دیگه داره.

او در همان عملیات به شهادت رسید.

فرستنده: امیر ابراهیمیان



خاطره ای از امیر سرتیپ غلامحسین دربندی:
نباید جراحت من روحیه پرسنل تحت امرم را پایین بیاورد

یکی از فرماندهان شجاعی که در عملیات بیت المقدس با هم بودیم، امیر سرتیپ مختار راعی بود که در مرحله دوم عملیات، به شدت مجروح شد. ترکش به پیشانی‌اش خورده بود و وارد شدن این ترکش به جمجمه‌اش، موجب شکستگی سرش شد.

او را به همراه چند مجروح دیگر به ایستگاه جمع‌آوری، تخلیه و درمان مجروحین آورده و سرش را باندپیچی کردیم. به تشخیص پزشک معالج قرار شد برای درمان به عقب منتقل شود.

وقتی متوجه شد که می‌خواهیم او را منتقل کنیم، مانع شد و گفت مرا دوباره به خط برگردانید! هر چقدر اصرار کردیم که جراحت شما بسیار زیاد است و نظر پزشک به جراحی است، توجهی نکرد و گفت «قرار است امشب مرحله بعدی عملیات انجام شود. اگر من نباشم روحیه پرسنل تحت امر من پایین می‌آید و ممکن است عملیات را با مشکل مواجه کند. باید مرا به خط برگردانید!»

به خاطر دارم که یک آمپول مرفین به او تزریق کردم تا حداقل کمی دردش ساکت شود. بعد باند بسیار بزرگی دور سرش بسته و او را با آن حال به خط برگرداندیم! او را داخل نفربر نشاندیم درِ نفربر را هم باز گذاشتیم. راعی با آن وضعیت هر از چندگاهی برای بچه‌ها دستی تکان می‌داد.

جالب اینکه وقتی نیروهایش او را در آن شرایط می‌دیدند که در کنارشان تفنگ در دست می‌جنگد، روحیه مضاعفی می‌گرفتند و حتی شادی خودشان را هم ابراز می‌کردند.

آن مرحله نیز، مرحله موفقی بود که توانستیم با پیروزی به پایان برسانیم و وارد مرحله بعدی عملیات شویم که منجر به فتح خرمشهر شد.

آنقدر این رشادت‌ها، ایثارها و فداکاری‌ها زنده است که هنوز بعد از 30 سال می‌توان خاطرات تمام ناشدنی که نشان‌گر غرور و حماسه آنهاست را استخراج و بازگو کرد.
 
گفتنی است امیر سرتیپ راعی اکنون از جانبازان سرافراز جنگ تحمیلی است.



عاشقانه‌ترين وداع

صداي زنگ تلفن به گوش مي‌رسد. مادر گوشي را برمي‌دارد. سلام ...

راستي آقاي كلانتري كي‌ مي‌رسيد خونه؟ خانم شهيد ثابت قدم آمده‌اند اينجا،‌ قرار است باهم برويم مراسم شب هفت شهيد عرب‌سرخي.

- نه خانم من به مراسم نمي‌رسم. انشاءا... با چند نفر از همكارها امروز قراره اعزام بشيم اسلام آباد غرب.

در خانه كسي نيست به غير از من و محمد. مامان و مهديه و زهرا با همسر شهيد ثابت قدم رفته‌اند مراسم ختم شب هفت شهيد عرب‌سرخي.

زنگ در به صدا درمي‌آيد. بدو بدو ميروم تا در را باز كنم.
باباست.

سلام دخترم ... مامان كجاست؟

مامان رفته مراسم شهيد عرب‌سرخي.

از لحظه ورود به خانه آرام و قرار ندارد،‌ قدمهايش را تند تند برمي‌دارد و با عجله مدام از اين اتاق به آن اتاق مي‌رود.  مثل مرغ پركنده است.

نمي‌توانم درك كنم اين همه عجله براي چيست؟ ساكش را گذاشت وسط اتاق و از كمد يك سري لباس و وسايل ديگربرداشت و گذاشت توي ساك.

الان كه بزرگ شدم و به آن روز فكر مي‌كنم مي‌بينم كه چقدر بابا عجله داشت.  البته در سخنراني چند روز قبل هم به دوستان و همكارانش هم يادآور شده بود كه برادرها عجله كنيد درهاي بهشت دارد بسته مي‌شود.

اين شتاب و عجله در رفتار باباانگار به من هم منتقل شده بود و اين حالت برايم طبيعي نبود.

كسي نبود كه بابا را راهي كند. احساس كردم بابايم دارد غريبانه مي‌رود و يك جورايي الان من بايد راهيش كنم.

يك حس مسئووليت داشتم ولي نمي‌دانستم بايد چه كار كنم.  همه فكرها توي سرم رژه مي‌رفت، اما به كسي چيزي نگفتم.

دوستان بابا كنار در با يك لندرور سبز رنگ منتظرش بودند.

بابا آماده رفتن بود. اين وسط پيش خودم گفتم من هم بروم مثل مامان كه هميشه قرآن را بالاي سر بابا مي‌گرفت بابا را از زيرش رد كنم.  در همين فكر بودم كه بابا خيلي ساده و معمولي و بدون هيچ تشريفات خاصي با ما خداحافظي كرد.

بچه‌ها من رفتم.

محمدجان يادت باشد بعد از من، تو مرد اين خانه هستي.  مواظب مادر و خواهرهايت باش.

پدرم هميشه با رفتار و حرف‌هايش، با ما مثل آدم‌بزرگ‌ها رفتار مي‌كرد.

داداش محمد دنبال بابا تا دم ماشين رفت.

من هم به آشپزخانه رفتم يك كاسه روحي برداشتم. شيرآب را با سرعت هرچه تمامتر باز كردم تا ظرف پر از آب شود.

عجله داشتم مي‌خواستم زودتر به كوچه برسم. از آشپزخانه كه در ته حياط بود،‌ بايد بدو بدو مي‌رفتم تا از راهرويي طولاني‌ رد شوم و به ماشين بابا برسم.

از شدت عجله‌اي كه داشتم بيشتر آب داخل كاسه را روي لباس‌ها و زمين ريخته بودم.

خودم را به سر كوچه رساندم.  ماشين بابا به خوبي ديده نمي‌شد داشت به ته خيابان مي‌رسيد. دير رسيدم،‌ بابايم رفته بود.

خيلي ناراحت شدم. حس عجيبي داشتم. نمي‌دانم دلم گرفت،‌ ترسيد،‌ اضطراب داشت،  نمي‌دانم. ولي هرچه بود حس خوبي نبود.

همان يك ذره آبي كه ته ظرف مانده بود را ريختم پشت سرش،‌ ولي دلم راضي نمي‌شد. پيش خودم اينطور استدلال مي‌كردم،‌ نه اين كه نشد بدرقه. نكند چون آبي كه پشت سر بابا ريختم كم بوده و يك ظرف پر نريختم خداي نكرده... يعني حتما بايد ظرف پر از آب باشد تا اتفاقي براي پدرم نيفتد.

به اين فكر اكتفا نكردم. دوباره رفتم داخل آشپزخانه،‌ كاسه را پر پر آب كردم و برگشتم در كوچه‌اي كه خالي از آدم بود پشت سرش آب ريختم.فكر مي كنم اين كار را دو يا سه بار تكرار كردم.

حالا ديگر شب شده بود. مادرم از راه رسيد. بچه‌ها پدرتان آمد؟

آره مامان شما نبودي، آمد، وسايلش را جمع كرد و رفت.

مامان ديگر هيچ نگفت.  يك جور خاصي سكوت كرد،‌ به فكر فرو رفت و رفت توي آشپزخانه تا شام را مهيا كند.
اين صحنه هم جزء‌ صحنه‌هايي است كه هيچوقت از خاطرم نمي‌رود.

بچه‌ها، اين چندتا دانه كتلت ته ديس را هم بخوريد، ديگه چيزي باقي نمونه. مامان، من كه سير شدم. بچه‌ها، خالي خالي بدون نان بخوريد. بابا براي شام نمي‌آيد ،بخوريد.

يكي،‌ دو ساعت گذشت. يواش يواش آماده خوابيدن مي‌شديم.

نمي‌دانم ساعت 10 بود يا 11 كه صداي زنگ در بلند شد.

مامان گفت:‌ يعني كيه اين وقت شب؟

همه بچه‌ها دويديم به سمت در.

در باز شد.  واي خداي من!! بابام برگشته بود.

بابا مي‌گفت:  ابتدا قرار بود اعزام ما به سمت اسلام‌آباد غرب امروز باشد ولي زماني كه به قرارگاه‌مان رفتيم به ما اطلاع دادند كه حركت امروز به دليل يكسري هماهنگي‌ها كنسل شده و به فردا صبح موكول شده است.

برق شادي را در چشمان مادرم ديدم.  چيزي نگفت ولي من احساس كردم كه چقدر از نرفتن بابا خوشحال شده.

بابا شام نخورده بود و خسته و گرسنه و تشنه به خانه برگشته بود.

مامان تند تندبرايش بساط املت را فراهم كرد.  راستي بابا املت خيلي دوست داشت.  مامان گفت:‌ اتفاقاً  يك، چند تا كتلت مانده بود ولي من به بچه‌ها گفتم بابا شب برنمي‌گردد، بچه‌ها بقيه اش را خوردند.

آن شب همه ما به غير از مامان آخرين ديدارشان با پدر را تجربه مي‌كردند.  چون فرداي آن روز صبح زود پدرم همه ما را در خواب بوسيده بود و رفته بود.

ولي اين رفتن با رفتن ديروز بعدازظهر كلي فرق داشت.

مادرم مي‌گفت: در مراسم شهيد عرب‌ سرخي كه بودم خدا خدا مي‌كردم كه وقتي به خانه برگشتم ابوالفضل نرفته باشد.  وقتي رسيدم خانه و ديدم كه رفته خيلي دلم گرفت.

پيش خودم گفتم:‌ خداي محمد يك كاري بكن كه ابوالفضل برگردد. من خودم با دست‌هاي خودم ساكش را ببندم و از زير قرآن ردش كنم وگرنه اگر برود و خداي نكرده اتفاقي برايش بيفتد تا آخر عمرم خودم را نمي‌بخشم.

حالا معني خوشحالي و برق چشمان مادرم را زماني كه زنگ در،‌ آن وقت شب به صدا درآمد مي‌فهمم.

مطمئناً خدا هم نمي‌خواست كه مامان و بابا اينطوري از هم جدا شوند و حسرت آخرين خداحافظي و پچ‌پچ‌هاي عاشقانه بر دلشان باقي بماند.
سمانه كلانتري
دختر شهيد ابوالفضل كلانتري







مطالب این ستون در طول هفته دفاع مقدس همزمان با همراهی مردم تکمیل می‌شود

مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۱۴
انتشار یافته: ۲
saba
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۹:۲۲ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
خدا آخر و عاقبت همه رو ختم به خیر کنه.
صفا
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۹:۵۵ - ۱۳۹۲/۰۷/۰۲
خاطره خلبان عراقی خیلی جالب بود.
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟