می گفت ... فکر کردم ... / جوینده
وبلاگ جوینده نوشت: توی طبیعت بیرون شهر داشتیم قدم میزدیم. هوای خوبی بود، چمن، درخت، رودخانهای که در ته درهای کم عمق جاری بود و درختانی که دیواره دره رو پوشونده بودن.
همین طوری که راه میرفتیم یه هو دست منو گرفت و گفت بیا. و سریع شروع به راه رفتن کرد.
گفتم کجا میری؟ گفت تو بیا. بدو. سریع میرفت. از لای درختا و از شیب کنار رودخونه پایین میرفت و من تمام سعی خودمو میکردم که بهش برسم و ازش جا نمونم. هر چی میپرسیدم آخه کجا میری. اون فقط میگفت تو فقط بیا.
وقتی به زمین مسطح کنار رودخونه رسیدیم ایستاد. گفتم خوب چیه قضیه منو تا اینجا کشونی؟
گفت: این همه با سختی دنبال من اومدی اذیت نشدی؟
گفتم: یه ذره اما مهم نیست.
گفت: این قدر پرسیدی کجا میری و من نگفتم نگران نشدی؟ نترسیدی؟ با خودت نگفتی ممکنه یه بلایی سرت بیارم؟
گفتم: خوب نه! من به تو اعتماد دارم. اونم تو که میدونم چه آدم دوست داشتنی و با ارزشی هستی. برای چی باید میترسیدم؟
گفت: تو به من که یه آدم و یکی از مخلوقات خدا هستم این همه اعتماد داری که بدون ترس دنبال من از لا به لای همهٔ این درختا و از شیب این دره پایین میایی، چه طوریه که وقتی خدا تو رو توی زندگی به جایی میبره که از نظر تو آخرش معلوم نیست، میترسی و نگران میشی؟ نمیشه همون قدر که به من اعتماد کردی، فقط همون قدر و نه بیشتر، به خدا اعتماد کنی؟
فقط با دستام صورتمو پوشوندم و فکر کنم عمیقترین، و البته سازندهترین، احساس شرمندگی زندگیم رو تجربه کردم ...
همین طوری که راه میرفتیم یه هو دست منو گرفت و گفت بیا. و سریع شروع به راه رفتن کرد.
گفتم کجا میری؟ گفت تو بیا. بدو. سریع میرفت. از لای درختا و از شیب کنار رودخونه پایین میرفت و من تمام سعی خودمو میکردم که بهش برسم و ازش جا نمونم. هر چی میپرسیدم آخه کجا میری. اون فقط میگفت تو فقط بیا.
وقتی به زمین مسطح کنار رودخونه رسیدیم ایستاد. گفتم خوب چیه قضیه منو تا اینجا کشونی؟
گفت: این همه با سختی دنبال من اومدی اذیت نشدی؟
گفتم: یه ذره اما مهم نیست.
گفت: این قدر پرسیدی کجا میری و من نگفتم نگران نشدی؟ نترسیدی؟ با خودت نگفتی ممکنه یه بلایی سرت بیارم؟
گفتم: خوب نه! من به تو اعتماد دارم. اونم تو که میدونم چه آدم دوست داشتنی و با ارزشی هستی. برای چی باید میترسیدم؟
گفت: تو به من که یه آدم و یکی از مخلوقات خدا هستم این همه اعتماد داری که بدون ترس دنبال من از لا به لای همهٔ این درختا و از شیب این دره پایین میایی، چه طوریه که وقتی خدا تو رو توی زندگی به جایی میبره که از نظر تو آخرش معلوم نیست، میترسی و نگران میشی؟ نمیشه همون قدر که به من اعتماد کردی، فقط همون قدر و نه بیشتر، به خدا اعتماد کنی؟
فقط با دستام صورتمو پوشوندم و فکر کنم عمیقترین، و البته سازندهترین، احساس شرمندگی زندگیم رو تجربه کردم ...
گزارش خطا
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۴
نظرسنجی
آیا جام جهانی میتواند مانع جنگ آمریکا با ایران شود؟



