رمضان در اسارت (1)
آنجا بین دو حرام سرگردان بودیم اما...
به گزارش "تابناک" آزادگان سرافراز و فداکار 8 سال دفاع مقدس نمونه های زیبایی از این لذت معنوی و مبارک بودند، عزیزانی که در اردوگاه های دشمن و در اوج شکنجه های روحی و جسمی با فرارسیدن ضیافت الله با نیت قرب الهی، روزه می گرفتند تا با توکل بیشتری در مصایب دوران اسارت بدرخشند و افتخار و سرافرزی برای ملت خویش به ارمغان بیاورند.
کد خبر: ۱۱۳۶۰۸
| | 16200 بازدید
سرویس دفاع مقدس ـ ماه مبارک رمضان موسم پیوند بیشتر با معبود است و این تشنگی پیوند را بیش از همه آنانکه در غربت و تنهایی اند حس می کنند و مناجات های شبانه در کنج خلوت برای آنان که به دور از وطن خویش گرفتار باشند لذیذتر است.
به گزارش "تابناک" آزادگان سرافراز و فداکار 8 سال دفاع مقدس نمونه های زیبایی از این لذت معنوی و مبارک بودند، عزیزانی که در اردوگاه های دشمن و در اوج شکنجه های روحی و جسمی با فرارسیدن ضیافت الله با نیت قرب الهی، روزه می گرفتند تا با توکل بیشتری در مصایب دوران اسارت بدرخشند و افتخار و سرافرزی برای ملت خویش به ارمغان بیاورند.
امسال که حلول ماه شریف رمضان همزمان با بیستمین سالگرد ورود آزادگان گرامی به ایران اسلامی است با یاد روزه های سرشار از معنویت آن عزیزان در اسارت، خاطرات آنان از روزه داری در اسارت را در چند بخش مرور می کنیم:
اوقات شرعی در اسارت
آزاده: سیامک عطایی
با نزدیک شدن ماه رمضان، اسرا برای روزه داری آماده می شدند. عده ای روزهای آخر شعبان را به استقبال می رفتند، عراقی ها جیره ناهار را قطع می کردند و افطاری و سحری می دادند. سحری ساعت 3 بامداد توزیع می شد و افطاری 5 عصر. همان غذای روزانه بود، فقط ساعت آن تغییر یافته بود. غالب اسرا روزه می گرفتند، به جز چند نفری از پیرمردها و افراد مریض که توانایی روزه گرفتن نداشتند و همچنین عده معدودی که با تمارض به نوعی مریضی، روزه نمی گرفتند!
مشکل عمده بچه ها تعیین اوقات شرعی و روز اول و آخر ماه بود. رسانه های عراق بنا بر مذهب اهل سنت حدود 20 تا 25 دقیقه زودتر افطاری را اعلام می کرد، به طوری که هنوز شعاع هایی از خورشید دیده میشد.
برای افطاری مشکلی نداشتیم. آن قدر صبر می کردیم که در مغرب شدن شبهه ای باقی نماند، اما مهم سحرها بود. آسمان را که نمی دیدیم و اوقات شرعی عراق هم برای ما مبنایش تعیین کننده نبود؛ زیرا خود آنها 30 دقیقه را به عنوان امساک معین کرده بودند. روش خوبی بود. اسرا هم همین کار را کردند.
بر اساس محاسبات افراد خبره، سحرها قدری زودتر اعلام می شد و در وقت مقرر امساک میکردیم؛ ولی نماز صبح را 30 تا 40 دقیقه بعد که روشنی هوا از لابه لای میله های پنجره معلوم بود برپا می کردیم. مشکل سحر را هم همین طور حل کردیم.
با جرأت می توان گفت که در طول روز، روزه اسرا به خاطر احتیاط یک ساعت بیشتر از وقت شرعی طول می کشید. مشکل دیگر، تعیین روز اول رمضان و روز عید فطر بود.
در سال 61، ماه در عراق رؤیت نشد؛ اما حکومت عراق اعلام کرد: برای همبستگی با امت عرب ما هم عید اعلام می کنیم!؟
با این مسئله دیگر کسی به رسانه های عراق اطمینان نمی کرد. بالاخص در روز آخر ماه دچار سرگردانی و حیرانی می شدیم. اگر عید باشد و روزه بگیریم حرام است و اگر عید نباشد و روزه نگیریم باز هم حرام. بین دو حرام سرگردان بودیم در اینجا باز درایت حاج آقا ابوترابی و دیگر روحانیون برجسته به یاری اسرا آمدند حاج آقا گفتند: ما در عراق به سر می بریم و به آنچه که از جانب رسانههای عراق اعلام می شود، عمل کنید.
مشکل حل شده بود؛ اما عده ای ایراد می گرفتند. برخی از اردوگاهها که به رادیو دسترسی داشتند با اعلام ایران هماهنگ می شدند که آن هم شاید خالی از اشکال نبود.
کلاً عمده ترین مشکل اسرا در احکام شرعی، نبود مرجع صحیح و مطمئن در موارد نادر بود. جایی که حاج آقا ابوترابی با حاج آقا جمشیدی بودند مشکلی نبود؛ اما در اردوگاه های دیگر، اسرا در عمل به احکام شرعی مشکل داشتند و این مشکل تا آخر اسارت اسرا را به زحمت می انداخت.
یادم هست که روزی اعلام شد در ظرف غذایی فضله موش دیده شده. همه ناهار خود را دور ریختند و صبح تا شب را گرسنه ماندند.
یکبار هم شخصی با پایش که مجروح بود در آسایشگاه راه رفته بود. اثری از خون نبود؛ اما به ناگاه همه افراد آسایشگاه وسایل خود را آب کشیدند و در آن زمستان سخت، عده ای مریض شدند. برخی از برداشت ها از دستورات شرعی باعث بروز این گونه مشکلات می شد. قلب های طاهر اسرا گرسنگی و زحمت را تحمل می کردند؛ اما ناپاکی را خیر و در ماه مبارک رمضان اسرا حریص بودند که درست عمل کنند. عدم دسترسی به مرجع آنان را دچار سر درگمی میکرد و این جداً از مزاحمت هایی بود که دشمن برای شکستن روحیه اسرا ایجاد میکرد.
یادم می آید روز اولی بود که در عراق روزه گرفتیم. ایام روزه با گرم ترین روزهای عراق مصادف بود. به خودم اطمینان نداشتم که تا غروب بتوانم در این گرمای 45 تا 50 درجه دوام بیاورم! به هر صورت آن روز گذشت. دقایقی به افطار باقی نمانده بود. ناگهان در آسایشگاه باز شد. سرباز عراقی داخل شد و با اشاره، مرا به همراه دو نفر دیگر به بیرون محوطه برد. یک ماشین ماسه خالی کرده بودند. گفت: اینها را با فرغون به داخل ببرید! شروع به کار کردیم. نای حرکت نداشتیم. گرمی عجیبی بدنم را گرفته بود و کشیدن فرغون پر، برایم با جا به جایی کوهی برابری می کرد. نزدیک بود از حال بروم. هوا کاملاً تاریک شده بود. نزدیک به یک ساعت از وقت افطار گذشته بود و ما هنوز با لبانی خشک مشغول بیگاری بودیم. کار که تمام شد از فرط خستگی از پای در آمدم.
آرام در گوشه ای نشستم. سرباز عراقی در حالی که به سیگارش پک می زد با تمسخر گفت: چیه؟ خسته شدی؟ گفتم: نه، تشنه ام. روزه هستم. خودش از کارش شرمنده شد و گفت: من نمی دانستم روزه هستید و ادامه داد: آه راست می گویید امروز اول رمضان است. بیچاره راست می گفت. خودش یا کسی از دوستانش روزه نمی گرفت که با خبر باشد و لذا امروز هم برای او مثل دیروز بود. به هر حال به آسایشگاه برگشتم و احساس می کردم شاید خداوند می خواست توان مرا به رخم بکشد و این هم نوعی آزمایش بود. خدا را شکر کردم و افطاری مختصر خود را صرف کردم.
ادامه دارد...
به گزارش "تابناک" آزادگان سرافراز و فداکار 8 سال دفاع مقدس نمونه های زیبایی از این لذت معنوی و مبارک بودند، عزیزانی که در اردوگاه های دشمن و در اوج شکنجه های روحی و جسمی با فرارسیدن ضیافت الله با نیت قرب الهی، روزه می گرفتند تا با توکل بیشتری در مصایب دوران اسارت بدرخشند و افتخار و سرافرزی برای ملت خویش به ارمغان بیاورند.
امسال که حلول ماه شریف رمضان همزمان با بیستمین سالگرد ورود آزادگان گرامی به ایران اسلامی است با یاد روزه های سرشار از معنویت آن عزیزان در اسارت، خاطرات آنان از روزه داری در اسارت را در چند بخش مرور می کنیم:
اوقات شرعی در اسارت
آزاده: سیامک عطایی
با نزدیک شدن ماه رمضان، اسرا برای روزه داری آماده می شدند. عده ای روزهای آخر شعبان را به استقبال می رفتند، عراقی ها جیره ناهار را قطع می کردند و افطاری و سحری می دادند. سحری ساعت 3 بامداد توزیع می شد و افطاری 5 عصر. همان غذای روزانه بود، فقط ساعت آن تغییر یافته بود. غالب اسرا روزه می گرفتند، به جز چند نفری از پیرمردها و افراد مریض که توانایی روزه گرفتن نداشتند و همچنین عده معدودی که با تمارض به نوعی مریضی، روزه نمی گرفتند!
مشکل عمده بچه ها تعیین اوقات شرعی و روز اول و آخر ماه بود. رسانه های عراق بنا بر مذهب اهل سنت حدود 20 تا 25 دقیقه زودتر افطاری را اعلام می کرد، به طوری که هنوز شعاع هایی از خورشید دیده میشد.
برای افطاری مشکلی نداشتیم. آن قدر صبر می کردیم که در مغرب شدن شبهه ای باقی نماند، اما مهم سحرها بود. آسمان را که نمی دیدیم و اوقات شرعی عراق هم برای ما مبنایش تعیین کننده نبود؛ زیرا خود آنها 30 دقیقه را به عنوان امساک معین کرده بودند. روش خوبی بود. اسرا هم همین کار را کردند.
بر اساس محاسبات افراد خبره، سحرها قدری زودتر اعلام می شد و در وقت مقرر امساک میکردیم؛ ولی نماز صبح را 30 تا 40 دقیقه بعد که روشنی هوا از لابه لای میله های پنجره معلوم بود برپا می کردیم. مشکل سحر را هم همین طور حل کردیم.
با جرأت می توان گفت که در طول روز، روزه اسرا به خاطر احتیاط یک ساعت بیشتر از وقت شرعی طول می کشید. مشکل دیگر، تعیین روز اول رمضان و روز عید فطر بود.
در سال 61، ماه در عراق رؤیت نشد؛ اما حکومت عراق اعلام کرد: برای همبستگی با امت عرب ما هم عید اعلام می کنیم!؟
با این مسئله دیگر کسی به رسانه های عراق اطمینان نمی کرد. بالاخص در روز آخر ماه دچار سرگردانی و حیرانی می شدیم. اگر عید باشد و روزه بگیریم حرام است و اگر عید نباشد و روزه نگیریم باز هم حرام. بین دو حرام سرگردان بودیم در اینجا باز درایت حاج آقا ابوترابی و دیگر روحانیون برجسته به یاری اسرا آمدند حاج آقا گفتند: ما در عراق به سر می بریم و به آنچه که از جانب رسانههای عراق اعلام می شود، عمل کنید.
مشکل حل شده بود؛ اما عده ای ایراد می گرفتند. برخی از اردوگاهها که به رادیو دسترسی داشتند با اعلام ایران هماهنگ می شدند که آن هم شاید خالی از اشکال نبود.
کلاً عمده ترین مشکل اسرا در احکام شرعی، نبود مرجع صحیح و مطمئن در موارد نادر بود. جایی که حاج آقا ابوترابی با حاج آقا جمشیدی بودند مشکلی نبود؛ اما در اردوگاه های دیگر، اسرا در عمل به احکام شرعی مشکل داشتند و این مشکل تا آخر اسارت اسرا را به زحمت می انداخت.
یادم هست که روزی اعلام شد در ظرف غذایی فضله موش دیده شده. همه ناهار خود را دور ریختند و صبح تا شب را گرسنه ماندند.
یکبار هم شخصی با پایش که مجروح بود در آسایشگاه راه رفته بود. اثری از خون نبود؛ اما به ناگاه همه افراد آسایشگاه وسایل خود را آب کشیدند و در آن زمستان سخت، عده ای مریض شدند. برخی از برداشت ها از دستورات شرعی باعث بروز این گونه مشکلات می شد. قلب های طاهر اسرا گرسنگی و زحمت را تحمل می کردند؛ اما ناپاکی را خیر و در ماه مبارک رمضان اسرا حریص بودند که درست عمل کنند. عدم دسترسی به مرجع آنان را دچار سر درگمی میکرد و این جداً از مزاحمت هایی بود که دشمن برای شکستن روحیه اسرا ایجاد میکرد.
یادم می آید روز اولی بود که در عراق روزه گرفتیم. ایام روزه با گرم ترین روزهای عراق مصادف بود. به خودم اطمینان نداشتم که تا غروب بتوانم در این گرمای 45 تا 50 درجه دوام بیاورم! به هر صورت آن روز گذشت. دقایقی به افطار باقی نمانده بود. ناگهان در آسایشگاه باز شد. سرباز عراقی داخل شد و با اشاره، مرا به همراه دو نفر دیگر به بیرون محوطه برد. یک ماشین ماسه خالی کرده بودند. گفت: اینها را با فرغون به داخل ببرید! شروع به کار کردیم. نای حرکت نداشتیم. گرمی عجیبی بدنم را گرفته بود و کشیدن فرغون پر، برایم با جا به جایی کوهی برابری می کرد. نزدیک بود از حال بروم. هوا کاملاً تاریک شده بود. نزدیک به یک ساعت از وقت افطار گذشته بود و ما هنوز با لبانی خشک مشغول بیگاری بودیم. کار که تمام شد از فرط خستگی از پای در آمدم.
آرام در گوشه ای نشستم. سرباز عراقی در حالی که به سیگارش پک می زد با تمسخر گفت: چیه؟ خسته شدی؟ گفتم: نه، تشنه ام. روزه هستم. خودش از کارش شرمنده شد و گفت: من نمی دانستم روزه هستید و ادامه داد: آه راست می گویید امروز اول رمضان است. بیچاره راست می گفت. خودش یا کسی از دوستانش روزه نمی گرفت که با خبر باشد و لذا امروز هم برای او مثل دیروز بود. به هر حال به آسایشگاه برگشتم و احساس می کردم شاید خداوند می خواست توان مرا به رخم بکشد و این هم نوعی آزمایش بود. خدا را شکر کردم و افطاری مختصر خود را صرف کردم.
ادامه دارد...
گزارش خطا
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۰
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟




