صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل

قصد تجدید فراش، پیرمرد را بیچاره کرد

کد خبر: ۱۱۰۶۶۶
| |
13667 بازدید

خراسان نوشت:

نمي دانم از درد تنهايي و بي محبتي فرزندانم بنالم يا از بلايي که جواني از خدا بي خبر به سرم آورد و دلم را شکست. وقتي يادم مي آيد چه شب هايي تا صبح براي تامين زندگي ام بيدارخوابي کشيدم و لقمه از دهان خودم دريغ کردم و به دهان فرزندانم گذاشتم و با هزار اميد و آرزو آن ها را به دانشگاه فرستادم تا براي خودشان کسي بشوند اشکم درمي آ يد. نمي دانم کجاي کارم ايراد داشت که در ايام پيري اين قدر بي کس و غريب مانده ام. پيرمرد بازنشسته در دايره اجتماعي کلانتري جهاد مشهد افزود: با تلاش شبانه روزي همه بچه هايم را راهي خانه بخت کردم و تازه مي خواستم در کنار همسرم دوران پيري را سپري کنم که او مرا تنها گذاشت و به علت بيماري ناگهاني فوت کرد. الان ۵ سال از مرگ همسرم مي گذرد و فرزندانم آن قدر درگير زندگي خودشان هستند که يادشان هم نمي آيد پدر پيري دارند. من هم به خاطر اين که اسباب زحمت کسي نباشم به خانه شان نمي روم و با تنهايي خودم روز و شب هاي دلگير و غم باري را سر مي کنم. از حدود يک ماه قبل تصميم گرفتم اگر فرد مناسبي پيدا کردم براي ازدواج اقدام کنم. در حالي که اين مسئله فکرم را مشغول کرده بود روز گذشته به بانک رفتم اما مثل هميشه براي کار با دستگاه عابربانک به مشکل برخورد کردم. در اين لحظه پسر جواني که همان نزديکي ايستاده بود به کمکم آمد و مبلغ ۲۰۰ هزار تومان از حساب بانکي ام برداشت کردم. من از پسر جوان تشکر کردم و به راه افتادم اما چند دقيقه بعد او با خودرو شخصي اش در کنارم توقف کرد و گفت: پدرجان، هوا گرم است بفرماييد سوار شويد و تا جايي که هم مسير هستيم شما را مي رسانم. با خوشحالي سوار خودرو شدم و در طول مسير سفره دلم را براي پسر غريبه باز کردم و حتي گفتم اگر زن خوبي پيدا کنم قصد تجديدفراش دارم. در اين لحظه او خنديد و در جوابم گفت: اگر مايل هستيد با خاله ام که همسرش را در حادثه تصادف از دست داده، آشنا شويد. او الان در پارک کوهسنگي منتظرم است و مي توانيد همديگر را ببينيد، نگران نباشيد خودم واسطه ازدواج تان خواهم شد. پيرمرد افزود: پسر جوان با اين حيله مرا همراه خود به پارک کوهسنگي برد و زماني که مي خواستيم از خودرو پياده شويم گفت: ببخشيد، چون کت شما خيلي رنگ و رو رفته است و شما را پير نشان مي دهد بهتر است آن را دربياوريد و داخل خودرو بگذاريد. من به حرف پسر جوان گوش کردم و ما با هم از خودرو پياده شديم. داخل يکي از راهروهاي پارک، پسر جوان ناگهان ايستاد و گفت: همان خانمي که روي صندلي نشسته، خاله ام است. شما از مقابل او رد شويد و با چشم خريداري نگاه کنيد اگر پسند کرديد مرا صدا بزنيد تا باب گفت وگو را باز کنيم. سرم را با خوشحالي تکان دادم و به راه افتادم اما خانمي که روي صندلي نشسته بود حدود ۳۵ سال سن داشت و در همين لحظه شوهر و فرزندانش آمدند و در کنار او نشستند. من با تعجب برگشتم تا به پسر جوان بگويم شايد اشتباه کرده است، ولي اثري از او نبود. متاسفانه جوان شياد با اين حيله کت مرا در حالي که ۲۰۰ هزار تومان وجه نقد و کارت عابربانک داخل آن بود به سرقت برد و تا صبح امروز که موضوع را به پليس اطلاع دادم ۲۰۰ هزار تومان ديگر نيز از حسابم برداشت کرده است. اين است عاقبت اعتماد بي جا به فردي ناشناس.

مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟