اسطوره مقاومت و ناگفتههايي از «منافقين»
گفتوگو با عزت مطهري (شاهي)
کد خبر: ۳۸۰۳۳
| | 11216 بازدید
شايد كمتر كسي در جامعه باشد كه نام عزت مطهري (شاهي) را نشنيده و يا كتاب خاطرات او را نخوانده باشد؛ شخصيتي كه به جرأت ميتوان او را «اسطوره مقاومت» در ايران نام نهاد. گفتوگوي زير پيرامون «فراز و فرود» سازمان مجاهدين خلق از پيدايش تا اوايل دوران انقلاب است و اميد ميرود، با مطالعه اين گفتوگو، برخي نقاط تاريك و مبهم تاريخ انقلاب براي نسل سوم بيش از پيش روشن شود. • نخست درباره شكلگيري سازمان مجاهدين خلق توضيحاتي بفرماييد؟
عزت شاهي: اينها تقريباً سالهاي 42 يا 43 مطرح شدند، اما وجود خارجي نداشتند و از افراد وابسته به نهضت آزادي به شمار ميآمدند. پس از قضيه پانزدهم خرداد42 نيروهاي نهضت آزادي دستگير شدند و به زندان رفتند. از همين زمان، بين قشر پير و جوان اين نهضت اختلاف افتاد.
قشر پير معتقد به كارهاي قانوني پارلمانتاريستي بودند؛ آقايان طالقاني، سحابي، بازرگان جزو اينها بودند، اما قشر جوان به اين نتيجه رسيده بودند كه كارهاي قانوني و قانون اساسي و پارلمان، پاسخگو نيست. رژيم بهاندازهاي ديكتاتوري ميكند كه با اين چيزها مشكل حل نميشود؛ بنابراين، بايد حالت براندازي ايجاد شود.
نهضت آزادي حتي تا سال 57 و 58 معتقد به قانون اساسي بود و به رژيم سلطنتي اعتقاد داشت، حتي وقتي شاه رفت اينها ميگفتند: شوراي سلطنت باقي بماند و وليعهد جايش را بگيرد؛ اينها از دار و دسته برانداز نبودند. بازرگان پس از انقلاب نخستوزير شد، اما به سياست غرب باور داشت و با ارگانهاي انقلاب مثل كميته و سپاه شديدا مخالف بود.
قشر جوان نهضت آزادي آقايان حنيفنژاد، بديعزادگان، ناصر صادق و... بودند که كم كم از همان زندان خط خود را جدا كردند و ظاهرا آقاي بازرگان در دفاعيهاش مطرح كرده [خطاب به رژيم]: اين آخرين گروهي است كه شما محاكمه ميكنيد و اين گروه معتقد به قانون اساسي و رژيم سلطنتي است. اگر دست از كارهايتان برنداريد و آزادي ندهيد از اين پس با گروههايي رو به رو ميشويد كه اعتقادي به سلطنت و قانون اساسي ندارند، اين استنباط خودش بود.
پس از آن قضايا، نسل جوان به سمت مبارزه مسلحانه كشيده شد. البته يك مقدار هم تحت تأثير مسائل ويتنام، الجزاير و سازمان آزاديبخش فلسطين هم بودند. اينها تصميم گرفتند مقدمات امور مسلحانه را پايهريزي كنند، داخل زندان يكسري مطالعه كردند و پس از آزاد شدن، جوانها دور هم جمع شدند و كلاس گذاشتند. مقدمات تشكيلات را انجام دادند و تا سال 47 تقريبا به مرحله عضوگيري رسيدند. از دانشگاهها يا بچههاي خودشان عضو ميگرفتند.
تا سالهاي پس از 50، وضعيت روشنفكري در سطح دانشگاهها به گونهاي بود كه بيشتر چپيها حاكم بودند. مذهبيها در اقليت محيط دانشگاه بودند، نماز خواندن زياد رايج نبود و خيلي از مذهبيها احساس حقارت داشتند و اگر هم نماز ميخواندند، در خانه بود نه در محيط دانشگاه.
مساجد دانشگاه بيشتر خوابگاه و محل استراحت بود و افرادي كه در آنجا نماز ميخواندند، يا خيلي از خود گذشته بودند يا اصلا سياسي نبودند. از اين نوع افراد معمولي بودند، نه به اين خط كار داشتند نه با آن خط.
از سال 47 كارهاي اين آقايان و عضوگيري و مطالعاتشان آغاز شد. نهجالبلاغه و آيات قرآن را ميخواندند و در سال 47 و 48 تصميم به مبارزه گرفتند.
آنان بر اين باور بودند، مبارزاتي كه تاكنون صورت گرفته علمي نبوده و مبارزه ما بايد علمي باشد. ميگفتند تا آن زمان مبارزه در حد منبر و سخنراني و اعلاميه و در حد اخلاقيات (واجب و مستحب) بود. اينها روحانيت را قبول نداشتند و آنها را مرتجع و محافظهكار ميدانستند.
• اين تفكر را از بزرگانشان به ارث برده بودند؟
عزت شاهي: بله، از آغاز همين گونه بودند. خود نهضت آزادي هم تقريبا منهاي روحانيت بود.
• پس چگونه آقاي طالقاني را پذيرش كردند؟
عزت شاهي: ديدشان نسبت به آقاي طالقاني به عنوان يك شخصيت سياسي بود تا يك فرد روحاني - مذهبي. اينها منهاي روحانيت بودند، ميخواستند خودشان اين را تعريف كنند و ياد بگيرند.
در هيچ يك از سخنان و نوشتههايشان مجاهدين خلق را پيدا نميكنيد كه گفته باشند ما ميخواهيم حكومت اسلامي تشكيل دهيم. آنها معتقد به جريان اسلامي نبودند. مبارزهشان يك مبارزه اجتماعي بود نه مذهبي. ميخواستند با امپرياليسم و سرمايهداري مبارزه كنند. براي همين، با كمونيسمها وحدت استراتژيك داشتند. نهايت ايدهآلشان، جبهه آزاديبخش الجزاير بود كه همه گروهها در آن بودند. در اصل ميخواستند منهاي مذهب باشند. منتهي بر اين باور بودند چون جامعه ايران يك جامعه مذهبي است، بايد از همين كانال در مردم نفوذ كرد.
• پس سازمان مجاهدين از آغاز دنبال ايدئولوژي چپ بود؟
عزت شاهي: بله، علت اختلاف من با ديگران همين است. اينها از اول ريشه نفاق داشتند، بعضي از آقايان ميگويند: افراد ابتداي اين سازمان خوب بودند و بعديها مثل تقي شهرام يا مسعود رجوي سازمان را منحرف كردهاند. اگر مسعود رجوي خراب كرده باشد، خودش عضو كميته مركزي پيش از دستگيري و پيش از سال 50 است!
• شما چه زماني متوجه انحراف اينها شديد؟
عزت شاهي: اواسط 51 فهميدم و به خيلي از آقايان هم گفتم، اما نه تنها نپذيرفتند، بلكه من را محكوم هم كردند.
• چگونه متوجه شديد؟
عزت شاهي: مؤسسين اين سازمان سه نفر بودند؛ آقايان حنيفنژاد، سعيد مسحن و آقاي عبدي [نام مستعار است، نام اصلي آن نيكبين بود] او مهندس و اهل شمال بود. اين سه نفر مركزيت سازمان بودند، آقاي عبدي از ابتدا ماركسيست بود. پس يك سوم مركزيت سازمان از ابتدا چپ بود و باسوادتر از آن دو بود. براي همين، خيلي از جزوهها و مطالب كلاسهايشان را اين آقا نوشته بود. سال 49 او از سازمان جدا شد و علتش را اين اعلام ميكند كه «زيربنا و روبناي سازمان با هم هماهنگي ندارد و اين يك روز افشا ميشود. به همين دليل من از الان كنار ميروم. زيربناي شما چپ است، اما روي كار مذهب است و اين حالت التقاط دارد» اين التقاط را از اول خودشان اعلام كردند.
به نظر من، اشكال كار آنها از اينجا پيش آمد كه گفتند: ما ميخواهيم علمي مبارزه كنيم، مذهب علم مبارزه ندارد. تنها ماركسيست علم مبارزه را دارد و ما بايد علم مبارزه را ياد بگيريم.
براي همين، رفتند كتابهاي ماركسيست را خواندند. زيربناي استراتژيك و عملياتي شدن آنها همه چپ شد، براي همين، اگر شما شناخت اينها را بخوانيد، ميبينيد ماترياليسم اعم از دياليكتيك و تاريخي را پذيرفتند.
براي ابنيا، نقش «هدايت كننده» قايل شدند نه نقش «اولوهيت». وقتي افراد بخواهند علمي كار كنند، خود به خود نميتوانند «امام زمان» را در هيچ آزمايشگاهي ببرند. خودشان هم ميگفتند: «اماميكه 1400 سال از عمرش گذشته باشد و زنده باشد، زن و بچه دارد و ميخورد و ميخوابد! معلوم نيست صد هزار سال ديگر زنده باشد و اين از نظر علمي براي ما قابل قبول نيست.»
اينها به اعضاي روشنفكرشان اين گونه مطالب را ميگفتند. اما با مردم عاديي به اين لحن صحبت نميكردند. براي همين، شناختشان سه قشري ست: قشر اول روشنفكران كه عضوگيري ميكردند و به اصطلاح خودشان علمي ميانديشند، يكسري مسائل را به اينها ميگفتند. قشر دوم را بازاريها و روحانيت ميدانستند، به اينها «خرده بورژوا» ميگفتند. قشر سوم را «پرولتاريا» ميگفتند، مردم عادي و كارگر. با هر كدام از اين قشرها يك نوع سخن ميكردند.
ميگفتند قشر اول شعور و استدلال دارد، ميشود يكسري حرفها را به آنها گفت. قشر دوم تا يك جاهايي دنبال مبارزه ميآيند و معتقد بودند ما با گروه دوم تضاد داريم، تضادمان يك وقتي در يك شرايط خاص علني ميشود و رو در روي هم قرار خواهيم گرفت، اما تا وقتي كه به استراتژي ما برخورد نكردند، ما اين برخورد را عقب مياندازيم. تا سال 54 و 55 كه روحانيت در رابطه با انكار اينها موضعي نگرفت اينها سعي ميكردند با روحانيت كنار بيايند.
من با خيلي از آقايان در اين مورد صحبت داشتم. آنها ميگفتند: ما هم به عملكرد سازمان انتقاد ميكرديم، اما آنها در پاسخ ميگفتند: «ما نگفتيم كه همه چيز اسلام را فهميديم، تا همين جا فهميديم. شما نظرتان را بدهيد، ما در مسائل بعدي از آن استفاده ميكنيم.» اما در واقع استفاده نميكردند و تنها ميخواستند از موقعيت و امكانات روحانيون استفاده كنند. براي همين، روي همين مسأله بود كه آقايان حرف دلشان را به اينها نميزدند آنها ظاهر سازمان را ميديدند كه قرآن و نهجالبلاغه را ميخوانند.
سازمان مجاهدين در پي اين بود كه در مسائل ايدئولوژي در يك سوم قرآن، شرايط ناسخ و منسوخ پياده كنند؛ يعني بر اين باورند كه آيات مربوط به زمان خاصي بوده. آيات قديمي شده، آيات و دستورهاي بعدي دستورهاي پيشين را منسوخ كرده است. براي همين، وجوهات، جن و معجزات ديگر منسوخ شده، در حالي كه ما بر اين باوريم که قرآن وحي است و امکان دارد كه ما آن را متوجه نشويم، اما ميدانيم كه واقعيت دارد.
مجاهدين در آزمايشگاه علمي خود، نميتوانستند اينها را ثابت كنند. پس در سطح مركزيت اين مطالب را مطرح ميكردند نه در سطح پايين.
بعد كه بحثهاي استراتژيك مطرح ميشود، كتابهاي علامه طباطبايي، شهيد مطهري، سيد قطب و كتابهايي كه گرايشهاي ضد چپ داشتند، بايكوت كردند. نميگذاشتند كسي اين كتابها را بخواند. اگر كسي ميخواند فقط در مركزيت خودشان بود؛ آن هم با روزنامه پيچي جلد كتاب تا كسي متوجه نشود چه ميخواند.
اگر تفسير مجاهدين را از سورههاي انفال، محمد و توبه را ببينيد، متوجه ميشويد كه از قسمتهاي قتل و قتال آن استفاده كردند. مسائل عبادي را مطرح نميكردند، براي همين، اول و آخر يك آيه را نقطهچين ميكردند و فقط وسط آن را مينوشتند.
در سوره مريم كه « حضرت موسي» به قومش گفته به مصر برويد و براي خود خانه درست كنيد و خود را به فرعون نشان ندهيد، مجاهدين از اين آيه خانههاي تيمي را تفسير ميكردند. ماركسيستها كه از بانك دزدي ميكردند، كارشان را توجيه ميكردند با مصادره اموال كفار توسط پيغمبر و تقسيم آن بين مستضعفان، كار اينها دزدي نيست. پول هم زياد داشتند، آقايان بابت وجوهات كمكشان ميكردند. ما اعتراض ميكرديم كه در جواب ميگفتند: اين كار براي تحت القلوب است، هدف ما نزديك كردن اينها به خودمان است، اما اين كارها به نظر من ربطي به اسلام ندارد.
مجاهدين بر اين باور بودند که اسلام مكتب اقتصادي ندارد. اقتصاد اسلام، سرمايهداري است. براي ائمه هم، تعيين تكليف ميكردند. ميگفتند: اگر پيغمبر و حضرت علي (ع) هم زنده بودند بايد سوسياليسم را ميپذيرفتند.
• از اوايل اين تفاسير را داشتند؟
عزت شاهي: بله، شما جزوي «اقتصاد به زبان ساده» را ببينيد، خلاصه كاپيتال ماست كه نوشته سعيد محسن در سال 48- 47 است. جزوه كلاسيك و ايدئولوژي اقتصادي آنهاست.
آقاي محمدباقر صدر يك كتاب دو جلدي به نام «اقتصادنا» نوشته بود كه مجاهدين اين كتاب را تحريم كرده بودند و ميگفتند: اين نقطهنظر سرمايهداري و كاپيتاليستي است.
سازمان با برخوردهايي كه با برخي افراد پيش آمد، كم كم قضاياي سال 50 و نفوذ ساواك در مجاهدين و فداييها پيش آمد. از طرف ساواك در چريكهاي فداييانخلق، عباس شهرياري نفوذ كرد كه نام مستعارش «اسلامي» بود و به او مرد هزار چهره ميگفتند. در مجاهدين خلق هم كسي به نام «الله مراد دلفاني» (اهل كرمانشاه) نفوذ كرد. او تودهاي مسلك بود و در گذشته زندان رفته بود. آقايان او را ميشناختند، اما اواخر كارهايي كرده بود كه آنها متوجه شدند در زندان بوده است.
آقاي دلفاني به مجاهدين گفته بود من ميخواهم كار مسلحانه كنم. خط و مشي تودهايها و سياسي كاري را نميپذيرم. خلاصه با مجاهدين رفيق شده بود. بعضي از آنها را به كرمانشاه برده بود. ساواكيها در بيابانهاي كرمانشاه با لباس مبدل تير هوايي رها ميكنند و به مجاهدين ميگويد: اينها نيروهاي من هستند. خلاصه مجاهدين خام ميشوند و ساواك در بينشان نفوذ ميكند. دلفاني به مجاهدين گفته بود دست من باز است و ميتوانم به شما اسلحه بدهم. تعدادي كلتهاي دست ساز و خراب و بدون فشنگ از ساواك گرفته بود و به اينها داده بود. خيلي از قرارهاي امنيتي، علامتها و رمز و رموز از طريف دلفاني از ساواك به مجاهدين منتقل ميشد.
اگر قضيه جشن تاجگذاري سال 50 پيش نميآمد، ساواك اينها را دستگير نميكرد. مجاهدين اشتباهي كه كردند پس از قضيه دزديدن هواپيما و رفتن به عراق، دبي و فلسطين يك مقدار اسلحه براي خود آوردند. مراد دلفاني زمان جشن به آنها گفته بود، من ميخواهم كارهايي بكنم. شما هم ميخواهيد اقدامي كنيد؟ آنها گفتند: بله. مراد گفته بوده شما كه اسلحه نداريد. جواب داده بودند: ما ده برابر اسلحهاي را كه تو به ما دادهاي، تهيه كردهايم. براي همين، ساواك حس كرد ممكن است مجاهدين از چنگش فرار كنند.
وگرنه ساواك رهايشان ميكرد تا گسترش پيدا كنند و تعداد بيشتري شود تا توسط آنها ضربه بزرگي به مبارزه بزند. اما احساس كرد در قضيه جشن 2500 ساله و تاجگذاري ممكن است عملياتي انجام دهند كه ساواك نتواند آن را جمع كند. براي همين، همه كميته مركزيها و خانههاي تيمي را در 48- 24 ساعت جمع كرد.
مجاهدين كه همه چيزشان لو رفته بود به همين خاطر هر وقت دستگير ميشدند، زياد تحت فشار و شكنجه قرار نميگرفتند. اينها را به قزل قلعه بردند. فقط يكي از اينها خيلي اذيت شد و آن هم علت داشت. در اوايل ساواك و شهرباني جداگانه دستگير ميكردند. اين آقا (بديع زادگان) توسط شهرباني دستگير شد، اما بقيه را ساواك گرفت. مجاهدين پس از دستگيري اوليه به اين نتيجه رسيدند كه يك آدم مهم را گروگان بگيرند تا بقيه را آزاد كنند. طرح داشتند كه «شهرام» پسر «اشرف» را بدزدند، او در خيابان ايرانشهر دفتر بازرگاني داشت. مجاهدين امكانات هم نداشتند، برنامه آنها، اين بود كه از آژانس ماشين كرايه كردند و شهرام را به فرودگاه مهرآباد ببرند و بعد اعلام كنند كه نيروهاي ما [سازمان مجاهدين] را آزاد كنيد و يا آنها را به عراق و الجزاير ببريد تا ما شهرام را آزاد كنيم.
مجاهدين شهرام را گرفتند. آنها ميخواستند دوستانه با او برخورد كنند. شهرام را به درون ماشين كشيدند، اما او ورزشكار بود و مقاومت ميكند. يك پيرمردي كه از آن اطراف رد ميشده، داد و بيدا ميكند، مجاهدين هم او را با تير ميكشند. پليس صداي تير را ميشنود و به سمت آنها ميرود. مجاهدين هم شهرام را رها ميكنند و فرار ميكنند.
شهرباني شماره ماشين را برميدارد و از اين طريق آژانس را پيدا كرده و ميفهمند ماشين در اين ساعت دست بديع زادگان بوده. شهرباني اين گونه او را پيدا كرد و گرفت و خيلي هم اذيتش كرد. او اطلاعات را به شهرباني ميدهد، اما هر گاه شهرباني پيگيري ميكرده، ميديده كه پيشتر ساواك اين اطلاعات را داشته است.
ظاهرا 25- 20 روز دست شهرباني بود. شهرباني وقتي ديد بديع زادگان برايشان فايده ندارد، او را به ساواك تحويل ميدهد. پس از دستگيري مجاهدين، عدهاي از آنها محكوم به اعدام ميشوند، اما تعدادي از آنها بيرون ميمانند. در رأس آنها «احمدرضايي» بود. با يكسري از بچههاي درجه پايينتر، يعني كادر درجه 2 مثل بهرام آرام، وحيد افراخته، محسن فاضل، محمد يزداني، شريف واقفي بيرون ميمانند.
• اينها تفكر مذهبي داشتند يا ماركسيستي؟
عزت شاهي: اينها هم همان فرهنگ را داشتند، ولي نميدانستند كار به اينجا كشيده ميشود. البته يك عدهشان هم ميدانستند، وقتي سال 50 دستگير ميشوند، تصميم ميگيرند در زندان نماز را رها كنند، اما مسعود رجوي ميگويد: تقيه كنيد ما الان ضربه خورديم، اگر اين كار را كنيد، آبرويمان ميرود. برخي از آنها براي ظاهرسازي نماز ميخواندند. گفته بودند ما پيشنماز نميشويم و كلاس ايدئولوژيك هم نميگذاريم.
عدهاي از آقايان اعدام و عدهاي هم عوض شدند. مسعود رجوي در دادگاه اول اعدام ميگيرد، اما به خاطر فعاليتهاي برادرش «كاظم رجوي» در كشور سوئد، شخصيتهاي خارجي مثل دبير كل سازمان ملل و نخست وزير سوئد به شاه نامه نوشتند كه مسعود را اعدام نكنيد. در دادگاه دوم، حكم شخصي به نام «بازرگاني» را با مسعود جابجا كردند. او در دادگاه اول، محكوم به حبس ابد بود، اما در دادگاه دوم اعدام شد.
پس از سال 50 از مركزيت فقط مسعود باقي ميماند و در داخل زندان مركزيت را تشكيل ميدهد. اخبار زندان، توسط خانوادهها، ملاقات و بچههايي كه آزاد ميشدند به بيرون منتقل ميشد.
احمد رضايي در رأس بيرون بود و از نو تشكيلاتي پي ميريزد تا كار عملياتي كنند. نخستين شهيدشان، احمد رضايي بود که در غرب تهران، نزديك پادگان باغشاه، در چهار راه لشكر در يك درگيري كشته ميشود.
در چند جا نقش ساواك مجهول است و بايد بررسي شود؛ يكي قضيه فرار يا آزاد شدن «رضا رضايي» و ديگري قضيه «تقي شهرام» و زندان ساري. در اين چند جا، نقش ساواك مجهول است. پس از مدتي، رضا رضايي را از زندان فراري دادند و قرار گذاشتند بيرون بيايد و اگر عدهاي را مثل برادرش را ديد لو بدهد. در واقع او را طعمه قرار دادند.
وقتي رضايي بيرون آمد، افراد درون زندان به او گفته بودند: ما كه رئيس و رهبر بوديم دستگير شديم، شما كه بيرون رفتي، بچهها را جمع كن. اگر توانستي تشكيلاتي صورت دهي، خوب است، وگرنه با بچهها هماهنگ كن و با چريكهاي فداييان خلق قاطي شويد.
اين زيربناي ايدئولوژيك آنها بود. اگر آنها صددرصد روي مذهب كار ميكردند، هرگز اين كار را نميكردند. مشخص بود كه فداييها ماركسيست هستند، اما اينها مبارزه را اصول ميدانستند. ميگفتند: ماركسيست شويد، اما مبارز باشيد؛ بهتر از اين است كه مذهبي بمانيد و مبارز نباشيد. براي آنها اصالت مبارزه بود.
فكر نميكنم ساواك هم آن قدر احمق بود كه طعمهاش را به سادگي رها كند، چون عدهاي با رضايي بودند. شبها به خانهاش ميرفتند و آن موقع كه رضايي بيرون آمد، ما هنوز دستگير نشده بوديم. اخبار آزاد شدن او به ما رسيد. بعد رژيم اعلام كرد که او فرار كرده است. به اين صورت كه در خيابان بوذرجمهري، حمامي است به نام حمام جعفري كه دو تا در دارد؛ يك در كوچك در بوذرجمهري و يك در آن در نوروزخان است.
ميگفتند رضايي با ساواكيها بيرون رفته و يك جا ايستاده تا كفش خود را واكس بزند. كفاش به كفش او كهنه كشيده و يك تكه كاغذ در جواب رضايي گذاشته، چون او هم از ساواكيها بود. رضايي كاغذ را مطالعه ميكند ميبيند نقشه فرار است و آدرس حمام.
او مأموران را سر خيابان ميگذارد و ميگويد: بايستيد ممكن است يكي از بچهها در حمام باشد. من بروم، اگر ديدم او در حمام است، شما را صدا ميزنم. در صورتي كه در روز و در حمام چنين چيزي نيست. به هر حال، ايشان از چنگ ساواك فرار ميكند و از يك در وارد حمام ميشود و از در ديگر بيرون ميرود. يك موتوري او را سوار ميكند و فرار ميكنند. اين فرار خيلي كودكانه است، ممكن است راست باشد، اما با برخوردي كه ما با ساواك داشتيم باور اين اتفاق احمقانه است.
بعد از فرار او در مركزيت مجاهدين قرار ميگيرد و با محسن فاضل، يزداني، افراخته، بهرام آرام، فرهاد صفا كار را آغاز ميكند. خودش در فاصله كمي در خانه مهدي تقوايي طرف خيابان عارف جنوبي لو ميرود. پليس او را ميگيرد يا ميخواستند اين را بگيرند يا تقوايي را نميدانم، ولي رد كل لو رفته بود. خلاصه پليس درب خانه تقوايي را ميزند. رضايي فكر ميكند، دنبال او هستند و فرار ميكند. پس از تيراندازي او زير ماشيني كنار خيابان ميخوابد. ساواك هم ميگردند و مشخص نشد او را زير ماشين به رگبار بستند يا اينكه از ترس خودكشي كرد. تقي شهرام از بچههاي دستگير شده در سال50 و محكوم به ده سال زنداني بود. به قول خودشان آنقدر چپ زده بود و قمپوز در ميكرد كه در زندان نام او را «تقيقمپوز» گذاشته بودند.
حسين عزتي از گروه ستاره سرخ و ماركسيست بود. او نيز محكوم به ده سال حبس بود. نميدانم به چه دليل اين دو نفر را به زندان ساري تبعيد ميكنند! در مدت دو يا سه ماه با رئيس زندان ساري «ستواناحمدي» رفيق و هم فكر ميشوند. اين دو يك شب مأموران را داخل اتاق ميكنند و تعدادي اسلحه برداشته و فرار ميكنند؛ يعني حسين عزتي، تقي شهرام و رئيس زندان ساري با هم فرار ميكردند. حسين عزتي ميخواست جدا شود به همين خاطر اين دو اسلحهاي به او ميدهند و ميروند.
در مسائل پشت پرده گفته شده كه او را لو ميدهند و در درگيري اهواز كشته ميشود، اما احمدي و تقي شهرام به مركزيت مجاهدين ميآيند. اين قضيه مربوط به سال 52 يا 53 است. اين دو به خاطر فرار از زندان در بين نيروهاي سازمان چهره قهرمان پيدا كردند و در موضع بالا قرار گرفتند. در موضع بالا يكسري مسائل را مطرح ميكنند و ميگويند ما تا حالا اشكالاتي داشتيم، ايدئولوژيمان دوگانه بوده «زير بنا با روبنا» و «هسته و پوسته» با هم نميخواند. حالت محافظهكارانه و سطحي داشتيم كمونيستها كه بعضي عمليات را انجام دادند، به خاطر اين بوده كه ايدئولوژي مشخص و انقلاب داشتند. ايدئولوژي ما سازشكارانه بوده و بايد تكليفمان را با ايدئولوژي مطرح كنيم.
آقاياني كه در رإس بودند، پاسخگوي اين سخنان نبودند. افرادي مثل تقي شهرام و وحيد افروخته با من هم بودند. هر وقت به اينها ميگفتيم، بياييد يك آيه قرآن يا قسمتي از نهجالبلاغه را بخوانيم، چون بلد نبودند ميگفتند به چه دليل اين كار را انجام دهيم؟ ما كه همه مسلمانيم، نماز ميخوانيم، روزه ميگيريم. چرا وقتمان را تلف كنيم؟ ما كه اينها را قبول داريم. ما بايد كار عملياتي انجام دهيم، بمبسازي ياد بگيريم. چون چيزي نداشتند، داشتههاي پيش را مثل جزوات و نوشتههاي پيش از 50 را مصرف ميكردند.
پس از انقلاب اين همه انجمن اسلامي، سخنراني و سمينار مطرح بوده همهاش تبليغ اسلام است؛ چند درصد از دانشجويان ميتوانند قرآن را روخواني كنند؟ چند درصد ميتوانند نهجالبلاغه را بخوانند و ترجمه كنند؟ تازه اين همه امكانات هست. آن موقع كه امكانات نبوده مذهبي يك سنت بود. چون پدر نماز ميخواند فرزند هم ميخواند. مذهب تحقيقاتي نبود و مجاهدين تفسير آخوندها را هم كه قبول نداشتند. اين طور نبود كه تفسير قرآن يا نهجالبلاغه خوانده باشند.
براي همين است كه سران اينها در عراق نزد امام ميروند و وقت امام را تلف ميكنند، ايدئولوژي ميدهند. آنها خيلي چيزها را به خاطر تقيه به امام نگفتند. امام فقط گوش كرد، بعد از يك ماه آنها جواب خواستند. امام گفته بود: «من به اين نتيجه رسيدم كه گويا شما بهتر از من نهجالبلاغه بلد هستيد، خوب است، اما گويا ايدئولوژي شما ماركسيست به اضافه «بسمالله» است». تازه اينها ايدئولوژي پيش از انقلابشان بود. تازه اين افراد خارج از كشورشان بودند و مربوط به قبل از سال 50 است كه هنوز دستگير نشده بودند. پس ايدئولوژيشان از اول انحراف داشت. از سال 52 به بعد تقي شهرام در اين شبهه تسريع كرد. سرانشان براي ادعاي تقي شهرام جوابي نداشتند، ميگفتند: برويد كارگري كنيد، چون شما نشانههاي رفتاري خرده بورژوايي داريد. چند نفر مثل «اكبرنبوي» از آنها جدا شدند كه ميخواستند شاخه مذهبي تشكيل دهند و كنار اصليها باشند، اما طبق روايتهاي خودشان ميگويند: اينها را هم خود گروه اصلي لو دادند، خيانت كردند. ايدئولوژي كساني كه بعدها ماركسيست شدند، در اندازهاي بود كه يكي دو ماهه 80 درصد سازمان چپ كرد. تقي شهرام مسائلي را مطرح كرد كه آنها نتوانستند جواب دهند، تقي يك كتاب 200 صفحهاي با اين عنوان نوشت كه پرچم ايدئولوژي را برافراشتهتر كنيم. انتقاداتي را كه به مذهب بود، نوشت اما آنها باز هم نتوانستند پاسخ دهند. كم كم آرم سازمان را تغيير دادند «بسم الله» و «آيه قرآن» را برداشتند.
• تقي شهرام را آدم ساواك ميدانيد؟
عزت شاهي: اول ساواكي نبود، اما بعدها ممكن است در زندان او را خريده باشند.
• تغيير ايدئولوژيك ممكن است كار ساواك باشد؟
عزت شاهي: به نظرم اين از كارهاي ايدئولوژيك ساواك است. ساواك يكسري كارها را راه ميانداخت با صدها واسطه، اما عقب ميايستاد و نگاه ميكرد.
ايدئولوژي يكدفعه چپ شد، يکباره خواستند مذهبي بمانند يا كشته شوند يا لو رفتند. مثلا فرهاد صفا را در درگيري كشتند. شريف واقفي را به كارگري فرستادند تا خصلتهايش حل شود. مدتي اسلحهاش را گرفتند و به كارگري رفت و باز برگشت. آقاي شريف واقفي كه سمبل مذهب است و به خاطر مذهب كشته شد. همسرش «ليلا زمرديان» كه ماركسيست است. همسر شريف واقفي است، اما رابطش با سازمان تقي شهرام بود.
ليلا زمرديان زن خيليها شد با رضا رضايي ازدواج كرد و در اصل مليجك شوراي مركزي بود. برادرش «عليرضا زمرديان» به شدت ايدئولوژيك بود. من پيش از 50 او را ديده بودم. واقعا شيفتهاش شده بودم، گويا تازه از زرورق درآمده بود. خيلي با وقار نماز ميخواند. با حال نماز ميخواند هر كس به او نگاه ميكرد از بس نوراني بود ميگفت: اين آقا با امام زمان رابطه دارد. ليلا زمرديان آخر سر همسر شريف واقفي شد.
الان هم مسعود در خارج همين گونه است. در يك جلسه طلاق ميگيرد و در يك جلسه همسر ميگيرد. مثل امام امت ميشود با حكم شرعي به يك نفر ميگويد همسرت را طلاق بده، بعد خودش او را ميگيرد مثل زن ابريشمچي.
آخر سر شريف واقفي، صمدعلي لباف را پيدا ميكند. صمدعلي لباف وضعش بهتر از او بود، صمد لباف ميگويد من ميخواهم از اينها جدا شوم. شريف وافقي ميگويد من هم با شما ميآيم. اينها انباركي داشتند كه ده، پانزده تا اسلحه آنجا بود، پيش آقايي به اسم كاظمي. اينها ميگويند اگر ميخواهيد بمانيد مشكل ندارد ما شاخه مذهبي ميمانيم، شما كار خود را بكنيد قبول نميكنند و اينها انبار اسلحه را به قول خودشان مصادره ميكنند. شريف واقفي به همسرش ميگويد ما انبار اسلحه را مصادره كرديم و ميخواهيم منشعب شويم. تو را با خود ميبريم. او ميدانست همسرش ماركسيست است. خودش مسلمان بود و نميتوانست با يك زن ماركسيست زندگي كند. براي همين، هدف همهشان مبارزه بود. ليلا ميرود اين دو را لو ميدهد و ميگويد اينها انبار اسلحه را مصادره كردهاند و گروه اينها را تحت فشار قرار ميدهد، چون با صمدعلي كه رابطه نداشتند.
شريف واقفي ميگويد: نه ما ميخواهيم خودمان كار كنيم. گروه ميبيند نميتواند كاري كند، براي همين، ليلا در خيابان بوذرجمهري، خيابان اديب همسرش را سر قرار ميبرد و تحويل محسن خاموشي، حسين سياه كلاه و وحيد افراخته ميدهد. اينها هم در همان كوچه او را به رگبار ميبندد. مردم جمع ميشوند اينها ميگويند: ما ساواك هستيم. جسد نيمه جان او را به صندوق عقب ماشين انداخته، فرار ميكنند. او هنوز زنده بود. او را در بيابانهاي مسگرآباد آتش زدند و تكه تكه ميكنند و هر تكهاش را يك جا مياندازند كه شناخته نشود.
همان شب وحيد با صمدلباف در نظام آباد قرار داشته. صمدعلي احساس خطر ميكند و ميگويد وحيد ما در دام هستيم. او ميگويد: بيا چيزي نيست. صمدعلي فرار ميكند و ميگويد من ميدانم كه در دام پليس هستيم، من فرار ميكنم. هنگام فرار، وحيد به او تير ميزند. صمد در شب جايي نداشته و به منزل برادرش ميرود. در اين مورد، هم دو روايت هست؛ يكي ميگويد برادرش او را به بيمارستان سينا برده و بستري كرده است و بيمارستان مشكوك ميشود به شهرباني خبر ميدهد، اما روايت دوم ميگويد برادرش او را به شهرباني تحويل داد. ايشان[به كمك حسن حُسنا] در ترور آمريكاييها و ديگران شركت داشت.
آنها رئيس ژاندارمري فرودگاه را نيز ترور كرده بودند. اين قضايا سبب شد كه صمدعلي به ساواك هيچ گونه اطلاعات ندهد. چون خليل دزفولي كه دستگير شد، در مصاحبهاي گفت: سازمان ماركسيست شد. صمد هم گفت چون سازمان چپ كرده بود، من خواستم بيايم خود را معرفي كنم. براي همين، اينها ترسيدند كه چرا كشتند. اگر من وضعم خوب شود، حاضر به همكاري با شما هستم. من در هيچ عملياتي نبودم و فقط در حد مطالعه و اعلاميه بودم. ساواك هم ميپذيرد. با پانسمان و معالجه او را درمان ميكنند. ظاهرا او را چند بار به گشت ميبرند اما چيزي او نميدهد.
وحيد افراخته را كه گرفتند، از نخستين اطلاعاتي كه ميدهد، اين بوده كه صمد لباف در ترورها شركت داشته است. ساواكي هم صمد لباف را آوردند و بيش از همه كتك زدند. بيش از يازده نفري كه محكوم به اعدام شدند. البته دو نفر آنها يعني مهدي و خانمش را عفو كردند.
صمد لباف هم با اينها اعدام شد. مقاومت او از همه بيشتر بود. وصيتنامهاش در روزنامه چاپ شد، وصيت خوبي بود. وصيتنامه وحيد هم خاضعانه و سرشار از التماس بود. او ميخواست بماند كه به اعلي حضرت خدمت كند؛ اين تا سال 52 بود.
از سال 52 به بعد، تشكيلات بيرون همه چپ ميشود. پس از ماركسيست شدن، حالت پوچي به آنها دست ميدهد، چون نه مذهبي هستند و نه ماركسيست. از ماركسيست فقط موارد حاد مثل كشتن مخالفانشان را ياد گرفتند. شريف واقفي و جواد سعيدي و چند نفر ديگر را به خاطر مخالفت كشتند. چند تا را هم تحويل پليس دادند با آنها قرار ميگذاشتند و ساعت قرار را به پليس خبر ميدادند.
جواد سعيدي از بچههاي بازار بود، با اينها قطع رابطه كرد و به قم رفت و طلبه شده بود. يكي از آنها او را پيدا ميكند و به تهران ميآورد، با اين عنوان كه بهتر است به خارج بروي. به او ميگويد: گذرنامهات را رديف ميكنيم و فقط يك پيغام از ما به بچههاي خارج ببر. قبول كرده بود او را به زيرزمين برده و با تيرخلاص او را ميكشند.
«بهروزجعفري علاف»، برادر «اصغرجعفري علاف» هم همين طور برايش گذرنامه رديف كردند. رفقاي هم تيمياش ميپرسند: اين كجا رفت؟ جواب ميدهند: رفت خارج از كشور. بعد از چند روز، رفقا گذرنامهاش را از زير تشك پيدا ميكنند. معلوم شد او را هم كشتند. بعد از قضاياي ماركسيست شدن منافقين، آنها چند دسته شدند. خواستند با فداييها ادغام شوند و خواستند رئيسشان شوند، آنها نپذيرفتند. بعد راه كارگر و پيكار شدند يكسري بچههاي خارج به اينجا آمدند، يكسري اينها به خارج رفتند و سرانجام تقي شهرام را رها كردند او به خارج رفت و بعد از انقلاب برگشت و دستگير شد.
• سال 52 به بعد ساواك در سازمان نفوذ داشت؟
عزت شاهي: وقتي ما بپذيريم كه تقي شهرام با نقشه ساواك آزاد شده، پس اين نفوذ را هم بايد بپذيريم.
• خودش چگونه حذف شد؟
عزت شاهي: انشعابات بسياري پس از چپ شدن پيش آمد. نيروها همديگر را حذف كردند. تقي شهرام در راه مشهد تصادفي كرد و مدتي در خانه اي بود و كم كم از مركزيت بيرون شد. خودش به اين نتيجه رسيد كه فايده ندارد. از اين روي، به خارج رفت و بعد از انقلاب برگشت. قصد داشت كارهايي را شروع كند، اما پيش از آغاز برنامه، او راحوالي ميدان هفت تير، شناسايي و دستگير كردند و به اوين فرستادند.
• موسي خيابان چه زماني به مجاهدين خلق پيوست؟
عزت شاهي: او از قبل بود؛ از بچههاي تبريز. آدم خشكي بود و حالت نظامي داشت. مسعود به قول خودشان فاحشه سياسي بود. يعني انعطاف دارد، هر روز رنگ عوض ميكند و بازيگر است. براي همين، ديديم كه بعدها هم همين طور شد. با صدام و آمريكا و ديگران بازي ميكرد؛ اما موسي خشك بود، آدم منظمي بود. فكرش، فكر تشكيلاتي بود. روحانيت را قبول نداشت و در يك درگيري در خيابان زعفرانيه بعد از انقلاب كه يك اكيپ بودند، محاصره شد. او در ماشين ضدگلوله بود و ميخواست فرار كند. بچهها او را گرفتند. «اشرف» همسر مسعود هم آنجا كشته شد، اما بچهاش آنجا ماند. دادستاني او را برد و تحويل پدربزرگش داد. بعدها او را به خارج فرستادند، الان 24 يا 25 سال سن دارد. اين مربوط به بيرون زندان بود.
داخل زندان فرق ميكرد. افراد داخل زندان دو دسته شدند؛ يك عده چپي بودند و يك عده هم ماركسيست كه تقيه ميكردند (بنا بر گفته مسعود) مثل محمد دماوندي، محمود طريق الاسلام، حسن راميل و... . اينها از افرادي بودند كه ماركسيست بودند، اما تقيه ميكردند و نماز ميخواندند. بعد كه وضع بيرون اين گونه شد آنها هم چپ كردند. شب قبل نماز ميخواندند و صبح ماركسيست شدند.
• مسعود هم همين كار را كرد؟
عزت شاهي: مسعود، موسي، محمدحياتي، مهدي بخارايي و مهدي افتخاري، احمد حنيف نژاد از سران بودند و تا آخر تقيه خود را حفظ كردند.
سردستهها تلاش داشتند افرادي را كه ماركسيست شدند نگه دارند، اما اين افراد بر اين باور بودند گروه كودتا اشتباه و خيانت كرده.
سران انكار ميكردند و ميگفتند از اول مسير سازمان همين بوده است. مسعود و اطرافيانش بعد از سال 57 با فكر گذشته تشكيلات جديدي آغاز كردند.
پس از سال 55 در زندان مسائلي پيش ميآيد، يكسري از آقايون به خاطر اشتباهات گذشته (به خاطر پولهايي كه به منافقين داده و آنها را تأييد كرده بودند) در بند يك اعلام مواضع كردند. گفتند: كمونيستها كافر هستند و بايد از آنها دوري كرد.
راجع به مجاهدين هم گفتند: ما طرز تفكر تيپهاي مسعود را قبول نداريم. اگر گذشتهشان هم مثل اينها فكر ميكردند، آنها راهم قبول نداريم و شهيد نميدانيم. ما به گذشته افراد كاري نداريم، اينهايي را كه الان هستند، با اين تفكر قبول نداريم. اگر موضعشان را عوض كنند و سالم شوند مشكلي نيست.
لازم است مسلمانها زندگي و غذا و سفرهشان را از كمونيستها جدا كنند و اگر مجاهدين همين تفكرات را دارند، بر مسلمانان واجب است كه از مجاهدين هم جدا شوند. اين مسائل اختلاف بين مذهبيها و اينها را ايجاد كرد. تا پيش از سال 55-54 حالت انسجام بين همه مبارزين بود، اما از اين پس، يك عده سراغ فتواي پاك و نجسي مجاهدين رفتند. در زندان قصر؛ افرادي مثل آقاي لاجوردي جدا شدند.
در اوين همهشان آقايان منتظري، طالقاني،هاشمي، رباني شيرازي، لاهوتي و... همه موضع گرفتند و متني را تأييد و امضا كردند. به اوين فرستادند. ساواك ميخواست قضيه را به مصاحبه بكشاند و آنها را به موضع ضعف بكشاند اما زير بار نرفتند. در نخستين فرصت، قرص سيانور به آنها خوراندند و بعد به رگبارشان بستند. بعد اعلام كردند در حال نقل و انتقال از اين زندان به زندان ديگر، خواستند فرار كنند كه در درگيريها كشته شدند.
140 تا 150 نفر از بچههاي مذهبي مجاهد و غيرمجاهد را به اوين جديد آوردند. حدود سه، چهار ماه به آنها ملاقات ندادند تا نتوانند با بيرون رابطه داشته باشند و تغيير تحول ايجاد كنند.
با آمدن اينها به اوين و برخورد آقايان و مسائل پيش آمده، تضادها تشديد شد. «لطف الله ميثمي» دستگير شده بود. او از افرادي بود كه خودشان ميگفتند چپ كرده و نماز نميخواند. او را به كارگري فرستادند تا خصلتهاي او عوض شود. برخي ميگفتند در سلول انفرادي نماز نميخوانده، اما در سلول عمومي ظاهرسازي ميكرده تا او را به زندان قصر آوردند.
از بچههاي قبلي مجاهدين كسي در قصر نبود و همه بچههاي جديد و ابتدايي بودند. يك عده زير پاي ميثمي نشستند و گفتند، بهترين موقعيت است كه اعلام موضع كني و بگويي مجاهد اصلي من هستم، من با حنيف بودم و... .
او از فرصت استفاده كرد و گفت: من به ايدئولوژي اينها انتقاد دارم. يك جريان جديد به اسم «راه مجاهد» براي خود راه انداخت. جريان در قصر دست ميثمي و اطرافيانش افتاد كه به مسعود انتقاد داشتند. از آن طرف، سران ميگفتند: ما اينها را نميپذيريم و اينها خائن هستند. در اينجا بايد نقش ساواك را در نظر گرفت. آقاي سعادتي از چپها بود و از پيش از انقلاب با روسها رابطه داشت. در شركتي كار ميكرد كه از طريق آن با روسها ارتباط داشت. اين شخص را به عنوان جاسوس دستگير كردند، چون پرونده سرهنگ مقربي را به جاسوسهاي شوروي داد. پروندههاي دادستاني ارتش را توسط اكبر طريقي و علي خليلي دزديدند و به روسها دادند. آقاي سعادتي به عنوان جاسوس اعدام شد.
روسها عينك معروفي به او داده بودند كه پشت سرش را هم ميديد. اين را سرويس امنيتي روسها به او داده بودند تا در تعقيب و مراقبت همه را ببيند.
ساواك او را از اوين به قصر برد، اما مستقيم به بند 6 نبرد. او را در بندها چرخاند به گونهاي که در هر بند يك ماه استقرار داشت. او ميگفت ما مجاهدين واقعي هستيم و من نماينده مسعود رجوي هستم، ما ميثمي را قبول نداريم، او خائن است. جوانها از ميثمي جدا شدند و به او گرويدند که البته تشكيلات منحرفي داشتند. افرادي كه ميخواستند از ميثمي جدا شوند و به سعادتي بپيوندند، سعادتي به اين سادگيها قبولشان نميكرد. ميگفت اول بايد از خودتان انتقاد كنيد، به لجن كشيده شويد، يك هفته منزوي زندگي كنيد، بايكوت شويد. بعد ما اجازه ميدهيم شما را بپذيرند.
خلاصه طوري شد كه همه پيروان ميثمي به سعادتي پيوستند. جو موافق سعادتي شد و جو مجاهدين خلقي شد. او اواخر سال 56 و اوايل 57 دار و دسته ميثمي، ده، پانزده نفر بيشتر نبودند. بعد كه بيرون آمدند راه مجاهد را با هم ادامه دادند و نشريه و روزنامه دادند. دو هفته نامه ميدادند كه آن هم نتيجه نداد. الان دو ماهنامه ميدهند كه مجله چشم انداز نام دارد.
پس از انقلاب چند بار دستگير شد. پروندهاش هنوز باز است، جرمش در رابطه با اسلحه بود مسائل سيستان و بلوچستان و گنبد كه يكسري كار عليه دولت انجام دادند. الان هم در طيف نهضتيهاست.
پس از مسائل داخل زندان آقايان بيرون آمدند و تشكيلات را راه انداختند. از آغاز مشخص بود كه اينها به قانون اساسي و جمهوري اسلامي رأي ندادند، انقلاب را مثل قضيه 15 خرداد يك شورش و جريان ميدانستند. آن را به عنوان انقلاب نپذيرفتند، رهبري را قبول نداشتند.
بعد از انقلاب سرقتهايي انجام دادند، بالگرد سرقت كردند. از شركت فرش و بنياد پهلوي (بنياد علوي فعلي) سرقت كردند. آنها كه به جمهوري اسلامي رأي نداده بودند، بعدها ابراز وجود كردند. براي ملجس و رياست جمهوري كانديد شدند. آنها روي بچههاي راهنمايي و دبيرستاني وقت گذاشتند. چون بچهها در اين سن احساسي برخورد ميكنند و منطق درست ندارند.
اينها سر چهار راهها ميايستادند و روزنامه ميآوردند و بحث ميكردند. با حزباللهيها درگير ميشدند، بعد كتاب چاپ كردند. حدود يک سال و نيم در روزنامههايشان فقط عكس امام را چاپ ميكردند و از كنار آن رد ميشدند. فقط حرفهاي خود را ميزدند. بعد براي قدرتنمايي خود، با استفاده از اسلحههايي كه دزديده بودند در خيابانها راهپيمايي مسلحانه كردند. بعد پيشنهاد دادند كه «ارتش بايد منحل شود، چون اين ارتش طاغوتي است».
كمكم به جايي رسيدند كه گفتند: آقاي خميني بيجا حرف ميزند، ببينيد در خارج از كشور رئيسجمهورها چقدر حرف ميزنند؟ تازه حرف آنها را سازمانهاي اطلاعاتي برايشان مينويسد. امام بايد با ما مشورت كند بعد حرف بزند.
منافقين اصرار زيادي داشتند كه با امام ديدار كنند. بازرگان ميگفت: اينها بچههاي انقلاب هستند، آقاي طالقاني از آنها حمايت كرد.
امام هم سخنراني كردند و فرمودند: اگر اينها اسلحه را زمين بگذارند و مسائل دينيشان را درست كنند به جاي اينكه آنها نزد من بيايند، من ميروم نزدشان، اما به خاطر فشارهاي زياد امام وقت ملاقاتي به آنها داد.
بعد از آن به اين نتيجه رسيدند كه نميتوانند با حكومت كنار بيايند و اعلاميه سيام خرداد 60 را مبني بر مشي مسلحانه صادر كردند كه اگر شما اين كارها را نكنيد، ما مثل گذشته اسلحه به دست ميگيريم. تظاهرات مسلحانه و تيراندازي كردند. نمك و فلفل به چشم مردم ريختند، رگهاي افراد را با تيغ موكتبري زدند.
دادستاني تا آن موقع آنها را نميگرفت، تحليل مجاهدين اين بود كه اينها فاشيست و شكنجهگر هستند. من آن زمان جزو كميته مركزي (شوراي مركزي) بودم. بگير و ببندها در دست من بود. اينها را ميگرفتند، مردم كتكشان ميزدند. ما هم به افراد گشت ميگفتيم اينها را از هم جدا كنيد اما اينجا نياوريد.
من ميدانستم خانههاي تيمي و مركز سازمان كجا هستند، خانه ابريشمچي در خيابان ايران بود. من به آقاي بهشتي و ديگران گفتم اينها در حال رشد هستند و يك روز با نظام رو در رو قرار خواهند گرفت. بهتر است هر چه زودتر سران آنها را بگيريد. من وضعيت روحي مسعود را ميدانستم. «اگر يك سال انقلاب به تأخير ميافتاد و مسعود در زندان مانده بود مثل پرويز نيكخواه بود. او با مصاحبه هم كنار آمده بود كه خود را تسليم شاه كند.»
من در اوين در اتاق 3 با مسعود بودم. او را هفتهاي يكي دو بار نصف روز به بهانه دكتر رفتن از اتاق خارج ميكردند و با او مشورت ميكردند. جزوههاي تقي شهرام را به او ميدادند. او آنها را داخل زندان ميآورد. شبها زير چراغ خواب مطالعه ميكرد. موسي، محمد حياتي و مسعود دسته جمعي زير پتو كتاب را ميخواندند و با هم تحليل ميكردند. موسي و ديگران آن موقع مسعود را قبول نداشتند و ميگفتند در حال انحراف است.
اگر كسي به خاطر خدا و آخرت كار كند، پاي اعتقاد خود ميايستد، اما اگر زيربناي كار خدايي نباشد براي بقاي جان خود هر كاري ميكند. مسعود هم از دسته دوم بود. اگر او را ميگرفتند بعد از دو، سه ماه به حرف ميآمد. ما پيشنهاد داديم، اما بعضيها نپذيرفتند. بعضيها گفتند: قصاص قبل از جنايت است. بعضي ميگفتند ما اينها را تحريك كرديم كه به اينجا كشيده شدند.
وقتي پاسدارها منافقين را در خيابان ميگرفتند و به كميته ميآوردند، آنها ناسزا ميدادند. رودررو به امام خميني ناسزا ميدادند، ميگفتند: مرگ بر ...، درود بر رجوي. به آنها از قبل گفته بودند فلاني (يعني من) در كميته مركزي است. او ساواكي و شكنجهگر است، به آنها ميگفتيم:
اسمت چيست؟ ميگفت: مجاهد.
ميگفتيم پدرت كيست؟ ميگفت: خلق ايران
ميگفتيم منزلت كجاست؟ ميگفت: ايران
نامشان را نميگفتند، ما ميدانستيم آنها با يك سيلي همه چيز را ميگويند، اما نميخواستيم تحليلشان درست درآيد، پس به آنها كاري نداشتيم.
از قصد به آقاي خميني ناسزا ميدادند و جوسازي ميكردند كه پاسدارها تحريك شوند و آنها را كتك بزنند. ما به بچهها گفته بوديم شما چيزي نگوييد و دخالت نكنيد.
ما منافقين را در اتاقهاي ده، بيست نفري نگه ميداشتيم. تعدادشان كه زياد ميشد، ميخواستيم آنها را از كميته آزاد كنيم، اما نميرفتند به ابريشمچي يا محمد حياتي تلفن ميزديم و ميگفتيم: بياييد اين نوچههايتان را ببريد.
اين بود جريانات ما در «كميته انقلاب»، چون خسته شدم، اجازه دهيد مخاطبان بقيه جريانات كميته را در كتاب خاطراتم مطالعه كنند.
• شما چه زماني متوجه انحراف اينها شديد؟
عزت شاهي: اواسط 51 فهميدم و به خيلي از آقايان هم گفتم، اما نه تنها نپذيرفتند، بلكه من را محكوم هم كردند.
• چگونه متوجه شديد؟
عزت شاهي: مؤسسين اين سازمان سه نفر بودند؛ آقايان حنيفنژاد، سعيد مسحن و آقاي عبدي [نام مستعار است، نام اصلي آن نيكبين بود] او مهندس و اهل شمال بود. اين سه نفر مركزيت سازمان بودند، آقاي عبدي از ابتدا ماركسيست بود. پس يك سوم مركزيت سازمان از ابتدا چپ بود و باسوادتر از آن دو بود. براي همين، خيلي از جزوهها و مطالب كلاسهايشان را اين آقا نوشته بود. سال 49 او از سازمان جدا شد و علتش را اين اعلام ميكند كه «زيربنا و روبناي سازمان با هم هماهنگي ندارد و اين يك روز افشا ميشود. به همين دليل من از الان كنار ميروم. زيربناي شما چپ است، اما روي كار مذهب است و اين حالت التقاط دارد» اين التقاط را از اول خودشان اعلام كردند.
به نظر من، اشكال كار آنها از اينجا پيش آمد كه گفتند: ما ميخواهيم علمي مبارزه كنيم، مذهب علم مبارزه ندارد. تنها ماركسيست علم مبارزه را دارد و ما بايد علم مبارزه را ياد بگيريم.
براي همين، رفتند كتابهاي ماركسيست را خواندند. زيربناي استراتژيك و عملياتي شدن آنها همه چپ شد، براي همين، اگر شما شناخت اينها را بخوانيد، ميبينيد ماترياليسم اعم از دياليكتيك و تاريخي را پذيرفتند.
براي ابنيا، نقش «هدايت كننده» قايل شدند نه نقش «اولوهيت». وقتي افراد بخواهند علمي كار كنند، خود به خود نميتوانند «امام زمان» را در هيچ آزمايشگاهي ببرند. خودشان هم ميگفتند: «اماميكه 1400 سال از عمرش گذشته باشد و زنده باشد، زن و بچه دارد و ميخورد و ميخوابد! معلوم نيست صد هزار سال ديگر زنده باشد و اين از نظر علمي براي ما قابل قبول نيست.»
اينها به اعضاي روشنفكرشان اين گونه مطالب را ميگفتند. اما با مردم عاديي به اين لحن صحبت نميكردند. براي همين، شناختشان سه قشري ست: قشر اول روشنفكران كه عضوگيري ميكردند و به اصطلاح خودشان علمي ميانديشند، يكسري مسائل را به اينها ميگفتند. قشر دوم را بازاريها و روحانيت ميدانستند، به اينها «خرده بورژوا» ميگفتند. قشر سوم را «پرولتاريا» ميگفتند، مردم عادي و كارگر. با هر كدام از اين قشرها يك نوع سخن ميكردند.
ميگفتند قشر اول شعور و استدلال دارد، ميشود يكسري حرفها را به آنها گفت. قشر دوم تا يك جاهايي دنبال مبارزه ميآيند و معتقد بودند ما با گروه دوم تضاد داريم، تضادمان يك وقتي در يك شرايط خاص علني ميشود و رو در روي هم قرار خواهيم گرفت، اما تا وقتي كه به استراتژي ما برخورد نكردند، ما اين برخورد را عقب مياندازيم. تا سال 54 و 55 كه روحانيت در رابطه با انكار اينها موضعي نگرفت اينها سعي ميكردند با روحانيت كنار بيايند.
من با خيلي از آقايان در اين مورد صحبت داشتم. آنها ميگفتند: ما هم به عملكرد سازمان انتقاد ميكرديم، اما آنها در پاسخ ميگفتند: «ما نگفتيم كه همه چيز اسلام را فهميديم، تا همين جا فهميديم. شما نظرتان را بدهيد، ما در مسائل بعدي از آن استفاده ميكنيم.» اما در واقع استفاده نميكردند و تنها ميخواستند از موقعيت و امكانات روحانيون استفاده كنند. براي همين، روي همين مسأله بود كه آقايان حرف دلشان را به اينها نميزدند آنها ظاهر سازمان را ميديدند كه قرآن و نهجالبلاغه را ميخوانند.
سازمان مجاهدين در پي اين بود كه در مسائل ايدئولوژي در يك سوم قرآن، شرايط ناسخ و منسوخ پياده كنند؛ يعني بر اين باورند كه آيات مربوط به زمان خاصي بوده. آيات قديمي شده، آيات و دستورهاي بعدي دستورهاي پيشين را منسوخ كرده است. براي همين، وجوهات، جن و معجزات ديگر منسوخ شده، در حالي كه ما بر اين باوريم که قرآن وحي است و امکان دارد كه ما آن را متوجه نشويم، اما ميدانيم كه واقعيت دارد.
مجاهدين در آزمايشگاه علمي خود، نميتوانستند اينها را ثابت كنند. پس در سطح مركزيت اين مطالب را مطرح ميكردند نه در سطح پايين.
بعد كه بحثهاي استراتژيك مطرح ميشود، كتابهاي علامه طباطبايي، شهيد مطهري، سيد قطب و كتابهايي كه گرايشهاي ضد چپ داشتند، بايكوت كردند. نميگذاشتند كسي اين كتابها را بخواند. اگر كسي ميخواند فقط در مركزيت خودشان بود؛ آن هم با روزنامه پيچي جلد كتاب تا كسي متوجه نشود چه ميخواند.
اگر تفسير مجاهدين را از سورههاي انفال، محمد و توبه را ببينيد، متوجه ميشويد كه از قسمتهاي قتل و قتال آن استفاده كردند. مسائل عبادي را مطرح نميكردند، براي همين، اول و آخر يك آيه را نقطهچين ميكردند و فقط وسط آن را مينوشتند.
در سوره مريم كه « حضرت موسي» به قومش گفته به مصر برويد و براي خود خانه درست كنيد و خود را به فرعون نشان ندهيد، مجاهدين از اين آيه خانههاي تيمي را تفسير ميكردند. ماركسيستها كه از بانك دزدي ميكردند، كارشان را توجيه ميكردند با مصادره اموال كفار توسط پيغمبر و تقسيم آن بين مستضعفان، كار اينها دزدي نيست. پول هم زياد داشتند، آقايان بابت وجوهات كمكشان ميكردند. ما اعتراض ميكرديم كه در جواب ميگفتند: اين كار براي تحت القلوب است، هدف ما نزديك كردن اينها به خودمان است، اما اين كارها به نظر من ربطي به اسلام ندارد.
مجاهدين بر اين باور بودند که اسلام مكتب اقتصادي ندارد. اقتصاد اسلام، سرمايهداري است. براي ائمه هم، تعيين تكليف ميكردند. ميگفتند: اگر پيغمبر و حضرت علي (ع) هم زنده بودند بايد سوسياليسم را ميپذيرفتند.
• از اوايل اين تفاسير را داشتند؟
عزت شاهي: بله، شما جزوي «اقتصاد به زبان ساده» را ببينيد، خلاصه كاپيتال ماست كه نوشته سعيد محسن در سال 48- 47 است. جزوه كلاسيك و ايدئولوژي اقتصادي آنهاست.
آقاي محمدباقر صدر يك كتاب دو جلدي به نام «اقتصادنا» نوشته بود كه مجاهدين اين كتاب را تحريم كرده بودند و ميگفتند: اين نقطهنظر سرمايهداري و كاپيتاليستي است.
سازمان با برخوردهايي كه با برخي افراد پيش آمد، كم كم قضاياي سال 50 و نفوذ ساواك در مجاهدين و فداييها پيش آمد. از طرف ساواك در چريكهاي فداييانخلق، عباس شهرياري نفوذ كرد كه نام مستعارش «اسلامي» بود و به او مرد هزار چهره ميگفتند. در مجاهدين خلق هم كسي به نام «الله مراد دلفاني» (اهل كرمانشاه) نفوذ كرد. او تودهاي مسلك بود و در گذشته زندان رفته بود. آقايان او را ميشناختند، اما اواخر كارهايي كرده بود كه آنها متوجه شدند در زندان بوده است.
آقاي دلفاني به مجاهدين گفته بود من ميخواهم كار مسلحانه كنم. خط و مشي تودهايها و سياسي كاري را نميپذيرم. خلاصه با مجاهدين رفيق شده بود. بعضي از آنها را به كرمانشاه برده بود. ساواكيها در بيابانهاي كرمانشاه با لباس مبدل تير هوايي رها ميكنند و به مجاهدين ميگويد: اينها نيروهاي من هستند. خلاصه مجاهدين خام ميشوند و ساواك در بينشان نفوذ ميكند. دلفاني به مجاهدين گفته بود دست من باز است و ميتوانم به شما اسلحه بدهم. تعدادي كلتهاي دست ساز و خراب و بدون فشنگ از ساواك گرفته بود و به اينها داده بود. خيلي از قرارهاي امنيتي، علامتها و رمز و رموز از طريف دلفاني از ساواك به مجاهدين منتقل ميشد.
اگر قضيه جشن تاجگذاري سال 50 پيش نميآمد، ساواك اينها را دستگير نميكرد. مجاهدين اشتباهي كه كردند پس از قضيه دزديدن هواپيما و رفتن به عراق، دبي و فلسطين يك مقدار اسلحه براي خود آوردند. مراد دلفاني زمان جشن به آنها گفته بود، من ميخواهم كارهايي بكنم. شما هم ميخواهيد اقدامي كنيد؟ آنها گفتند: بله. مراد گفته بوده شما كه اسلحه نداريد. جواب داده بودند: ما ده برابر اسلحهاي را كه تو به ما دادهاي، تهيه كردهايم. براي همين، ساواك حس كرد ممكن است مجاهدين از چنگش فرار كنند.
وگرنه ساواك رهايشان ميكرد تا گسترش پيدا كنند و تعداد بيشتري شود تا توسط آنها ضربه بزرگي به مبارزه بزند. اما احساس كرد در قضيه جشن 2500 ساله و تاجگذاري ممكن است عملياتي انجام دهند كه ساواك نتواند آن را جمع كند. براي همين، همه كميته مركزيها و خانههاي تيمي را در 48- 24 ساعت جمع كرد.
مجاهدين كه همه چيزشان لو رفته بود به همين خاطر هر وقت دستگير ميشدند، زياد تحت فشار و شكنجه قرار نميگرفتند. اينها را به قزل قلعه بردند. فقط يكي از اينها خيلي اذيت شد و آن هم علت داشت. در اوايل ساواك و شهرباني جداگانه دستگير ميكردند. اين آقا (بديع زادگان) توسط شهرباني دستگير شد، اما بقيه را ساواك گرفت. مجاهدين پس از دستگيري اوليه به اين نتيجه رسيدند كه يك آدم مهم را گروگان بگيرند تا بقيه را آزاد كنند. طرح داشتند كه «شهرام» پسر «اشرف» را بدزدند، او در خيابان ايرانشهر دفتر بازرگاني داشت. مجاهدين امكانات هم نداشتند، برنامه آنها، اين بود كه از آژانس ماشين كرايه كردند و شهرام را به فرودگاه مهرآباد ببرند و بعد اعلام كنند كه نيروهاي ما [سازمان مجاهدين] را آزاد كنيد و يا آنها را به عراق و الجزاير ببريد تا ما شهرام را آزاد كنيم.
مجاهدين شهرام را گرفتند. آنها ميخواستند دوستانه با او برخورد كنند. شهرام را به درون ماشين كشيدند، اما او ورزشكار بود و مقاومت ميكند. يك پيرمردي كه از آن اطراف رد ميشده، داد و بيدا ميكند، مجاهدين هم او را با تير ميكشند. پليس صداي تير را ميشنود و به سمت آنها ميرود. مجاهدين هم شهرام را رها ميكنند و فرار ميكنند.
شهرباني شماره ماشين را برميدارد و از اين طريق آژانس را پيدا كرده و ميفهمند ماشين در اين ساعت دست بديع زادگان بوده. شهرباني اين گونه او را پيدا كرد و گرفت و خيلي هم اذيتش كرد. او اطلاعات را به شهرباني ميدهد، اما هر گاه شهرباني پيگيري ميكرده، ميديده كه پيشتر ساواك اين اطلاعات را داشته است.
ظاهرا 25- 20 روز دست شهرباني بود. شهرباني وقتي ديد بديع زادگان برايشان فايده ندارد، او را به ساواك تحويل ميدهد. پس از دستگيري مجاهدين، عدهاي از آنها محكوم به اعدام ميشوند، اما تعدادي از آنها بيرون ميمانند. در رأس آنها «احمدرضايي» بود. با يكسري از بچههاي درجه پايينتر، يعني كادر درجه 2 مثل بهرام آرام، وحيد افراخته، محسن فاضل، محمد يزداني، شريف واقفي بيرون ميمانند.
• اينها تفكر مذهبي داشتند يا ماركسيستي؟
عزت شاهي: اينها هم همان فرهنگ را داشتند، ولي نميدانستند كار به اينجا كشيده ميشود. البته يك عدهشان هم ميدانستند، وقتي سال 50 دستگير ميشوند، تصميم ميگيرند در زندان نماز را رها كنند، اما مسعود رجوي ميگويد: تقيه كنيد ما الان ضربه خورديم، اگر اين كار را كنيد، آبرويمان ميرود. برخي از آنها براي ظاهرسازي نماز ميخواندند. گفته بودند ما پيشنماز نميشويم و كلاس ايدئولوژيك هم نميگذاريم.
عدهاي از آقايان اعدام و عدهاي هم عوض شدند. مسعود رجوي در دادگاه اول اعدام ميگيرد، اما به خاطر فعاليتهاي برادرش «كاظم رجوي» در كشور سوئد، شخصيتهاي خارجي مثل دبير كل سازمان ملل و نخست وزير سوئد به شاه نامه نوشتند كه مسعود را اعدام نكنيد. در دادگاه دوم، حكم شخصي به نام «بازرگاني» را با مسعود جابجا كردند. او در دادگاه اول، محكوم به حبس ابد بود، اما در دادگاه دوم اعدام شد.
پس از سال 50 از مركزيت فقط مسعود باقي ميماند و در داخل زندان مركزيت را تشكيل ميدهد. اخبار زندان، توسط خانوادهها، ملاقات و بچههايي كه آزاد ميشدند به بيرون منتقل ميشد. احمد رضايي در رأس بيرون بود و از نو تشكيلاتي پي ميريزد تا كار عملياتي كنند. نخستين شهيدشان، احمد رضايي بود که در غرب تهران، نزديك پادگان باغشاه، در چهار راه لشكر در يك درگيري كشته ميشود.
در چند جا نقش ساواك مجهول است و بايد بررسي شود؛ يكي قضيه فرار يا آزاد شدن «رضا رضايي» و ديگري قضيه «تقي شهرام» و زندان ساري. در اين چند جا، نقش ساواك مجهول است. پس از مدتي، رضا رضايي را از زندان فراري دادند و قرار گذاشتند بيرون بيايد و اگر عدهاي را مثل برادرش را ديد لو بدهد. در واقع او را طعمه قرار دادند.
وقتي رضايي بيرون آمد، افراد درون زندان به او گفته بودند: ما كه رئيس و رهبر بوديم دستگير شديم، شما كه بيرون رفتي، بچهها را جمع كن. اگر توانستي تشكيلاتي صورت دهي، خوب است، وگرنه با بچهها هماهنگ كن و با چريكهاي فداييان خلق قاطي شويد.
اين زيربناي ايدئولوژيك آنها بود. اگر آنها صددرصد روي مذهب كار ميكردند، هرگز اين كار را نميكردند. مشخص بود كه فداييها ماركسيست هستند، اما اينها مبارزه را اصول ميدانستند. ميگفتند: ماركسيست شويد، اما مبارز باشيد؛ بهتر از اين است كه مذهبي بمانيد و مبارز نباشيد. براي آنها اصالت مبارزه بود.
فكر نميكنم ساواك هم آن قدر احمق بود كه طعمهاش را به سادگي رها كند، چون عدهاي با رضايي بودند. شبها به خانهاش ميرفتند و آن موقع كه رضايي بيرون آمد، ما هنوز دستگير نشده بوديم. اخبار آزاد شدن او به ما رسيد. بعد رژيم اعلام كرد که او فرار كرده است. به اين صورت كه در خيابان بوذرجمهري، حمامي است به نام حمام جعفري كه دو تا در دارد؛ يك در كوچك در بوذرجمهري و يك در آن در نوروزخان است.
ميگفتند رضايي با ساواكيها بيرون رفته و يك جا ايستاده تا كفش خود را واكس بزند. كفاش به كفش او كهنه كشيده و يك تكه كاغذ در جواب رضايي گذاشته، چون او هم از ساواكيها بود. رضايي كاغذ را مطالعه ميكند ميبيند نقشه فرار است و آدرس حمام.
او مأموران را سر خيابان ميگذارد و ميگويد: بايستيد ممكن است يكي از بچهها در حمام باشد. من بروم، اگر ديدم او در حمام است، شما را صدا ميزنم. در صورتي كه در روز و در حمام چنين چيزي نيست. به هر حال، ايشان از چنگ ساواك فرار ميكند و از يك در وارد حمام ميشود و از در ديگر بيرون ميرود. يك موتوري او را سوار ميكند و فرار ميكنند. اين فرار خيلي كودكانه است، ممكن است راست باشد، اما با برخوردي كه ما با ساواك داشتيم باور اين اتفاق احمقانه است.
بعد از فرار او در مركزيت مجاهدين قرار ميگيرد و با محسن فاضل، يزداني، افراخته، بهرام آرام، فرهاد صفا كار را آغاز ميكند. خودش در فاصله كمي در خانه مهدي تقوايي طرف خيابان عارف جنوبي لو ميرود. پليس او را ميگيرد يا ميخواستند اين را بگيرند يا تقوايي را نميدانم، ولي رد كل لو رفته بود. خلاصه پليس درب خانه تقوايي را ميزند. رضايي فكر ميكند، دنبال او هستند و فرار ميكند. پس از تيراندازي او زير ماشيني كنار خيابان ميخوابد. ساواك هم ميگردند و مشخص نشد او را زير ماشين به رگبار بستند يا اينكه از ترس خودكشي كرد. تقي شهرام از بچههاي دستگير شده در سال50 و محكوم به ده سال زنداني بود. به قول خودشان آنقدر چپ زده بود و قمپوز در ميكرد كه در زندان نام او را «تقيقمپوز» گذاشته بودند.
حسين عزتي از گروه ستاره سرخ و ماركسيست بود. او نيز محكوم به ده سال حبس بود. نميدانم به چه دليل اين دو نفر را به زندان ساري تبعيد ميكنند! در مدت دو يا سه ماه با رئيس زندان ساري «ستواناحمدي» رفيق و هم فكر ميشوند. اين دو يك شب مأموران را داخل اتاق ميكنند و تعدادي اسلحه برداشته و فرار ميكنند؛ يعني حسين عزتي، تقي شهرام و رئيس زندان ساري با هم فرار ميكردند. حسين عزتي ميخواست جدا شود به همين خاطر اين دو اسلحهاي به او ميدهند و ميروند.
در مسائل پشت پرده گفته شده كه او را لو ميدهند و در درگيري اهواز كشته ميشود، اما احمدي و تقي شهرام به مركزيت مجاهدين ميآيند. اين قضيه مربوط به سال 52 يا 53 است. اين دو به خاطر فرار از زندان در بين نيروهاي سازمان چهره قهرمان پيدا كردند و در موضع بالا قرار گرفتند. در موضع بالا يكسري مسائل را مطرح ميكنند و ميگويند ما تا حالا اشكالاتي داشتيم، ايدئولوژيمان دوگانه بوده «زير بنا با روبنا» و «هسته و پوسته» با هم نميخواند. حالت محافظهكارانه و سطحي داشتيم كمونيستها كه بعضي عمليات را انجام دادند، به خاطر اين بوده كه ايدئولوژي مشخص و انقلاب داشتند. ايدئولوژي ما سازشكارانه بوده و بايد تكليفمان را با ايدئولوژي مطرح كنيم.
آقاياني كه در رإس بودند، پاسخگوي اين سخنان نبودند. افرادي مثل تقي شهرام و وحيد افروخته با من هم بودند. هر وقت به اينها ميگفتيم، بياييد يك آيه قرآن يا قسمتي از نهجالبلاغه را بخوانيم، چون بلد نبودند ميگفتند به چه دليل اين كار را انجام دهيم؟ ما كه همه مسلمانيم، نماز ميخوانيم، روزه ميگيريم. چرا وقتمان را تلف كنيم؟ ما كه اينها را قبول داريم. ما بايد كار عملياتي انجام دهيم، بمبسازي ياد بگيريم. چون چيزي نداشتند، داشتههاي پيش را مثل جزوات و نوشتههاي پيش از 50 را مصرف ميكردند.
پس از انقلاب اين همه انجمن اسلامي، سخنراني و سمينار مطرح بوده همهاش تبليغ اسلام است؛ چند درصد از دانشجويان ميتوانند قرآن را روخواني كنند؟ چند درصد ميتوانند نهجالبلاغه را بخوانند و ترجمه كنند؟ تازه اين همه امكانات هست. آن موقع كه امكانات نبوده مذهبي يك سنت بود. چون پدر نماز ميخواند فرزند هم ميخواند. مذهب تحقيقاتي نبود و مجاهدين تفسير آخوندها را هم كه قبول نداشتند. اين طور نبود كه تفسير قرآن يا نهجالبلاغه خوانده باشند.
براي همين است كه سران اينها در عراق نزد امام ميروند و وقت امام را تلف ميكنند، ايدئولوژي ميدهند. آنها خيلي چيزها را به خاطر تقيه به امام نگفتند. امام فقط گوش كرد، بعد از يك ماه آنها جواب خواستند. امام گفته بود: «من به اين نتيجه رسيدم كه گويا شما بهتر از من نهجالبلاغه بلد هستيد، خوب است، اما گويا ايدئولوژي شما ماركسيست به اضافه «بسمالله» است». تازه اينها ايدئولوژي پيش از انقلابشان بود. تازه اين افراد خارج از كشورشان بودند و مربوط به قبل از سال 50 است كه هنوز دستگير نشده بودند. پس ايدئولوژيشان از اول انحراف داشت. از سال 52 به بعد تقي شهرام در اين شبهه تسريع كرد. سرانشان براي ادعاي تقي شهرام جوابي نداشتند، ميگفتند: برويد كارگري كنيد، چون شما نشانههاي رفتاري خرده بورژوايي داريد. چند نفر مثل «اكبرنبوي» از آنها جدا شدند كه ميخواستند شاخه مذهبي تشكيل دهند و كنار اصليها باشند، اما طبق روايتهاي خودشان ميگويند: اينها را هم خود گروه اصلي لو دادند، خيانت كردند. ايدئولوژي كساني كه بعدها ماركسيست شدند، در اندازهاي بود كه يكي دو ماهه 80 درصد سازمان چپ كرد. تقي شهرام مسائلي را مطرح كرد كه آنها نتوانستند جواب دهند، تقي يك كتاب 200 صفحهاي با اين عنوان نوشت كه پرچم ايدئولوژي را برافراشتهتر كنيم. انتقاداتي را كه به مذهب بود، نوشت اما آنها باز هم نتوانستند پاسخ دهند. كم كم آرم سازمان را تغيير دادند «بسم الله» و «آيه قرآن» را برداشتند.
• تقي شهرام را آدم ساواك ميدانيد؟
عزت شاهي: اول ساواكي نبود، اما بعدها ممكن است در زندان او را خريده باشند.
• تغيير ايدئولوژيك ممكن است كار ساواك باشد؟
عزت شاهي: به نظرم اين از كارهاي ايدئولوژيك ساواك است. ساواك يكسري كارها را راه ميانداخت با صدها واسطه، اما عقب ميايستاد و نگاه ميكرد.
ايدئولوژي يكدفعه چپ شد، يکباره خواستند مذهبي بمانند يا كشته شوند يا لو رفتند. مثلا فرهاد صفا را در درگيري كشتند. شريف واقفي را به كارگري فرستادند تا خصلتهايش حل شود. مدتي اسلحهاش را گرفتند و به كارگري رفت و باز برگشت. آقاي شريف واقفي كه سمبل مذهب است و به خاطر مذهب كشته شد. همسرش «ليلا زمرديان» كه ماركسيست است. همسر شريف واقفي است، اما رابطش با سازمان تقي شهرام بود.
ليلا زمرديان زن خيليها شد با رضا رضايي ازدواج كرد و در اصل مليجك شوراي مركزي بود. برادرش «عليرضا زمرديان» به شدت ايدئولوژيك بود. من پيش از 50 او را ديده بودم. واقعا شيفتهاش شده بودم، گويا تازه از زرورق درآمده بود. خيلي با وقار نماز ميخواند. با حال نماز ميخواند هر كس به او نگاه ميكرد از بس نوراني بود ميگفت: اين آقا با امام زمان رابطه دارد. ليلا زمرديان آخر سر همسر شريف واقفي شد.
الان هم مسعود در خارج همين گونه است. در يك جلسه طلاق ميگيرد و در يك جلسه همسر ميگيرد. مثل امام امت ميشود با حكم شرعي به يك نفر ميگويد همسرت را طلاق بده، بعد خودش او را ميگيرد مثل زن ابريشمچي.
آخر سر شريف واقفي، صمدعلي لباف را پيدا ميكند. صمدعلي لباف وضعش بهتر از او بود، صمد لباف ميگويد من ميخواهم از اينها جدا شوم. شريف وافقي ميگويد من هم با شما ميآيم. اينها انباركي داشتند كه ده، پانزده تا اسلحه آنجا بود، پيش آقايي به اسم كاظمي. اينها ميگويند اگر ميخواهيد بمانيد مشكل ندارد ما شاخه مذهبي ميمانيم، شما كار خود را بكنيد قبول نميكنند و اينها انبار اسلحه را به قول خودشان مصادره ميكنند. شريف واقفي به همسرش ميگويد ما انبار اسلحه را مصادره كرديم و ميخواهيم منشعب شويم. تو را با خود ميبريم. او ميدانست همسرش ماركسيست است. خودش مسلمان بود و نميتوانست با يك زن ماركسيست زندگي كند. براي همين، هدف همهشان مبارزه بود. ليلا ميرود اين دو را لو ميدهد و ميگويد اينها انبار اسلحه را مصادره كردهاند و گروه اينها را تحت فشار قرار ميدهد، چون با صمدعلي كه رابطه نداشتند.
شريف واقفي ميگويد: نه ما ميخواهيم خودمان كار كنيم. گروه ميبيند نميتواند كاري كند، براي همين، ليلا در خيابان بوذرجمهري، خيابان اديب همسرش را سر قرار ميبرد و تحويل محسن خاموشي، حسين سياه كلاه و وحيد افراخته ميدهد. اينها هم در همان كوچه او را به رگبار ميبندد. مردم جمع ميشوند اينها ميگويند: ما ساواك هستيم. جسد نيمه جان او را به صندوق عقب ماشين انداخته، فرار ميكنند. او هنوز زنده بود. او را در بيابانهاي مسگرآباد آتش زدند و تكه تكه ميكنند و هر تكهاش را يك جا مياندازند كه شناخته نشود.
همان شب وحيد با صمدلباف در نظام آباد قرار داشته. صمدعلي احساس خطر ميكند و ميگويد وحيد ما در دام هستيم. او ميگويد: بيا چيزي نيست. صمدعلي فرار ميكند و ميگويد من ميدانم كه در دام پليس هستيم، من فرار ميكنم. هنگام فرار، وحيد به او تير ميزند. صمد در شب جايي نداشته و به منزل برادرش ميرود. در اين مورد، هم دو روايت هست؛ يكي ميگويد برادرش او را به بيمارستان سينا برده و بستري كرده است و بيمارستان مشكوك ميشود به شهرباني خبر ميدهد، اما روايت دوم ميگويد برادرش او را به شهرباني تحويل داد. ايشان[به كمك حسن حُسنا] در ترور آمريكاييها و ديگران شركت داشت.
آنها رئيس ژاندارمري فرودگاه را نيز ترور كرده بودند. اين قضايا سبب شد كه صمدعلي به ساواك هيچ گونه اطلاعات ندهد. چون خليل دزفولي كه دستگير شد، در مصاحبهاي گفت: سازمان ماركسيست شد. صمد هم گفت چون سازمان چپ كرده بود، من خواستم بيايم خود را معرفي كنم. براي همين، اينها ترسيدند كه چرا كشتند. اگر من وضعم خوب شود، حاضر به همكاري با شما هستم. من در هيچ عملياتي نبودم و فقط در حد مطالعه و اعلاميه بودم. ساواك هم ميپذيرد. با پانسمان و معالجه او را درمان ميكنند. ظاهرا او را چند بار به گشت ميبرند اما چيزي او نميدهد.
وحيد افراخته را كه گرفتند، از نخستين اطلاعاتي كه ميدهد، اين بوده كه صمد لباف در ترورها شركت داشته است. ساواكي هم صمد لباف را آوردند و بيش از همه كتك زدند. بيش از يازده نفري كه محكوم به اعدام شدند. البته دو نفر آنها يعني مهدي و خانمش را عفو كردند.
صمد لباف هم با اينها اعدام شد. مقاومت او از همه بيشتر بود. وصيتنامهاش در روزنامه چاپ شد، وصيت خوبي بود. وصيتنامه وحيد هم خاضعانه و سرشار از التماس بود. او ميخواست بماند كه به اعلي حضرت خدمت كند؛ اين تا سال 52 بود.
از سال 52 به بعد، تشكيلات بيرون همه چپ ميشود. پس از ماركسيست شدن، حالت پوچي به آنها دست ميدهد، چون نه مذهبي هستند و نه ماركسيست. از ماركسيست فقط موارد حاد مثل كشتن مخالفانشان را ياد گرفتند. شريف واقفي و جواد سعيدي و چند نفر ديگر را به خاطر مخالفت كشتند. چند تا را هم تحويل پليس دادند با آنها قرار ميگذاشتند و ساعت قرار را به پليس خبر ميدادند.
جواد سعيدي از بچههاي بازار بود، با اينها قطع رابطه كرد و به قم رفت و طلبه شده بود. يكي از آنها او را پيدا ميكند و به تهران ميآورد، با اين عنوان كه بهتر است به خارج بروي. به او ميگويد: گذرنامهات را رديف ميكنيم و فقط يك پيغام از ما به بچههاي خارج ببر. قبول كرده بود او را به زيرزمين برده و با تيرخلاص او را ميكشند.
«بهروزجعفري علاف»، برادر «اصغرجعفري علاف» هم همين طور برايش گذرنامه رديف كردند. رفقاي هم تيمياش ميپرسند: اين كجا رفت؟ جواب ميدهند: رفت خارج از كشور. بعد از چند روز، رفقا گذرنامهاش را از زير تشك پيدا ميكنند. معلوم شد او را هم كشتند. بعد از قضاياي ماركسيست شدن منافقين، آنها چند دسته شدند. خواستند با فداييها ادغام شوند و خواستند رئيسشان شوند، آنها نپذيرفتند. بعد راه كارگر و پيكار شدند يكسري بچههاي خارج به اينجا آمدند، يكسري اينها به خارج رفتند و سرانجام تقي شهرام را رها كردند او به خارج رفت و بعد از انقلاب برگشت و دستگير شد.
• سال 52 به بعد ساواك در سازمان نفوذ داشت؟
عزت شاهي: وقتي ما بپذيريم كه تقي شهرام با نقشه ساواك آزاد شده، پس اين نفوذ را هم بايد بپذيريم.
• خودش چگونه حذف شد؟
عزت شاهي: انشعابات بسياري پس از چپ شدن پيش آمد. نيروها همديگر را حذف كردند. تقي شهرام در راه مشهد تصادفي كرد و مدتي در خانه اي بود و كم كم از مركزيت بيرون شد. خودش به اين نتيجه رسيد كه فايده ندارد. از اين روي، به خارج رفت و بعد از انقلاب برگشت. قصد داشت كارهايي را شروع كند، اما پيش از آغاز برنامه، او راحوالي ميدان هفت تير، شناسايي و دستگير كردند و به اوين فرستادند.
• موسي خيابان چه زماني به مجاهدين خلق پيوست؟
عزت شاهي: او از قبل بود؛ از بچههاي تبريز. آدم خشكي بود و حالت نظامي داشت. مسعود به قول خودشان فاحشه سياسي بود. يعني انعطاف دارد، هر روز رنگ عوض ميكند و بازيگر است. براي همين، ديديم كه بعدها هم همين طور شد. با صدام و آمريكا و ديگران بازي ميكرد؛ اما موسي خشك بود، آدم منظمي بود. فكرش، فكر تشكيلاتي بود. روحانيت را قبول نداشت و در يك درگيري در خيابان زعفرانيه بعد از انقلاب كه يك اكيپ بودند، محاصره شد. او در ماشين ضدگلوله بود و ميخواست فرار كند. بچهها او را گرفتند. «اشرف» همسر مسعود هم آنجا كشته شد، اما بچهاش آنجا ماند. دادستاني او را برد و تحويل پدربزرگش داد. بعدها او را به خارج فرستادند، الان 24 يا 25 سال سن دارد. اين مربوط به بيرون زندان بود.
داخل زندان فرق ميكرد. افراد داخل زندان دو دسته شدند؛ يك عده چپي بودند و يك عده هم ماركسيست كه تقيه ميكردند (بنا بر گفته مسعود) مثل محمد دماوندي، محمود طريق الاسلام، حسن راميل و... . اينها از افرادي بودند كه ماركسيست بودند، اما تقيه ميكردند و نماز ميخواندند. بعد كه وضع بيرون اين گونه شد آنها هم چپ كردند. شب قبل نماز ميخواندند و صبح ماركسيست شدند.
• مسعود هم همين كار را كرد؟
عزت شاهي: مسعود، موسي، محمدحياتي، مهدي بخارايي و مهدي افتخاري، احمد حنيف نژاد از سران بودند و تا آخر تقيه خود را حفظ كردند.
سردستهها تلاش داشتند افرادي را كه ماركسيست شدند نگه دارند، اما اين افراد بر اين باور بودند گروه كودتا اشتباه و خيانت كرده.
سران انكار ميكردند و ميگفتند از اول مسير سازمان همين بوده است. مسعود و اطرافيانش بعد از سال 57 با فكر گذشته تشكيلات جديدي آغاز كردند.
پس از سال 55 در زندان مسائلي پيش ميآيد، يكسري از آقايون به خاطر اشتباهات گذشته (به خاطر پولهايي كه به منافقين داده و آنها را تأييد كرده بودند) در بند يك اعلام مواضع كردند. گفتند: كمونيستها كافر هستند و بايد از آنها دوري كرد.
راجع به مجاهدين هم گفتند: ما طرز تفكر تيپهاي مسعود را قبول نداريم. اگر گذشتهشان هم مثل اينها فكر ميكردند، آنها راهم قبول نداريم و شهيد نميدانيم. ما به گذشته افراد كاري نداريم، اينهايي را كه الان هستند، با اين تفكر قبول نداريم. اگر موضعشان را عوض كنند و سالم شوند مشكلي نيست.
لازم است مسلمانها زندگي و غذا و سفرهشان را از كمونيستها جدا كنند و اگر مجاهدين همين تفكرات را دارند، بر مسلمانان واجب است كه از مجاهدين هم جدا شوند. اين مسائل اختلاف بين مذهبيها و اينها را ايجاد كرد. تا پيش از سال 55-54 حالت انسجام بين همه مبارزين بود، اما از اين پس، يك عده سراغ فتواي پاك و نجسي مجاهدين رفتند. در زندان قصر؛ افرادي مثل آقاي لاجوردي جدا شدند.
در اوين همهشان آقايان منتظري، طالقاني،هاشمي، رباني شيرازي، لاهوتي و... همه موضع گرفتند و متني را تأييد و امضا كردند. به اوين فرستادند. ساواك ميخواست قضيه را به مصاحبه بكشاند و آنها را به موضع ضعف بكشاند اما زير بار نرفتند. در نخستين فرصت، قرص سيانور به آنها خوراندند و بعد به رگبارشان بستند. بعد اعلام كردند در حال نقل و انتقال از اين زندان به زندان ديگر، خواستند فرار كنند كه در درگيريها كشته شدند.
140 تا 150 نفر از بچههاي مذهبي مجاهد و غيرمجاهد را به اوين جديد آوردند. حدود سه، چهار ماه به آنها ملاقات ندادند تا نتوانند با بيرون رابطه داشته باشند و تغيير تحول ايجاد كنند.
با آمدن اينها به اوين و برخورد آقايان و مسائل پيش آمده، تضادها تشديد شد. «لطف الله ميثمي» دستگير شده بود. او از افرادي بود كه خودشان ميگفتند چپ كرده و نماز نميخواند. او را به كارگري فرستادند تا خصلتهاي او عوض شود. برخي ميگفتند در سلول انفرادي نماز نميخوانده، اما در سلول عمومي ظاهرسازي ميكرده تا او را به زندان قصر آوردند.
از بچههاي قبلي مجاهدين كسي در قصر نبود و همه بچههاي جديد و ابتدايي بودند. يك عده زير پاي ميثمي نشستند و گفتند، بهترين موقعيت است كه اعلام موضع كني و بگويي مجاهد اصلي من هستم، من با حنيف بودم و... .
او از فرصت استفاده كرد و گفت: من به ايدئولوژي اينها انتقاد دارم. يك جريان جديد به اسم «راه مجاهد» براي خود راه انداخت. جريان در قصر دست ميثمي و اطرافيانش افتاد كه به مسعود انتقاد داشتند. از آن طرف، سران ميگفتند: ما اينها را نميپذيريم و اينها خائن هستند. در اينجا بايد نقش ساواك را در نظر گرفت. آقاي سعادتي از چپها بود و از پيش از انقلاب با روسها رابطه داشت. در شركتي كار ميكرد كه از طريق آن با روسها ارتباط داشت. اين شخص را به عنوان جاسوس دستگير كردند، چون پرونده سرهنگ مقربي را به جاسوسهاي شوروي داد. پروندههاي دادستاني ارتش را توسط اكبر طريقي و علي خليلي دزديدند و به روسها دادند. آقاي سعادتي به عنوان جاسوس اعدام شد.
روسها عينك معروفي به او داده بودند كه پشت سرش را هم ميديد. اين را سرويس امنيتي روسها به او داده بودند تا در تعقيب و مراقبت همه را ببيند.
ساواك او را از اوين به قصر برد، اما مستقيم به بند 6 نبرد. او را در بندها چرخاند به گونهاي که در هر بند يك ماه استقرار داشت. او ميگفت ما مجاهدين واقعي هستيم و من نماينده مسعود رجوي هستم، ما ميثمي را قبول نداريم، او خائن است. جوانها از ميثمي جدا شدند و به او گرويدند که البته تشكيلات منحرفي داشتند. افرادي كه ميخواستند از ميثمي جدا شوند و به سعادتي بپيوندند، سعادتي به اين سادگيها قبولشان نميكرد. ميگفت اول بايد از خودتان انتقاد كنيد، به لجن كشيده شويد، يك هفته منزوي زندگي كنيد، بايكوت شويد. بعد ما اجازه ميدهيم شما را بپذيرند.
خلاصه طوري شد كه همه پيروان ميثمي به سعادتي پيوستند. جو موافق سعادتي شد و جو مجاهدين خلقي شد. او اواخر سال 56 و اوايل 57 دار و دسته ميثمي، ده، پانزده نفر بيشتر نبودند. بعد كه بيرون آمدند راه مجاهد را با هم ادامه دادند و نشريه و روزنامه دادند. دو هفته نامه ميدادند كه آن هم نتيجه نداد. الان دو ماهنامه ميدهند كه مجله چشم انداز نام دارد.
پس از انقلاب چند بار دستگير شد. پروندهاش هنوز باز است، جرمش در رابطه با اسلحه بود مسائل سيستان و بلوچستان و گنبد كه يكسري كار عليه دولت انجام دادند. الان هم در طيف نهضتيهاست.
پس از مسائل داخل زندان آقايان بيرون آمدند و تشكيلات را راه انداختند. از آغاز مشخص بود كه اينها به قانون اساسي و جمهوري اسلامي رأي ندادند، انقلاب را مثل قضيه 15 خرداد يك شورش و جريان ميدانستند. آن را به عنوان انقلاب نپذيرفتند، رهبري را قبول نداشتند.
بعد از انقلاب سرقتهايي انجام دادند، بالگرد سرقت كردند. از شركت فرش و بنياد پهلوي (بنياد علوي فعلي) سرقت كردند. آنها كه به جمهوري اسلامي رأي نداده بودند، بعدها ابراز وجود كردند. براي ملجس و رياست جمهوري كانديد شدند. آنها روي بچههاي راهنمايي و دبيرستاني وقت گذاشتند. چون بچهها در اين سن احساسي برخورد ميكنند و منطق درست ندارند.
اينها سر چهار راهها ميايستادند و روزنامه ميآوردند و بحث ميكردند. با حزباللهيها درگير ميشدند، بعد كتاب چاپ كردند. حدود يک سال و نيم در روزنامههايشان فقط عكس امام را چاپ ميكردند و از كنار آن رد ميشدند. فقط حرفهاي خود را ميزدند. بعد براي قدرتنمايي خود، با استفاده از اسلحههايي كه دزديده بودند در خيابانها راهپيمايي مسلحانه كردند. بعد پيشنهاد دادند كه «ارتش بايد منحل شود، چون اين ارتش طاغوتي است».
كمكم به جايي رسيدند كه گفتند: آقاي خميني بيجا حرف ميزند، ببينيد در خارج از كشور رئيسجمهورها چقدر حرف ميزنند؟ تازه حرف آنها را سازمانهاي اطلاعاتي برايشان مينويسد. امام بايد با ما مشورت كند بعد حرف بزند.
منافقين اصرار زيادي داشتند كه با امام ديدار كنند. بازرگان ميگفت: اينها بچههاي انقلاب هستند، آقاي طالقاني از آنها حمايت كرد.
امام هم سخنراني كردند و فرمودند: اگر اينها اسلحه را زمين بگذارند و مسائل دينيشان را درست كنند به جاي اينكه آنها نزد من بيايند، من ميروم نزدشان، اما به خاطر فشارهاي زياد امام وقت ملاقاتي به آنها داد.
بعد از آن به اين نتيجه رسيدند كه نميتوانند با حكومت كنار بيايند و اعلاميه سيام خرداد 60 را مبني بر مشي مسلحانه صادر كردند كه اگر شما اين كارها را نكنيد، ما مثل گذشته اسلحه به دست ميگيريم. تظاهرات مسلحانه و تيراندازي كردند. نمك و فلفل به چشم مردم ريختند، رگهاي افراد را با تيغ موكتبري زدند.
دادستاني تا آن موقع آنها را نميگرفت، تحليل مجاهدين اين بود كه اينها فاشيست و شكنجهگر هستند. من آن زمان جزو كميته مركزي (شوراي مركزي) بودم. بگير و ببندها در دست من بود. اينها را ميگرفتند، مردم كتكشان ميزدند. ما هم به افراد گشت ميگفتيم اينها را از هم جدا كنيد اما اينجا نياوريد.
من ميدانستم خانههاي تيمي و مركز سازمان كجا هستند، خانه ابريشمچي در خيابان ايران بود. من به آقاي بهشتي و ديگران گفتم اينها در حال رشد هستند و يك روز با نظام رو در رو قرار خواهند گرفت. بهتر است هر چه زودتر سران آنها را بگيريد. من وضعيت روحي مسعود را ميدانستم. «اگر يك سال انقلاب به تأخير ميافتاد و مسعود در زندان مانده بود مثل پرويز نيكخواه بود. او با مصاحبه هم كنار آمده بود كه خود را تسليم شاه كند.»
من در اوين در اتاق 3 با مسعود بودم. او را هفتهاي يكي دو بار نصف روز به بهانه دكتر رفتن از اتاق خارج ميكردند و با او مشورت ميكردند. جزوههاي تقي شهرام را به او ميدادند. او آنها را داخل زندان ميآورد. شبها زير چراغ خواب مطالعه ميكرد. موسي، محمد حياتي و مسعود دسته جمعي زير پتو كتاب را ميخواندند و با هم تحليل ميكردند. موسي و ديگران آن موقع مسعود را قبول نداشتند و ميگفتند در حال انحراف است.
اگر كسي به خاطر خدا و آخرت كار كند، پاي اعتقاد خود ميايستد، اما اگر زيربناي كار خدايي نباشد براي بقاي جان خود هر كاري ميكند. مسعود هم از دسته دوم بود. اگر او را ميگرفتند بعد از دو، سه ماه به حرف ميآمد. ما پيشنهاد داديم، اما بعضيها نپذيرفتند. بعضيها گفتند: قصاص قبل از جنايت است. بعضي ميگفتند ما اينها را تحريك كرديم كه به اينجا كشيده شدند.
وقتي پاسدارها منافقين را در خيابان ميگرفتند و به كميته ميآوردند، آنها ناسزا ميدادند. رودررو به امام خميني ناسزا ميدادند، ميگفتند: مرگ بر ...، درود بر رجوي. به آنها از قبل گفته بودند فلاني (يعني من) در كميته مركزي است. او ساواكي و شكنجهگر است، به آنها ميگفتيم:
اسمت چيست؟ ميگفت: مجاهد.
ميگفتيم پدرت كيست؟ ميگفت: خلق ايران
ميگفتيم منزلت كجاست؟ ميگفت: ايران
نامشان را نميگفتند، ما ميدانستيم آنها با يك سيلي همه چيز را ميگويند، اما نميخواستيم تحليلشان درست درآيد، پس به آنها كاري نداشتيم.
از قصد به آقاي خميني ناسزا ميدادند و جوسازي ميكردند كه پاسدارها تحريك شوند و آنها را كتك بزنند. ما به بچهها گفته بوديم شما چيزي نگوييد و دخالت نكنيد.
ما منافقين را در اتاقهاي ده، بيست نفري نگه ميداشتيم. تعدادشان كه زياد ميشد، ميخواستيم آنها را از كميته آزاد كنيم، اما نميرفتند به ابريشمچي يا محمد حياتي تلفن ميزديم و ميگفتيم: بياييد اين نوچههايتان را ببريد.
اين بود جريانات ما در «كميته انقلاب»، چون خسته شدم، اجازه دهيد مخاطبان بقيه جريانات كميته را در كتاب خاطراتم مطالعه كنند.
منبع: فارس
گزارش خطا
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۰
کل این انحرافات را بنده هم از قبل از انقلاب با پوست و گوشتم بجان خریدم و هم بعد از انقلاب. ولی مسئول همه اینها عدم تحرک و وابستگی طیفیست که هم اکنون نیز در عین خواستن همه چیز مسئولیت هیچ چیز را قبول نمی کند و نتیجه آن وضعیت مملکت بعد از سی سال است که با اینهمه شهید و امکانات مردمی هنوز در خم یک کوچه ایم.
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟



