در آيينه خيال كودكانه
ر - ثرايي
کد خبر: ۲۸۷۳۸
| | 8179 بازدید
بيشك اگر برخي والدين، تأثير و عاقبت رفتارشان را بر معصومترين و پاكترين مخلوق خدا يعني كودكان ببينند، لحظهاي در تغيير رفتار درنگ نخواهند كرد.روز جهاني كودك و رسانه، بهانه خوبي دست داد تا نتيجه بعضي از رفتارهاي ناپسند را در آيينه خيال و از نگاه كودكان ببينيم. چه خوب است پيش از آنكه فرداي قيامت كسي به جرم كودكآزاري محاكمه شود، از نفسانيت خويش بيرون آمده و نتيجه كارش را از نگاه كودك معصوم مرور كند.
از خواب بيدار شد، تلويزيون را روشن كرد و آستين كاموايياش را به دندان گرفت و شروع به جويدن كرد. ديشب براي ديدن تلويزيون در اين روز كه قرار بود برنامههاي ويژهاي پخش كند، آرام و قرار نداشت؛ هنوز خواب از سرش نپريده بود و صفحه تلويزيون را زلال نميديد كه صداي بگو مگوها دوباره بالا گرفت.
- هرچه ميكشم از دست توست!
- بس كن، دستكم به خاطر بچه!
- بس نميكنم، برو بمير! هم تو، هم ساري جونت.
- تو را خدا امروز را كمي تحمل كن؛ مثلا امروز سالگرد تولد بچهات، ساراست!
- نوبرش را آوردي! بچه، بچه ميكني! بچه ارزوني خودت باشه!
ساراي كوچولو كه تو خونه «ساري» صداش ميزدند، مضطرب و ناراحت شاهد دعوايي ديگر بود؛ دعوايي كه البته برايش تازگي نداشت. او هر روز پيش از برخاستن از خواب، اول دور و بر را زير چشمي ورانداز ميكرد تا اگر اوضاع درهم بود، خود را به خواب بزند. عادت كرده بود، هر روز ناله و نفرينهاي پدر را كه گاه تركشش به او نيز ميخورد، بشنود.
امروز هم يك روز تعطيل و بابا خونه بود، براي همين تا لنگ ظهر خود را به خواب زده بود و تا چشماش باز شد، دعوا هم شروع شد! از ترس به خودش ميلرزيد. تلويزيون را روشن كرد؛ با شنيدن صداي بلند تلويزيون مثل برق از جايش پريد و ريموت كنترل را كه باطريهاي يخزدهاش توان خاموش كردن تلويزيون را نداشت، از چند متري به تلويزيون نزديك كرد و چند بار روي دكمه زد كه صدايش كم شود، اما انگار تلويزيون هم با او سر سازش نداشت. دستاش شروع به لرزيدن كرد، خود را به تلويزيون رساند و با سه تا انگشت وسطي به سختي دكمه آن را فشار داد تا خاموش شد.
يواش يواش، به آشپزخانه كه صداي بگو مگوها از آنجا بلند و بلندتر ميشد، نزديك شد، خود را به ميز غذاخوري چسباند، در حالي كه هنوز آستين بلوز كاموايياش را كه از هم پاشيده و ريش ريش شده بود، ميجويد.
بابا، دنبال بهانه ميگشت تا امروز مستقيم او را نيز از نوازش سيلياش بينصيب نگذارد. صداي قريچ و قروچ جويدن آستين كه هر وقت بابا از صدا ميافتاد، شنيده ميشد، بهانه خوبي بود!
با عصبانيت به او نزديك شد، سيلي محكمي به گوشش نواخت و گفت: حالا ديگه تو هم براي من دندان قروچه ميري پدرسوخته؟
سارا دست خودش نبود. هر گاه ميترسيد، عادتش اين بود كه پاي تلويزيون مينشست و آستينش را ميجويد، حتي گاهي در خواب، آستينش را لاي دنداناش ميگذاشت و صداي جويدنش بر صداي تيك تيك ساعت هم پيشي ميگرفت. بعضي شبها وقتي از خواب بيدار ميشد و آستينش را در دهانش ميديد، فورا آب دهانش را كه از لاي موهاي طلايي سارا خود را به بالش رسانده بود، پاك ميكرد و از ترس اينكه مبادا بياختيار آستين به دندان بگيرد و بابا صداي آن را بشنود، آن را لاي انگشتاش ميكشيد و دو دستش را باز ميكرد و زير كمرش ميگذاشت و تا صبح ديگر تكان نميخورد.
اين بار هم آستين جويدن كار دستش داد. انگار برق ساري را گرفت. لرزه بر بدنش افتاد و با صورت به زمين خورد، اما بيدرنگ از جايش بلند شد، زانوهاي لرزانش را به هم چسباند و سر جايش ميخكوب شد. مادرش هر قدر تلاش كرد تا او را بغل كند و از خانه بيرون ببرد، رضايت نداد و محكم ايستاد.
وقتي بگو مگوهاي بابا و مامان، كشدار و به اتاق ديگر كشيده شد، در حالي كه هنوز به خود ميلرزيد، ملافهاي را كه كنار اتاق افتاده بود، برداشت و به جايي كه ايستاده بود، كشاند، به سرعت سعي كرد تا بخشي از فرش كوچك زير پايش را كه خيس شده بود، بپوشاند.
هواي اتاق براي سارا سرد بود. نگاهي به زير انداخت و ترسان و لرزان به اتاق ديگر رفت. چشمش به تلويزيون افتاد، رعشهاي بر بدنش افتاده بود و فورا به آشپزخانه برگشت. هميشه توي آشپزخانه، آرامش بيشتري داشت، شايد براي اينكه اينجا وقتي مادرش غذا ميپحت، او هم دنبالش ميآمد و هميشه دستش به گوشه پيراهن مادر بود.
آنقدر مادر را دوست داشت كه وقتي او كنار اجاق گاز ميرفت و صداي جيليز و ويليز ماهيها بلند ميشد، به او ميگفت، دخترم من را ول كن، خطرناكه، بزار اينها سرخ شوند، بعد دوباره دستت را به لباس من بگير و دنبالم بيا، فايده نميكرد.
گاه هم قطره كوچك از روغن داغ به صورتش ميخورد، اما از ترس اينكه مبادا مادرش به او بگويد، حالا ديگر من را رها كن، چيزي نميگفت و نميگذاشت مادر جاي سرخ شدن پيشانياش را ببيند، اما آن روز در آشپزخانه هم آرام و قرار نداشت، براي لحظهاي خرس سياه و زهوار در رفتهاش را بغل گرفت و محكم به سينه چسباند، خواست دست خرس كوچولو را توي دهانش گرفته و آن را گاز بگيرد، اما ياد چند دقيقه پيش و دست سنگين بابا افتاد و نگاهي به دور و برش كرد و ناگهان آن را پشت سرش پنهان كرد.
دوباره صداي بابا كه بر سر مادر فرياد ميكشيد، بلند شد. خرس كوچولو از دست سارا رها شد.
سارا ميخواست دستكم كمكي به مادرش كند، اما دست كوچك و شكننده او در برابر دستهاي خشك و كلفت بابا كه از عصبانيت، رگهايش بيرون زده بود، چه كار ميتوانست بكند؟
قلب نازك و لطيفش در برابر قلب سنگي و يخ زده بابا، چگونه ميتوانست مقاومت كرده و يخهاي سنگي دل بابا را آب كند؟
به سختي خود را روي مبلهاي اتاق پذيراي بالا كشيد و روبهروي تلويزيون خاموش نشست.
چشمش به تسبيح افتاد كه گوشهاي از خانه رها شده بود؛ آن را خوب ميشناخت؛ تسبيحي بود كه مادرش، پس از نماز با آن ذكر ميگفت؛ همان تسبيحي كه مادرش توي درد دلهاش با زنهاي همسايه گفته بود براي اينكه خدا به آنها بچهاي بدهد، بارها و بارها آن را چرخانده و با آن ذكر گفته بود و شنيده بود خيلي وقتها، پدرش نيز مادر را همراهي ميكرده! يادش هست مادرش ميگفت، به اين اميد بودم كه با آمدن بچه به زندگيمان، بابا مهربونتر شود و زندگيمان از آشفتگي بيرون بيايد و نذر كردهاند اگر خدا بچه سالمي به آنها بدهد، زندگيشان را وقف او كنند.
تسبيح را برداشت. از اتاق بيرون زد و به دنبال جايي دنج و خلوت براي چرخاندن آن گشت. در باز بود، جلوي در حياط كه آفتاب پاييزي در حال غروب، هنوز بساطش را جمع نكرده بود، رفت تا كمي از سرماي كشنده در امان باشد. وقت غروب خورشيد رسيده بود، اما انگار خورشيد با التماس ميخواست تا خشك كردن بدن خيس و لرزان سارا و گرم شدن بدن نحيفش چند دقيقهاي براي بالا ماندن از خدا اجازه بگيرد.
انگار خورشيد هم ميگفت: اي كاش، من پسوند «خانوم» با خودم نداشتم تا اين همه قلبم نازك و شكننده نميشد.
سارا نگاهي به كوچه انداخت؛ كوچهاي كه يادآور خاطرات شيرين و بچگانهاش با مادر بود؛ روزهايي كه دست خود را در دست مادر ميگذاشت و با قدمهاي كوچولوش دنبال مادر ميدويد.
كوچه خلوت و بيروح بود.
آرام، آرام دانههاي تسبيح را ميشمرد؛ تسبيحي كه نگاه به آن، مايه آرامشش بود و به گونهاي خود را مديون آن ميدانست. حالا صداي به هم خوردن دانههاي درشت آن، سوهان روحش شده بود و هر كاري ميكرد، آرامش نميگرفت؛ آنقدر هول شده بود كه دستهاي كوچكش، دانههاي درشت تسبيح را چندتا، چندتا رد ميكرد. دانهها را به هم ميزد و به تقليد از مادرش، لبهاي لرزانش را به هم زد. همانجا، زير نور كم فروغ خورشيد به سپر ماشين تكيه زد و آرام بر زمين نشست؛ انگار خورشيد از پشت ديوار داشت سرك ميكشيد و پيغامي از مادرش داشت. مادري كه اگر سر و صداهاي بابا قطع ميشد، براي يك لحظه هم ساري را توي اين سرما رها نميكرد؛ شايد هم مادر خيال ميكرد ساري كوچولو مثل عادت هميشگي روي سجاده مادر نشسته و ذكر ميگويد.
خيلي زود به خواب رفت و خورشيد هم به سختي چشمش را بست و ناگهان غروب كرد.
بگو مگو چند وقتي بود كه تمام شده بود و سكوتي مرگبار محله را گرفته بود؛ دقايقي پيش، حتي كلاغهاي پر سر و صداي روي تك درخت بيد مجنون كه از پشت پنجره به داخل اتاق زل ميزدند، هم از صدا افتاده بودند.
ناگهان در باز و بابا از اتاق بيرون شد. در را محكم به هم كوبيد و بيدرنگ پشت ماشين نشست؛ استارت زد و آنقدر استارت را نگه داشت كه صداي لغزش استارت بر دندانههاي چرخ موتور شنيده شد. دنده عقب را زد و به سرعت به عقب رفت؛ انگار چيزي زير چرخهاي ماشين قرار گرفته بود!
با عجله و عصبانيتي كه هنوز فروكش نكرده بود، روي ترمز ماشين كوفت و از ماشين پايين آمد؛ زير ماشين را نگاه كرد، چشمش به دانههاي تسبيحي افتاد كه در خون شنا ميكردند و انگشتاني كه براي گفتن آخرين ذكر در تلاش بودند، اما ديگر دير شده بود... .
اشك، چشمهاي لرزان بابا را گرفته بود، هنوز چشم از صورت بيرمق ساري برنداشته بود كه مادر تلويزيون را روشن كرد و مجري برنامه كودك با صداي بلند فرياد زد: بچهها روز جهاني كودك و تلويزيون مبارك باد.
بابا، از صداي بلند تلويزيون از خواب بيدار شد؛ بي اختيار به طرف اتاق سارا رفت؛ ساراي معصوم چشمهاي قشنگ و نازش را بسته بود؛ آستينها را پايين كشيده، دستهاي كوچك خود را زير كمر گذاشته و صاف دراز كشيده بود و انگار زيرچشمي منتظر بود تا كسي به سراغش بيايد و او را از خواب بيدار كند. بابا بغضش تركيد، به طرفش دويد، او را محكم به سينه چسبانده، سرتاپايش را غرق در بوسه كرد؛ خدا بزرگ و بخشنده را شكر گفت و هر سه نفر روزي نو و متفاوت را پاي تلويزيون آغاز كردند.
گزارش خطا
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۰
اي كاش همه ما قبل از اينكه دير شود بيدار شويم
اي كاش...
خدايا ما را آني و كمتر از آني به خود وامگذار
خسته نباشيد.
مطلب عالي بود و غم انگيز ولي اين يك واقعيت در زندگي ما مردم ناآگاه است.كه قدر داشته هايمان را نداريم
خدایا تو رو به عزت و جلالت قسمت می دم که به همه ما بیاموز که چگونه به درگاهت شکر گذار باشیم که به ما نعمت پدر و مادر بودن را عنایت فرمودی و بیاموز که آنگونه که تو می خواهی فرزندانمان را رشد و تربیت بخشیم به یاری و رحمت ذات مقدست. آمین
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟



